پروردگارا ❤️
سپاسگزارم برای چیزهایی که خوب پیش رفتند.
سپاسگزارم برای چیزهایی که آنطور که میخواستم نشدند.
سپاسگزارم برای لحظههای کوچکی که باعث شدند لبخند بزنم.
سپاسگزارم برای آدمهایی که کنارم ماندند.
سپاسگزارم برای آدمهایی که از زندگیام رفتند.
سپاسگزارم برای درهایی که بسته شدند و از من محافظت کردند.
سپاسگزارم برای فرصتهایی که به رویم باز شدند.
سپاسگزارم برای درسهایی که مرا رشد دادند.
سپاسگزارم برای شبهایی که اشک ریختم اما صبح قویتر بیدار شدم.
سپاسگزارم برای روزهایی که یادم آوردند زندگی هنوز زیباست.
سپاسگزارم برای هر تغییر، هر تأخیر و هر مسیری که عوض شد.
سپاسگزارم برای اینکه زندگی همیشه راه خودش را برای هماهنگ شدن پیدا میکند.
و از همه مهمتر…
سپاسگزارم که امروز اینجا هستم.
سپاسگزارم برای چیزهایی که خوب پیش رفتند.
سپاسگزارم برای چیزهایی که آنطور که میخواستم نشدند.
سپاسگزارم برای لحظههای کوچکی که باعث شدند لبخند بزنم.
سپاسگزارم برای آدمهایی که کنارم ماندند.
سپاسگزارم برای آدمهایی که از زندگیام رفتند.
سپاسگزارم برای درهایی که بسته شدند و از من محافظت کردند.
سپاسگزارم برای فرصتهایی که به رویم باز شدند.
سپاسگزارم برای درسهایی که مرا رشد دادند.
سپاسگزارم برای شبهایی که اشک ریختم اما صبح قویتر بیدار شدم.
سپاسگزارم برای روزهایی که یادم آوردند زندگی هنوز زیباست.
سپاسگزارم برای هر تغییر، هر تأخیر و هر مسیری که عوض شد.
سپاسگزارم برای اینکه زندگی همیشه راه خودش را برای هماهنگ شدن پیدا میکند.
و از همه مهمتر…
سپاسگزارم که امروز اینجا هستم.
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!
مکان: ایستگاه فضایی «میر»
زمان: زمستان ۱۹۹۱*
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».* آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او *«روتینهایِ کوچک»* را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از *۳۱۱ روز* بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛
معلق در یک فضایِ تاریک.
چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم ولی هر لحظه، نگران ویران شدن خانه باشیم؟
ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم .
در خانه مان، اقتصاد بیثبات است،
سایه جنگ بر سر ماست.
قیمت اجناس هر روز تغییر میکند.
آیندهیِ شغلیمان روی هواست
و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟».
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛
پروژهها را نصفه رها کردهایم،
یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما رفیقِ!!
حالا همه چیز در تعلیق است،
تو معلق نمان!
تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی،
اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی.
تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری.
تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی،
اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.
رفیقِ جان ،
اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای،
از تو میخواهم که زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی.
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن،
نگذار سرمایِ بیرون،
چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست.
بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند
و جاذبهیِ زندگی،
با عشق تو را در آغوش میکِشد
و در گوشت زمزمه میکند:
دیدی تمام شد؟
چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوشآمدی به خانه!!🌺🕊✌️
برای مرهم دل یاران زخم دیده
لطفا نشر دهید🙏❤️
https://telegram.me/teachonline
مکان: ایستگاه فضایی «میر»
زمان: زمستان ۱۹۹۱*
«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».* آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او *«روتینهایِ کوچک»* را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از *۳۱۱ روز* بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛
معلق در یک فضایِ تاریک.
چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم ولی هر لحظه، نگران ویران شدن خانه باشیم؟
ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم .
در خانه مان، اقتصاد بیثبات است،
سایه جنگ بر سر ماست.
قیمت اجناس هر روز تغییر میکند.
آیندهیِ شغلیمان روی هواست
و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟».
این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛
پروژهها را نصفه رها کردهایم،
یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود.
اما رفیقِ!!
حالا همه چیز در تعلیق است،
تو معلق نمان!
تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی،
اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی.
تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری.
تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی،
اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.
رفیقِ جان ،
اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای،
از تو میخواهم که زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی.
پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن،
نگذار سرمایِ بیرون،
چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست.
بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند
و جاذبهیِ زندگی،
با عشق تو را در آغوش میکِشد
و در گوشت زمزمه میکند:
دیدی تمام شد؟
چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوشآمدی به خانه!!🌺🕊✌️
برای مرهم دل یاران زخم دیده
لطفا نشر دهید🙏❤️
https://telegram.me/teachonline
Telegram
فرهیختگان ✍
کانال فرهیختگان، متفاوت
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
.
خدایا، به دلهای خسته امید، به قدمهای مردد اطمینان، و به چشمهای منتظر، خبرهای خوش عطا کن. کمکمان کن هر روز را با ایمان، آرامش و لبخند آغاز کنیم.
.
امیدوارم درهای خیر به رویت گشوده شود، دلت از نگرانیها سبک شود، و هر آنچه با عشق و نیت پاک در دل داری، در بهترین زمان ممکن به زیباترین شکل نصیبت شود.
.
https://telegram.me/teachonline
.
خدایا، به دلهای خسته امید، به قدمهای مردد اطمینان، و به چشمهای منتظر، خبرهای خوش عطا کن. کمکمان کن هر روز را با ایمان، آرامش و لبخند آغاز کنیم.
.
امیدوارم درهای خیر به رویت گشوده شود، دلت از نگرانیها سبک شود، و هر آنچه با عشق و نیت پاک در دل داری، در بهترین زمان ممکن به زیباترین شکل نصیبت شود.
.
https://telegram.me/teachonline
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این خانه قشنگ است ولی
خانه ی من نیست
...
هیچ کجا مثل وطن نیست یادگار ماندگار جاوید باد ایران
https://telegram.me/teachonline
خانه ی من نیست
...
هیچ کجا مثل وطن نیست یادگار ماندگار جاوید باد ایران
https://telegram.me/teachonline
.
امیدوارم درهای خیر به رویت گشوده شود، دلت از نگرانیها سبک شود، و هر آنچه با عشق و نیت پاک در دل داری، در بهترین زمان ممکن به زیباترین شکل نصیبت شود.
.
امیدوارم درهای خیر به رویت گشوده شود، دلت از نگرانیها سبک شود، و هر آنچه با عشق و نیت پاک در دل داری، در بهترین زمان ممکن به زیباترین شکل نصیبت شود.
.
اگر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد ، چرت بزنيد.
اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد ، به پيك نيك برويد.
اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد ، ازدواج كنيد.
اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد ، ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد
ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد .
| #استيو_جابز |
اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد ، به پيك نيك برويد.
اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد ، ازدواج كنيد.
اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد ، ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد
ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد .
| #استيو_جابز |
.
اعتماد به نفس از آینه نمیآید، از ذهن میآید.
برای همین گاهی آدمی را میبینی که از نظر ظاهری معمولی است، اما با قدرت راه میرود، حرف میزند و میدرخشد...
و گاهی کسی را میبینی که همه از زیباییاش تعریف میکنند، اما مدام خودش را با دیگران مقایسه میکند.
زیبایی دیده میشود،
اما اعتماد به نفس باور میشود.
.https://telegram.me/teachonline
اعتماد به نفس از آینه نمیآید، از ذهن میآید.
برای همین گاهی آدمی را میبینی که از نظر ظاهری معمولی است، اما با قدرت راه میرود، حرف میزند و میدرخشد...
و گاهی کسی را میبینی که همه از زیباییاش تعریف میکنند، اما مدام خودش را با دیگران مقایسه میکند.
زیبایی دیده میشود،
اما اعتماد به نفس باور میشود.
.https://telegram.me/teachonline
Telegram
فرهیختگان ✍
کانال فرهیختگان، متفاوت
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
.
🔻هیچ آدم کاملی وجود نداره. هر کسی که وارد زندگی ما میشه، به هر حال زخمها، ضعفها، ترسها و نقصهای خودش رو داره. بنابراین نباید دنبال «همسر ایدهآل» یا «آدم بیعیب و نقص» باشیم.
🔻در ضمن اگر خیلی خوششانس باشیم، با کسی ازدواج میکنیم که:
▪️با وجود آسیبها و مشکلاتش، انعطافپذیر باشه.
▪️اشتباهات و ضعفهای خودش رو بپذیره.
▪️جرأت آسیبپذیر بودن داشته باشه.
▪️برای بهتر شدن و ترمیم زخمهای روحی خودش تلاش کنه.
▪️"موجود یکدنده" ای نیست که فکر میکنه همیشه حق با اوست، حاضر نیست اشتباهاتش رو بپذیره یا روی خودش کار کنه.
🔻بنابراین:
خوشبختی در پیدا کردن آدم بینقص نیست؛ در پیدا کردن آدمی است که با وجود نقصهایش، اهل رشد، گفتوگو و تغییر باشد.
https://telegram.me/teachonline
🔻هیچ آدم کاملی وجود نداره. هر کسی که وارد زندگی ما میشه، به هر حال زخمها، ضعفها، ترسها و نقصهای خودش رو داره. بنابراین نباید دنبال «همسر ایدهآل» یا «آدم بیعیب و نقص» باشیم.
🔻در ضمن اگر خیلی خوششانس باشیم، با کسی ازدواج میکنیم که:
▪️با وجود آسیبها و مشکلاتش، انعطافپذیر باشه.
▪️اشتباهات و ضعفهای خودش رو بپذیره.
▪️جرأت آسیبپذیر بودن داشته باشه.
▪️برای بهتر شدن و ترمیم زخمهای روحی خودش تلاش کنه.
▪️"موجود یکدنده" ای نیست که فکر میکنه همیشه حق با اوست، حاضر نیست اشتباهاتش رو بپذیره یا روی خودش کار کنه.
🔻بنابراین:
خوشبختی در پیدا کردن آدم بینقص نیست؛ در پیدا کردن آدمی است که با وجود نقصهایش، اهل رشد، گفتوگو و تغییر باشد.
https://telegram.me/teachonline
Telegram
فرهیختگان ✍
کانال فرهیختگان، متفاوت
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
سخنان مشاهیر جهان
معرفی کتاب و دانلود کتاب pdf و کتابهای مخصوص موبایل
اخبار و یافته علمی نوین
گزیده های بسیار ناب خواندنی
🌻ارتباط با ما
@teachadmin
.
دکتر گرواند نیا:
حقیقت اینه که؛
نه تجربه عشق همه چیزه،
نه تجربه موفقیت و پیشرفت کاری!
برقراری تعادل بین این دو، هنر یک انسان بالغه
دکتر گرواند نیا:
حقیقت اینه که؛
نه تجربه عشق همه چیزه،
نه تجربه موفقیت و پیشرفت کاری!
برقراری تعادل بین این دو، هنر یک انسان بالغه
.
صدقه فقط پول دادن نیست. هر کاری که نفعی به دیگران برسونه یا رنجی رو کم کنه، میتونه نوعی صدقه باشه.
مثلاً:
یک لبخند از روی مهر
شنیدن دردِ دل یک نفر
آموزش دادن چیزی که بلدی
کمک به یک سالمند
کنار گذاشتن یک حرف آزاردهنده
آشتی دادن دو نفر
دلگرم کردن کسی که ناامیده
حتی در برخی روایات، خوشرویی با مردم و برداشتن مانعی از سر راه دیگران هم صدقه شمرده شده است.
شاید بشه گفت: «هر مهربانیِ آگاهانهای که زندگی کسی را کمی روشنتر کند، رنگی از صدقه دارد.» 🌱✨
.
صدقه فقط پول دادن نیست. هر کاری که نفعی به دیگران برسونه یا رنجی رو کم کنه، میتونه نوعی صدقه باشه.
مثلاً:
یک لبخند از روی مهر
شنیدن دردِ دل یک نفر
آموزش دادن چیزی که بلدی
کمک به یک سالمند
کنار گذاشتن یک حرف آزاردهنده
آشتی دادن دو نفر
دلگرم کردن کسی که ناامیده
حتی در برخی روایات، خوشرویی با مردم و برداشتن مانعی از سر راه دیگران هم صدقه شمرده شده است.
شاید بشه گفت: «هر مهربانیِ آگاهانهای که زندگی کسی را کمی روشنتر کند، رنگی از صدقه دارد.» 🌱✨
.
🍃
آنکه در پی اصلاح خویش است،
آرامش میآفریند…
و آنکه در پی قضاوت دیگران است،
رنج میپراکند...
.
آنکه در پی اصلاح خویش است،
آرامش میآفریند…
و آنکه در پی قضاوت دیگران است،
رنج میپراکند...
.
اگر باور کنی چیزی سخت است،
این جهان آن سختی را اثبات میکند.
وقتی باور کنی چیزی راحت است،
این جهان آن راحتی را اثبات میکند.
آبراهام هیکس
.
این جهان آن سختی را اثبات میکند.
وقتی باور کنی چیزی راحت است،
این جهان آن راحتی را اثبات میکند.
آبراهام هیکس
.
همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
اما در این سالها یک چیز را فهمیدهام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمیافتد.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
اما در این سالها یک چیز را فهمیدهام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمیافتد.
گاهی فقط کافی است کنار کسی بنشینی، با او حرف بزنی، به او احساس دیده شدن بدهی و یادش بیاوری که هنوز ارزشمند است.
و شاید همین سادهترین شکلِ عشق، بزرگترین معجزه دنیا باشد.
و شاید همین سادهترین شکلِ عشق، بزرگترین معجزه دنیا باشد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.یکی از مهترین پیامهای فراموش شده ی عاشورا,
خیلی جالبه شب عاشورا امام حسین به یارانش فرمود:
هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود...
او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده ی حق الناس نیست!
در عجبم از کسانی که هزاران گناه می کنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت آنهاست...
👤 دکتر چمران
https://telegram.me/teachonline
خیلی جالبه شب عاشورا امام حسین به یارانش فرمود:
هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود...
او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده ی حق الناس نیست!
در عجبم از کسانی که هزاران گناه می کنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت آنهاست...
👤 دکتر چمران
https://telegram.me/teachonline
*پیشنهاد می دهم اگر وقت کردید و اگر وقت کردید حتما واقعه تاریخی زیر را بخوانید.*
ارمنستان. «شاواراش کاراپتیان» (Shavarsh Karapetyan)، قهرمانِ جهان و رکورددارِ شنایِ زیرِ آب، در حالِ دویدن در کنارِ دریاچهیِ ایروان بود که ناگهان صدایِ مهیبی شنید. یک اتوبوسِ برقی با ۹۲ مسافر از جاده منحرف شد و به اعماقِ دریاچهیِ یخزده و پُر از لجن سقوط کرد.
شاواراش بدونِ ثانیهای تردید، خودش را به آبِ کثیف و منجمد انداخت. او به عمقِ ۱۰ متری رفت، با پاهایش شیشهیِ اتوبوس را در تاریکیِ مطلق خُرد کرد و شروع به بیرون کشیدنِ آدمها کرد...
🔺او ۳۰ بار به آن عمقِ وحشتناک شیرجه زد. در آبی که دیدِ آن صفر بود، با دستهایِ بریده و خونی، ۴۶ نفر را از آن گورِ دستهجمعی بیرون کشید (که ۲۰ نفر از آنها زنده ماندند).
⚠️ اما بهایِ این فداکاری برایِ خودش ویرانگر بود....
شیشهها پاهایِ او را تکهتکه کرده بودند. او به دلیلِ سرمایِ شدید و عفونتِ خون، همانجا در ساحل از هوش رفت. شاواراش ۴۵ روزِ تمام در کُما بود. وقتی بیدار شد، ریههایش برایِ همیشه آسیب دیده بودند. رویایِ المپیک، مدالهایِ جهانی و آیندهیِ ورزشیاش برایِ همیشه نابود شد.
🇷🇺 سالها گذشت. جهان او را فراموش کرد. شاواراش به مسکو رفت و برایِ گذرانِ زندگی، یک مغازهیِ کوچکِ کفاشی باز کرد و در گمنامیِ مطلق مشغولِ تعمیرِ کفشِ آدمها شد... بله، زندگی همیشه مهربان نیست...
دههها بعد، یک خبرنگار که او را پیدا کرده بود، از او پرسید: «تو تمامِ زندگی، شهرت و سلامتیات را در آن دریاچه از دست دادی. وحشتناکترین بخشِ آن روز برایِ تو چه بود؟»
پاسخِ شاواراش، یکی از تکاندهندهترین جملاتِ تاریخِ بشریت است. مردی که جانِ ۲۰ انسان را نجات داده بود، با چشمانی پُر از اشک گفت:
💬 «در آن تاریکیِ مطلق، من یک بار اشتباه کردم. دستم به چیزی خورد، فکر کردم یک انسان است. با تمامِ توانم آن را به سطحِ آب آوردم، اما وقتی رویِ آب رسیدم دیدم یک "صندلیِ چرمیِ اتوبوس" است... من ثانیههایِ حیاتیام را برایِ یک تکه چرم هدر دادم. میتوانستم با آن زمان، یک نفرِ دیگر را نجات دهم. آن صندلیِ چرمی، هنوز هر شب در کابوسهایِ من است و هرگز خودم را نمیبخشم.»
✳️ رفیقِ جان! دلیلِ اینکه امشب به سراغِ این کفاشِ قهرمان رفتیم، همین بود.
❗ ما در دنیایی زندگی میکنیم که آدمها برایِ انجامِ کوچکترین وظایفشان، از زمین و زمان طلبکارند. اما در همین دنیا، انسانهایِ اصیلی وجود دارند که فراتر از توانشان میدَوند، از جانشان، خوابشان و روانشان مایه میگذارند، اما در نهایت، باز هم عذابوجدان دارند که «چرا بهتر نبودم؟»
روانِ انسانهایِ متعهد و متخصص، یک روانِ سنگین و پُردرد است. آنها مدالهایشان را نمیشمارند؛ آنها همیشه به «آن یک نفری که نتوانستند راضی کنند»، «آن پروژهای که بینقص نشد» و «آن خطایی که در تاریکی رخ داد» فکر میکنند....
⚠️ *درسِ شگرفِ شاواراش برایِ خلوتِ امشبِ ما این است:*
*تعهدِ واقعی، یک نشانِ افتخار رویِ سینه نیست؛ یک زخمِ پنهان در اعماقِ وجدان است. انسانِ اصیل، همیشه خودش را بدهکارِ کیفیت و انسانیت میداند.*
✅ *اگر تو هم از آن دسته آدمهایی هستی که شبها از خستگی به خواب میروی، اما باز هم ذهنت درگیرِ این است که:*
✔️ *«آیا امروز با فلان مشتری یا همکارم به اندازهیِ کافی باانصاف بودم؟»*
✔️ *«آیا فلان کارِ شرکت را با بالاترین استانداردی که میتوانستم تحویل دادم؟»*
✔️ *«آیا برایِ خانوادهام کم نگذاشتهام؟»*
*بدان که تو بیمار نیستی؛ تو فقط به بیماریِ نادرِ «شرافت و وجدانِ بیدار» مبتلایی.*
✍️ *میبینی؟ جهان به آدمهایِ بیخیال پاداش میدهد، اما رویِ شانههایِ زخمیِ آدمهایِ متعهد میچرخد...*
ارمنستان. «شاواراش کاراپتیان» (Shavarsh Karapetyan)، قهرمانِ جهان و رکورددارِ شنایِ زیرِ آب، در حالِ دویدن در کنارِ دریاچهیِ ایروان بود که ناگهان صدایِ مهیبی شنید. یک اتوبوسِ برقی با ۹۲ مسافر از جاده منحرف شد و به اعماقِ دریاچهیِ یخزده و پُر از لجن سقوط کرد.
شاواراش بدونِ ثانیهای تردید، خودش را به آبِ کثیف و منجمد انداخت. او به عمقِ ۱۰ متری رفت، با پاهایش شیشهیِ اتوبوس را در تاریکیِ مطلق خُرد کرد و شروع به بیرون کشیدنِ آدمها کرد...
🔺او ۳۰ بار به آن عمقِ وحشتناک شیرجه زد. در آبی که دیدِ آن صفر بود، با دستهایِ بریده و خونی، ۴۶ نفر را از آن گورِ دستهجمعی بیرون کشید (که ۲۰ نفر از آنها زنده ماندند).
⚠️ اما بهایِ این فداکاری برایِ خودش ویرانگر بود....
شیشهها پاهایِ او را تکهتکه کرده بودند. او به دلیلِ سرمایِ شدید و عفونتِ خون، همانجا در ساحل از هوش رفت. شاواراش ۴۵ روزِ تمام در کُما بود. وقتی بیدار شد، ریههایش برایِ همیشه آسیب دیده بودند. رویایِ المپیک، مدالهایِ جهانی و آیندهیِ ورزشیاش برایِ همیشه نابود شد.
🇷🇺 سالها گذشت. جهان او را فراموش کرد. شاواراش به مسکو رفت و برایِ گذرانِ زندگی، یک مغازهیِ کوچکِ کفاشی باز کرد و در گمنامیِ مطلق مشغولِ تعمیرِ کفشِ آدمها شد... بله، زندگی همیشه مهربان نیست...
دههها بعد، یک خبرنگار که او را پیدا کرده بود، از او پرسید: «تو تمامِ زندگی، شهرت و سلامتیات را در آن دریاچه از دست دادی. وحشتناکترین بخشِ آن روز برایِ تو چه بود؟»
پاسخِ شاواراش، یکی از تکاندهندهترین جملاتِ تاریخِ بشریت است. مردی که جانِ ۲۰ انسان را نجات داده بود، با چشمانی پُر از اشک گفت:
💬 «در آن تاریکیِ مطلق، من یک بار اشتباه کردم. دستم به چیزی خورد، فکر کردم یک انسان است. با تمامِ توانم آن را به سطحِ آب آوردم، اما وقتی رویِ آب رسیدم دیدم یک "صندلیِ چرمیِ اتوبوس" است... من ثانیههایِ حیاتیام را برایِ یک تکه چرم هدر دادم. میتوانستم با آن زمان، یک نفرِ دیگر را نجات دهم. آن صندلیِ چرمی، هنوز هر شب در کابوسهایِ من است و هرگز خودم را نمیبخشم.»
✳️ رفیقِ جان! دلیلِ اینکه امشب به سراغِ این کفاشِ قهرمان رفتیم، همین بود.
❗ ما در دنیایی زندگی میکنیم که آدمها برایِ انجامِ کوچکترین وظایفشان، از زمین و زمان طلبکارند. اما در همین دنیا، انسانهایِ اصیلی وجود دارند که فراتر از توانشان میدَوند، از جانشان، خوابشان و روانشان مایه میگذارند، اما در نهایت، باز هم عذابوجدان دارند که «چرا بهتر نبودم؟»
روانِ انسانهایِ متعهد و متخصص، یک روانِ سنگین و پُردرد است. آنها مدالهایشان را نمیشمارند؛ آنها همیشه به «آن یک نفری که نتوانستند راضی کنند»، «آن پروژهای که بینقص نشد» و «آن خطایی که در تاریکی رخ داد» فکر میکنند....
⚠️ *درسِ شگرفِ شاواراش برایِ خلوتِ امشبِ ما این است:*
*تعهدِ واقعی، یک نشانِ افتخار رویِ سینه نیست؛ یک زخمِ پنهان در اعماقِ وجدان است. انسانِ اصیل، همیشه خودش را بدهکارِ کیفیت و انسانیت میداند.*
✅ *اگر تو هم از آن دسته آدمهایی هستی که شبها از خستگی به خواب میروی، اما باز هم ذهنت درگیرِ این است که:*
✔️ *«آیا امروز با فلان مشتری یا همکارم به اندازهیِ کافی باانصاف بودم؟»*
✔️ *«آیا فلان کارِ شرکت را با بالاترین استانداردی که میتوانستم تحویل دادم؟»*
✔️ *«آیا برایِ خانوادهام کم نگذاشتهام؟»*
*بدان که تو بیمار نیستی؛ تو فقط به بیماریِ نادرِ «شرافت و وجدانِ بیدار» مبتلایی.*
✍️ *میبینی؟ جهان به آدمهایِ بیخیال پاداش میدهد، اما رویِ شانههایِ زخمیِ آدمهایِ متعهد میچرخد...*
🔻
گاهی رها کردنِ چیزی که دیگر به رشدت کمک نمیکند، به همان اندازه مهم است که پیدا کردنِ چیز درست. 🌿🤍
.
گاهی رها کردنِ چیزی که دیگر به رشدت کمک نمیکند، به همان اندازه مهم است که پیدا کردنِ چیز درست. 🌿🤍
.
.
خدايا صبرش از من پایان خوشش از تو،
همون غير ممكنى رو ممكن كن
كه فقط از دست تو بر مياد
.
خدايا صبرش از من پایان خوشش از تو،
همون غير ممكنى رو ممكن كن
كه فقط از دست تو بر مياد
.