Keep telling ma self Stop being the one who makes all the effort. Sit back and let the ship sink.
دست و دلم به نوشتن نمیرود، کلمات از ذهنم فرار میکنند. مانند بچه خرگوشهای کوچکی که یک لحظه خودشان را نشان میدهند و تا به سمتشان میدوم، به سرعت درون لانهی خودشان میپرند. مغزم خالیست. خالی تر از شیشه خیارشوره جا خوش کرده ته یخچال که مگسی مرده روی آن شناور است. انگار کلماتم یتیم شده باشند یا که انگار کلماتم پشت دری بسته باشند که کلیدش را گم کرده باشم و به ناچار باید دِیلمی قرضی بیندازم لای در تا بلکه باز شود ولیکن به محض آنکه باز میشود؛ بوی ادرار موش، سوراخ های بینی ام را کِز میدهد. روزها می آیند و میروند بدون آن که چیزی حس کنم؛ شبیه به آدامس بی نوای جویده شده ای که مزه اش رفته و فقط کش می آید و کش میآید. قسمت سخت ماجرا آنجاست که هوا رو به تاریکی میرود و شب میشود. شب که میشود؛ به دنبال گمشدهای میگردم که فقدانش، نیاز به نوشتن را در من بیدار میکند. نمیدانم اصلا آن گمشده کیست. شاید به دنبال خودم میگردم. به پاهایم نگاه میکنم. مویرگ های سبز و سیاه مانند پیچک ها و عشقه ها بر دیوار خانه های آجر سه سانتی روی پاهایم طرح انداخته و خبر از راه رفتن های طولانی و بی مقصدم میدهد. کاش پاییز شود و نم باران بگیرد و به قول عالیجناب بوکوفسکی سیگاری بگیرانم. البته باران هم که میگیرد و هوا رو به سردی میرود بی مصرف تر از پیش میشوم. مانند یک چانه خمیر ترشیده نان که پف کرده، چسبیده به سطح و اصرار بر حفظ اینِرسی اش دارد.
اصلا همان ننویسم بهتر است. این قلم به دست گرفتن و نوشتن، بیماریست؛ گرفتاریست، محنت است. انگار انگلی در وجودت تخمریزی کرده؛ حالا جنونوار کتاب میخوانی تا به تخمهایش غذا برسانی و به زحمت مینویسی تا متولد شوند. جوهر جانت کشیده میشود و تا زنده هستی رنج میبری.
اصلا همان ننویسم بهتر است. این قلم به دست گرفتن و نوشتن، بیماریست؛ گرفتاریست، محنت است. انگار انگلی در وجودت تخمریزی کرده؛ حالا جنونوار کتاب میخوانی تا به تخمهایش غذا برسانی و به زحمت مینویسی تا متولد شوند. جوهر جانت کشیده میشود و تا زنده هستی رنج میبری.