Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
اسمه: النی، بیایم داخل؟ النی: ارههههه تمام اتاق تاریک تاریک بود... اسمه: اتاق وحشت ساختی؟ النی: هیم، دوست داری خونه چه رنگی باشه؟ اسمه: هررنگی، سالم باشه... عادل: دختر که دارم پسر باشه خوشحال میشم... النی: خب خب اماده این؟ نترسین ها النی و اکیپ یک دو…
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
درد دیگه منظم شده و انگار واقعنی پسر کوچولوی ما برای اومدن عجله داشت
النی: باید نفس عمیق بکشی زیاد به درمانگاهی که این اطراف هسد فاصله ای نمونده تا من رانندگی کنم و به اونجا برسیم...
انگار چشمای اسمه داشت سنگین میشد
نفس هاش به شماره افتاده بود سنگین شده بود...
همین لحظه بود که عادل رسید اما النی انقدر غرق اسمه شده بود اصلا متوجه حضورش نشده بود جوری که استرس گرفته بودتش...
النی: خب مامان من برم راه بیوفتم
عادل نزدیک ماشین شد
اسمه دست النی رو گرفت و نذاشت برع انگار حس میکرد اینبار چشماش بسته شه قرار نیست دیگه چشماشو باز کنه...
اسمه: وایسا
النی: نه مامان نه...
عادل همون جا سر جاش پاهاش قفل کرد انگار یک هو زیر پاش خالی شد و وارد یه چاه تاریک بی انتها شد...
اسمه به صدایی که دیگه بزورمیشد شنید
اسمه: النی، دخت... دخت... دخترم...
النی اشک جلوی چشماشو گرفت...
اسمه: ببخشید برات مادر خوبی نبودم
باعث شدم بیست سال درد بکشی الانم که تازه بهم رسیدیم درد نبود همیشگی مو باید تحمل کنی...
عادل دستشو روی ماشین گذاشت...
النی: مامان نزن این حرفو بزار من برم سوار شم زودتر راه بیوفتیم...
اسمه: اما برات یه دردسر بزرگ دارم...
خرس کوهی بزرگ و کوچیکو اول به خدا و بعد به تو میسپارم... مراقبشون باش... مراقب عادل بیشتر باش... نذار زمین بخوره... زمین خورد دستشو بگیر و بل... بلن... بلندش کن...
النی دیگه طاقتشو نداشت مادرشو تو اغوشش گرفت
اسمه با صدای ضعیف و زمزمه گویان: خیلی دوستون دارم، کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود...
و سرش روی شونه النی خم شد...
درهمین حین عادل اومد جلو و سر خم شده اسمه رو دید...
عادلی که هیچ کی نمیتونست زمین بزنتش
اما بازم درد اسمه به زانو دراوردتش...
مات مبهوت زیبایی معصومیت زنی بود که حس میکرد بازم قراره از دستش بده...
اما اینبار نه بیست سال نه یک ماه... برای همیشه...
النی: من نمیذارم تو مارو ول کنی به عقب تکیه دادتش و اومد که پیاده شه دید باباش طوری به مادرش نگاه میکنه که انگار اخرین دیداره...
#part14
@tasacakbudeniz_hilda
النی: باید نفس عمیق بکشی زیاد به درمانگاهی که این اطراف هسد فاصله ای نمونده تا من رانندگی کنم و به اونجا برسیم...
انگار چشمای اسمه داشت سنگین میشد
نفس هاش به شماره افتاده بود سنگین شده بود...
همین لحظه بود که عادل رسید اما النی انقدر غرق اسمه شده بود اصلا متوجه حضورش نشده بود جوری که استرس گرفته بودتش...
النی: خب مامان من برم راه بیوفتم
عادل نزدیک ماشین شد
اسمه دست النی رو گرفت و نذاشت برع انگار حس میکرد اینبار چشماش بسته شه قرار نیست دیگه چشماشو باز کنه...
اسمه: وایسا
النی: نه مامان نه...
عادل همون جا سر جاش پاهاش قفل کرد انگار یک هو زیر پاش خالی شد و وارد یه چاه تاریک بی انتها شد...
اسمه به صدایی که دیگه بزورمیشد شنید
اسمه: النی، دخت... دخت... دخترم...
النی اشک جلوی چشماشو گرفت...
اسمه: ببخشید برات مادر خوبی نبودم
باعث شدم بیست سال درد بکشی الانم که تازه بهم رسیدیم درد نبود همیشگی مو باید تحمل کنی...
عادل دستشو روی ماشین گذاشت...
النی: مامان نزن این حرفو بزار من برم سوار شم زودتر راه بیوفتیم...
اسمه: اما برات یه دردسر بزرگ دارم...
خرس کوهی بزرگ و کوچیکو اول به خدا و بعد به تو میسپارم... مراقبشون باش... مراقب عادل بیشتر باش... نذار زمین بخوره... زمین خورد دستشو بگیر و بل... بلن... بلندش کن...
النی دیگه طاقتشو نداشت مادرشو تو اغوشش گرفت
اسمه با صدای ضعیف و زمزمه گویان: خیلی دوستون دارم، کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود...
و سرش روی شونه النی خم شد...
درهمین حین عادل اومد جلو و سر خم شده اسمه رو دید...
عادلی که هیچ کی نمیتونست زمین بزنتش
اما بازم درد اسمه به زانو دراوردتش...
مات مبهوت زیبایی معصومیت زنی بود که حس میکرد بازم قراره از دستش بده...
اما اینبار نه بیست سال نه یک ماه... برای همیشه...
النی: من نمیذارم تو مارو ول کنی به عقب تکیه دادتش و اومد که پیاده شه دید باباش طوری به مادرش نگاه میکنه که انگار اخرین دیداره...
#part14
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
تنها کاری که حس میکرد اون لحظه درسته رو النی شروع به انجامش کرد اسمه رو تکیه داد و بعدم کمربندشو بست تا تومسیر اسیبی نبینه...
دست به یقه عادل شد وبلندش کرد هیچی نگفت فقط نگاهش کرد...
عادل یه لحظه احساس کرد انگار اسمه ای بازم مقابلش قرارش گرفته، نگاهای خیلی اشنایی بود...
بعد این تقابل کوتاه عادل رفت در عقبو باز کرد و پشت اسمه نشست النی هم درو بست و راه افتادن
تمام مدت عادل سرشو نزدیک سر اسمه کرده بود موهاشو نوازش میکرد و قطرات اشکی در سکوت تمام روی موهای اسمه میریخت...
النی با سرعت بالایی در حرکت بود و سریع به درمانگاه رسیدن در اونجا سریعا اسمه رو اماده کردن و با امبولانس سمت بیمارستان راهی کردم
بازم مثل سری قبل عادل سوار امبولانس شد النی پشت امبولانس به حرکت ادامه میداد...
سکوتی وحشتناکی وجود عادلو در برگرفته بود
دست اسمه رو گرفته بود و به حال روزش نگاه میکرد انگار تمامی لحظات هفت ماه پیش بازم دارع تداعی میشه...
تو مسیر به ترافیکی خوردن...زیاد نمونده بد به بیمارستان اما...
هرچقدر راننده امبولانس هم صحبت میکرد مسیر ازاد نمیشد...
انگار آسمون هم دلش برای سرنوشت دردناک این زوج سوخته بود و بغضش ترکیده بود..
راننده هرچقدر تلاش کرد موفق نشد..
عادل در رو باز کرد و به شکل دیوانه واری ازماشین پیدا شده...
با فریاد های بلندی تمامی ماشین های جلوی ماشین رو متفرق کرد...
النی هم از ماشینشو گوشه ای گذاشتا همراه پدرش داشت مسیرو باز میکرد بالاخره راه امبولانس باز شد
انقدر که داد زده بودن جفتشون حسابی داغون شده بود و خیس خیس...
شروع کردن پشت امبولانس دویدن...
پاهای بی جون عادل بی جون تر شده بود و روی زمین افتاد.. ـ
النی دستشو دراز کرد تا بلندش کنه
عادل یه نگاهی به دستش کردم و گرفت و بلند شد...
انقدری محکم زمین خورده بود که زانوش حسابی زخمی شده بود خون ریزی داشت
دیگه تا برسم بیمارستان اسمه رو داخل بردن...
النی سریع رسید و شرح حال داد...
خانوم پرستار:اقا کوچاری، بیاین زیر این کاغذو امضا بزنین...
رضایت نامه...
عادل یواش یواش با خودش زمزمه کرد: انگار دارم حکم مرگشو امضا میزنم... و امضا زد
کار ها که تموم شد رفت و روی صندلی نشست و گوشیشو برداشت و به عکسی که توش بود نگاه میکرد...
النی رفت و گشت یه پتو پیدا کرد و اورد دور عادل پیچوند و جعبه کمک های اولیه رو گرفت و نشست روی زمین کنار پای عادل
شلواری که پاره شده بود رو یواش از روی زخم ازادش کرد...
دید زخمش عمیق تر از این حرفا بود...
اما اصلا انگار دردی حس نمیکرد حتی مایع ضدعفونی کننده هم اخمی روی صورتش نیاورد...
دیگه اخرای پانسمان رسیده بود که همین طور که گوشی جلو صورتش بود به النی هم نگاه میکرد...
بلن شد النی رو بلند کردن نشوند گوشیو گذاشت تو جیبش و پتو رو دورش پیچوند و رفت از بوفه بیمارستان چایی گرمی براش اورد و بعد هم نشست کنارش و سرشو گذاشت روی شونش...
بازم به عکس توی گوشیش خیره شد..
اره...
عکسی بود که سر ویار نارنگی گرفته بود...
النی که عکسودید بغضش شکست اما با همون بغض فقط چاییشو خورد تا تلنگری برای گریه دوباره باباش نباشه
داخل ذهن عادل فقط یک چیز بود که هی تکرار میشد...
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود....
#part15
@tasacakbudeniz_hilda
دست به یقه عادل شد وبلندش کرد هیچی نگفت فقط نگاهش کرد...
عادل یه لحظه احساس کرد انگار اسمه ای بازم مقابلش قرارش گرفته، نگاهای خیلی اشنایی بود...
بعد این تقابل کوتاه عادل رفت در عقبو باز کرد و پشت اسمه نشست النی هم درو بست و راه افتادن
تمام مدت عادل سرشو نزدیک سر اسمه کرده بود موهاشو نوازش میکرد و قطرات اشکی در سکوت تمام روی موهای اسمه میریخت...
النی با سرعت بالایی در حرکت بود و سریع به درمانگاه رسیدن در اونجا سریعا اسمه رو اماده کردن و با امبولانس سمت بیمارستان راهی کردم
بازم مثل سری قبل عادل سوار امبولانس شد النی پشت امبولانس به حرکت ادامه میداد...
سکوتی وحشتناکی وجود عادلو در برگرفته بود
دست اسمه رو گرفته بود و به حال روزش نگاه میکرد انگار تمامی لحظات هفت ماه پیش بازم دارع تداعی میشه...
تو مسیر به ترافیکی خوردن...زیاد نمونده بد به بیمارستان اما...
هرچقدر راننده امبولانس هم صحبت میکرد مسیر ازاد نمیشد...
انگار آسمون هم دلش برای سرنوشت دردناک این زوج سوخته بود و بغضش ترکیده بود..
راننده هرچقدر تلاش کرد موفق نشد..
عادل در رو باز کرد و به شکل دیوانه واری ازماشین پیدا شده...
با فریاد های بلندی تمامی ماشین های جلوی ماشین رو متفرق کرد...
النی هم از ماشینشو گوشه ای گذاشتا همراه پدرش داشت مسیرو باز میکرد بالاخره راه امبولانس باز شد
انقدر که داد زده بودن جفتشون حسابی داغون شده بود و خیس خیس...
شروع کردن پشت امبولانس دویدن...
پاهای بی جون عادل بی جون تر شده بود و روی زمین افتاد.. ـ
النی دستشو دراز کرد تا بلندش کنه
عادل یه نگاهی به دستش کردم و گرفت و بلند شد...
انقدری محکم زمین خورده بود که زانوش حسابی زخمی شده بود خون ریزی داشت
دیگه تا برسم بیمارستان اسمه رو داخل بردن...
النی سریع رسید و شرح حال داد...
خانوم پرستار:اقا کوچاری، بیاین زیر این کاغذو امضا بزنین...
رضایت نامه...
عادل یواش یواش با خودش زمزمه کرد: انگار دارم حکم مرگشو امضا میزنم... و امضا زد
کار ها که تموم شد رفت و روی صندلی نشست و گوشیشو برداشت و به عکسی که توش بود نگاه میکرد...
النی رفت و گشت یه پتو پیدا کرد و اورد دور عادل پیچوند و جعبه کمک های اولیه رو گرفت و نشست روی زمین کنار پای عادل
شلواری که پاره شده بود رو یواش از روی زخم ازادش کرد...
دید زخمش عمیق تر از این حرفا بود...
اما اصلا انگار دردی حس نمیکرد حتی مایع ضدعفونی کننده هم اخمی روی صورتش نیاورد...
دیگه اخرای پانسمان رسیده بود که همین طور که گوشی جلو صورتش بود به النی هم نگاه میکرد...
بلن شد النی رو بلند کردن نشوند گوشیو گذاشت تو جیبش و پتو رو دورش پیچوند و رفت از بوفه بیمارستان چایی گرمی براش اورد و بعد هم نشست کنارش و سرشو گذاشت روی شونش...
بازم به عکس توی گوشیش خیره شد..
اره...
عکسی بود که سر ویار نارنگی گرفته بود...
النی که عکسودید بغضش شکست اما با همون بغض فقط چاییشو خورد تا تلنگری برای گریه دوباره باباش نباشه
داخل ذهن عادل فقط یک چیز بود که هی تکرار میشد...
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود
کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود....
#part15
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
تنها کاری که حس میکرد اون لحظه درسته رو النی شروع به انجامش کرد اسمه رو تکیه داد و بعدم کمربندشو بست تا تومسیر اسیبی نبینه... دست به یقه عادل شد وبلندش کرد هیچی نگفت فقط نگاهش کرد... عادل یه لحظه احساس کرد انگار اسمه ای بازم مقابلش قرارش گرفته، نگاهای خیلی…
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
انقدر خسته بود که همین جوری که سرش رو شونه النی بود خوابش برد و گذشت زمانو متوجه نشد...
ولی خب انگار کابوس هاش بعد هفت ماه باز برگشته
اینبار کابوس این طور بود...
پرستار: اقای کوچاری..ـاقای کوچاری...
عادل از خواب پرید...
پرستار: شمایین؟
عادل: بله
پرستار: مبارکه... پسرتون رو تحویل نمیگیرین
عادل با خوشحالی رفت جلو و بچشو بغل کرد...
بوسیدش و حسابی بوییدش...
عادل: همسرم خوبه؟
پرستار: متاسفانه طاقت نیاورد و از دست دادیمش...
عادل از خواب پرید...
پرستار: اقای کوچاری...
#part16_1
@tasacakbudeniz_hilda
ولی خب انگار کابوس هاش بعد هفت ماه باز برگشته
اینبار کابوس این طور بود...
پرستار: اقای کوچاری..ـاقای کوچاری...
عادل از خواب پرید...
پرستار: شمایین؟
عادل: بله
پرستار: مبارکه... پسرتون رو تحویل نمیگیرین
عادل با خوشحالی رفت جلو و بچشو بغل کرد...
بوسیدش و حسابی بوییدش...
عادل: همسرم خوبه؟
پرستار: متاسفانه طاقت نیاورد و از دست دادیمش...
عادل از خواب پرید...
پرستار: اقای کوچاری...
#part16_1
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
عادل دوست نداشت جوابشو بده انگار اینده رو دیده و حسابی ترسیده...
پرستار: اقای کوچاری؟
النی: باب تورو صدا میکنه ها...
یهو دیدن بچه رو پرستار اورد بیرون...
عادل بلند شد
خیلی یواش
یواش
قدم برداشت به سمت جلو رفت...
نذاشت پرستار چیزی بگه و حتی بچه هم بغل نگرفت حس میکرد با این میتونه سرنوشتو تغیر بده..
عادل: حال خانوم خوبه...
پرستار: خب حالا اول بچتونو بغل کنین به اونجا هم میرسیم...
عادل یهو صداشو بلند کرد: میگم حال خانومم خوبه؟
بچه شروع به گریه کرد
النی: بابا این چه کاریه... نمیگی بچه میترسه... بچه رو اون جای عادل گرفت و سعی کرد ارومش کنه...
عادل برای اولین بار صورت بچه رو نگاه کرد... خیلی شبیه اسمه بود... دلش لرزید...
بچه رو بغل کرد... حس کرد با این کارش بدجور دل اسمه رو شکسته...
در اتاق باز شد و اسمه از اتاق خارج شد...
عادل: لطفا به لحظه...
عادل با یه دستش بچه رو بغل کرد و با یه دستش دست اسمه رو گرفت بوسید...
نزدیک گوشش شد: اینبار سرنوشت دلش سوخت...
و اینبار عادل حکایتمون از شادی اشک شوق میریخت..
دکتر هم خارج شد و پشت عادل وایساد: خود اسمه خانوم میدونست که ممکنه با حفظ این بچه جونشو از دست بده اما دلش نیومد اینبارم بچشو ازدست بده سر همین سکوت کرد و جون خودشو به خطر انداخت...
الان وضعیتش بهتره، به مروز زمان که بخیه ها هم بهبود پیدا کنه اسمه خانم سابق رو کنارت خواهی داشت...
پسرکوچولومون خیلی بیتابی میکرد عادل تکونش میداد: ممنون خانم دکتر... خیلی ممنون... مدیون شمام...
دکتر: مدیون من نه... مدیون پسرتی...
قلب همسرت وایساده بود هرکاری کردیم برنگشت... تنها فکری که به ذهنمون رسید این بود بچه رو بردیم و روی قلب مادرش گذاشتم... انگار خدا به اشک های این بچه جواب داد...
وقتی مادرش برگشت و صدای ضربان قلبشو شنید... گریه هاش وایساد...
عادل نمیدونست بایددچه حسی داشت باشه بدون گفتن هیچی رفت و روی صندلی نشست... و به پسرشون... یعنی پسر خودشو و اسمه نگاه میکرد...
النی: بنظرم باید بریم یکم به قیافمون برسیم مامان ایطوری مارو ببینه حالش بد میشه ها...
فسقلی رو گفت...
عادل دلش نمیومد ولش کنه انگار دیگه دلش نمیخواست یه ثانیه هم ازش جدا شه
حس اینکه فکرمیکرد پاقدم این بچه بد هست درحالی که جون مادرشو نجات داده داشت وجودشو میخورد..ـ
النی: باید بقیه کارهاش انجام بدن بابا بذار بیرمش...
عادل از روی پتو بوسیدشو تحویل النی داد
عادل: بذار زنگ بزنم بقیه بیان یه چند دقیقه بمونن ما بریم لباسمون رو سریع عوض کنیم....
النی: خوش اومدی داداشی... ممنون که مامانیو برگردوندی... ممنون که نذاشتی حسرت دوبارع رو دلمون بشینه... خوش اومدی خرس کوهی کوچولو🤏
#part16
@tasacakbudeniz_hilda
پرستار: اقای کوچاری؟
النی: باب تورو صدا میکنه ها...
یهو دیدن بچه رو پرستار اورد بیرون...
عادل بلند شد
خیلی یواش
یواش
قدم برداشت به سمت جلو رفت...
نذاشت پرستار چیزی بگه و حتی بچه هم بغل نگرفت حس میکرد با این میتونه سرنوشتو تغیر بده..
عادل: حال خانوم خوبه...
پرستار: خب حالا اول بچتونو بغل کنین به اونجا هم میرسیم...
عادل یهو صداشو بلند کرد: میگم حال خانومم خوبه؟
بچه شروع به گریه کرد
النی: بابا این چه کاریه... نمیگی بچه میترسه... بچه رو اون جای عادل گرفت و سعی کرد ارومش کنه...
عادل برای اولین بار صورت بچه رو نگاه کرد... خیلی شبیه اسمه بود... دلش لرزید...
بچه رو بغل کرد... حس کرد با این کارش بدجور دل اسمه رو شکسته...
در اتاق باز شد و اسمه از اتاق خارج شد...
عادل: لطفا به لحظه...
عادل با یه دستش بچه رو بغل کرد و با یه دستش دست اسمه رو گرفت بوسید...
نزدیک گوشش شد: اینبار سرنوشت دلش سوخت...
و اینبار عادل حکایتمون از شادی اشک شوق میریخت..
دکتر هم خارج شد و پشت عادل وایساد: خود اسمه خانوم میدونست که ممکنه با حفظ این بچه جونشو از دست بده اما دلش نیومد اینبارم بچشو ازدست بده سر همین سکوت کرد و جون خودشو به خطر انداخت...
الان وضعیتش بهتره، به مروز زمان که بخیه ها هم بهبود پیدا کنه اسمه خانم سابق رو کنارت خواهی داشت...
پسرکوچولومون خیلی بیتابی میکرد عادل تکونش میداد: ممنون خانم دکتر... خیلی ممنون... مدیون شمام...
دکتر: مدیون من نه... مدیون پسرتی...
قلب همسرت وایساده بود هرکاری کردیم برنگشت... تنها فکری که به ذهنمون رسید این بود بچه رو بردیم و روی قلب مادرش گذاشتم... انگار خدا به اشک های این بچه جواب داد...
وقتی مادرش برگشت و صدای ضربان قلبشو شنید... گریه هاش وایساد...
عادل نمیدونست بایددچه حسی داشت باشه بدون گفتن هیچی رفت و روی صندلی نشست... و به پسرشون... یعنی پسر خودشو و اسمه نگاه میکرد...
النی: بنظرم باید بریم یکم به قیافمون برسیم مامان ایطوری مارو ببینه حالش بد میشه ها...
فسقلی رو گفت...
عادل دلش نمیومد ولش کنه انگار دیگه دلش نمیخواست یه ثانیه هم ازش جدا شه
حس اینکه فکرمیکرد پاقدم این بچه بد هست درحالی که جون مادرشو نجات داده داشت وجودشو میخورد..ـ
النی: باید بقیه کارهاش انجام بدن بابا بذار بیرمش...
عادل از روی پتو بوسیدشو تحویل النی داد
عادل: بذار زنگ بزنم بقیه بیان یه چند دقیقه بمونن ما بریم لباسمون رو سریع عوض کنیم....
النی: خوش اومدی داداشی... ممنون که مامانیو برگردوندی... ممنون که نذاشتی حسرت دوبارع رو دلمون بشینه... خوش اومدی خرس کوهی کوچولو🤏
#part16
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
عادل دوست نداشت جوابشو بده انگار اینده رو دیده و حسابی ترسیده... پرستار: اقای کوچاری؟ النی: باب تورو صدا میکنه ها... یهو دیدن بچه رو پرستار اورد بیرون... عادل بلند شد خیلی یواش یواش قدم برداشت به سمت جلو رفت... نذاشت پرستار چیزی بگه و حتی بچه هم بغل…
😭1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
النی و عادل رفتن خونه حسابی به خودشون رسیدن و اومدنی رفتن یه سری هدیه برای اسمه و فسقلی جدید خریدن...
رسیدن بیمارستان...
عادل: فادیمه، اسمه بهوش اومد؟
فادیمه: بهوش اومد کمی درد داشت خبر سلامتی بچشو که گفت مسکن زدن وخوابید...
قرار شده بچه رو الان بیارن تو برو کنارش منو النی با بچه میایم پیشتون...
النی: پس بابا اینارو بگیر ببر تا منم بیامـ...
عادل یواش درو باز کرد تا بیدارش نکنه...
وارد که شد انگار دوباره عاشق شد دوبار عاشق این دختر معصوم پر دردش شد...
اومد بادکنکن و خرس کوچولو و شیرینی و شکلات محبوب اسمه رو کنار میز گذاشت
اول پیشونیشو بوسید و بعد موهاشو لای دستانش گرفت و بوسید و بویید و بعد دستشو گرفت و بوسید...
النی و فادیمه عاقا کوچولو رو اوردن...
فادیمه: خب بزار درو باز کنم تو برو داخل...
النی: توهم بیا
فادیمه: منم بعدش میام پسرا هم بیان، شمافعلا خانوادگی کنار هم جمع شین
النی عمه شو بوسید و رفت داخل...
النی: بابا و مامان نا اومدیم
عادل: هیس
النی: عه مامان هنوز خوابه...
عادل: اره
النی: خب پس بیا مینیک رو بگیر
عادل: مینیک لقب خودته به فسقلی نده...
النی: به به...
عادل پسر کوچولو تحویل کرد و یه بوسه هم به پیشونی النی زد...
النی: من یه لحظه برن بیرون باز میام
عادل: باشه
عادل نشست کنار اسمه با یه دست انگشت های کوچیک پسرشو گرفته بود...
و با یه دستش دستای اسمه...
چند دقیقه گذشت و کم کم اسمه بیدار شد
انقدر صحنه قشنگی جلوش بود که هیچ حرفی نزد و کمی در سکوت بهشون نگاه کرد تا اینکه عادل متوجه اسمه شد...
اسمه: یکمم به ما توجه کن اقای پدر...
یه لبخندی رو لبظ نشست و بعدش یه اخمی کرد... یکم صداشو بالا برد
عادل: بازم که سکوت کردی و واقعیت رو نگفتی؟
اقا کوچولو انگار بهش برخورد که سر مادرش داد زده شد و به گریه افتاد
عادل: فکرکنم بدبخت شدم...
اسمه: دیر فهمیدی
اومد یکمی بشینه تا بتونه اونم بچشو بغل کنه درد اذیتش کرد
عادل: یواش یواش تختو کمی بالا اورد و بالش پشتشو درست کرد و دستشو گفت تا کمی راحت تر بتونه جاشو درست کنه...
اسمه: خب پسر کوچولو بده ببینم...
انگار خاطرات بیست سال پیش داشت باز براش اتفاق میوفتاد اما اینبار بچش کنارشه و همسرشم هم پیشش نشسته...
اسمه که چشماش پر اشک شده بود پیشونیشو بوسید و گفت: خوشحالم که اینبار هم با یه حسرت بزرگ مجبور به جدایی ابدی نشستم...
عادل: خب حالا..
اسمه: اسمشو چی بذاریم؟
عادل: خب نظرت چیه؟ دوست داری چی باشه؟
اسمه: النی رو من انتخاب کردم پسرمونو تو انتخاب کن...
عادل: راستش با توجه به اتفاقاتی که گذروندیم یه اسن به ذهنم اومده...
اسمه:اوموت(امید)؟
عادل: ازکجا فهمیدی؟
اسمه: از فادیمه پرسیدم چه اتفاقی افتاده..
عادل: پس توهم با این اسم موافقی؟
اسمه: هرچیزی رو که اقای پدرقبول داشته باشن منم قبول دارم... خوش اومدی اوموت...
النی در زد وارد شد: مهمون نمیخاین؟
اسمه: شما مهمون نیستی که بیا قشنگم و اغوششو برای النی باز کرد و بوسیدش
النی: خب دردت میگیره که؟
اسمه: عب نداره بهترم...
عادل: الکی میگه
اسمه به سمت جلو حرکت کرد که عادلو بزنع که جای بخیه ها حسابی ازارش داد...
عادل با خنده: خب میخای بزنی بگو بیام جلو... اومد جلو
اسمه دید اوموت چشمشو باز کرده...: شانس اوردی اوموت بیدار شد...
عادل: افرین پسر خوبم همیشه باباتو ازدست این مامانت نجات بده...
اسمه زیر زیرکی عادلو نیشگون گرفت...
عادل: عه مگه نگفتی نمیزنی؟
اسمه: قرار بود جلوش کاری نکنم این جلوی چشمظ نبود که...
النی: وسط پاچه گیری دوبارتون، اسم داداشم اوموت شد؟
اسمه: اره قشنگم
عادل: سلیقه باباتو دوست داشتی؟
النی: من سلیقه بابامو خیلی وقته فهمیدم و یه نگاهی به مادرظ انداخت...
عادل: حساب نیست هم دختر و هم پسر سمت مادر رفتن و همگی به خنده افتادن
فادیمه پسرا هم اضاف شدن دایی هم بدو بدو خودشو رسوند...
دایی: پس بالاخره انتظار هام جواب داد...
النی: اره دیگه شما مارو که قبول نداشتین...
دایی یواش زد پشت النی: برای حسودی کردی خیلی زوده ها خانوم خانوم و جوقشنگ اتاق همینطوری ادامه پیداکرد...
پرستار اومد داخل: خب خب بسه بیاین بیرون بیرون ما یکم هوای مادر بچه رو هم داشته باشیم اوموت هم سرجاش خوابوندن...
و همگی رفتن بیرون و عادل هم براس خداحافظی باهاشون بیرون رفت...
عادل درو یواش باز کرد که اگه اوموت خوابه بیدار نشه اما به یه منظره خیلی قشنگ روبرو شد...
اسمه درحال شیر دادن اوموت و خوندن لالایی معروفش بود که چشمای خیس اسمه قفل نگاهه عادل شد...
عادل جلو رفت با انگشتاش اشکشو پاک کرد و سرشو بوسید
عادل: میدونم هنوز غم گذشته رو دلته... ببخشید این بیست سال هیچ کاری برای رسیدن بهت انجام ندادم... پیگیری نکردم که چرا عشق من عزیز من یهویی از من دست کشید...
#part17
@tasacakbudeniz_hilda
رسیدن بیمارستان...
عادل: فادیمه، اسمه بهوش اومد؟
فادیمه: بهوش اومد کمی درد داشت خبر سلامتی بچشو که گفت مسکن زدن وخوابید...
قرار شده بچه رو الان بیارن تو برو کنارش منو النی با بچه میایم پیشتون...
النی: پس بابا اینارو بگیر ببر تا منم بیامـ...
عادل یواش درو باز کرد تا بیدارش نکنه...
وارد که شد انگار دوباره عاشق شد دوبار عاشق این دختر معصوم پر دردش شد...
اومد بادکنکن و خرس کوچولو و شیرینی و شکلات محبوب اسمه رو کنار میز گذاشت
اول پیشونیشو بوسید و بعد موهاشو لای دستانش گرفت و بوسید و بویید و بعد دستشو گرفت و بوسید...
النی و فادیمه عاقا کوچولو رو اوردن...
فادیمه: خب بزار درو باز کنم تو برو داخل...
النی: توهم بیا
فادیمه: منم بعدش میام پسرا هم بیان، شمافعلا خانوادگی کنار هم جمع شین
النی عمه شو بوسید و رفت داخل...
النی: بابا و مامان نا اومدیم
عادل: هیس
النی: عه مامان هنوز خوابه...
عادل: اره
النی: خب پس بیا مینیک رو بگیر
عادل: مینیک لقب خودته به فسقلی نده...
النی: به به...
عادل پسر کوچولو تحویل کرد و یه بوسه هم به پیشونی النی زد...
النی: من یه لحظه برن بیرون باز میام
عادل: باشه
عادل نشست کنار اسمه با یه دست انگشت های کوچیک پسرشو گرفته بود...
و با یه دستش دستای اسمه...
چند دقیقه گذشت و کم کم اسمه بیدار شد
انقدر صحنه قشنگی جلوش بود که هیچ حرفی نزد و کمی در سکوت بهشون نگاه کرد تا اینکه عادل متوجه اسمه شد...
اسمه: یکمم به ما توجه کن اقای پدر...
یه لبخندی رو لبظ نشست و بعدش یه اخمی کرد... یکم صداشو بالا برد
عادل: بازم که سکوت کردی و واقعیت رو نگفتی؟
اقا کوچولو انگار بهش برخورد که سر مادرش داد زده شد و به گریه افتاد
عادل: فکرکنم بدبخت شدم...
اسمه: دیر فهمیدی
اومد یکمی بشینه تا بتونه اونم بچشو بغل کنه درد اذیتش کرد
عادل: یواش یواش تختو کمی بالا اورد و بالش پشتشو درست کرد و دستشو گفت تا کمی راحت تر بتونه جاشو درست کنه...
اسمه: خب پسر کوچولو بده ببینم...
انگار خاطرات بیست سال پیش داشت باز براش اتفاق میوفتاد اما اینبار بچش کنارشه و همسرشم هم پیشش نشسته...
اسمه که چشماش پر اشک شده بود پیشونیشو بوسید و گفت: خوشحالم که اینبار هم با یه حسرت بزرگ مجبور به جدایی ابدی نشستم...
عادل: خب حالا..
اسمه: اسمشو چی بذاریم؟
عادل: خب نظرت چیه؟ دوست داری چی باشه؟
اسمه: النی رو من انتخاب کردم پسرمونو تو انتخاب کن...
عادل: راستش با توجه به اتفاقاتی که گذروندیم یه اسن به ذهنم اومده...
اسمه:اوموت(امید)؟
عادل: ازکجا فهمیدی؟
اسمه: از فادیمه پرسیدم چه اتفاقی افتاده..
عادل: پس توهم با این اسم موافقی؟
اسمه: هرچیزی رو که اقای پدرقبول داشته باشن منم قبول دارم... خوش اومدی اوموت...
النی در زد وارد شد: مهمون نمیخاین؟
اسمه: شما مهمون نیستی که بیا قشنگم و اغوششو برای النی باز کرد و بوسیدش
النی: خب دردت میگیره که؟
اسمه: عب نداره بهترم...
عادل: الکی میگه
اسمه به سمت جلو حرکت کرد که عادلو بزنع که جای بخیه ها حسابی ازارش داد...
عادل با خنده: خب میخای بزنی بگو بیام جلو... اومد جلو
اسمه دید اوموت چشمشو باز کرده...: شانس اوردی اوموت بیدار شد...
عادل: افرین پسر خوبم همیشه باباتو ازدست این مامانت نجات بده...
اسمه زیر زیرکی عادلو نیشگون گرفت...
عادل: عه مگه نگفتی نمیزنی؟
اسمه: قرار بود جلوش کاری نکنم این جلوی چشمظ نبود که...
النی: وسط پاچه گیری دوبارتون، اسم داداشم اوموت شد؟
اسمه: اره قشنگم
عادل: سلیقه باباتو دوست داشتی؟
النی: من سلیقه بابامو خیلی وقته فهمیدم و یه نگاهی به مادرظ انداخت...
عادل: حساب نیست هم دختر و هم پسر سمت مادر رفتن و همگی به خنده افتادن
فادیمه پسرا هم اضاف شدن دایی هم بدو بدو خودشو رسوند...
دایی: پس بالاخره انتظار هام جواب داد...
النی: اره دیگه شما مارو که قبول نداشتین...
دایی یواش زد پشت النی: برای حسودی کردی خیلی زوده ها خانوم خانوم و جوقشنگ اتاق همینطوری ادامه پیداکرد...
پرستار اومد داخل: خب خب بسه بیاین بیرون بیرون ما یکم هوای مادر بچه رو هم داشته باشیم اوموت هم سرجاش خوابوندن...
و همگی رفتن بیرون و عادل هم براس خداحافظی باهاشون بیرون رفت...
عادل درو یواش باز کرد که اگه اوموت خوابه بیدار نشه اما به یه منظره خیلی قشنگ روبرو شد...
اسمه درحال شیر دادن اوموت و خوندن لالایی معروفش بود که چشمای خیس اسمه قفل نگاهه عادل شد...
عادل جلو رفت با انگشتاش اشکشو پاک کرد و سرشو بوسید
عادل: میدونم هنوز غم گذشته رو دلته... ببخشید این بیست سال هیچ کاری برای رسیدن بهت انجام ندادم... پیگیری نکردم که چرا عشق من عزیز من یهویی از من دست کشید...
#part17
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
_عادل: ببخشید بابا تمامی درد هایی که کشیدی، ببخشید...
اسمه صحبت هاشو قطع کرد: نکن این مدلی میدونی بدتر اذیت میشم... توهم حق داشتی بعد اون اتفاق های یهویی که پشت سر هم برات افتاد داغون بشی...
عادل: شاید اگر زودتر شک میکردم و حواسمو جمع میکردم نه النی نه تو و نه خودم عذاب نمیکشیدیم.... این همه مدت کنار هم برگشیم اما من درست ازش عذرخواهی نکردمـ... من خیلی بهت بدهکارم... خیلی...
اسمه: از این به بعدش کنار هم برای سال های طولانی زندگی میکنیم و زخم های گذشته رو التیام میبخشیم...
عادل: دقیقا قشنگ من، فرشته معصوم من...
یه روز گذشت و از سلامت مامان و بچه که مطمئن شدن راهی خونه شدن...
النی بچه رو بغل گرفته بود پشت نشسته بود واسمه جلو پیش عادل
رسیدن به خونه عادل بدو بدو پیاده شدو و درو برای دوتا خانومای زندگیش باز کرد و دستاشو حلقه کرد که اسمه دستشو رد کنه و به اون تکیه کنه...
اسمه یه لباس سفید رنگ خوشگل و تل معروفشون سر کرده بود از همه روزا قشنگ تر شده بود هربار که فرصت پیدا میکرد عادل غرق اسمه زیباش میشد...
رسیدن بالا و درو باز کرد... بازم خونه تزیین شده بود و به شادترین روز های خودش رسیده بود...
اسمه یواش روی نیمکت بیرون نشوند و کفش هاشو در اورد دستاشو گرفت و رفتن داخل
حوالی شب شد دیگه عادل همه روبیرون کرد
عادل: چقدر خستم...
اسمه: منم خیلی
النی: منم...
و اوموت رفت تو گهواری که نشد النی توش بخابه...
عادل النی و اسمه بالاسرش بودن و هم نگاهی حسرت امیز داشتن و هم خوشحال...
تقریبا نیم ساعت گذشت که اوموت بیدار شد فکرکردن با یبار اوکی میشه داستان ولی تا خود صبح هر نیم ساعت بیدار شدن...
از فردا شب تقسیم کار کرده بودن تا شاید تونستن بیشتر بخابن
اسمه به بچه شیر میداد عادل عارقشو میگرفت و النی گهواره رو تکون میداد تا بخابه و همه داخل اتاق اصلی میموندن...
صبح که میشد بکوب و راحت میخوابید...
عادل: پسرم تو کی انقدر مردم ازار شدی اخه...
اسمه: هوشت با پسرم درست صحبت کن...
وقتی بچه میخواستی به اینجاشم باید فکرمیکردی
النی: خب حالا کمتر دعوا کنین بذارین بخابم...
اسمه: خواب چیه بدو بلند شوبرو درمانگاه مریض میاد اسیر میشه
النی: مامااااانننننن
عادل: بلند شو مامانتو حرص نده...
النی: انگار نه انگار الان داشتن دعوا میکردن...
اسمه: بچه کمتر غربزنننن
النی رفت درمانگاه و شب هم پیچوند و رفت خونه فادیمهو خونه نیومد
اسمه: فرار کرد...
عادل: حق داشت..
اسمه به خاطر اینکه این سری کمتر دردش بگیره رو دور اهسته خم شد دمپای برداشت عادل شروع کرد به فرار کردن و قایم شدن پشت مبل اما خب هیکل گندش نذاشت و دمپایی خیلی شیک به باسن مبارکش خورد...
همین طور که مشغول بودن اوموت شروع به گریع کرد
اسمه: ای قربون پسر قشنگم برم...
عادل: بله بله به باباش رفته...
اسمه: جونت میخاره باز؟
عادل: نه نه غلط کردم...
گذشت یکم...
عادل: شوخی کردم، اتفاقا خیلی شبیه توعه، به خصوص چشماش، اولین باری که دیدمش همین چشماش ارومم کرد
اسمه: همون جایی که داد زدی بچه ترسید؟
عادل: این بچه النی اگه یکم عین مامانش راز نگه دار بود عالیه، البته انگار فقط واس مسائل مامانش راز نگه داره...
اسمه: هوشت پرو نشو ها بیا شیرشو خورد بگیرش...
همین که بغل عادل رفت کار خرابی کرد...
عادل: اس...
اسمه از خستگی تو ثانیه ای بیهوش شد و عادل موند و تمیز کاری... بماند که از قصد و میدونست داد بغل عادل تا اذیتش کنه
عادل هم بچه رو برد شست اورد اما حواسش نبود زیادی طول داد و باعث شد پسر خوشگلش که به خودشم رفته صورتش نقاشی کنه....
همین جا بود که صدای دوربین اومد...
اسمه که انقدر خندیده بود قرمز شده بود از این صحنه عکس گرفته بود...
عادل: اسمههههه
اسمه: فایده نداره😔😂
یکسال بعد...
#part18
@tasacakbudeniz_hilda
اسمه صحبت هاشو قطع کرد: نکن این مدلی میدونی بدتر اذیت میشم... توهم حق داشتی بعد اون اتفاق های یهویی که پشت سر هم برات افتاد داغون بشی...
عادل: شاید اگر زودتر شک میکردم و حواسمو جمع میکردم نه النی نه تو و نه خودم عذاب نمیکشیدیم.... این همه مدت کنار هم برگشیم اما من درست ازش عذرخواهی نکردمـ... من خیلی بهت بدهکارم... خیلی...
اسمه: از این به بعدش کنار هم برای سال های طولانی زندگی میکنیم و زخم های گذشته رو التیام میبخشیم...
عادل: دقیقا قشنگ من، فرشته معصوم من...
یه روز گذشت و از سلامت مامان و بچه که مطمئن شدن راهی خونه شدن...
النی بچه رو بغل گرفته بود پشت نشسته بود واسمه جلو پیش عادل
رسیدن به خونه عادل بدو بدو پیاده شدو و درو برای دوتا خانومای زندگیش باز کرد و دستاشو حلقه کرد که اسمه دستشو رد کنه و به اون تکیه کنه...
اسمه یه لباس سفید رنگ خوشگل و تل معروفشون سر کرده بود از همه روزا قشنگ تر شده بود هربار که فرصت پیدا میکرد عادل غرق اسمه زیباش میشد...
رسیدن بالا و درو باز کرد... بازم خونه تزیین شده بود و به شادترین روز های خودش رسیده بود...
اسمه یواش روی نیمکت بیرون نشوند و کفش هاشو در اورد دستاشو گرفت و رفتن داخل
حوالی شب شد دیگه عادل همه روبیرون کرد
عادل: چقدر خستم...
اسمه: منم خیلی
النی: منم...
و اوموت رفت تو گهواری که نشد النی توش بخابه...
عادل النی و اسمه بالاسرش بودن و هم نگاهی حسرت امیز داشتن و هم خوشحال...
تقریبا نیم ساعت گذشت که اوموت بیدار شد فکرکردن با یبار اوکی میشه داستان ولی تا خود صبح هر نیم ساعت بیدار شدن...
از فردا شب تقسیم کار کرده بودن تا شاید تونستن بیشتر بخابن
اسمه به بچه شیر میداد عادل عارقشو میگرفت و النی گهواره رو تکون میداد تا بخابه و همه داخل اتاق اصلی میموندن...
صبح که میشد بکوب و راحت میخوابید...
عادل: پسرم تو کی انقدر مردم ازار شدی اخه...
اسمه: هوشت با پسرم درست صحبت کن...
وقتی بچه میخواستی به اینجاشم باید فکرمیکردی
النی: خب حالا کمتر دعوا کنین بذارین بخابم...
اسمه: خواب چیه بدو بلند شوبرو درمانگاه مریض میاد اسیر میشه
النی: مامااااانننننن
عادل: بلند شو مامانتو حرص نده...
النی: انگار نه انگار الان داشتن دعوا میکردن...
اسمه: بچه کمتر غربزنننن
النی رفت درمانگاه و شب هم پیچوند و رفت خونه فادیمهو خونه نیومد
اسمه: فرار کرد...
عادل: حق داشت..
اسمه به خاطر اینکه این سری کمتر دردش بگیره رو دور اهسته خم شد دمپای برداشت عادل شروع کرد به فرار کردن و قایم شدن پشت مبل اما خب هیکل گندش نذاشت و دمپایی خیلی شیک به باسن مبارکش خورد...
همین طور که مشغول بودن اوموت شروع به گریع کرد
اسمه: ای قربون پسر قشنگم برم...
عادل: بله بله به باباش رفته...
اسمه: جونت میخاره باز؟
عادل: نه نه غلط کردم...
گذشت یکم...
عادل: شوخی کردم، اتفاقا خیلی شبیه توعه، به خصوص چشماش، اولین باری که دیدمش همین چشماش ارومم کرد
اسمه: همون جایی که داد زدی بچه ترسید؟
عادل: این بچه النی اگه یکم عین مامانش راز نگه دار بود عالیه، البته انگار فقط واس مسائل مامانش راز نگه داره...
اسمه: هوشت پرو نشو ها بیا شیرشو خورد بگیرش...
همین که بغل عادل رفت کار خرابی کرد...
عادل: اس...
اسمه از خستگی تو ثانیه ای بیهوش شد و عادل موند و تمیز کاری... بماند که از قصد و میدونست داد بغل عادل تا اذیتش کنه
عادل هم بچه رو برد شست اورد اما حواسش نبود زیادی طول داد و باعث شد پسر خوشگلش که به خودشم رفته صورتش نقاشی کنه....
همین جا بود که صدای دوربین اومد...
اسمه که انقدر خندیده بود قرمز شده بود از این صحنه عکس گرفته بود...
عادل: اسمههههه
اسمه: فایده نداره😔😂
یکسال بعد...
#part18
@tasacakbudeniz_hilda
❤1
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
النی و عادل رفتن خونه حسابی به خودشون رسیدن و اومدنی رفتن یه سری هدیه برای اسمه و فسقلی جدید خریدن... رسیدن بیمارستان... عادل: فادیمه، اسمه بهوش اومد؟ فادیمه: بهوش اومد کمی درد داشت خبر سلامتی بچشو که گفت مسکن زدن وخوابید... قرار شده بچه رو الان بیارن…
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
اوموت کوچولوی ما دیگه بزرگ شده بود و یاد گرفته هرچند نصفه نیمه راه بره... اما خب انگار قسمت عادل نشده بود ببینه
وقتی عادل داشت برمیگشت خونه وقتی صدای ماشینش اومد اسمه درو باز کرد و رفت اشپزخونه یه لحظه مشغول کار شد که دید اوموت نیست
اسمه: پسرم پسرم با عجله به بیرون دوید که دید اوموت داره راه میرع ونزدیک پله ها شده که داره میوفته...
عادل که صدای فریاد اسمه رو شنیده بود خیلی سریع خودشو رسونده بالا و دید اقا کوچیکه شیطون داشت میوفتاده... و بغلش میکنه..
عادل: پس قسمت بود این مدلی راه رفتن شماروهم ببینم هان؟ شیطون نمیگی مامان حالش بد میشه؟
رفت دست اسمه رو گرفت نشوند و بچه رو داد دستش
اسمه که حسابی ترسیده بود عصبانیت محبتش باهم قاطی شده بود اما بازم خودشو سرزنش میکرد و بچه رو حساب بوس مالی کردع بود...
عادل: بیا این ابو بخور یکم اروم بشی...
اسمه ابو گرفت و خورد...: من موندم این بچه حرف نمیزنه چرا باید به این زودی راه بیوفته...
عادل: دیگه پسر ما از این بهتر در نمیاد و خندیدن...
اسمه: این به سال خیلی زود نگذشته؟
عادل: زود اما سخت
اسمه: جدیم ها
عادل: خب منم جدیم دیگه
فردا باید براش تولد بگیرم
عادل: قشنگ ترین تولد...
النی هم سر رسید: به به خانواده قشنگ من، چیشده...
و اسمه براش قضیه رو توضیح داد
النی اوموتو بغل کرد: ای شیطون بلا روز تولدت داشتی خرابکاری میکردی؟ و جلوی چشم اسمه عادل میچرخیدن و میخندیدن..
اسمه هم رفت تو بغل عادل: این قاب قشنگ ترین خواب زندگیمه...
عادل: منم قشنگم...
عادل کل روستارو برای تولد اوموت دعوت کرده و کیک خیلی بزرگی گرفته بود تو قشنگ ترین ورزش خودشون بودن و اسمه تمام لحظات رو عکس برداری میکرد
عادل: اسمه وقت اینه یه عکسم خودمون بگیرم...
اسمه: چرا که نه...
وفادیمه دوربین گرفت و این قشنگی رو ثبت کرد...
#part19
@tasacakbudeniz_hilda
وقتی عادل داشت برمیگشت خونه وقتی صدای ماشینش اومد اسمه درو باز کرد و رفت اشپزخونه یه لحظه مشغول کار شد که دید اوموت نیست
اسمه: پسرم پسرم با عجله به بیرون دوید که دید اوموت داره راه میرع ونزدیک پله ها شده که داره میوفته...
عادل که صدای فریاد اسمه رو شنیده بود خیلی سریع خودشو رسونده بالا و دید اقا کوچیکه شیطون داشت میوفتاده... و بغلش میکنه..
عادل: پس قسمت بود این مدلی راه رفتن شماروهم ببینم هان؟ شیطون نمیگی مامان حالش بد میشه؟
رفت دست اسمه رو گرفت نشوند و بچه رو داد دستش
اسمه که حسابی ترسیده بود عصبانیت محبتش باهم قاطی شده بود اما بازم خودشو سرزنش میکرد و بچه رو حساب بوس مالی کردع بود...
عادل: بیا این ابو بخور یکم اروم بشی...
اسمه ابو گرفت و خورد...: من موندم این بچه حرف نمیزنه چرا باید به این زودی راه بیوفته...
عادل: دیگه پسر ما از این بهتر در نمیاد و خندیدن...
اسمه: این به سال خیلی زود نگذشته؟
عادل: زود اما سخت
اسمه: جدیم ها
عادل: خب منم جدیم دیگه
فردا باید براش تولد بگیرم
عادل: قشنگ ترین تولد...
النی هم سر رسید: به به خانواده قشنگ من، چیشده...
و اسمه براش قضیه رو توضیح داد
النی اوموتو بغل کرد: ای شیطون بلا روز تولدت داشتی خرابکاری میکردی؟ و جلوی چشم اسمه عادل میچرخیدن و میخندیدن..
اسمه هم رفت تو بغل عادل: این قاب قشنگ ترین خواب زندگیمه...
عادل: منم قشنگم...
عادل کل روستارو برای تولد اوموت دعوت کرده و کیک خیلی بزرگی گرفته بود تو قشنگ ترین ورزش خودشون بودن و اسمه تمام لحظات رو عکس برداری میکرد
عادل: اسمه وقت اینه یه عکسم خودمون بگیرم...
اسمه: چرا که نه...
وفادیمه دوربین گرفت و این قشنگی رو ثبت کرد...
#part19
@tasacakbudeniz_hilda
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
روایت روز تصادف
اسمه چشماش به بچه توی ماشین مقابل و اون خانواده خورد قلبش بدجور لرزید و نتونست ماشینو کنترل کنه و یه ته دره پرت شد...
لحظات اخر با خودش تمامی لحاظ کنار عادلو مرور کرد از لحظه که اولین بار دیدش و اغوش اخری که نشد و برای همیشه هم نخواهد شد.ــ
از ماشین پرت شده بود بیرون و سرش به سنگی برخورد کرده بود و در لحظه فوت کرده کرده بود...
عادل که خبرو شنیده بود با حال خراب خودشو رسونده به اونجا تازه تونسته بودن تن بی جون اسمه رو بیرون بیارن
پلیس: اقای عادل کوچاری شما هستین؟
عادل: بله
پلیس: این دفتر از داخل ماشین این خانوم پیدا شد که اسم شما توش بود سر همین تماس گرفتم...
عادل دفترو دیده بود دفتر پرراز اسمه بود همونی که تمامی غم های اسمه توش جا گرفته بود همونی که قراربود تا زمانی که از دستس نداده بهش نزدیک نشه... با اینک دفترو شناخته بود اما باز خداخدامیکرد که نباشه
نزدیک شد
نشست
و پارچه رو برداشت...
و همون جا سرشو روی قلبی که دیگه نمیزد گذاشت و غرق گریه شد هرکاری کردن نمیتونستن عادلو جدا کنن تا دوساعتی گذاشت و دیدن صدا قطع شد نزدیک شدن دیدن بیهوش شده امبولانس بردش بیمارستان...
وقتی بهوش اومد النی اوموت بالاسرش بودن وقتی دید چهره پریشونشون رو فهمید این کابوس نبوده و واقعی بوده و بلند شد نشست و بچه هاشو بغل کرد و باهم گریه میکردن...
سه سال بعد...
عادل از زمانی که اوموت سر خاک مادرش اشک هاشو پاک کرده بود دیگه جلوی بچه ها گریه نمیکرد
از اون زمان که اسمه فوت کردهیچ کسی اجازه وارد شدن به اون اتاق رو نداشت
النی که میخواست با اوروچ ازدواج کنه نه گفته بود تا کنار اوموت و باباش بمونه
اما عادل به کمک اسمه موفق شد راضیش کنه که ازدواج کنه...
یکی از هزاران ارزوی خاک شده اسمه که توی دفترش نوشته شده بود رسیدن دخترش به عشقش بود...
سر همین عادل هم دیگه ناراحتی نمیکرد اتفاقا استقبال میکرد...
روز عروسی النی بود همه مشغول بودن
عادل فراموش کرده بوپ درو ببنده تا برگشت درو ببنده دید اوموت وارد اتاق شده و با صحنه روبرو شد که وجودشو تماما سوزوند...
#part20
@tasacakbudeniz_hilda
اسمه چشماش به بچه توی ماشین مقابل و اون خانواده خورد قلبش بدجور لرزید و نتونست ماشینو کنترل کنه و یه ته دره پرت شد...
لحظات اخر با خودش تمامی لحاظ کنار عادلو مرور کرد از لحظه که اولین بار دیدش و اغوش اخری که نشد و برای همیشه هم نخواهد شد.ــ
از ماشین پرت شده بود بیرون و سرش به سنگی برخورد کرده بود و در لحظه فوت کرده کرده بود...
عادل که خبرو شنیده بود با حال خراب خودشو رسونده به اونجا تازه تونسته بودن تن بی جون اسمه رو بیرون بیارن
پلیس: اقای عادل کوچاری شما هستین؟
عادل: بله
پلیس: این دفتر از داخل ماشین این خانوم پیدا شد که اسم شما توش بود سر همین تماس گرفتم...
عادل دفترو دیده بود دفتر پرراز اسمه بود همونی که تمامی غم های اسمه توش جا گرفته بود همونی که قراربود تا زمانی که از دستس نداده بهش نزدیک نشه... با اینک دفترو شناخته بود اما باز خداخدامیکرد که نباشه
نزدیک شد
نشست
و پارچه رو برداشت...
و همون جا سرشو روی قلبی که دیگه نمیزد گذاشت و غرق گریه شد هرکاری کردن نمیتونستن عادلو جدا کنن تا دوساعتی گذاشت و دیدن صدا قطع شد نزدیک شدن دیدن بیهوش شده امبولانس بردش بیمارستان...
وقتی بهوش اومد النی اوموت بالاسرش بودن وقتی دید چهره پریشونشون رو فهمید این کابوس نبوده و واقعی بوده و بلند شد نشست و بچه هاشو بغل کرد و باهم گریه میکردن...
سه سال بعد...
عادل از زمانی که اوموت سر خاک مادرش اشک هاشو پاک کرده بود دیگه جلوی بچه ها گریه نمیکرد
از اون زمان که اسمه فوت کردهیچ کسی اجازه وارد شدن به اون اتاق رو نداشت
النی که میخواست با اوروچ ازدواج کنه نه گفته بود تا کنار اوموت و باباش بمونه
اما عادل به کمک اسمه موفق شد راضیش کنه که ازدواج کنه...
یکی از هزاران ارزوی خاک شده اسمه که توی دفترش نوشته شده بود رسیدن دخترش به عشقش بود...
سر همین عادل هم دیگه ناراحتی نمیکرد اتفاقا استقبال میکرد...
روز عروسی النی بود همه مشغول بودن
عادل فراموش کرده بوپ درو ببنده تا برگشت درو ببنده دید اوموت وارد اتاق شده و با صحنه روبرو شد که وجودشو تماما سوزوند...
#part20
@tasacakbudeniz_hilda
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
اوموت به تابلو بزرگی که داخل اتاق بود نگاه میکرد
تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان...
عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد...
عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری
اوموت خوشحال بود و دست میزد...
النی بله رو گفت بعد چند سال این عشق هم به نتیجه نهایی خودش رسید
بعد مراسم عادل و اوموت رفتن سر خاک اسمه...
عادل حسابی دور اطرافو تمیز کرد و وقتی به خودش اومد دید اوموت هم داره تمیزمیکنه...
عادل: اسمه، امروز اوموت اولین کلمشو گفت
باورت میشه چی گفت؟
گفت مامان..
کاش بودی و میشنیدی...
تازه النی رو هم عروس کردم کرد همونجوری که ارزوشو داشتی...
الان خوشحالی
اسمه: اره...
عادل: میدونم خوشحالی
گفتم دلت برای اوموت تنگ شده گفتم بیارمش...
اسمه: دلم برای تو خیلی تنگ شده بود
عادل: دلم برات خیلی تنگ شده
خاطرات تو همه جا هست همه جا...
اوموتو بغل گرفت...
اماده رفتن بودن اوروچ النی با همون لباس عروسی و دومادی اومدن به سر خاک مادر...
النی: میدونستم اینجایی بابا...
النی: خوشگل شدم مامان؟
اوروچ: ابجی جات خیلی خالی بود...
اوناهم فاتحشونو خوندن...
النی: بابا بیاین بریم...
عادل شما برین منم میام...
النی: باشه
خداحافظ ایفولیم...
اسمه: خداحافظ...
و عکس خانوادگی که سر تولد یکسالگی اوموت گرفته بودن رو اونجاگذاشت
#پارت_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان...
عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد...
عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری
اوموت خوشحال بود و دست میزد...
النی بله رو گفت بعد چند سال این عشق هم به نتیجه نهایی خودش رسید
بعد مراسم عادل و اوموت رفتن سر خاک اسمه...
عادل حسابی دور اطرافو تمیز کرد و وقتی به خودش اومد دید اوموت هم داره تمیزمیکنه...
عادل: اسمه، امروز اوموت اولین کلمشو گفت
باورت میشه چی گفت؟
گفت مامان..
کاش بودی و میشنیدی...
تازه النی رو هم عروس کردم کرد همونجوری که ارزوشو داشتی...
الان خوشحالی
اسمه: اره...
عادل: میدونم خوشحالی
گفتم دلت برای اوموت تنگ شده گفتم بیارمش...
اسمه: دلم برای تو خیلی تنگ شده بود
عادل: دلم برات خیلی تنگ شده
خاطرات تو همه جا هست همه جا...
اوموتو بغل گرفت...
اماده رفتن بودن اوروچ النی با همون لباس عروسی و دومادی اومدن به سر خاک مادر...
النی: میدونستم اینجایی بابا...
النی: خوشگل شدم مامان؟
اوروچ: ابجی جات خیلی خالی بود...
اوناهم فاتحشونو خوندن...
النی: بابا بیاین بریم...
عادل شما برین منم میام...
النی: باشه
خداحافظ ایفولیم...
اسمه: خداحافظ...
و عکس خانوادگی که سر تولد یکسالگی اوموت گرفته بودن رو اونجاگذاشت
#پارت_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
اوموت به تابلو بزرگی که داخل اتاق بود نگاه میکرد تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان... عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد... عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری…
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
اوموت به تابلو بزرگی که داخل اتاق بود نگاه میکرد تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان... عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد... عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری…
بچه ها درباره نوشتن خودکشی میگن اما من اینطور مینوشتم...
در اخر دفتر خاطرات اسمه لیستی از ارزوهای نوشته بود از جمله ازدواج النی... رسوندن عاشقایی که سخت بوده رسیدن به هم... و...
عادل تمامی اون لیست رو انجام داد و هربار که انجام میداد تیکی جلوی اون میزد...
اخرین خواسته اسمه این بود که کنار عادل برای همیشه زندگی کنه...
وقتی تمامی موارد قبل را انجام داد با همان دفتر به سرخاک اسمه رفت اینبار تنها...
برایش توضیح داد که چه کار هایی انجام داده و چه موردی مانده...
همانطور که تمام مزار رو تمیز کرد و دفتر در دستش بود کنار مزارش دراز کشید شاید کمی از دلتنگی هاش رفع شد اما چشمانش سنگین شد و بسته شد..
شب شده بود عادل برنگشته بود
النی: مطمئنم پیش مامانه
النی اوروچ به سرخاک اسمه رفتن و دیدن عادل اونجاست
النی هرچقدر پدرشو تکون داد بیدار نشد.. انگار تیک اخر داستان رو خدا زد...
النی دفترو باز کرد و دید علامت جایی هست که مربوط به ارزو های مادرش بوده وقتی مورد اخر را دید
دیگر برای از دست دادن پدر ناراحت نبود بلکه
خوشحال بود این درد جانسوز برای پدرش به اتمام رسیده و انها برای همیشه کنار هم خواهند ماند..
#پارت_تکمیلی_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
در اخر دفتر خاطرات اسمه لیستی از ارزوهای نوشته بود از جمله ازدواج النی... رسوندن عاشقایی که سخت بوده رسیدن به هم... و...
عادل تمامی اون لیست رو انجام داد و هربار که انجام میداد تیکی جلوی اون میزد...
اخرین خواسته اسمه این بود که کنار عادل برای همیشه زندگی کنه...
وقتی تمامی موارد قبل را انجام داد با همان دفتر به سرخاک اسمه رفت اینبار تنها...
برایش توضیح داد که چه کار هایی انجام داده و چه موردی مانده...
همانطور که تمام مزار رو تمیز کرد و دفتر در دستش بود کنار مزارش دراز کشید شاید کمی از دلتنگی هاش رفع شد اما چشمانش سنگین شد و بسته شد..
شب شده بود عادل برنگشته بود
النی: مطمئنم پیش مامانه
النی اوروچ به سرخاک اسمه رفتن و دیدن عادل اونجاست
النی هرچقدر پدرشو تکون داد بیدار نشد.. انگار تیک اخر داستان رو خدا زد...
النی دفترو باز کرد و دید علامت جایی هست که مربوط به ارزو های مادرش بوده وقتی مورد اخر را دید
دیگر برای از دست دادن پدر ناراحت نبود بلکه
خوشحال بود این درد جانسوز برای پدرش به اتمام رسیده و انها برای همیشه کنار هم خواهند ماند..
#پارت_تکمیلی_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚
بچه ها درباره نوشتن خودکشی میگن اما من اینطور مینوشتم... در اخر دفتر خاطرات اسمه لیستی از ارزوهای نوشته بود از جمله ازدواج النی... رسوندن عاشقایی که سخت بوده رسیدن به هم... و... عادل تمامی اون لیست رو انجام داد و هربار که انجام میداد تیکی جلوی اون میزد...…