ترقیم✍️زهرا آزادی
151 subscribers
40 photos
1 video
32 links
اینجا در ترقیم
خط می‌زنم،
خط می‌کشم،
معنا می‌کنم و می‌نویسم.
Download Telegram
اعضای عزیز کانالم نگرانتون شدم
اگه درخطر نیستید انگشت شصتتون رو تکون بدید
جهتش تفاوتی نداره
://
👍6
هوی

تا به حال شده از صبح تا عصر «هوی، مگه کوری؟» توی دلتان بماند، چون کسی اجازه نداده آن را به‌موقع بگویید و شما را دعوت به کظم‌الغیظ کرده؟

اول صبح توی بانک این اتفاق برای من افتاد. با پاهایی چفت‌شده منتظر نشسته بودم تا متصدی، بعد از راه‌انداختن کار چند نفر، نصف دیگر کارم را انجام دهد که کفشِ خانمی به نوک کفش و پنجه‌ام فشار آورد.
یک خانم که معلوم نبود توی سقف بانک چه پیدا کرده، عقب‌عقب آمد و این شد که گفتم.
شانس با من یار بود که خودش با آن هیکل نتراشیده رویم نیفتاده بود.
دهانم را باز کردم چیزی بگویم که پدر با اشاره خواست حرفی نزنم.
آن الهه‌ی سربه‌هوا هم به روی مبارک نیاورد، حتی در حد یک چرخاندن سر و یک «ببخشید» خشک و خالی.

حالا که به خانه برگشتیم، پدر در جواب من که پرسیدم: «چرا نگذاشتی حداقل توی دلم نماند؟»
گفت: «حق با تو بوده، من فکر کردم فقط پشت زانویش به زانوی تو برخورد کرده!»
اگر می‌توانستم برمی‌گشتم و حرف توی دلم را می‌گفتم. مشکل اینجا بود که آن الهه‌ی غریبه، با «معذرت»، زودتر از من از بانک بیرون رفته بود.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۱۷
#یادداشت_روز
@tarqim1
عرف و اجبار

امروز حال دختری را از مادرش پرسیدم که «اونم خوبه؟»
گفت: «تا دیشب خوب بود که دل‌درد گرفت...» و ادامه‌ی ماجرا.
راستش انتظار این شرح حال صادقانه را نداشتم. همان لحظه با خودم فکر کردم اگر من بودم، شاید با همان «خوبه» سر و ته قضیه را هم می‌آوردم.
ما چند بار به چند نفر، از روی عادت یا اجبار، گفته‌ایم «خوبم»؟

آخرین باری که به‌جای «خوبم»، شرح حالی با تمام جزئیات برای کسی گفته‌ایم کی بوده؟
حالا که فکر می‌کنم، من این کار را چند بار تکرار کرده‌ام.
البته بیشتر از روی استیصال و عصبانیت لحظه‌ای، مثلاً یک بار که در بیمارستان، دکتری از من پرسید: «خوبی؟»
گفتم: «نه.»

یک «نه» قاطع و محکم.

بنده‌خدا معلوم بود برای چنین جوابی آماده نبوده. بعد از یک لبخند بی‌جان، هیچ چیز نگفت.
چند بار دیگر هم بالای سرم آمد و من، که از صادق بودن با خودم لذت برده بودم، هر بار با شدت و تحکم بیشتری «نه» را تکرار کردم.
حالا که فکر می‌کنم، مدت زیادی از آن روزها گذشته، مدت زیادی از آخرین باری که در جواب «خوبی؟» توانستم صادقانه بگویم «نه».

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۱۸
#یادداشت_روزانه
@tarqim1
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تار باریک اعتماد

فضای اتاق هنوز طلبکار خواب است و من با سردردی در شقیقه‌ام که تا پره‌ی چپ بینی کشیده می‌شد بیدار شده‌ام.
در سکوت قرصی را بلعیدم و پتو را سر کشیدم، سعی می‌کردم به مغزم بقبولانم‌ تا بیداری آدمیزاد یک ساعتی مانده هنوز.
دو سه باری‌ست که وقتی میگرنم اول صبح از ناکجا پیدایش می‌شود قبل از کشیدن کار به جاهای باریک استفراغ و کشیدن مو از کف سر، بعد از فرو دادن مُسکن چشمانم را یک ساعتی به اصرار و بی‌حرکت اضافه بهم چفت می‌کنم.
مانده‌ام مغزم چطور در این بلبشو اعتماد می‌کند به خواهش من؟ خدا کند در آینده از این اعتماد پشیمان نشود.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۱۹
#رخدادک_نویسی
@tarqim1
❤4
جمعه
گوش‌ماهیِ ماهگون، دورافتاده از آب، میان ماسه‌های نرم و مرطوب، کشیده شده تا پای صخره‌ای...


زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۰
#جمعه_نویسی
@tarqim1
👍3
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده است. همه‌ی گفتنی‌ها و کشیدنی‌ها و کردنی‌ها و زدنی‌ها را اسلاف ما به بهترین شکل ممکن انجام داده‌اند و افتخار آن را به شکل مدال بر سینه‌های فراخ‌شان آویزان کرده‌اند. چیزی برای ما باقی نگذاشته‌اند. لب آب روان نشسته‌اند و تمام شعر‌های زیبا و مفاهیم عمیق را در هم تار و پود کرده‌اند و کون و مکان را به هم بافته‌اند. انگار که به اندازه‌ی یک خاور ده تن گیلاس باشد و پیشینیان ما افتاده‌ باشند به جان آن و حالا که نوبت به ما رسیده است، فقط دم گیلاس‌ها مانده و هسته‌های سخت و غیر قابل جویدن‌شان. من هسته‌ی گیلاس را می‌خواهم چه کار؟  من سهمم را می‌خواهم از رمزگشایی از این جهان فانی. که خب، دیر رسیدم و چیزی برای ما باقی نمانده است.

تشنه‌ی نوشتنم. اما به همان دلیلی که آن بالا نوشتم، چیز در خوری برای نوشتن باقی نمانده است. مثلا باید از جوراب بنویسم. امروز صبح یک درخت شصت متری افتاده بود وسط خیابان و راه را بند آورده بود. تا اره بیاورند و کامیون بیاید و درخت را شرحه شرحه کنند، دو ساعت طول کشید. دو ساعت توی ماشین علاف شدیم و با سرعت یک حلزون زخمی جلو رفتیم. ماشین  جلوی من یک وانت پکیده بود که یک لوله پلیکای دراز بار زده بود. لابد داشت می‌برد یک جایی خاکش کند. لوله‌ از جلو شبیه به لوله‌ی تانک، سیخ شده بود رو به بالا. از پشت هم سرریز کرده و آویزان شده بود. راننده برای این‌که ماشین‌های پشت سرش لوله‌ را ببینند و نکوبند بهش، آن را کرده بود توی حلق یک لنگه جوراب سفید. جوراب از کمر تا شده بود و آویزان بود و با هر حرکت ماشین بالا و پایین می‌شد. وظیفه‌ی لُنگ قرمز را انداخته بودند گردن لِنگه جوراب. همین جوراب دو ساعت همدم من بود. چون پیشینیان ما اتم‌ها را قبل از ما شکافته‌اند، خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را سروده‌اند، پس سهم من از فکر کردن همین یک لِنگه جورابِ آویزان است. تنها داستان نگفته‌ی جهان پیرامونم. نمی‌دانم جورابِ توی پای خوزه که الان پشت فرمان وانت بود احساس خوشبختی بیشتری می‌کرد یا جورابی که یک لوله‌ی پولیکا به آن فرو رفته و آویزان است. اصلا لنگه دوم جوراب حالا کجا بود؟ یک جایی ته کمد خوزه؟ یا او هم وصل شده به یک تیرآهن هجده و آویزان وسط اتوبان؟ اهمیتی ندارد. مهم این است که من دو ساعت از زندگی‌ام را صرف فکر کردن به لنگه‌ی گم شده‌ی جوراب  کردم. جورابی که اصلا مال من نبود. بی‌اهمیت‌ترین موضوع جهان. تنهایی یک لنگه‌ی جوراب که لوله‌ای قطور در آن فرو رفته است. آن‌قدر سرمان باریده است که ذهنم ناخودآگاه از هر چیزی تراژدی و دراما می‌سازد. از تنهایی جوراب. از لوله‌ی قطور فرو رفته درآن. از آینده‌ی مبهمش. از جفتش که حالا معلوم نیست کجاست. شاید اگر نروژ چشم به جهان گشوده بودم، این جوراب را شکل دیگری می‌دیدم. جوراب به مثابه یک بچه‌ی تخم جن که از لوله آویزان است و بالا و پایین می‌رود و با دهان گشادش می‌خندد. شب هم قرار است برگرد خانه توی کمد خوزه. ولی من که نروژ چشم به جهان نگشوده‌ام.

چیزی برای نوشتن نمانده است. بجز از لنگه‌ی جوراب آویزان از لوله پولیکا. گفتنی‌ها را نیاکان ما گفتند. آنقدر تکرارشان کردیم که دیگر از چشم‌مان افتاده‌اند و دیگر اهمیتی برای‌مان ندارند. ما فعلا طعم گیلاس به مذاق‌مان خوش نمی‌آید و فقط با جوراب‌های آویزان سرگرمیم. ببینیم آیند‌گان چطور ما را قضاوت می‌کنند.
 
#فهیم_عطار
@fahimattar
درس و مشق

اولین بار است که خودکار و دفتری را که هر روز صبح روی آن می‌نویسم با خودم به سفر نیاورده‌ام؛ شاید اگر کسی بپرسد چرا، ندانم.
اما احتمالاً یکی از دلایلش این باشد که خواستم دلم برای صفحه‌های سفید دفترم تنگ شود و خودکارم هوای انگشتانم را بکند. شاید کلمه‌های جدیدتری به ذهنم برسند و احتمالاً جمله‌های بهتری بنویسم.

و مگر چند روز در سفر هستیم که به مسئله‌ی بغرنجی بر بخورم که احتیاج حیاتی به نوشتن روی کاغذ خط‌دار دفتر، توسط خودکار آبی، داشته باشد؟
این شد که تصمیم گرفتم تنها و تنها تایپ کردن را تجربه کنم، شاید چیز جالبی دستگیرم شد.

که اول صبح، به محض بیداری و زل زدن به نور آبی، از کرده و ناکرده‌ام پشیمان شدم. محض دیدن حروف کیبورد، گوشه‌ی چشم‌هایم را امتحانی باز می‌کردم که نور صفحه توی مردمک‌هایم هجوم نبرد، اول صبحی. به هر جان کندنی بود، پانزده دقیقه نوشتن را با سپاسگزاری‌های تکراری اما لازم به پایان رساندم.

از اینها که بگذریم، دیشب کنار دخترعمویم که ده سالی از من بزرگ‌تر است، روی نیمکت دبیرستان نشسته بودم و امتحان رسانه داشتیم.
راستش برایم عجیب بود چرا به جای دینی یا مهارت‌های زندگی و اینها، کتابی به اسم «رسانه» داریم و امتحانی ظاهراً مهم؟
دخترعمویم پرسید: «استرس داری؟»
دستانم را به جلو کش دادم: «نه، اتفاقاً از همیشه آروم‌ترم.»
معلم که جوانی گندم‌گون، کت‌وشلواری و قد متوسط بود، آمد و برگه‌های امتحانی را بین‌مان پخش کرد. یک کتاب علامت‌زده‌شده هم به هرکدام‌مان داد و گفت: «همین حالا کتاب رو بخونید و سؤالا رو جواب بدین، از همین فصل‌ان.»
همین که کتاب را برداشتم و ورق زدم، نوشته‌هایش ناخوانا و علامت‌هایش محو شد.
مدام رو به معلم تکرار می‌کردم: «این چیه؟ من چیزی نمی‌فهمم. هیچی نمی‌تونم جواب بدم.»
و معلم توجهی به من نداشت.

اما چرا بعد از این همه سال امتحان و آزمون و مدرسه، دست از سر خواب‌های من برنمی‌داشت؟

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۲
#یادداشت_روز
@tarqim1
👍1
داره از بوی سیگار خوشم می‌آد

من به حافظه‌ی بویایی‌ام وفادارم، امروز در یک مرکز خرید که از خستگی روی نیمکتی ولو بودم آقایی میانسال شانه به شانه‌ی همسرش از کنارم رد شد.
بوی تلخ و تندی احساس کردم، بویی شبیه ته‌مانده‌ی دود سیگار.
جز نیم‌رخ صورتش که آن هم سریع دور شد چیزی از وجناتش ندیدم که مطمئن شوم سیگاری یا معتاد است.
پس با خودم فکر کردم که فقط نت پایانی عطر، بوی ته‌مانده‌ی سیگار زیر نیمکتی در پارک نزدیک خانه‌مان را می‌داد.

با اینکه با هر نوع بوی سیگار سردرد می‌شوم اما امروز حاضرم اعلام کنم دارد از بوی سیگار خوشم می‌آید.
شاید چون دقیقه‌های زندگی سخت و پر اضطراب می‌گذرد.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۳
#رخداد_نویسی
@tarqim1
❤1👎1
«آی، دلم درد می‌کنه، اگه استفراغ کنم چی؟»
_نترس مامان، مگه حالت تهوع داری؟
«نه، ولی اگه نمی‌دونستم استفراغ چیه، خوب بود. الان چون می‌دونم، همش می‌ترسم.»


(وقتی یه بار تو عمرت یه چیزی رو تجربه می‌کنی :)

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۴
#گفت‌ونوشت
@tarqim1
❤1👍1💔1
هزار‌وصد‌وسی‌‌ونُه لبخند

«این روزها در حالی که یادداشت‌های صبحانه‌ام را تایپ می‌کنم، متوجه حقیقتی شیرین شدم: هر صبح، در همان ربع اول بیداری، هزار کلمه یا حتی بیشتر می‌نویسم. پیش از این، چون فضای دنیای من کاغذ و خودکار بود، از این حجمِ نوشتن بی‌خبر بودم.
همواره به کسانی که صبح‌هایشان را با نوشتن آغاز می‌کردند غبطه می‌خوردم و می‌پرسیدم چطور در آن فضای نیمه‌روشن اتاق و در حالتی میان خواب و بیداری، حوصله‌ی خیره شدن به مانیتور را دارند؟

حالا می‌فهمم که این دستاورد، پاداشِ جسارتِ امتحان کردن یک تجربه‌ی جدید در سفر بود.
حالا قدر صبح‌هایی که با سنگینیِ خواب در پلک‌هایم می‌جنگم را بیشتر می‌دانم، چون می‌بینم این تلاش‌ها ارزشی فراتر از تعداد کلمات داشته است. تماشای عددِ کلمه‌شمار مانیتور، لبخندی عمیق بر لبم نشاند که هنوز هم با هر بار یادآوری، تکرار می‌شود.
شاید هر تلاش خاموشی که با اصرار و استمراری ساده همراه شود، روزی به مثابه‌ی دیدنِ عدد «هزار و صد و سی‌ونُه» باشد و لبخندی بی‌دلیل و شیرین بر لب بنشاند.»

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۵
#یادداشت_روز
@tarqim1
❤‍🔥1
دوست دارم بدونم اولین بار کدوم نویسنده یا شاعر از عطر شب‌بو و شمشاد تعریف کرده و بعد همه‌ی اون‌های دیگه ازش کپی کردن. از جمله خودم.
دِ آخه زن/مرد ناحسابی، من الان روی تراس نشستم از بوشون خفه می‌شم، خصوصاً با این رطوبتِ خفه‌ی هوا.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۶
#فعل‌های_بی‌حوصله
@tarqim1
❤1
جمعه
پیچ جاده‌ای مه‌آلود که انتهایش تو را به بالای تپه می‌رساند، اگر چراغ‌های ترمز ماشین جلویی را به موقع ببینی.


زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۷
#جمعه_نویسی
@tarqim1
👍1
«خوبی؟ اگه دوباره اون حالتی که سرت درد می‌کرد اومده بگو.»

ـ شقیقه‌ام نبض می‌زنه، همون‌طور که سعی می‌کنم سرم رو بی‌حرکت نگه دارم، توی ذهنم یه تکه ترانه پخش می‌شه.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۲۹
#گفت‌ونوشت
@tarqim1
‌
گاهی وقت‌ها می‌توانم صدای رگ‌به‌رگ شدن
استخوان‌هایم را زیر بار همه‌ی زندگی‌هایی که
نکرده‌ام بشنوم.

#جاناتان_سافرن_فوئر

@tarqim1
❤1👍1
آشکافی

دیروز که از سفر برمی‌گشتیم، کلمه‌ی مورد نظرم را انتخاب کردم؛ روی یک تپه سمت راست جاده‌ی چالوس، روبه‌روی دو دهنه که با فونت درشت «آشکافه» نوشته شده بود.
از ترکیب کلمه‌ها و حتی به‌وجود آمدن واژه‌های خوش‌آهنگ خوشم می‌آید، اما راستش در نگاه اول، در آن پیچ تپه، کلمه را «آتشکده» خواندم تا اینکه نگاهم به جای یک بنای قدیمی و معبدگونه، به یک رستوران بین‌راهی خورد.
داخل که نرفتم، اما تا کیلومترها جلوتر کلمه در ذهن من رفت‌وآمد داشت.
آش در کافه یا کافه در آش بود؟ اگر آش‌کده است، پس فنجان کافه‌اش را کجا می‌گذارند؟ اگر کافه است، کاسه‌ی آشش که هنگام هورت کشیدن، بخارش گونه‌های یخ‌زده را گرم کند کو؟
تازه آشکافه‌ی خالی هم نبود، آشکافه‌یانگوم بود. (نام شخصیت اصلی زن و آشپز دربار در یک سریال کره‌ای.)

تا جایی که یادم هست، در آن زمان که او آشپزی می‌کرد، قهوه و نسکافه نبود، حداقل نه به معنای امروزی. از هر چیزی جز غذا برای درمان به عنوان دارو هم استفاده می‌شد.
شاید هم جدیداً مد شده آشکده‌ها و کافه‌ها را در هم ادغام کنند؟
حتم دارم اگر خود او هم بود، در اینجا می‌گفت:
«خب من که چیزی دستگیرم نشد پس، کفایت مذاکرات.»

حالا هم یاد آن حکایت افتادم که مهماندار پرسید: «تی یا کافی؟»
شاعری مسافر با همان لهجه‌ی دست‌وپا شکسته گفت: «تی.»
چای که به نیمه‌ی لیوان رسید، گفت: «کافیه.»
به مهماندار برخورده بود چون حس می‌کرد سرکارش گذاشته‌اند، پس سینی را برداشت و رفت،
غافل از اینکه این «کافیه» فارسی بود، نه «کافی» انگلیسی.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۶/۳۱
#یادداشت_روزانه
@tarqim1
چرا عقرب با سرِ دمش گاز می‌گیرد؟

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۷/۱
#پرسش‌های_بی‌جا
@tarqim1
در ابتدای یکی از یادداشت‌های
شاهین‌ کلانتری که از نویسنده‌ی دیگر نقل‌قول نوشته بود،
خواندم: روزت را شروع نکن مگر آنکه آن را روی کاغذ به پایان برده باشی. (نقل به مضمون)
و باید بگویم دو روز است روزم را به دلیل گیج بودن از عوارض سرماخوردگی یک روز مانده به آخر شهریور، پیش از نوشتن صبح شروع می‌کنم، اما در ادامه ننوشتن را جبران می‌کنم.
امروز اولین روز پیوستن من به گزارش نیک است پس بهتر است با منفی‌جات شروع نکنم.

همراه دوستان نویسنده‌ساز که بعد از تقریبا شش ماه از دیروز به جمعشان برگشتم، می‌توانم بگویم حدودا هشتصد کلمه در بیست دقیقه نوشتم هر چند استاد گفته باشد هزار کلمه داستان در بیست‌وپنج دقیقه.
راستش پنج دقیقه‌ی اول را خودکار به دست زل زده بودم به کاغذ، انگار کلمه‌ی داستان ذهنم را سه قفله کرده بود اما اتفاقا به جاهای خوبی هم رسیدم شاید ادامه‌اش دهم و چیزهایی به آن اضافه کنم.
بعد هم گشتی توی حیاط زدم، گشت که نه من بیشتر پیاده‌ی روزانه‌ام را حیاط رَوی می‌کنم. این یکی را خیلی وقت است منظم انجام می‌دهم درست مثل نوشتن صبحگاهی.

در واژه‌دان هم سری چرخاندم البته:
هزار گمشده را در نماز می‌یابی
چرا به فکر خود ای بی‌خبر نمی‌افتی؟
«صائب تبریزی»


امروز با توجه به تِی کشیدن کل سالن پذیرایی لیاقت ده شدن از همه چیز را دارم، حتی اگر به خودم قول داده باشم بعد از نوشتن گزارش نیک پاره‌ای از کتاب
باغ‌ درون را که دیروز باعث برگشت آرامش به رگ‌هایم شد بخوانم.

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۷/۲
#گزارش_نیک
@tarqim1
❤1
یَلگی

امروز در وبینار گفته شد لااقل در آزاد‌نویسی‌ها خارج از چارچوب و یله باشیم. این‌قدر فکر نکنیم به درست و غلط بودن نحوه‌ی اجرا، اینکه بالاخره نتیجه‌گیری چطور می‌شود.

یله در لغت یعنی رها، بی‌بند، آزاد و مرخص.
راستش «یلگی» که استاد گفت توجهم را جلب کرد. همان لحظه دویدن گرگی وحشی در ذهنم آمد، در دشتی پوشیده از برف، که باد موهایش را به‌هم ریخته و او به دویدن ادامه می‌دهد.

«یلگی» در واژه‌دان هیچ معنایی نداشت، پس من همان گرگ در دشت سفید را می‌گذارم جلوی مفهومش.

و ما قرار بود نسخه‌ی اولیه‌ی پنج داستانک را در بیست‌وپنج دقیقه بنویسیم، روی کاغذ یا توی مانیتور خیلی تفاوتی نمی‌کرد. حتی اگر کامل هم نمی‌نوشتیم.
من سعی می‌کردم مدام وسط هر داستان از خودم نپرسم: «یعنی دارم به کجا می‌رم؟» یا «واقعاً این چیه؟ درسته؟»
اعتراف می‌کنم جوهری که امروز خودکار من را روی دفتر به جلو هُل می‌داد، یک «به‌درک» غلیظ بود.

اما چرا برای آزادی هم قانون می‌تراشیم در ذهن؟
آزادی تمرین‌کردنی و یاددادنی‌ست؟
پس چرا این سؤال‌ها برای من عجیب است؟
چرا ما از آزادی فقط حروفش را از بر شده‌ایم، که آن هم با لکنت بخوانیم؟
همین‌قدر عجیب که یکی بپرسد آزادی باید پنجاه‌وپنج کلمه باشد، مثل مثال‌هایی که خوانده شد؟

زهرا آزادی
۱۴۰۵/۷/۳
#یادداشت_روز
@tarqim1