تغزل: دکلمه ی طهران با صدای شایان رسول زاده و غزلی از علی ایلیا منتشر شد، آهنگسازی و تنظیم این کار نیز توسط آروین سیدان بوده.
مشاهده و دانلود
https://taghazol.ir/?p=833
تغزل رسانه ای در اختیار هنر
مشاهده و دانلود
https://taghazol.ir/?p=833
تغزل رسانه ای در اختیار هنر
تغزل: دکلمه ی طهران با صدای شایان رسول زاده و غزلی از علی ایلیا منتشر شد، آهنگسازی و تنظیم این کار نیز توسط آروین سیدان بوده.
مشاهده و دانلود
https://taghazol.ir/?p=833
تغزل رسانه ای در اختیار هنر
مشاهده و دانلود
https://taghazol.ir/?p=833
تغزل رسانه ای در اختیار هنر
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردرآوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سردر آوردی
دراین پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین"
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی
حسن قریبی
زدی دل را به دریا از بیابان سردرآوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سردر آوردی
دراین پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین"
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی
حسن قریبی
بنگر ای ساقی، خماری را که از من ساختی
-تا ابد چشم انتظاری- را که از من ساختی
.
تاختی -بی آنکه باری سر بگردانی- به من
خود کجا دیدی غباری را که از من ساختی؟!
.
یأس از یکسو، امید از سوی دیگر میکشد
"ناامید امیدواری" را که از من ساختی...
.
دور من آیینه چیدی و نپرسیدی چطور
بشکنم این بی شماری را که از من ساختی!
.
در نبود مرگ، بعد از تو، به هرسو میکشم
با خود این سنگ مزاری را که از من ساختی
#حسین_زحمتکش
@taghazol
-تا ابد چشم انتظاری- را که از من ساختی
.
تاختی -بی آنکه باری سر بگردانی- به من
خود کجا دیدی غباری را که از من ساختی؟!
.
یأس از یکسو، امید از سوی دیگر میکشد
"ناامید امیدواری" را که از من ساختی...
.
دور من آیینه چیدی و نپرسیدی چطور
بشکنم این بی شماری را که از من ساختی!
.
در نبود مرگ، بعد از تو، به هرسو میکشم
با خود این سنگ مزاری را که از من ساختی
#حسین_زحمتکش
@taghazol
تو شاید ، من ولی ، از یاد تو غفلت نمیکردم
برای دوستی با غیر تو ، رغبت نمیکردم
هزاران بار سویت امدم ، چون موج و برگشتم
برای گفتن حرف دلم ، جرات نمیکردم
به جمع دردهایم درد عشق افزوده کی میشد
اگر آن روز در چشمان تو دقت نمیکردم
چنان در گیر و دار عشق افتادم ، که بی اغراق
برای هیچ کار دیگری فرصت نمیکردم
از او با دیگران چیزی نمیگفتم ، من از غیرت
چنان دیوانه ها ، جز با خودم ، صحبت نمیکردم
محمد عزیزی
برای دوستی با غیر تو ، رغبت نمیکردم
هزاران بار سویت امدم ، چون موج و برگشتم
برای گفتن حرف دلم ، جرات نمیکردم
به جمع دردهایم درد عشق افزوده کی میشد
اگر آن روز در چشمان تو دقت نمیکردم
چنان در گیر و دار عشق افتادم ، که بی اغراق
برای هیچ کار دیگری فرصت نمیکردم
از او با دیگران چیزی نمیگفتم ، من از غیرت
چنان دیوانه ها ، جز با خودم ، صحبت نمیکردم
محمد عزیزی
دلی گرفته و چشمی به راه دارم من
مخواه بیتو بمانم گناه دارم من
به رغم خانه خرابی و در به در شدنم
چه بیتها که از آن یک نگاه دارم من
غمت به زندگیام رنگ تازه بخشیده است
سپید مویم و بختی سیاه دارم من
به لطف دائم ساقی دست و دلباز است
اگر که حال خوشی گاه گاه دارم من
دریغ یار فراموشکار من! عمریست
که پشت پنجره چشمی به راه دارم من
محمد عزیزی
https://taghazol.ir/?p=860
@taghazol
مخواه بیتو بمانم گناه دارم من
به رغم خانه خرابی و در به در شدنم
چه بیتها که از آن یک نگاه دارم من
غمت به زندگیام رنگ تازه بخشیده است
سپید مویم و بختی سیاه دارم من
به لطف دائم ساقی دست و دلباز است
اگر که حال خوشی گاه گاه دارم من
دریغ یار فراموشکار من! عمریست
که پشت پنجره چشمی به راه دارم من
محمد عزیزی
https://taghazol.ir/?p=860
@taghazol
زنی به هیأت دوشیزه های دربار است
که چشم روشنِ او قهوه های قاجار است
مرا کشیده به صدسال پیش و میگوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است
مرا کشانده به شیراز دوره ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است
دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم طی نکرده عطار است
شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقهی موی طلاییاش دار است
به گریه گفتمش از اشتباه من ، بگذر!
به خنده گفت که در انتقام ، مختار است
زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است
زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش ، بیستونِ انکار است
زنی که بوی شراب از نفس زدنهایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است
اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره ی چله نشین به می برسد...
مهدی فرجی
@taghazol
که چشم روشنِ او قهوه های قاجار است
مرا کشیده به صدسال پیش و میگوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است
مرا کشانده به شیراز دوره ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است
دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم طی نکرده عطار است
شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقهی موی طلاییاش دار است
به گریه گفتمش از اشتباه من ، بگذر!
به خنده گفت که در انتقام ، مختار است
زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است
زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش ، بیستونِ انکار است
زنی که بوی شراب از نفس زدنهایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است
اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره ی چله نشین به می برسد...
مهدی فرجی
@taghazol
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول!
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید…
كيانوش_سفري
@taghazol
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول!
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید…
كيانوش_سفري
@taghazol
بخوان شاعر بخوان و شعله ور کن خودنویست را
دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را
در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد
کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد
قنات مرده را با خون ما فواره می بندند
در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند
چنان ابر نفس دیواری از تحمیل می بندد
که اشک از چشم تا جاری شود قندیل می بندد
از آدمهای طوفان دیده مشتی کاه می سازد
زمین از خاک باورمرده قربانگاه می سازد
یکی از آستین، قرص قمر می آورد بیرون
یکی از کوزه ها مار دو سر می آورد بیرون
یکی در مدح خاکستر دکان زرگری دارد
یکی با داس و چکش دعوی پیغمبری دارد
یکی بر نعل می کوبد، یکی بر آب می خندد
یکی هر جمعه روی اسب چوبی شرط می بندد
یکی از خواب های دیگری پروانه می دزدد
یکی در زیر باران شمع سقاخانه می دزدد
یکی با لهجه ی خفاش از خورشید می خواند
یکی بر گور خالی سوره ی توحید می خواند
اگر صلح است و بدبینانه دارم جنگ می بینم
چرا دست تو را با خون خود یکرنگ می بینم؟
در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند
برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند!
چرا باور کنم ترفندهای حقه بازان را
برادر می شناسم چهره ی تابوت سازان را
حباب شیشه ام، حق دارم از دیوانه می ترسم
که از سنگ ترازوی عدالت خانه می ترسم
پذیرفتم که پشت میله های انزوا باشم
کبوتر نیستم تا جلد این خرپشته ها باشم
تو هستی باش، من حمال بی مزدی نخواهم شد
رکاب چرک این انگشتر دزدی نخواهم شد
خرم؟ دیوانه ام؟ پالان مشتی گورکن باشم؟
ذلیل ِیاوه ی رجاله های پنبهزن باشم
قرار این است باید با خودت هم ناتنی باشی
تو سگ دو می زنی تا سکه ی فیل آهنی باشی
تو را چون گوی بی تابانه در گردونه می خواهند
که این خفاش ها بخت تو را وارونه می خواهند
همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد
به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد
تو حالا شاخه ی انجیری اما چوب خواهی شد
که بعد از میوه دادن هیزمی مرغوب خواهی شد
برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل
صدف ها لانه ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل
نمی گویم به کاسب کاری بازار چین شک کن
به تلقینی که از افسانه می سازد یقین شک کن
مراقب باش حوض نقره ای قلاب هم دارد
که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد
به دست آوردن یک تیله تاوان لجن دارد
نمی دانی برادر جان چه دردی واقعا دارد
که در این شهر کولی کش غریب افتاده هم باشی
مضافا طعمه ی سگ های بی قلاده هم باشی
برادر جان سیاهی لشکری در صحنه سازی ها
لباس خونی ات را دیده ام در گاوبازی ها
تو هم با خشک و تر در آتش تقدیر می سوزی
بترس از پایکوبی های بعد از جشن پیروزی
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
بزن اما از این دیوار، مشتت در نمی آید
کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی آید
سکوتم را پذیرفتی دل بی طاقتم را نه
تو تنها چهره ام را می شناسی غربتم را نه
تو یادت رفته در سلول های مشترک بودیم
به رسم خالکوبی ها رفیق بی کلک بودیم
تو یادت رفته چندین بار با هم امتحان دادیم
به دور از چشم ناظم برگه هامان را نشان دادیم
صدای گرگ های قصه را تقلید می کردیم
مدرس را به قلک هایمان تبعید می کردیم
چه شبها که شبیه چشم خوابالوده پف کردیم
به گلدان های خالی هسته ی گیلاس تف کردیم
عصای معجزه در دست های سرد چاپلین بود
تمام زندگی در قایق هاکلبریفین بود
دو خطی کافکا خواندیم و از آیینه ترسیدیم
لبو را دور کاغذهای جنگ و صلح پیچیدیم
چه شبها پای آن ضبط قدیمی های و هو کردیم
نوار کاست ممنوعه ای را پشت و رو کردیم
زمان از لانه ی ساعت مرتب نیش زد ما را
پدر ناکوک هی عقرب به عقرب نیش زد ما را
زمان از قلب زخمی پاره آهن های خوبی ساخت
برای نفی هم، از ما چه دشمن های خوبی ساخت
نه یک سیاره ی آبی نه مراوارید کیهان است
زمین گهواره ی جامانده ای در زیر باران است
نگفتی شرقی غمگین چه وهمی تا سرابت برد
کجای رفت و امدهای این گهواره خوابت برد
از آن شهر خیابان مرده تنها دود جامانده
کلاغی روی دست شاخه ی بدرود جامانده
تمامش می کنم، حرفی نمی ماند همین کافی است
برای انتقام از آنچه دیدم نقطه چین کافی است
به باقی مانده ی خاکسترم کبریت خواهم زد
دوباره زیر شعر آخرم کبریت خواهم زد
احسان افشاری
@taghazol
دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را
در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد
کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد
قنات مرده را با خون ما فواره می بندند
در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند
چنان ابر نفس دیواری از تحمیل می بندد
که اشک از چشم تا جاری شود قندیل می بندد
از آدمهای طوفان دیده مشتی کاه می سازد
زمین از خاک باورمرده قربانگاه می سازد
یکی از آستین، قرص قمر می آورد بیرون
یکی از کوزه ها مار دو سر می آورد بیرون
یکی در مدح خاکستر دکان زرگری دارد
یکی با داس و چکش دعوی پیغمبری دارد
یکی بر نعل می کوبد، یکی بر آب می خندد
یکی هر جمعه روی اسب چوبی شرط می بندد
یکی از خواب های دیگری پروانه می دزدد
یکی در زیر باران شمع سقاخانه می دزدد
یکی با لهجه ی خفاش از خورشید می خواند
یکی بر گور خالی سوره ی توحید می خواند
اگر صلح است و بدبینانه دارم جنگ می بینم
چرا دست تو را با خون خود یکرنگ می بینم؟
در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند
برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند!
چرا باور کنم ترفندهای حقه بازان را
برادر می شناسم چهره ی تابوت سازان را
حباب شیشه ام، حق دارم از دیوانه می ترسم
که از سنگ ترازوی عدالت خانه می ترسم
پذیرفتم که پشت میله های انزوا باشم
کبوتر نیستم تا جلد این خرپشته ها باشم
تو هستی باش، من حمال بی مزدی نخواهم شد
رکاب چرک این انگشتر دزدی نخواهم شد
خرم؟ دیوانه ام؟ پالان مشتی گورکن باشم؟
ذلیل ِیاوه ی رجاله های پنبهزن باشم
قرار این است باید با خودت هم ناتنی باشی
تو سگ دو می زنی تا سکه ی فیل آهنی باشی
تو را چون گوی بی تابانه در گردونه می خواهند
که این خفاش ها بخت تو را وارونه می خواهند
همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد
به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد
تو حالا شاخه ی انجیری اما چوب خواهی شد
که بعد از میوه دادن هیزمی مرغوب خواهی شد
برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل
صدف ها لانه ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل
نمی گویم به کاسب کاری بازار چین شک کن
به تلقینی که از افسانه می سازد یقین شک کن
مراقب باش حوض نقره ای قلاب هم دارد
که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد
به دست آوردن یک تیله تاوان لجن دارد
نمی دانی برادر جان چه دردی واقعا دارد
که در این شهر کولی کش غریب افتاده هم باشی
مضافا طعمه ی سگ های بی قلاده هم باشی
برادر جان سیاهی لشکری در صحنه سازی ها
لباس خونی ات را دیده ام در گاوبازی ها
تو هم با خشک و تر در آتش تقدیر می سوزی
بترس از پایکوبی های بعد از جشن پیروزی
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
بزن اما از این دیوار، مشتت در نمی آید
کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی آید
سکوتم را پذیرفتی دل بی طاقتم را نه
تو تنها چهره ام را می شناسی غربتم را نه
تو یادت رفته در سلول های مشترک بودیم
به رسم خالکوبی ها رفیق بی کلک بودیم
تو یادت رفته چندین بار با هم امتحان دادیم
به دور از چشم ناظم برگه هامان را نشان دادیم
صدای گرگ های قصه را تقلید می کردیم
مدرس را به قلک هایمان تبعید می کردیم
چه شبها که شبیه چشم خوابالوده پف کردیم
به گلدان های خالی هسته ی گیلاس تف کردیم
عصای معجزه در دست های سرد چاپلین بود
تمام زندگی در قایق هاکلبریفین بود
دو خطی کافکا خواندیم و از آیینه ترسیدیم
لبو را دور کاغذهای جنگ و صلح پیچیدیم
چه شبها پای آن ضبط قدیمی های و هو کردیم
نوار کاست ممنوعه ای را پشت و رو کردیم
زمان از لانه ی ساعت مرتب نیش زد ما را
پدر ناکوک هی عقرب به عقرب نیش زد ما را
زمان از قلب زخمی پاره آهن های خوبی ساخت
برای نفی هم، از ما چه دشمن های خوبی ساخت
نه یک سیاره ی آبی نه مراوارید کیهان است
زمین گهواره ی جامانده ای در زیر باران است
نگفتی شرقی غمگین چه وهمی تا سرابت برد
کجای رفت و امدهای این گهواره خوابت برد
از آن شهر خیابان مرده تنها دود جامانده
کلاغی روی دست شاخه ی بدرود جامانده
تمامش می کنم، حرفی نمی ماند همین کافی است
برای انتقام از آنچه دیدم نقطه چین کافی است
به باقی مانده ی خاکسترم کبریت خواهم زد
دوباره زیر شعر آخرم کبریت خواهم زد
احسان افشاری
@taghazol
تغزل
بخوان شاعر بخوان و شعله ور کن خودنویست را دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد قنات مرده را با خون ما فواره می بندند در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند چنان ابر نفس دیواری…
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
سلاح اهل ستم گاهی، شریعت نبوی هم هست
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
✍🏻#فاضل_نظری
📚#وجود
@taghazol
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
✍🏻#فاضل_نظری
📚#وجود
@taghazol
به مسافرای خسته
بگو آخرین قطاره
که از ایستگاه میره
بگو سربراه بوده
ولی اینبار داره با سر
توی پرتگاه میره
بگو فرصتی نمونده
بگو جاده چش براهِ
بگو راه آخر اینه
بگو شک خلافِ عهده
بگو کهنلرزه پاهاش
بگو پشتشو نبینه
نمیخوام دوباره ریلا
دودلم کنن... یا بازم
جلوی راهُ بگیرن
به مسافرای خسته
بگو میپرم کهشاید
بتونن ماهُ بگیرن
چقدر خاطره مونده
روی دست ما قطارا
دیگه از زندگی سیریم
چقدر خاطره رو با
خودمون بردیم حالا
چطوری آروم بگیریم
بگو انتهای راهِ
چشاتونُ وا کنید و
بدوزین به روبروتون
به مسافرای خسته
بگو که چیزی نمونده
برسین به آرزوتون
#سید_امید_قدسی_زاده
بگو آخرین قطاره
که از ایستگاه میره
بگو سربراه بوده
ولی اینبار داره با سر
توی پرتگاه میره
بگو فرصتی نمونده
بگو جاده چش براهِ
بگو راه آخر اینه
بگو شک خلافِ عهده
بگو کهنلرزه پاهاش
بگو پشتشو نبینه
نمیخوام دوباره ریلا
دودلم کنن... یا بازم
جلوی راهُ بگیرن
به مسافرای خسته
بگو میپرم کهشاید
بتونن ماهُ بگیرن
چقدر خاطره مونده
روی دست ما قطارا
دیگه از زندگی سیریم
چقدر خاطره رو با
خودمون بردیم حالا
چطوری آروم بگیریم
بگو انتهای راهِ
چشاتونُ وا کنید و
بدوزین به روبروتون
به مسافرای خسته
بگو که چیزی نمونده
برسین به آرزوتون
#سید_امید_قدسی_زاده