تو شاید ، من ولی ، از یاد تو غفلت نمیکردم
برای دوستی با غیر تو ، رغبت نمیکردم
هزاران بار سویت امدم ، چون موج و برگشتم
برای گفتن حرف دلم ، جرات نمیکردم
به جمع دردهایم درد عشق افزوده کی میشد
اگر آن روز در چشمان تو دقت نمیکردم
چنان در گیر و دار عشق افتادم ، که بی اغراق
برای هیچ کار دیگری فرصت نمیکردم
از او با دیگران چیزی نمیگفتم ، من از غیرت
چنان دیوانه ها ، جز با خودم ، صحبت نمیکردم
محمد عزیزی
برای دوستی با غیر تو ، رغبت نمیکردم
هزاران بار سویت امدم ، چون موج و برگشتم
برای گفتن حرف دلم ، جرات نمیکردم
به جمع دردهایم درد عشق افزوده کی میشد
اگر آن روز در چشمان تو دقت نمیکردم
چنان در گیر و دار عشق افتادم ، که بی اغراق
برای هیچ کار دیگری فرصت نمیکردم
از او با دیگران چیزی نمیگفتم ، من از غیرت
چنان دیوانه ها ، جز با خودم ، صحبت نمیکردم
محمد عزیزی
دلی گرفته و چشمی به راه دارم من
مخواه بیتو بمانم گناه دارم من
به رغم خانه خرابی و در به در شدنم
چه بیتها که از آن یک نگاه دارم من
غمت به زندگیام رنگ تازه بخشیده است
سپید مویم و بختی سیاه دارم من
به لطف دائم ساقی دست و دلباز است
اگر که حال خوشی گاه گاه دارم من
دریغ یار فراموشکار من! عمریست
که پشت پنجره چشمی به راه دارم من
محمد عزیزی
https://taghazol.ir/?p=860
@taghazol
مخواه بیتو بمانم گناه دارم من
به رغم خانه خرابی و در به در شدنم
چه بیتها که از آن یک نگاه دارم من
غمت به زندگیام رنگ تازه بخشیده است
سپید مویم و بختی سیاه دارم من
به لطف دائم ساقی دست و دلباز است
اگر که حال خوشی گاه گاه دارم من
دریغ یار فراموشکار من! عمریست
که پشت پنجره چشمی به راه دارم من
محمد عزیزی
https://taghazol.ir/?p=860
@taghazol
زنی به هیأت دوشیزه های دربار است
که چشم روشنِ او قهوه های قاجار است
مرا کشیده به صدسال پیش و میگوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است
مرا کشانده به شیراز دوره ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است
دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم طی نکرده عطار است
شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقهی موی طلاییاش دار است
به گریه گفتمش از اشتباه من ، بگذر!
به خنده گفت که در انتقام ، مختار است
زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است
زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش ، بیستونِ انکار است
زنی که بوی شراب از نفس زدنهایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است
اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره ی چله نشین به می برسد...
مهدی فرجی
@taghazol
که چشم روشنِ او قهوه های قاجار است
مرا کشیده به صدسال پیش و میگوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است
مرا کشانده به شیراز دوره ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است
دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم طی نکرده عطار است
شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقهی موی طلاییاش دار است
به گریه گفتمش از اشتباه من ، بگذر!
به خنده گفت که در انتقام ، مختار است
زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است
زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش ، بیستونِ انکار است
زنی که بوی شراب از نفس زدنهایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است
اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره ی چله نشین به می برسد...
مهدی فرجی
@taghazol
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول!
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید…
كيانوش_سفري
@taghazol
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول!
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید…
كيانوش_سفري
@taghazol
بخوان شاعر بخوان و شعله ور کن خودنویست را
دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را
در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد
کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد
قنات مرده را با خون ما فواره می بندند
در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند
چنان ابر نفس دیواری از تحمیل می بندد
که اشک از چشم تا جاری شود قندیل می بندد
از آدمهای طوفان دیده مشتی کاه می سازد
زمین از خاک باورمرده قربانگاه می سازد
یکی از آستین، قرص قمر می آورد بیرون
یکی از کوزه ها مار دو سر می آورد بیرون
یکی در مدح خاکستر دکان زرگری دارد
یکی با داس و چکش دعوی پیغمبری دارد
یکی بر نعل می کوبد، یکی بر آب می خندد
یکی هر جمعه روی اسب چوبی شرط می بندد
یکی از خواب های دیگری پروانه می دزدد
یکی در زیر باران شمع سقاخانه می دزدد
یکی با لهجه ی خفاش از خورشید می خواند
یکی بر گور خالی سوره ی توحید می خواند
اگر صلح است و بدبینانه دارم جنگ می بینم
چرا دست تو را با خون خود یکرنگ می بینم؟
در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند
برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند!
چرا باور کنم ترفندهای حقه بازان را
برادر می شناسم چهره ی تابوت سازان را
حباب شیشه ام، حق دارم از دیوانه می ترسم
که از سنگ ترازوی عدالت خانه می ترسم
پذیرفتم که پشت میله های انزوا باشم
کبوتر نیستم تا جلد این خرپشته ها باشم
تو هستی باش، من حمال بی مزدی نخواهم شد
رکاب چرک این انگشتر دزدی نخواهم شد
خرم؟ دیوانه ام؟ پالان مشتی گورکن باشم؟
ذلیل ِیاوه ی رجاله های پنبهزن باشم
قرار این است باید با خودت هم ناتنی باشی
تو سگ دو می زنی تا سکه ی فیل آهنی باشی
تو را چون گوی بی تابانه در گردونه می خواهند
که این خفاش ها بخت تو را وارونه می خواهند
همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد
به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد
تو حالا شاخه ی انجیری اما چوب خواهی شد
که بعد از میوه دادن هیزمی مرغوب خواهی شد
برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل
صدف ها لانه ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل
نمی گویم به کاسب کاری بازار چین شک کن
به تلقینی که از افسانه می سازد یقین شک کن
مراقب باش حوض نقره ای قلاب هم دارد
که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد
به دست آوردن یک تیله تاوان لجن دارد
نمی دانی برادر جان چه دردی واقعا دارد
که در این شهر کولی کش غریب افتاده هم باشی
مضافا طعمه ی سگ های بی قلاده هم باشی
برادر جان سیاهی لشکری در صحنه سازی ها
لباس خونی ات را دیده ام در گاوبازی ها
تو هم با خشک و تر در آتش تقدیر می سوزی
بترس از پایکوبی های بعد از جشن پیروزی
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
بزن اما از این دیوار، مشتت در نمی آید
کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی آید
سکوتم را پذیرفتی دل بی طاقتم را نه
تو تنها چهره ام را می شناسی غربتم را نه
تو یادت رفته در سلول های مشترک بودیم
به رسم خالکوبی ها رفیق بی کلک بودیم
تو یادت رفته چندین بار با هم امتحان دادیم
به دور از چشم ناظم برگه هامان را نشان دادیم
صدای گرگ های قصه را تقلید می کردیم
مدرس را به قلک هایمان تبعید می کردیم
چه شبها که شبیه چشم خوابالوده پف کردیم
به گلدان های خالی هسته ی گیلاس تف کردیم
عصای معجزه در دست های سرد چاپلین بود
تمام زندگی در قایق هاکلبریفین بود
دو خطی کافکا خواندیم و از آیینه ترسیدیم
لبو را دور کاغذهای جنگ و صلح پیچیدیم
چه شبها پای آن ضبط قدیمی های و هو کردیم
نوار کاست ممنوعه ای را پشت و رو کردیم
زمان از لانه ی ساعت مرتب نیش زد ما را
پدر ناکوک هی عقرب به عقرب نیش زد ما را
زمان از قلب زخمی پاره آهن های خوبی ساخت
برای نفی هم، از ما چه دشمن های خوبی ساخت
نه یک سیاره ی آبی نه مراوارید کیهان است
زمین گهواره ی جامانده ای در زیر باران است
نگفتی شرقی غمگین چه وهمی تا سرابت برد
کجای رفت و امدهای این گهواره خوابت برد
از آن شهر خیابان مرده تنها دود جامانده
کلاغی روی دست شاخه ی بدرود جامانده
تمامش می کنم، حرفی نمی ماند همین کافی است
برای انتقام از آنچه دیدم نقطه چین کافی است
به باقی مانده ی خاکسترم کبریت خواهم زد
دوباره زیر شعر آخرم کبریت خواهم زد
احسان افشاری
@taghazol
دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را
در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد
کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد
قنات مرده را با خون ما فواره می بندند
در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند
چنان ابر نفس دیواری از تحمیل می بندد
که اشک از چشم تا جاری شود قندیل می بندد
از آدمهای طوفان دیده مشتی کاه می سازد
زمین از خاک باورمرده قربانگاه می سازد
یکی از آستین، قرص قمر می آورد بیرون
یکی از کوزه ها مار دو سر می آورد بیرون
یکی در مدح خاکستر دکان زرگری دارد
یکی با داس و چکش دعوی پیغمبری دارد
یکی بر نعل می کوبد، یکی بر آب می خندد
یکی هر جمعه روی اسب چوبی شرط می بندد
یکی از خواب های دیگری پروانه می دزدد
یکی در زیر باران شمع سقاخانه می دزدد
یکی با لهجه ی خفاش از خورشید می خواند
یکی بر گور خالی سوره ی توحید می خواند
اگر صلح است و بدبینانه دارم جنگ می بینم
چرا دست تو را با خون خود یکرنگ می بینم؟
در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند
برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند!
چرا باور کنم ترفندهای حقه بازان را
برادر می شناسم چهره ی تابوت سازان را
حباب شیشه ام، حق دارم از دیوانه می ترسم
که از سنگ ترازوی عدالت خانه می ترسم
پذیرفتم که پشت میله های انزوا باشم
کبوتر نیستم تا جلد این خرپشته ها باشم
تو هستی باش، من حمال بی مزدی نخواهم شد
رکاب چرک این انگشتر دزدی نخواهم شد
خرم؟ دیوانه ام؟ پالان مشتی گورکن باشم؟
ذلیل ِیاوه ی رجاله های پنبهزن باشم
قرار این است باید با خودت هم ناتنی باشی
تو سگ دو می زنی تا سکه ی فیل آهنی باشی
تو را چون گوی بی تابانه در گردونه می خواهند
که این خفاش ها بخت تو را وارونه می خواهند
همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد
به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد
تو حالا شاخه ی انجیری اما چوب خواهی شد
که بعد از میوه دادن هیزمی مرغوب خواهی شد
برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل
صدف ها لانه ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل
نمی گویم به کاسب کاری بازار چین شک کن
به تلقینی که از افسانه می سازد یقین شک کن
مراقب باش حوض نقره ای قلاب هم دارد
که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد
به دست آوردن یک تیله تاوان لجن دارد
نمی دانی برادر جان چه دردی واقعا دارد
که در این شهر کولی کش غریب افتاده هم باشی
مضافا طعمه ی سگ های بی قلاده هم باشی
برادر جان سیاهی لشکری در صحنه سازی ها
لباس خونی ات را دیده ام در گاوبازی ها
تو هم با خشک و تر در آتش تقدیر می سوزی
بترس از پایکوبی های بعد از جشن پیروزی
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
بزن اما از این دیوار، مشتت در نمی آید
کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی آید
سکوتم را پذیرفتی دل بی طاقتم را نه
تو تنها چهره ام را می شناسی غربتم را نه
تو یادت رفته در سلول های مشترک بودیم
به رسم خالکوبی ها رفیق بی کلک بودیم
تو یادت رفته چندین بار با هم امتحان دادیم
به دور از چشم ناظم برگه هامان را نشان دادیم
صدای گرگ های قصه را تقلید می کردیم
مدرس را به قلک هایمان تبعید می کردیم
چه شبها که شبیه چشم خوابالوده پف کردیم
به گلدان های خالی هسته ی گیلاس تف کردیم
عصای معجزه در دست های سرد چاپلین بود
تمام زندگی در قایق هاکلبریفین بود
دو خطی کافکا خواندیم و از آیینه ترسیدیم
لبو را دور کاغذهای جنگ و صلح پیچیدیم
چه شبها پای آن ضبط قدیمی های و هو کردیم
نوار کاست ممنوعه ای را پشت و رو کردیم
زمان از لانه ی ساعت مرتب نیش زد ما را
پدر ناکوک هی عقرب به عقرب نیش زد ما را
زمان از قلب زخمی پاره آهن های خوبی ساخت
برای نفی هم، از ما چه دشمن های خوبی ساخت
نه یک سیاره ی آبی نه مراوارید کیهان است
زمین گهواره ی جامانده ای در زیر باران است
نگفتی شرقی غمگین چه وهمی تا سرابت برد
کجای رفت و امدهای این گهواره خوابت برد
از آن شهر خیابان مرده تنها دود جامانده
کلاغی روی دست شاخه ی بدرود جامانده
تمامش می کنم، حرفی نمی ماند همین کافی است
برای انتقام از آنچه دیدم نقطه چین کافی است
به باقی مانده ی خاکسترم کبریت خواهم زد
دوباره زیر شعر آخرم کبریت خواهم زد
احسان افشاری
@taghazol
تغزل
بخوان شاعر بخوان و شعله ور کن خودنویست را دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد قنات مرده را با خون ما فواره می بندند در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند چنان ابر نفس دیواری…
بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد
سلاح اهل ستم گاهی، شریعت نبوی هم هست
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
✍🏻#فاضل_نظری
📚#وجود
@taghazol
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
✍🏻#فاضل_نظری
📚#وجود
@taghazol
به مسافرای خسته
بگو آخرین قطاره
که از ایستگاه میره
بگو سربراه بوده
ولی اینبار داره با سر
توی پرتگاه میره
بگو فرصتی نمونده
بگو جاده چش براهِ
بگو راه آخر اینه
بگو شک خلافِ عهده
بگو کهنلرزه پاهاش
بگو پشتشو نبینه
نمیخوام دوباره ریلا
دودلم کنن... یا بازم
جلوی راهُ بگیرن
به مسافرای خسته
بگو میپرم کهشاید
بتونن ماهُ بگیرن
چقدر خاطره مونده
روی دست ما قطارا
دیگه از زندگی سیریم
چقدر خاطره رو با
خودمون بردیم حالا
چطوری آروم بگیریم
بگو انتهای راهِ
چشاتونُ وا کنید و
بدوزین به روبروتون
به مسافرای خسته
بگو که چیزی نمونده
برسین به آرزوتون
#سید_امید_قدسی_زاده
بگو آخرین قطاره
که از ایستگاه میره
بگو سربراه بوده
ولی اینبار داره با سر
توی پرتگاه میره
بگو فرصتی نمونده
بگو جاده چش براهِ
بگو راه آخر اینه
بگو شک خلافِ عهده
بگو کهنلرزه پاهاش
بگو پشتشو نبینه
نمیخوام دوباره ریلا
دودلم کنن... یا بازم
جلوی راهُ بگیرن
به مسافرای خسته
بگو میپرم کهشاید
بتونن ماهُ بگیرن
چقدر خاطره مونده
روی دست ما قطارا
دیگه از زندگی سیریم
چقدر خاطره رو با
خودمون بردیم حالا
چطوری آروم بگیریم
بگو انتهای راهِ
چشاتونُ وا کنید و
بدوزین به روبروتون
به مسافرای خسته
بگو که چیزی نمونده
برسین به آرزوتون
#سید_امید_قدسی_زاده
Forwarded from علمینه | Elmineh (Omid Qodsi)
Aghaye kheyli pir ba balhayee kheyli bozorg_bookhapdf.pdf
1.7 MB
📕 آقایی خیلی پیر با بالهایی خیلی بزرگ
✍ گابریل گارسیا مارکز
🔃 علی اصغر راشدان
230 صفحه
مجموعه داستان🔰
دگرگونی اوا به گربهاش/ظهر سه شنبه/چشم های سگیِ آبی/زنی که راس ساعت شش میآمد/نابو، پسرک سیاهی که منتظر فرشته ماند/یک روز بعد از شنبه/دریای دوران گم شده/مراسم خاکسپاری مامان بزرگ/عصر عالی بالتازار/بالاکامن نیک و فروشنده خارقالعاده/آقایی خیلی پیر با بالهایی خیلی بزرگ/پایداری در عشق تا پای مرگ/داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده و مامان بزرگ/تو این آبادی دزدی نیست/قشنگترین مغروق دنیا/رهایی سوم/قطعه دیگری از مرگ/رنجهای سه خوابگرد/یکی گل های رز را به هم می ریزد/شب لک لکها/در یکی از این روزها/رزهای مصنوعی/آخرین سفر کشتی اشباح/گفتوگو با آینه/بیوه مونتییل/تک گویی ایزابل در باران ماکوندو
#گابریل_گارسیا_مارکز
@taghazol
✍ گابریل گارسیا مارکز
🔃 علی اصغر راشدان
230 صفحه
مجموعه داستان🔰
دگرگونی اوا به گربهاش/ظهر سه شنبه/چشم های سگیِ آبی/زنی که راس ساعت شش میآمد/نابو، پسرک سیاهی که منتظر فرشته ماند/یک روز بعد از شنبه/دریای دوران گم شده/مراسم خاکسپاری مامان بزرگ/عصر عالی بالتازار/بالاکامن نیک و فروشنده خارقالعاده/آقایی خیلی پیر با بالهایی خیلی بزرگ/پایداری در عشق تا پای مرگ/داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده و مامان بزرگ/تو این آبادی دزدی نیست/قشنگترین مغروق دنیا/رهایی سوم/قطعه دیگری از مرگ/رنجهای سه خوابگرد/یکی گل های رز را به هم می ریزد/شب لک لکها/در یکی از این روزها/رزهای مصنوعی/آخرین سفر کشتی اشباح/گفتوگو با آینه/بیوه مونتییل/تک گویی ایزابل در باران ماکوندو
#گابریل_گارسیا_مارکز
@taghazol
Forwarded from Mohsen Chavoshi
شعر: حسین صفا
آهنگساز: محسن چاوشی
تنظیمکننده: اشکان عرب
گیتار آکوستیک: بهروز میرزایی
گیتار الکتریک: عادل روحنواز
دودوک: امیرحسین کیانپور
میکس و مسترینگ: مهدی کریمی
طراح کاور: رسول عباسی
تایپوگرافی: حامد تلخآبی
آهنگساز: محسن چاوشی
تنظیمکننده: اشکان عرب
گیتار آکوستیک: بهروز میرزایی
گیتار الکتریک: عادل روحنواز
دودوک: امیرحسین کیانپور
میکس و مسترینگ: مهدی کریمی
طراح کاور: رسول عباسی
تایپوگرافی: حامد تلخآبی
این دوستانی که دم از جنگ میزنند
از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند
هم سفره های خلوت آن روزها ببین
این روزها چه ساده به هم انگ میزنند
هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز
مارا به رنگ جماعتشان رنگ میزنند
یوسف به بدنامی خود اعتراف کن
کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند
بازی عوض شده وهمان هم قطارها
از داخل قطار به ما سنگ میزنند
بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب
روزی تمام اسکله ها زنگ میزنند
روزبه بمانی
@taghazol
از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند
هم سفره های خلوت آن روزها ببین
این روزها چه ساده به هم انگ میزنند
هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز
مارا به رنگ جماعتشان رنگ میزنند
یوسف به بدنامی خود اعتراف کن
کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند
بازی عوض شده وهمان هم قطارها
از داخل قطار به ما سنگ میزنند
بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب
روزی تمام اسکله ها زنگ میزنند
روزبه بمانی
@taghazol
خم چو گردد قدِ افراخته میباید رفت
پل بر این آب چو شد ساخته میباید رفت
راه باریک عدم راه گرانباران نیست
هر چه داری همه انداخته میباید رفت
آنچه در کار بود ساختنش خودسازی است
گو مشو کار جهان ساخته، میباید رفت
سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق
فرد و تنها همه جا تاخته میباید رفت
به نفس طی نشود دامن صحرای عدم
این ره دور، نفسباخته میباید رفت
تا مگر شاهدِ مقصود مصوّر گردد
دلِ چون آینه پرداخته میباید رفت
سپر راهرو از راهزنان عریانی است
تیغ جان را ز نیام آخته میباید رفت
این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه
علم آه برافراخته میباید رفت
من گرفتم که قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه را باخته میباید رفت
این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست
بار هستی ز خود انداخته میباید رفت
صائب
@taghazol
پل بر این آب چو شد ساخته میباید رفت
راه باریک عدم راه گرانباران نیست
هر چه داری همه انداخته میباید رفت
آنچه در کار بود ساختنش خودسازی است
گو مشو کار جهان ساخته، میباید رفت
سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق
فرد و تنها همه جا تاخته میباید رفت
به نفس طی نشود دامن صحرای عدم
این ره دور، نفسباخته میباید رفت
تا مگر شاهدِ مقصود مصوّر گردد
دلِ چون آینه پرداخته میباید رفت
سپر راهرو از راهزنان عریانی است
تیغ جان را ز نیام آخته میباید رفت
این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه
علم آه برافراخته میباید رفت
من گرفتم که قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه را باخته میباید رفت
این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست
بار هستی ز خود انداخته میباید رفت
صائب
@taghazol
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
taghazol.ir
جنگ را می پذیرم
اگر بدانم برای بدست آوردن توست
شکست را به جان میخرم
اگر پای تو در میان باشد
و مرگ را در آغوش میکشم
اگر بوی تو را بدهد
ببین چگونه برای داشتنت
می جنگم
شکست می خورم
و می میرم
#سید_امید_قدسی_زاده
دکلمه : #سعید_عرب
#شعر #دکلمه #ملودی #قطار #هنر
جنگ را می پذیرم
اگر بدانم برای بدست آوردن توست
شکست را به جان میخرم
اگر پای تو در میان باشد
و مرگ را در آغوش میکشم
اگر بوی تو را بدهد
ببین چگونه برای داشتنت
می جنگم
شکست می خورم
و می میرم
#سید_امید_قدسی_زاده
دکلمه : #سعید_عرب
#شعر #دکلمه #ملودی #قطار #هنر