در این اتاق های تاریک، که می گذرانم
روزهای خفقان را، پس و پیش می روم
تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای
گشوده شود، مایه تسلی خاطر است –
اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من
نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان.
شاید نور
ظلمی نو باشد.
چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند.
کنستانتین کاوافی
روزهای خفقان را، پس و پیش می روم
تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای
گشوده شود، مایه تسلی خاطر است –
اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من
نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان.
شاید نور
ظلمی نو باشد.
چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند.
کنستانتین کاوافی
👍2🤔2🤨1
Forwarded from تصویر و زندگی
درختهای داوود امدادیان. به زعمِ اطرافیاناش او پس از مدتی که از انقلاب میگذشت، فقط درخت کشید؛ از بامداد تا شامگاه. «او این اواخر و پیش از مرگ فقط نیمساعت میخوابید»: همسرش میگوید. اگر این جنون به تکرار، این استمرار و یکنواختی و مرارت نبود درختهایش اینگونه نبود. شیفتهی نقاشان و فیلمسازانی هستم که دیوانهوار به پدیدهای «پیله» میکنند؛ امدادیان نیز اینگونه است: او آنقدر درخت کشید که رفتهرفته معنای عینی پدیده کمرنگ شود و درختْ بدل به حجمی هیولاوش و منبسط گردد؛ آدمها و حیوانات به سیاق رمانتیکها بدل شدند به اکسسوارهای کوچک («استافج» در ادبیات آن نقاشها). درختهای او فرق دارند با فیالمثل درختهای کیارستمی، در درختهای او sublime موج میزند: زیباییِ خوفناک. امدادیان بیشتر شبیه فیگور الکساندر در ایثار تارکوفسکیست: آنقدر تکرار کنیم تا زوارِ عینیت در رَود و معجزهای رخ دهد. درختهای امدادیان بیشتر از امپرسیونیسم یا رمانتسیسمْ محصولِ انقلاب ۵۷اند.
کانال تصویر و زندگی
کانال تصویر و زندگی
🔥3❤2👍1👏1🙏1
معلوم نیست وصل بمونه یا نه، پس از همینجا میگم امیدوارم حالت همه تون، همونقدری که تو این شرایط امکانش هست، خوب باشه.
❤4🕊2🍓1
شهیدی برخاک خفته است
جوانی نوزده ساله.
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او-
که آغاز نشده پایان گرفته است-
در بهار سال هزار و نهصد و شصت،
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
همچون میخک سرخی شکفته است.
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
خواهد چکید.
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
و میدان بزرگ را تسخیر کند...
ناظم حکمت
جوانی نوزده ساله.
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او-
که آغاز نشده پایان گرفته است-
در بهار سال هزار و نهصد و شصت،
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
همچون میخک سرخی شکفته است.
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
خواهد چکید.
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
و میدان بزرگ را تسخیر کند...
ناظم حکمت
❤3😢1🍓1