بیا بیا دل ستم دیده ی مرا عاشق تر کن
بیا بیا دل چو آتش به سینه را خاکستر کن
تو جان شیرینی عشق آفرینی
در آسمان دل من مه و پروینی
بیا تو ای جانانم بیا بسوزان جانم
که بیش از این ننشانی در آتش هجرانم
بزن شرر ها بر آشیانم
گل امیدم پر پر کن
غم دلم افسون تر کن
به عشق خود کن دل را
ز خون دو چشمم تر کن
فزون غم ما کن
غمم سرا پا کن
میسوزم چون شررم
مکن فراموشم چو می ببر هوشم
وز خود کن بی خبرم
رها مکن یارا ز دست غم ما را
چه لذتی بی غم منو مستی ها را
بیا و آتش تو بر آتشم زن
به دست محنت ها ز پایم افکن
********************************
تورج نگهبان
@szsher
بیا بیا دل چو آتش به سینه را خاکستر کن
تو جان شیرینی عشق آفرینی
در آسمان دل من مه و پروینی
بیا تو ای جانانم بیا بسوزان جانم
که بیش از این ننشانی در آتش هجرانم
بزن شرر ها بر آشیانم
گل امیدم پر پر کن
غم دلم افسون تر کن
به عشق خود کن دل را
ز خون دو چشمم تر کن
فزون غم ما کن
غمم سرا پا کن
میسوزم چون شررم
مکن فراموشم چو می ببر هوشم
وز خود کن بی خبرم
رها مکن یارا ز دست غم ما را
چه لذتی بی غم منو مستی ها را
بیا و آتش تو بر آتشم زن
به دست محنت ها ز پایم افکن
********************************
تورج نگهبان
@szsher
وقتی که باز میآیی
نام تو را
تمام جهتها رسم میکنند
و در گذار دامن تو دانههای شن
بر ریشههای پیدا
پیراهن عبور شعاع میپوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمیآیی
و هر درخت، بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین صفات باد و تکبیر توفان
و در هوای دهکده پیشانی تو
وسعت اطراف هجر را محدود میکند
تو بازمیآیی
با نافی از خلیجاحمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
که از ساق تو حکایت نی را برمیدارد.
********************************
یدالله رویایی
@szsher
نام تو را
تمام جهتها رسم میکنند
و در گذار دامن تو دانههای شن
بر ریشههای پیدا
پیراهن عبور شعاع میپوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که بازمیآیی
و هر درخت، بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین صفات باد و تکبیر توفان
و در هوای دهکده پیشانی تو
وسعت اطراف هجر را محدود میکند
تو بازمیآیی
با نافی از خلیجاحمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
که از ساق تو حکایت نی را برمیدارد.
********************************
یدالله رویایی
@szsher
آدمهای بهاری.
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهای که به آب افتد؟
از سر هر انگشت پروانهای پریده است.
پروانهی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانهی کدام انگشت به آب میمیرد؟
من بارها اندیشیدهام
من خزان و برف را پیاده پیمودهام
پیشانی بر پای بهار سودهام
که معیار شما نیست.
آدمهای بهاری.
برگ خشک که از خود راندید
شاید عزیزترین برگ فصل باشد
بر این آب سپید
شاید آخرین امید پروانه باشد.
********************************
بیژن الهی
@szsher
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهای که به آب افتد؟
از سر هر انگشت پروانهای پریده است.
پروانهی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانهی کدام انگشت به آب میمیرد؟
من بارها اندیشیدهام
من خزان و برف را پیاده پیمودهام
پیشانی بر پای بهار سودهام
که معیار شما نیست.
آدمهای بهاری.
برگ خشک که از خود راندید
شاید عزیزترین برگ فصل باشد
بر این آب سپید
شاید آخرین امید پروانه باشد.
********************************
بیژن الهی
@szsher
ای طبیب از درد بگذر راه درمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
از رییس شهرداری عهد و پیمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی
دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی
گویی از گنجور عالم گنج شایانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم
گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
چون نباشم شاد و دلخوش بعد عمری بی پناهی
قبر مجانی گرفتم
********************************
بیژن ترقی
@szsher
قبر مجانی گرفتم
از رییس شهرداری عهد و پیمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی
دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی
گویی از گنجور عالم گنج شایانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم
گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
چون نباشم شاد و دلخوش بعد عمری بی پناهی
قبر مجانی گرفتم
********************************
بیژن ترقی
@szsher
بس رنج در آماجگه عشق تو بردیم
مردیم و خدنگی ز کمان تو نخوردیم
با سوز دلی گرمتر از آتش بهمن
چون آب دی از سردی مهر تو فسردیم
بیماه رخت همچو حکیمان رصد بند
شب تا به سحر ثابت و سیاره شمردیم
در بزم صفا صافخوران صدر نشینند
ما زیرنشینان صف آلودهٔ دردیم
المنهٔ لله که ز آیینهٔ هستی
زنگ دویی از صیقل توحید ستردیم
تا نفس نکُشتیم نگشتیم مسلمان
تا لطمه نخوردیم چو گو گوی نبردیم
*******************************
قاآنی شیرازی
@szsher
مردیم و خدنگی ز کمان تو نخوردیم
با سوز دلی گرمتر از آتش بهمن
چون آب دی از سردی مهر تو فسردیم
بیماه رخت همچو حکیمان رصد بند
شب تا به سحر ثابت و سیاره شمردیم
در بزم صفا صافخوران صدر نشینند
ما زیرنشینان صف آلودهٔ دردیم
المنهٔ لله که ز آیینهٔ هستی
زنگ دویی از صیقل توحید ستردیم
تا نفس نکُشتیم نگشتیم مسلمان
تا لطمه نخوردیم چو گو گوی نبردیم
*******************************
قاآنی شیرازی
@szsher
❤1
شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی ناتمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانـه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد و دل های نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان
بهر یاسی بینوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرق در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من
******************************
مریم حیدرزاده
@szsher
یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی ناتمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانـه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد و دل های نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان
بهر یاسی بینوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرق در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من
******************************
مریم حیدرزاده
@szsher
❤1
👍2❤1
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهی غربت تو قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونههای خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصههای خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
********************************
اردلان سرفراز
@szsher
هر جا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهی غربت تو قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونههای خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصههای خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
********************************
اردلان سرفراز
@szsher
آن کیست که سر مست به بازار بر آمد
آن جان جهان است
صد بار فرو رفت و دگر بار بر آمد
تا هست چنان است
خورشید در آئینهٔ مه کرد نگاهی
آن نور پدید است
در دور قمر آن مه انوار برآمد
بنگر که عیان است
سردار شد و هم سر و دستار بینداخت
در پای حریفان
رندی که چو منصور بر این دار برآمد
سردار جهان است
در کوی خرابات مغان خوش گذری کرد
آن شاهد سرمست
فریاد ز خمخانه و خمار برآمد
کاین کوی مغان است
در آینه بنمود جمال و چه جمالی
دیدیم به دیده
از بتکدهای آن بت عیار برآمد
جانم نگران است
عالم همه مستند ز یک خم شرابی
ما نیز چنانیم
اندک نشد آن باده و بسیار برآمد
ساقیش فلان است
این گفتهٔ مستانهٔ سید چو شنیدی
از ذوق بخوانش
نقدی است که از مخزن اسرار برآمد
آن گنج روان است
********************************
شاه نعمتالله ولی
@szsher
آن جان جهان است
صد بار فرو رفت و دگر بار بر آمد
تا هست چنان است
خورشید در آئینهٔ مه کرد نگاهی
آن نور پدید است
در دور قمر آن مه انوار برآمد
بنگر که عیان است
سردار شد و هم سر و دستار بینداخت
در پای حریفان
رندی که چو منصور بر این دار برآمد
سردار جهان است
در کوی خرابات مغان خوش گذری کرد
آن شاهد سرمست
فریاد ز خمخانه و خمار برآمد
کاین کوی مغان است
در آینه بنمود جمال و چه جمالی
دیدیم به دیده
از بتکدهای آن بت عیار برآمد
جانم نگران است
عالم همه مستند ز یک خم شرابی
ما نیز چنانیم
اندک نشد آن باده و بسیار برآمد
ساقیش فلان است
این گفتهٔ مستانهٔ سید چو شنیدی
از ذوق بخوانش
نقدی است که از مخزن اسرار برآمد
آن گنج روان است
********************************
شاه نعمتالله ولی
@szsher
❤1
من شبی صدیق را دیدم بخواب
گل ز خاک راه او چیدم بخواب
آن «امن الناس» بر مولای ما
آن کلیم اول سینای ما
همت او کشت ملت را چو ابر
ثانی اسلام و غار و بدر و قبر
گفتمش ای خاصهٔ خاصان عشق
عشق تو سر مطلع دیوان عشق
پخته از دستت اساس کار ما
چاره ئی فرما پی آزار ما
گفت تا کی در هوس گردی اسیر
آب و تاب از سورهٔ اخلاص گیر
اینکه در صد سینه پیچد یک نفس
سری از اسرار توحید است و بس
رنگ او بر کن مثال او شوی
در جهان عکس جمال او شوی
آنکه نام تو مسلمان کرده است
از دوئی سوی یکی آورده است
خویشتن را ترک و افغان خوانده ئی
وای بر تو آنچه بودی مانده ئی
وارهان نامیده را از نامها
ساز با خم در گذر از جامها
ای که تو رسوای نام افتاده ئی
از درخت خویش خام افتاده ئی
با یکی ساز از دوئی بردار رخت
وحدت خود را مگردان لخت لخت
ای پرستار یکی گر تو توئی
تا کجا باشی سبق خوان دوئی
تو در خود را بخود پوشیده ئی
در دل آور آنچه بر لب چیده ئی
صد ملل از ملتی انگیختی
بر حصار خود شبیخون ریختی
یک شو و توحید را مشهود کن
غائبش را از عمل موجود کن
لذت ایمان فزاید در عمل
مرده آن ایمان که ناید در عمل
****************************
اقبال لاهوری
@szsher
گل ز خاک راه او چیدم بخواب
آن «امن الناس» بر مولای ما
آن کلیم اول سینای ما
همت او کشت ملت را چو ابر
ثانی اسلام و غار و بدر و قبر
گفتمش ای خاصهٔ خاصان عشق
عشق تو سر مطلع دیوان عشق
پخته از دستت اساس کار ما
چاره ئی فرما پی آزار ما
گفت تا کی در هوس گردی اسیر
آب و تاب از سورهٔ اخلاص گیر
اینکه در صد سینه پیچد یک نفس
سری از اسرار توحید است و بس
رنگ او بر کن مثال او شوی
در جهان عکس جمال او شوی
آنکه نام تو مسلمان کرده است
از دوئی سوی یکی آورده است
خویشتن را ترک و افغان خوانده ئی
وای بر تو آنچه بودی مانده ئی
وارهان نامیده را از نامها
ساز با خم در گذر از جامها
ای که تو رسوای نام افتاده ئی
از درخت خویش خام افتاده ئی
با یکی ساز از دوئی بردار رخت
وحدت خود را مگردان لخت لخت
ای پرستار یکی گر تو توئی
تا کجا باشی سبق خوان دوئی
تو در خود را بخود پوشیده ئی
در دل آور آنچه بر لب چیده ئی
صد ملل از ملتی انگیختی
بر حصار خود شبیخون ریختی
یک شو و توحید را مشهود کن
غائبش را از عمل موجود کن
لذت ایمان فزاید در عمل
مرده آن ایمان که ناید در عمل
****************************
اقبال لاهوری
@szsher
🔥1
ای دوست مرا دید همی نتوانی
بیهوده چرا روی ز من گردانی
بی جرم و جنایتی که از من دانی
چون پیر خر از نیش، ز من ترسانی
*****************************
فرخی سیستانی
@szsher
بیهوده چرا روی ز من گردانی
بی جرم و جنایتی که از من دانی
چون پیر خر از نیش، ز من ترسانی
*****************************
فرخی سیستانی
@szsher
از نازکی که رنگ رخ یار مینماید
گل با همه لطافت او خار مینماید
وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد
روز آفتاب بر سر دیوار مینماید
داعی عشق او چو به بازار دین برآید
سجادهها به صورت زنار مینماید
در باغ روزگار ز بیداد نرگس او
تا شاخ نرگسی به مثل دار مینماید
فردای وعدههاش چنان روزگار خواهد
کامسال با بهانهٔ او پار مینماید
گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان
گفت ای زبون نگر که خریدار مینماید
گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است
زانم ازین متاع به خروار مینماید
تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد
در کار او فروشد و هم کار مینماید
زینسان که ماندهاند کرا کار ازو برآید
چون کار انوری ز غمش زار مینماید
*******************************
انوری
@szsher
گل با همه لطافت او خار مینماید
وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد
روز آفتاب بر سر دیوار مینماید
داعی عشق او چو به بازار دین برآید
سجادهها به صورت زنار مینماید
در باغ روزگار ز بیداد نرگس او
تا شاخ نرگسی به مثل دار مینماید
فردای وعدههاش چنان روزگار خواهد
کامسال با بهانهٔ او پار مینماید
گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان
گفت ای زبون نگر که خریدار مینماید
گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است
زانم ازین متاع به خروار مینماید
تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد
در کار او فروشد و هم کار مینماید
زینسان که ماندهاند کرا کار ازو برآید
چون کار انوری ز غمش زار مینماید
*******************************
انوری
@szsher
❤1
از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل
هیز و هرزه گرد ضد اهل درد
گشته زین در آن در مدار دل
بی شرف تر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار کار و که بار دل
خجلتم کشد پیش چشم از آنگ
بود بهر من در فشار دل
بسکه هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل
عمر شد حرام باختم تمام
آبرو و نام در قمار دل
بعد از این ضرر ابلهم مگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم گرد گر رسیم
دل بکار من من بکار دل
داغدار چون لاله اش کنم
تا بکی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کنم
کور چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم و من
خوشدلک از این انتحار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف اینقدر لاف تا بکی
شیر عاجز است از شکار دل
مقتدرترین خسروان شدند
محو در کف اقتدار دل
********************************
عارف قزوینی
@szsher
نیست دست من اختیار دل
هیز و هرزه گرد ضد اهل درد
گشته زین در آن در مدار دل
بی شرف تر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار کار و که بار دل
خجلتم کشد پیش چشم از آنگ
بود بهر من در فشار دل
بسکه هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل
عمر شد حرام باختم تمام
آبرو و نام در قمار دل
بعد از این ضرر ابلهم مگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم گرد گر رسیم
دل بکار من من بکار دل
داغدار چون لاله اش کنم
تا بکی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کنم
کور چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم و من
خوشدلک از این انتحار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف اینقدر لاف تا بکی
شیر عاجز است از شکار دل
مقتدرترین خسروان شدند
محو در کف اقتدار دل
********************************
عارف قزوینی
@szsher
شب از مهتاب سر میره، تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشمات و میبندی
تو رو آغوش میگیرم تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم، هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن چه بیرحمانه زیبایی
********************************
روزبه بمانی
@szsher
شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشمات و میبندی
تو رو آغوش میگیرم تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم، هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن چه بیرحمانه زیبایی
********************************
روزبه بمانی
@szsher
🔥1
وقتی که گل در نمیاد سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بیصدا دشنه ما شعر و غزل
قصه مرگ عاطفه خوابهای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبهایم خوبی ما دشمنیه
کاش من و تو میفهمیدیم اومدنی رفتنیه
تقصیر این قصهها بود تقصیر این دشمنها بود
اونا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود
کسی حرف من رو انگار نمیفهمه
مُرده، زنده، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهاییم رو از من نمیدزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه
واسه تنهایی خودم دلم میسوزه
قلب امروزی من خالیتر از دیروزه
سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه
مرگ روزهای بچگی از روز به شب رسیدنه
دشمنیها مصیبته سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته، مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
*********************************
شهیار قنبری
@szsher
کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بیصدا دشنه ما شعر و غزل
قصه مرگ عاطفه خوابهای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبهایم خوبی ما دشمنیه
کاش من و تو میفهمیدیم اومدنی رفتنیه
تقصیر این قصهها بود تقصیر این دشمنها بود
اونا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود
کسی حرف من رو انگار نمیفهمه
مُرده، زنده، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهاییم رو از من نمیدزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه
واسه تنهایی خودم دلم میسوزه
قلب امروزی من خالیتر از دیروزه
سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه
مرگ روزهای بچگی از روز به شب رسیدنه
دشمنیها مصیبته سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته، مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
*********************************
شهیار قنبری
@szsher
گفتم که چند صبر کنم ای نگار گفت
تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت
بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج
فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت
جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت
این روزگار با تو بدست این ازو شناس
گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت
چون گشت زایل این سخط شهریار راد
گفتم که کی شود سخط شهریار گفت
چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت
آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت
******************************
مسعود سعد سلمان
@szsher
تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت
بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج
فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت
جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت
این روزگار با تو بدست این ازو شناس
گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت
چون گشت زایل این سخط شهریار راد
گفتم که کی شود سخط شهریار گفت
چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت
آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت
******************************
مسعود سعد سلمان
@szsher
❤1
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوشِ هراس ما باشه
تو سردی شبها، لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینهها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگیم زیر این سقف با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
یه افق یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه
تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی
سقفی برای ما، حتا مقوایی
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
سقفی برای عشق، برای تو با من
زیر این سقف اگه باشه، میپیچه عطر تن تو
لُختی پنجرههاش میپوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطرِ خودفراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم
********************************
ایرج جنتی عطایی
@szsher
یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوشِ هراس ما باشه
تو سردی شبها، لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینهها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگیم زیر این سقف با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
یه افق یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه
تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی
سقفی برای ما، حتا مقوایی
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
سقفی برای عشق، برای تو با من
زیر این سقف اگه باشه، میپیچه عطر تن تو
لُختی پنجرههاش میپوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطرِ خودفراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم
********************************
ایرج جنتی عطایی
@szsher
❤1
شوق درون بسوی دری می کشد مرا
من خود نمیروم، دگری می کشد مرا
با آن مدد که جذبه عشق قوی کند
دیگر بجای پر خطری می کشد مرا
تهمت کش صلاحم وزین لعبتان مدام
خاطر بلعب عشوه گری می کشد مرا
صد میل آتشین بگناه نگاه گرم
در دیده تیزی نظری می کشد مرا
خاکم مگر بجانب خود می کشد که دل
بیخود بخاک رهگذری می کشد مرا
من آنقدر، که هست توان، پای میکشم
امداد دوست هم قدری می کشد مرا
از بار غم، چو یکشبه ماهی، بزیر کوه
شکل هلالی کمری می کشد مرا
******************************
هلالی جغتایی
@szsher
من خود نمیروم، دگری می کشد مرا
با آن مدد که جذبه عشق قوی کند
دیگر بجای پر خطری می کشد مرا
تهمت کش صلاحم وزین لعبتان مدام
خاطر بلعب عشوه گری می کشد مرا
صد میل آتشین بگناه نگاه گرم
در دیده تیزی نظری می کشد مرا
خاکم مگر بجانب خود می کشد که دل
بیخود بخاک رهگذری می کشد مرا
من آنقدر، که هست توان، پای میکشم
امداد دوست هم قدری می کشد مرا
از بار غم، چو یکشبه ماهی، بزیر کوه
شکل هلالی کمری می کشد مرا
******************************
هلالی جغتایی
@szsher
دل به صحرا میرود، در خانه نتوانم نشست
بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، سزد، کاندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست
من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانه های خال او دل بستهام
کاندرین دام بلا بیدانه نتوانم نشست
هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانهای بیگانه نتوانم نشست
من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست
روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ
بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست
عقل عیبم میکند کافسانه خواهی شد به عشق
گو همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
اوحدی، گو، زهد خود میورز، من باری به نقد
بشکنم پیمان، که بیپیمانه نتوانم نشست
****************************
اوحدی مراغهای
@szsher
بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، سزد، کاندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست
من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانه های خال او دل بستهام
کاندرین دام بلا بیدانه نتوانم نشست
هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانهای بیگانه نتوانم نشست
من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست
روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ
بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست
عقل عیبم میکند کافسانه خواهی شد به عشق
گو همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
اوحدی، گو، زهد خود میورز، من باری به نقد
بشکنم پیمان، که بیپیمانه نتوانم نشست
****************************
اوحدی مراغهای
@szsher
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
***************************
شهریار
@szsher
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
***************************
شهریار
@szsher
❤1