طلوعِ لِیلی
185 subscribers
110 photos
5 videos
2 links
من، داستان‌سرا و رویاپردازم،با کلمات نقاشی می‌کنم.

ارتباط بامن:
t.me/HidenChat_Bot?start=7957408998
Download Telegram
آدما نا امید کننده ان
روزها سریع پشت سر هم رد می‌شن؛ تا به خودم میام، شب شده و سکوت تمام خونه رو گرفته.
ذهنم درگیر هزار و یک مسئله‌ست و من، وسط همین شلوغیِ ذهن، چندین بار مچ خودمو گرفتم.
مچ خودمو وقتی که وانمود می‌کنم دارم به حرف‌های اطرافیان گوش می‌دم، درحالی‌که حتی یک کلمه‌شون رو نشنیدم.
مچ خودمو وقتی که کتاب رو خط‌به‌خط می‌خونم، اما چند صفحه بعد می‌فهمم هیچ‌چیز ازش نفهمیدم.
مچ خودمو وقتی که توی خیابون با عجله راه می‌رم تا به مسیرم برسم، صداها رو می‌شنوم، آدم‌ها رو می‌بینم، حتی بعضی‌هاشون رو می‌شناسم؛ اما انگار هیچ‌کدوم واقعاً به من نمی‌رسن.
انگار فقط حضور دارم؛
ولی حواسم، ذهنم، و شاید بخشی از خودم، جای دیگه‌ایه.
و عجیب‌تر از همه اینه که هر بار تازه شب می‌فهمم چقدر از روز گذشته، بی‌اینکه واقعاً به یاد بیارم کِی و چطور گذشت.
طلوعِ لِیلی
Photo
چرا همیشه و در هر حالتی، ذهنم دلیلی برای ناراحت بودن پیدا می‌کند؟ انگار می‌گردد و می‌گردد، میان تمام اتفاق‌ها، تا بالاخره چیزی پیدا کند که بتواند به آن آویزان شود و بابتش غمگین باشد.
حتی وقتی اتفاق خوبی می‌افتد، حتی وقتی همه‌چیز برای چند لحظه آرام و خوب به نظر می‌رسد، باز هم یک «اما» گوشه‌ی ذهنم پیدا می‌شود؛ یک نکته‌ی منفی، یک نگرانی، یک چیزی که می‌تواند این خوشحالی را خراب کند.
گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل از اتفاق‌ها نیست؛ شاید ذهن من آن‌قدر به پیدا کردن دلیل برای ناراحتی عادت کرده که دیگر بلد نیست وقتی چیزی خوب است، فقط خوب بودنش را ببیند.
انگار مدت‌هاست یادم رفته چطور باید خوشحال باشم؛ چطور باید یک اتفاق خوب را زندگی کنم، بدون اینکه از همان لحظه به تمام چیزهایی فکر کنم که ممکن است خرابش کنند.
1
ولی نمی‌دانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟
صادق هدایت
2
_
1
الان دقیقا اونجام که حسین دهلوی میگه:
تمام ثانیه‌ها شاهدان این درد‌ند
که من بدون تو می‌میرم و نمی‌میرم...
_
_
1
گویا حرکات، افکار، آرزوها و عادات مردمان پیشین که به توسط این مَتل ها به نسل های بعد انتقال داده شده، یکی از واجبات زندگی بوده است. هزاران سال است که همین حرفها را زده‌اند، همین جماع ها را کرده‌اند، همین گرفتاری های بچه گانه را داشته‌اند. آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من افسانه و قصه خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است، آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند، آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه محدود موروثی خودش تصور کرده است.
صادق‌هدایت
تمام عمر خندیدم به این عاشق به آن عاشق
چنان عشقی سرم آمد  که من دیگر نمیخندم.
تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می‌کشند.
صادق‌هدایت
درختان دوباره سبز شدند
و باد، عطرِ بهار را
میانِ برگ‌ها پنهان کرد؛
جهان هرچه خسته‌تر شد،
زمین دوباره جوانه زد
انگار طبیعت خوب می‌داند
که هیچ خزانی
آخرِ قصه نیست. 🌱