اخبار دانشجویی علوم پزشکی شیراز
591 subscribers
55 photos
9 videos
1 file
17 links
Download Telegram
#شهاب_احمدوند_شاهوردی، که به درخواست خودش با برادرش #محمد_احمدوند_شاهوردی بازداشت شده بود، پس از هفتاد و شش روز به قید وثیقه آزاد شد.
#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم

@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
54👎26💔2👍1
بیش از ۱۰۰ روز گذشت.
جمله کوتاه است. درد بی‌پایان.

#محمد_احمدوند_شاهوردی هنوز در زندان عادل آباد شیراز محبوس است، بی‌آنکه دادگاهی برایش برگزار شده باشد. #محمد_احمدوند_شاهوردی چند روز پیش در زندان ۲۳ ساله شد. #محمد_احمدوند_شاهوردی وقتی بازداشت شد استیودنت بود. #محمد_احمدوند_شاهوردی اگر در بازداشت نبود امروز اکسترن بود. #محمد_احمدوند_شاهوردی بی‌گناه در زندان است. #محمد_احمدوند_شاهوردی نباید فراموش شود.

ما نگران #محمد_احمدوند_شاهوردی هستیم‌؛ کنار برادرمان #محمد_احمدوند_شاهوردی میمانیم و
برخلاف شما، در قبال هم کلاسی و هموطن و هم نوعمان، خود را مسئول میدانیم.

برماست که بی وقفه صدای هم باشیم
#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
#محمد_احمدوند_شاهوردی

@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
👎9946😭16💔4🤬2
گزارش دریافتی از جنایتی دیگر

پس از آنکه دیروز در ادامه‌ی مسمومیت زنجیره‌ای دانش آموزان دختر، دانش آموزان مدرسه ای دخترانه در شهرستان کوار فارس مورد حمله قرار گرفتند، امروز تعدادی مدرسه دخترانه در شیراز و صدرا مورد حمله قرار گرفتند. تعدادی از دانش آموزان به بیمارستان نمازی منتقل شده و در اورژانس اطفال و بزرگسال بیمارستان بستری هستند. حراست بیمارستان نمازی، عبور و مرور افراد شامل پرسنل و دانشجویان را به این بخش ها به دقت بررسی میکند و عبور و مرور محدود شده.

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
👎98💔16🤬10
#پیام_شما

یه گلایه داشتم. اول از خودم، بعد از بقیه.
تو این مدت چقدر هوای بچه‌ هایی که پاشون به کمیته انضباطی باز شد رو داشتیم؟
چقدر پای حرف‌ هاشون نشستیم؟
چقدر برامون مهم بود بدونیم چه استرس و فشاری رو تجربه کردن و می کنن؟
چقدر پیگیر بودیم حداقل بفهمیم چه حکمی بهشون دادن؟
اونایی که حکمشون اجرا شده چه حالی دارن؟
اونایی که حکم مشروط گرفتن با ابهام بالا سرشون چیکار می‌ کنن؟
اونایی که رفتن بازداشت الان حالشون چطوره؟
اونی که هنوز تو بازداشته در چه حالیه؟

نباید از بقیه گله کنم. آخه من خبر از حال بقیه ندارم. فقط خودم شرمندم که پیش شهامت شما عاشق‌ های آزادی، خیلی کوچیک بودم و هستم.
مرسی که هستین❤️
پایدار
قوی
عاشق

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
👎9042🕊2
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


از پنجره‌ی خوابگاه به بیرون خیره شده‌ام؛ شهر شبی تاریک و طولانی را طی می‌کند، آن هم در سردی پایان چلّه. گویی غرق خواب است و از اضطراب کوچه هایش می‌فهمم که دارد خواب می‌بیند؛ خوابِ رویای نزدیکِ آزادی! خیابان هایش اما از درد به هم می‌پیچند در جست‌وجوی راه بیداری. چشم‌هایم بسته می‌شوند.


چهره‌ای آشناست. رو‌ به‌ رویم ایستاده. زیر ماسک تبسمش پیداست. آفتوی جِنگ شیراز بر پیشانی‌ا‌ش برق‌‌می‌زند. کمی آن طرف‌تر، یکی می‌گوید "گیرم که این‌ها بروند، بعدش چه؟" چهره‌ی آشنایش اندکی در هم می‌رود. مکثی می‌کند و می‌گوید "از زندان‌ها و اعدام‌ها و بیدادگاه‌ها بگویم یا از زندگی ما آدم های غیر سیاسی؟"

منتظر پاسخی‌ نمی‌ماند و ادامه‌ می‌دهد " بیا‌ با هم تصور‌ کنیم، بیا با هم بیدار شویم. یک صبح دانشگاهی است. لباسی بر تن داری که دوست داری. بی‌هراس در کنار دوستانت نشسته‌ای و به آینده‌ات امیدواری. در کلاس، استاد آماده‌ی تدریس می‌شود. درسش را می‌داند و درس دادن هم بلد است. از قضا نه سهمیه‌ای بوده و نه جای مُهری بر پیشانی‌اش موجبات استاد شدنش را فراهم ساخته.

کلاس آخر است. کمی خسته‌ای، درس آخر کمی سخت بوده و نیاز به تکرار دارد. به هر حال هر چه هست مطلبی‌است مرتبط با رشته‌ات. نه از دروس حوزوی خبری هست و نه از واحدهای نامرتبطِ اجباری که هر ترم با اسمی جدید سر و کله‌شان پیدا شود. گویی ارزشِ عمرِ آدمی و لحظه‌های مفیدِ دانشجویان چند برابر شده‌است."


چهره‌ی آشنایش که هنوز مشتاق گفت‌گوست محو می‌شود. خوابِ من وارد فاز عمیق خود می‌شود و خاطرم پاک می‌شود. شهرِ خاموش اما هنوز نگران فرزندان است. چشم‌هایش خیره در چشم‌های بی‌خوابِ مادرانِ چشم‌انتظار است. دردا، در افق، سایه‌های خون‌آلودِ دیوارهای زندان است.

#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
#این_یک_داستان_نیست
قسمت اول

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
26👎26👍2🤬2
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


سرفه‌های مکرر هم اتاقیِ عزیز خبر از یک سرماخوردگی سخت دیگر می‌دهد. چه کنم، همیشه بد خواب بودم و هنوز هم عادت نکرده‌ام. خستگیِ مزمنِ ناتمامِ این روزهایم در نهایت‌ اما، صدای سرفه‌ها را با خواب می‌پوشاند.


چهره‌ی آشنایش دگر باره ظاهر می‌شود. هنوز همان جا ایستاده. چشم‌هایش از اشتیاق "گفتن" سخن می‌گوید. اما خودش در سکوت است. نگاهش چند قدم آن‌ طرف‌تر، آغازِ اتفاقی را می‌جوید. تبسمش از زیر ماسک پیداست.

آن‌ طرف‌تر، همه سفید پوشیده‌اند. وجدان‌های بیدارشان زیر ششمین خورشیدِ مهر ماه شیراز جمع آماده‌اند تا قلب‌های دردمندشان یکی شود و طنینِ پژواکِ آزادی خاکِ خفقان را از دیوارهای دانشگاهشان فرو ریزد.

چهره‌ی آشنایش را گم می‌کنم. گویی او و من و تک‌تک آن سفیدپوشانِ دردمند آنچنان در آن دریای اتحاد غرق شده‌ایم، که در حیاطِ دانشگاه رو به روی آن میدان شلوغ، همه یک چهره شده‌ایم. چهره‌ی یک دانشجو، یک شهروند، یک انسان، کبود و رنجیده از سال‌ها تزویز و ظلم، با چشمانی جویای آزادی، و صدایی که بی وقفه و بی هراس می‌گوید: زن زندگی آزادی!

صدایی در کنارم می‌گوید: بگو!
می‌گویم: آزادی! آزادی! آزادی!


بیدار می‌شوم. هم‌اتاقی بالای سرم ایستاده، بر چهره‌ی آشنایش رد تبسم پیداست.

#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
#این_یک_داستان_نیست
قسمت دوم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
👎2322👍3🤬2🔥1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


نه می‌شود پیامی داد و نه پیامی را چک کرد. وضعیت اینترنت هر شب بدتر از شب قبل است. لاجرم بی‌خیال پیام‌ها می‌شوم و چشمانم را می‌بندم.


همه رفته‌اند. آن چهره‌ی آشنا اما هنوز آنجاست. چشم‌هایش برق عجیبی دارد. تبسمش از زیر ماسک پیداست. از او می‌پرسم "چرا تنها ایستادی؟" می‌گوید " تنها بودن دردِ دیروز بود. امروز فهمیدم که دیگه تنها نیستیم." بعد مکثی می‌کند، چهره‌اش کمی غمگین می‌شود، و ادامه می‌دهد "البته، این تازه آغاز ماجراست. امیدوارم تا آخرش کنار هم باشیم."

از در پشتیِ دانشگاه خارج می‌شوم. جمله آخرش رهایم نمی‌کند.

در خوابگاه، تمام شب را بیدار می‌مانم. دل‌شوره‌ی عجیبی دارم و صداش مدام در ذهنم تکرار می‌کند "امیدوارم تا آخرش کنار هم باشیم".

برای ناهار از اتاق خارج می‌شوم، در راه‌رو پچ‌پچی می‌شنوم:
"چندتا از بچه‌ها رو گرفتن".


از خواب می‌پرم، لباسم خیس عرق است.

#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
#این_یک_داستان_نیست
قسمت سوم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
👎2423🤬2👍1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


قرص‌های اعصاب و بی‌خوابی هم بر درد این روزها چیره نمی‌شوند. بعد از چند شب بیداری، گویی ناخواسته بی‌هوش می‌شوم.


بر تمام گروه‌های کلاسی. بر تمام اتاق‌های خوابگاه. یک سکوت دردناک، یک اضطراب غم‌انگیزِ ترسیده حاکم است.

بچه‌ها را گرفته‌اند. بچه‌ها را گرفتند چون فریاد آزادی سر دادند. بچه‌ها را گرفتند تا همه را خاموش کنند، تا همه‌ی ما را در ترس فرو برند.

درِ اتاقم را باز می‌کنم، در انتهای راه‌رو چهره‌ای را می‌بینم. چشم‌هایش نگران است. از پشتِ ماسکش ردی از تبسم پیدا نیست.

به او نزدیک می‌شوم. چشم در چشمم می‌دوزد و می‌گوید "باید تا آخرش کنار هم باشیم."

گاهی پیامی به گوش می‌رسد، که می‌گویند نگران نباشید، پیگیرشان هستیم. و وعده‌های پشتِ هم که به زودی آزاد خواهند شد. وعده‌هایی که همه دروغ‌اند مانند دروغ‌های چندین دهه.

بچه‌ها را گرفته‌اند. بچه‌ها هنوز در بندند.


از خواب می‌پرم. خورشید در اتاق است. ساعت از نیمه‌ی ظهر گذشته. به کلاس نرسیده‌ام.

#می_خواهم_کنار_برادرم_باشم
#این_یک_داستان_نیست
قسمت چهارم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
👎9610👍8🤬2💔2
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


ظهرها که می‌خوابم. احساس می‌کنم تمام روزم خراب می‌شود. اما مدتی است چه بخوابم، چه نخوابم حالم خراب است. هوا ابری است و دلم به وسعت ایران گرفته. خواب چون مرهمی به سراغم می‌آید.


شنبه است. شنبه‌ای در عجیب‌ترین مهرماه عمرم. بچه‌ها هنوز در بندند. میدان ستاد مثل همیشه شلوغ است، این بار اما نه به خاطر روزمرگی‌های شهروندی.
ماموران یگان ویژه دانشگاه را محاصره کرده‌اند.
درب دانشگاه‌ را به روی ما، به روی ما دانشجویان بسته‌اند.

باتوم‌ها فرود می‌آیند.

چهره‌ی آشنایش را لحظه‌ای می‌بینم. گازهای اشک‌آور اما راهِ دیده‌ام را می‌بندند. دردِ وحشتناکی را در بازویم احساس می‌کنم. فرار می‌کنم.

اشک‌هایم جاری می‌شوند. نمی‌دانم اشک‌ها از چیست. از دردِ ضربه باتوم بر بازو؟ از گاز اشک‌آور؟ از اینکه چهره‌ی آشنایش را گم کردم؟ از اینکه ترسیدم و فرار کردم؟ یا از اینکه بچه‌ها را گرفته‌اند و هنوز بچه‌ها در بندند.


بیدار می‌شوم. گونه‌هایم خیس‌اند.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت پنجم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
👎1913🤬2
#محمد_احمدوند_شاهوردی آزاد شد❤️



برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
116🕊12💔9👍6😭4🔥2👏2
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


شهر خاکستری از پنجره‌ی خوابگاه گویی بی‌صدا گریه می‌کند. کتابم را می‌بندم، توان درس خواندن ندارم و خواب به سراغم می‌آید.


بازویم هنوز درد می‌کند. نشکسته اما کبود است و حساس به لمس. سرفه امانم را بریده. خدا می‌داند در گازهای اشک‌آورشان چه موادی می‌کنند.

چند ساعت است در حال فرارم. نمی‌دانم از چه. از ماموران یگان ویژه؟ از گاز اشک‌آور؟ از خودم؟ از این زندگی که برایمان ساخته‌اند؟

می‌ایستم. از کمی آن طرف‌تر ترانه‌ای به گوش می‌رسد:
"سفر چرا بمان و پس بگیر!"

موبایلم را روشن می‌کنم. بین ده‌ها فیلترشکن می‌گردم تا اتصالِ رنجوری به فضای مجازی حاصل شود. تلگرام را باز می‌کنم. اولین پیام را می‌خوانم: بچه‌ها آزاد شده‌اند.


از خواب می‌پرم، لبخندی بر لب دارم.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت ششم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
22👍1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


خیره به تردد ماشین‌ها از پشت شیشه‌ی اتوبوس می‌کوشم در اندوه فضا امید را لمس کنم. خواب اما فرصتم نمی‌دهد.


چهره‌ی آشنایش چهل روز پیرتر شده است. باری دیگر در حیاط دانشگاه ایستاده است. باز همان جمله را از زیر ماسک تکرار می‌کند: "باید تا آخرش کنار هم باشیم. چهل روز است که مهسا نیست، اما اسم او هست. رمزی است برای کنار هم بودن تا آخرش بودن."

سکوت می‌کند. چشم‌هایش اشک‌اندود است، گویی مهسا‌ها را یادآور می‌شود.

لحظه‌ای همه‌ی دست‌ها یکدست، یکصدا برهم‌می‌خورند و فریادی در آسمان شهر طنین‌انداز می‌شود:

"این آخرین پیامه..."


از خواب می‌پرم. اتوبوس به ایستگاه آخر رسیده.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت هفتم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
15👍2🔥1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


خواب؟ گویی هفته‌هاست خوابیده‌ام. با چشم‌های باز.


۲۴‌ ساعت است که او را ندیده. از دیروز تا کنون به خوابگاه بازنگشته است. آرام و قرار ندارد. پریشان و مضطرب راه‌روی خوابگاه را بالا و پایین می‌رود. انگشت‌هایش را لحظه‌ای در هم می‌کند، لحظه‌ای دیگر جدا.

"مگه چیکار کردن؟
حالا چیکارشون می‌کنن؟
کجا بردنشون؟"

می‌ایستد، نگاهی به ساعت می‌کند و دوباره راه رفتن را از سرمی‌گیرد.

آن‌ طرف‌تر، نشسته در گوشه‌ی سلف، چهره‌ی آشنایی تنهاست و با خود زمزمه می‌کند. به او نزدیک می‌شوم. مدام جمله‌ای را تکرار می‌کند:

"به مادرش چه بگویم؟"


چشم‌هایم را می‌گشایم، نمی‌دانم بیدار شدم یا هنوز خوابم‌.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت هشتم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
15💔4👍1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


چندماه بود پدر و مادر را ندیده بودم. به دوری عادت کرده بودیم. ولی اینبار فرق داشت. پای دردِ دل‌ بودیم که خوابم برد.


به دیدارش می‌روم. چند روزی است "آزاد" شده است "به قید وثیقه" - آن هم از نوع میلیاردیش.
ای کاش دردِ این گروگا‌ن‌گیری محدود به پولش بود.

در چشم‌های رفیقِ قدیمی خود خیره شده‌ام و نمی‌شناسمش. در این ۵ روز چه بر سر او آورده‌اند؟ زخمی بر صورتش نیست. کبودی‌های بدنش را نشانم نمی‌دهد. اما نه از خنده‌های بلندش خبری هست، نه از لبخندِ گاه‌گاهش.

با بغض می‌پرسم "خوبی؟"
نگاهش را می‌دزدد.
اشکی فرو‌ می‌ریزد.
می‌رود


کنار پنجره بیدار می‌شوم، گنجشکی لبِ بوم نشسته. برف می‌بارد.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت نهم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
7🕊4👍2💔2😭1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


در خانه هوا همان است که در خوابگاه بود. اینجا هم غم همان غم. امید همان امید. رویا همان رویا.


چهره‌ی آشنایش خسته است،
غمگین چون آبان
استوار چون مادران آبان.

از میان جمعیت بانگی برمی‌آید
اشکی می‌لغزد
گونه‌ای تر می‌شود
و حماسه‌ای ادامه می‌یابد:
"هزار و پانصد نفر، کشته‌ی آبان ماست"

چهره‌ی آشنایش در غربتِ آبانِ شیراز سرخ می‌شود و در آن جمعِ عاشقِ آزاد در تعددِ مشت‌های گره شده تکثیر می‌شود.

عده‌ای معلوم‌الحال از راه می‌رسند.
صدایی می‌گوید:
"قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان"


در اتاقم در خانه‌ی پدری بیدار می‌شوم. خانه پدری‌ یا مادری؟ چه فرقی می‌کند. باید دوباره برخیزم.


#این_یک_داستان_نیست
قسمت دهم

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
16👏1
تقدیم به آزادی خواهان آزاد اندیش


این یک داستان نبود
این یک خواب نیست

آن چهره هنوز آشناست
اگه غمگین، اگه زخمی، اگه تنها
هنوز در وجدانِ دردمند هر یک از ما
بیدار است
در انتظار است
تا دگرباره پیوسته گردد
و در راه آزادی
به تبلوری دوباره دست یابد


آن چهره‌‌ی آشنا
آن وجدانِ پیوسته‌ی دردمند
می‌داند
رویای آزادی
نزدیک است

به نام مهسا
به نام زن زندگی آزادی


#این_یک_داستان_نیست
این قسمت را تو بنویس

برماست که بی‌وقفه صدای هم باشیم
@sums1401
رسانه ی دانشجویی علوم پزشکی شیراز
🕊24👍9💔41
فک کردین منتورینگ فقط درسیه؟
ما در انقلاب هم کنارتون ایستاده‌ایم

خواهرا و برادرای عزیزمون که نسل بعدی دانشگاه هستید، دیدیم که چه اقدامات مهم و قوی‌ای انجام دادین؛ تجمعاتی که منجر به آزاد شدن سعید جوانبخت شد. همینطور کانال دانشجویان مستقل دانشگاه رو راه‌اندازی کردین که یکی از پایه‌های اصلی همبستگی و اتحاد به حساب میاد! چیزایی که واقعا تحسین‌برانگیز هستند.

ازونجایی که تجربه‌ی اکتیویست شدن ما از ۳ سال پیش و طی جنبش مهسا توی همین دانشگاه علوم پزشکی شیراز (دانشگاه پهلوی) به دست اومده، اینجا یه سری تجربیاتمون رو میخواییم باهاتون به اشتراک بذاریم.

الان توی موقعیتی هستیم که همه دوست داریم به انقلاب ملیمون کمک کنیم اما بعضی‌هامون با ۰ و ۱ در نظر گرفتن کمک‌ها فکر میکنیم که کمک کردن یا فقط اینه که زیر گلوله باشی یا هیچ کاری نکنی! و اینجوری منفعل میشیم و انقلاب رو از کمک‌های خودمون محروم میکنیم درصورتی که این انقلاب به کمک تک‌تک ما نیاز داره.

علاوه بر اون، انقلاب یه کار جمعیه و هرکس یه گوشه از کار رو به سهم خودش به دست می‌گیره و انجام میده پس قرار نیست همه مثل هم کار کنیم اما مهم اینه که هرکس اون کاری رو که در توانش و متناسب با روحیه‌ش هست انجام بده.

منتظر پیام‌های بعدی باشید

پاینده ایران

این مجموعه رو با هشتگ
#سال_بالایی میتونید توی کانال پیدا کنید
قسمت نخست

لینک کانال دانشجویان مستقل:
https://t.me/+nLXgnZspKw1hYjRk
🕊161👏1
فک کردین منتورینگ فقط درسیه؟
ما اینجا هم کنارتون ایستاده‌ایم

کارهایی که میشه انجام داد تا سهمی در انقلابمون ایفا کنیم بسیار متنوع هست. این کارها رو در ۲ دسته‌ی «حضوری» و «مجازی» قرار میدیم.

کارهای حضوری:
اگه از شرکت در تجمع که اصلی‌ترینش هست بگذریم، باید بدونیم کارهایی که به زنده نگه داشتن نبض انقلاب و یادآوری به بقیه کمک میکنه بسیار مهمن. همینکه وقتی ماژیک یا خودکاری دستتون هست شعارا رو هرجایی که دستتون میاد بنویسین، حس همبستگی زیادی در بقیه ایجاد میکنین؛ یکبار که این کارو انجام بدین و جای دیگه اثر یک نفر دیگه رو ببینین متوجه حسی که بهتون گفتم میشید. ما این کارها رو برای آزادی یکی از دانشجوها انجام میدادیم و اسمشو جاهای مختلف بیمارستان و دانشگاه و خوابگاه مینوشتیم، عکس میگرفتیم و پخش میکردیم.
کار‌ مهم دیگه «حرف زدن» هست؛ اینکه صدامونو به گوش بقیه برسونیم و سکوت رو بشکنیم! احتمالا توی شبایی که از خونه شعار میدادیم، اینو تجربه کرده باشید که با خودتون گفتید «چرا توی محله‌ی ما کسی شعار نمیده»؛ جرئت کردین، و طی چند دقیقه ایستادین و شعار دادین و کم‌کم همسایه‌ها همراه شدن و حس زیباشو تجربه کردین! خیلی وقتا آدما دنبال دلگرمی از سمت دوستاشون هستن تا سکوت رو بشکنن، با حرف زدن سکوت رو بشکنید حتی با گفتن یک جمله‌ی امیدوارکننده‌ی ساده.

#سال_بالایی
قسمت دوم
5👏3🕊1