پس تمام زندگیتون رو صرف ساختن عشق کاملی نکنین...
صرف این کنین که طوری عشق رو حس کنین و کنارش زندگی کنین که وقتی تموم شد با خاطرات قشنگ یاد کنین ازش نه با یه حسرت و کلی اما و اگه.
صرف این کنین که طوری عشق رو حس کنین و کنارش زندگی کنین که وقتی تموم شد با خاطرات قشنگ یاد کنین ازش نه با یه حسرت و کلی اما و اگه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖨 𝗍𝗋𝗂𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗋𝗇 𝗒𝖺
𝖨'𝗏𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝖺 𝗁𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗅𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈
𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖺𝖽𝗈𝗋𝖾 𝗒𝖺
𝖨 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝖼𝖺𝗅𝗅 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗍𝗈 𝗌𝖺𝗒, "𝖧𝖾𝗅𝗅𝗈"
𝖧𝗈𝗐'𝗌 𝖢𝖺𝗅𝗂𝖿𝗈𝗋𝗇𝗂𝖺?
𝖨 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽𝗇'𝗍 𝖺𝗌𝗄, 𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝗄𝗇𝗈𝗐
𝖨 𝗍𝗋𝗂𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗋𝗇 𝗒𝖺
𝖨'𝗏𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝖺 𝗁𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗅𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈⊹ ׅ ࣪
𝖨'𝗏𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝖺 𝗁𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗅𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈
𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖺𝖽𝗈𝗋𝖾 𝗒𝖺
𝖨 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝖼𝖺𝗅𝗅 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗍𝗈 𝗌𝖺𝗒, "𝖧𝖾𝗅𝗅𝗈"
𝖧𝗈𝗐'𝗌 𝖢𝖺𝗅𝗂𝖿𝗈𝗋𝗇𝗂𝖺?
𝖨 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽𝗇'𝗍 𝖺𝗌𝗄, 𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝗄𝗇𝗈𝗐
𝖨 𝗍𝗋𝗂𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗋𝗇 𝗒𝖺
𝖨'𝗏𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝖺 𝗁𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗅𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈⊹ ׅ ࣪
آهنگ بعدی...
به نظرم مفهوم کلی Home Sweet Home دربارهی اینکه بعضی چیزها رو هرچقدر هم سعی کنی پشت سرت بذاری آخرش دوباره بهشون برمیگردی
گاهی آدم فکر میکنه با رفتن همهچیز رو پشت سر گذاشته
شهرش رو عوض میکنه
آدمهای جدیدی میبینه
زندگی جدیدی شروع میکنه
و سعی میکنه خودش رو قانع کنه که دیگه اون آدم و اون گذشته بخشی از زندگیش نیستن
اما بعد یک شب معمولی
یک خیابون
یک تماس
یا حتی یک سوال ساده
دوباره همهچیز رو برمیگردونه سر جای اولش
همهچیز دوباره به همون آدم برمیگرده
و این شاید تلخترین بخش آهنگه
راوی هنوز دوستش داره
اما میدونه نباید برگرده
دلش میخواد بدونه اون طرف الان کجاست و زندگیش چطوره
ولی همزمان میگه کاش نمیپرسیدم چون شاید نتونم جوابش رو تحمل کنم
یه جور گیر کردن بین دلتنگی و رها کردنه
بین اینکه دلت هنوز دنبال یکیه و اینکه خودت میدونی شاید دیگه جایی توی زندگی اون آدم نداری
و Home Sweet Home برای من فقط دربارهی یک آدم نیست
دربارهی گذشتهست
دربارهی جاهایی که ازشون اومدیم
آدمهایی که یه زمانی برامون خونه بودن
و نسخهای از خودمون که فکر میکردیم دیگه ازش عبور کردیم
گاهی برای پیدا کردن خودمون از همهچیز فرار میکنیم
از شهرمون
از گذشتهمون
از عشقهایی که دیگه طاقت روبهرو شدن باهاشون رو نداریم
اما بعد از یه مدت میفهمیم بعضی چیزها هیچوقت واقعاً پشت سرمون نبودن که بتونیم ازشون فرار کنیم
اونا بخشی از خودمون شدن
شاید دیگه نتونی به اون آدم برگردی
شاید دیگه اون شهر خونهات نباشه
شاید همهچیز تغییر کرده باشه
اما بعضی خاطرات هنوز راه برگشتن به تو رو بلدن...
و شاید منظور واقعی آهنگ همین باشه که بعضی وقتها آدم تمام دنیا رو میگرده تا از چیزی فرار کنه اما آخرش میفهمه هرجا که بره یه بخش از قلبش هنوز همونجاست
همون جایی که سعی میکرد ازش فرار کنه
چون بعضی آدمها دیگه توی زندگی ما نیستن
اما هنوز جایی درون ما زندگی میکنن
و بعضی خانهها جایی نیستن که بشه بهشون برگشت
فقط جایی هستن که هیچوقت واقعاً ازشون خارج نشدی.
به نظرم مفهوم کلی Home Sweet Home دربارهی اینکه بعضی چیزها رو هرچقدر هم سعی کنی پشت سرت بذاری آخرش دوباره بهشون برمیگردی
گاهی آدم فکر میکنه با رفتن همهچیز رو پشت سر گذاشته
شهرش رو عوض میکنه
آدمهای جدیدی میبینه
زندگی جدیدی شروع میکنه
و سعی میکنه خودش رو قانع کنه که دیگه اون آدم و اون گذشته بخشی از زندگیش نیستن
اما بعد یک شب معمولی
یک خیابون
یک تماس
یا حتی یک سوال ساده
دوباره همهچیز رو برمیگردونه سر جای اولش
همهچیز دوباره به همون آدم برمیگرده
و این شاید تلخترین بخش آهنگه
راوی هنوز دوستش داره
اما میدونه نباید برگرده
دلش میخواد بدونه اون طرف الان کجاست و زندگیش چطوره
ولی همزمان میگه کاش نمیپرسیدم چون شاید نتونم جوابش رو تحمل کنم
یه جور گیر کردن بین دلتنگی و رها کردنه
بین اینکه دلت هنوز دنبال یکیه و اینکه خودت میدونی شاید دیگه جایی توی زندگی اون آدم نداری
و Home Sweet Home برای من فقط دربارهی یک آدم نیست
دربارهی گذشتهست
دربارهی جاهایی که ازشون اومدیم
آدمهایی که یه زمانی برامون خونه بودن
و نسخهای از خودمون که فکر میکردیم دیگه ازش عبور کردیم
گاهی برای پیدا کردن خودمون از همهچیز فرار میکنیم
از شهرمون
از گذشتهمون
از عشقهایی که دیگه طاقت روبهرو شدن باهاشون رو نداریم
اما بعد از یه مدت میفهمیم بعضی چیزها هیچوقت واقعاً پشت سرمون نبودن که بتونیم ازشون فرار کنیم
اونا بخشی از خودمون شدن
شاید دیگه نتونی به اون آدم برگردی
شاید دیگه اون شهر خونهات نباشه
شاید همهچیز تغییر کرده باشه
اما بعضی خاطرات هنوز راه برگشتن به تو رو بلدن...
و شاید منظور واقعی آهنگ همین باشه که بعضی وقتها آدم تمام دنیا رو میگرده تا از چیزی فرار کنه اما آخرش میفهمه هرجا که بره یه بخش از قلبش هنوز همونجاست
همون جایی که سعی میکرد ازش فرار کنه
چون بعضی آدمها دیگه توی زندگی ما نیستن
اما هنوز جایی درون ما زندگی میکنن
و بعضی خانهها جایی نیستن که بشه بهشون برگشت
فقط جایی هستن که هیچوقت واقعاً ازشون خارج نشدی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖳𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝗒 𝗆𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋
𝖲𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽, "𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾'𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗀𝗎𝗒?"
𝖲𝖺𝗂𝖽, "𝖲𝗈𝗆𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝗂𝗇 𝗅𝗈𝗏𝖾
𝖶𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌"⊹ ׅ ࣪
𝖲𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽, "𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾'𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗀𝗎𝗒?"
𝖲𝖺𝗂𝖽, "𝖲𝗈𝗆𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝗂𝗇 𝗅𝗈𝗏𝖾
𝖶𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌"⊹ ׅ ࣪
این آهنگ رو همتون قطعا شنیدین:) آهنگ داره از درد یک جدایی شروع میکنه ولی آخرش به یک جور بلوغ میرسه
راوی اول انگار هنوز وسط سؤالها و پشیمونیهاست
اینکه چه چیزی اشتباه شد
کجای راه رو بد رفت
آیا میشد بیشتر تلاش کرد
آیا اصلا عشق کافی نبود
اما کمکم به این نتیجه میرسه که شاید قرار نبوده جواب همهی این سؤالها رو پیدا کنه
گاهی یک نفر وارد زندگی ما میشه و ما فکر میکنیم قرار آخر داستانمون باشه
برای آیندهمون کنارش جا باز میکنیم
به موندنش عادت میکنیم
و وقتی میره اولین چیزی که حس میکنیم اینکه انگار همهچیز اشتباه بوده
اما آهنگ یه نگاه قشنگتر داره
میگه شاید این آدم اشتباه بود
اما احساساتی که تجربه کردی اشتباه نبودن
شاید رابطه قرار نبوده ادامه پیدا کنه
اما این به این معنی نیست که هیچ ارزشی نداشته
بعضی آدمها قرار نیست پایان داستان ما باشن
بعضیها فقط میان تا یک فصل رو برای ما زندگی کنن
تا چیزی دربارهی عشق یادمون بدن
تا بخشی از خودمون رو بهمون نشون بدن که قبل از اونها نمیشناختیم
و شاید بعد از رفتنشون تازه بفهمیم چقدر تغییر کردیم
به نظرم مفهوم اصلی آهنگ توی همین جمله خلاصه میشه
گاهی آدمی که فکر میکردی بزرگترین اشتباه زندگیته در واقع یکی از مهمترین درسهای زندگیت بوده
نه لزوما چون رفتنش خوب بوده
نه چون دردش مهم نبوده
بلکه چون بعد از تمام شدنش چیزی از اون تجربه درون تو باقی مونده
چیزی که باعث شده امروز بهتر بدونی چه چیزی رو میخوای
چه چیزی رو نباید تحمل کنی
و مهمتر از همه اینکه یاد بگیری حتی وقتی یک نفر میره باز هم میتونی خودت رو پیدا کنی
نسخهی دوصدایی با نایل هم به نظرم این حس رو قشنگتر میکنه چون انگار داستان فقط از نگاه کسی که دلش شکسته نیست
انگار هر دو نفر بخشی از یک داستان بودن که شاید پایانش اون چیزی نبوده که میخواستن ولی هر دو ازش چیزی یاد گرفتن
و در نهایت Moral of the Story دربارهی اینه که بعضی پایانها رو نمیتونیم تغییر بدیم
اما میتونیم انتخاب کنیم ازشون فقط یک زخم نسازیم
میتونیم یک روز به عقب نگاه کنیم و با اینکه هنوز شاید کمی دلمون بگیره بگیم
شاید تو قرار نبود تا آخر کنارم باشی
اما چیزی که با تو یاد گرفتم تا آخر با من میمونه
و شاید همین
moral of the story
باشه
اینکه بعضی آدمها پایان قصه نیستن
فقط دلیل اینن که فصل بعدی رو جور دیگری بنویسیم.
راوی اول انگار هنوز وسط سؤالها و پشیمونیهاست
اینکه چه چیزی اشتباه شد
کجای راه رو بد رفت
آیا میشد بیشتر تلاش کرد
آیا اصلا عشق کافی نبود
اما کمکم به این نتیجه میرسه که شاید قرار نبوده جواب همهی این سؤالها رو پیدا کنه
گاهی یک نفر وارد زندگی ما میشه و ما فکر میکنیم قرار آخر داستانمون باشه
برای آیندهمون کنارش جا باز میکنیم
به موندنش عادت میکنیم
و وقتی میره اولین چیزی که حس میکنیم اینکه انگار همهچیز اشتباه بوده
اما آهنگ یه نگاه قشنگتر داره
میگه شاید این آدم اشتباه بود
اما احساساتی که تجربه کردی اشتباه نبودن
شاید رابطه قرار نبوده ادامه پیدا کنه
اما این به این معنی نیست که هیچ ارزشی نداشته
بعضی آدمها قرار نیست پایان داستان ما باشن
بعضیها فقط میان تا یک فصل رو برای ما زندگی کنن
تا چیزی دربارهی عشق یادمون بدن
تا بخشی از خودمون رو بهمون نشون بدن که قبل از اونها نمیشناختیم
و شاید بعد از رفتنشون تازه بفهمیم چقدر تغییر کردیم
به نظرم مفهوم اصلی آهنگ توی همین جمله خلاصه میشه
گاهی آدمی که فکر میکردی بزرگترین اشتباه زندگیته در واقع یکی از مهمترین درسهای زندگیت بوده
نه لزوما چون رفتنش خوب بوده
نه چون دردش مهم نبوده
بلکه چون بعد از تمام شدنش چیزی از اون تجربه درون تو باقی مونده
چیزی که باعث شده امروز بهتر بدونی چه چیزی رو میخوای
چه چیزی رو نباید تحمل کنی
و مهمتر از همه اینکه یاد بگیری حتی وقتی یک نفر میره باز هم میتونی خودت رو پیدا کنی
نسخهی دوصدایی با نایل هم به نظرم این حس رو قشنگتر میکنه چون انگار داستان فقط از نگاه کسی که دلش شکسته نیست
انگار هر دو نفر بخشی از یک داستان بودن که شاید پایانش اون چیزی نبوده که میخواستن ولی هر دو ازش چیزی یاد گرفتن
و در نهایت Moral of the Story دربارهی اینه که بعضی پایانها رو نمیتونیم تغییر بدیم
اما میتونیم انتخاب کنیم ازشون فقط یک زخم نسازیم
میتونیم یک روز به عقب نگاه کنیم و با اینکه هنوز شاید کمی دلمون بگیره بگیم
شاید تو قرار نبود تا آخر کنارم باشی
اما چیزی که با تو یاد گرفتم تا آخر با من میمونه
و شاید همین
moral of the story
باشه
اینکه بعضی آدمها پایان قصه نیستن
فقط دلیل اینن که فصل بعدی رو جور دیگری بنویسیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
~𝐼 𝑤𝑎𝑛𝑛𝑎 𝑏𝑒 𝑎 𝑡𝑒𝑒𝑛𝑎𝑔𝑒𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑒𝑣𝑒𝑟
یه چند روزی میشه که اینجا فعالیت نکردم و گفتن دلیلش اگه قراره حل بشه زیاد دوست داشتنی نیست ولی خب چیزی که میخوام بگم اینکه تمام این مدت بیشتر از هر چیزی یه سوال توی سرم میچرخید
من چرا اینقدر سخت میگیرم؟!
چرا وقتی هنوز فقط ۱۶ سالمه اینقدر از آینده میترسم؟!
چرا گاهی انگار به جای زندگی کردن امروز دارم برای تمام سالهایی که هنوز حتی نرسیدن آماده میشم؟!
من هنوز ۱۶ سالمه ولی گاهی ذهنم منو میبره به ۶۰ سالگی
به جایی که شاید روی یک صندلی چوبی نشستم و دارم نامههایی رو میخونم که برای عشق اولم نوشته بودم یا اون برای من نوشته بود...
و با خودم فکر میکنم چه چیزهایی موندن و چه چیزهایی رو از دست دادم
یا اصلا نمیدونم اون موقع کجام، کی پیشم مونده، خوشحالم یا نه
و شاید ترسناکترین بخشش اینکه من برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده همین الان دارم غصه میخورم و نگرانم...
فکر کنم دلیلش اینکه بعضی از ما خیلی زود میفهمیم هیچچیز واقعا تضمین شده نیست
میفهمیم آدمها میتونن تغییر کنن، روزها تموم میشن، فصلها عوض میشن و چیزهایی که فکر میکردیم برای همیشه مال ما هستن، ممکنه یک روز فقط تبدیل به خاطره بشن
و وقتی اینو زود بفهمی، شروع می
کنی به محکم گرفتن همهچیز
آینده رو، آدمها رو، تصمیمها رو، حتی لحظههایی که هنوز نیومدن
مامانم همیشه میگه من زود تصمیم گرفتم ارتباط های عمیق رو امتحان کنم و واقعا راست میگه
شاید من اینقدر سخت میگیرم چون از این میترسم که یک روز برگردم و فکر کنم کاش بیشتر حواسم بود
کاش انتخاب دیگهای میکردم
کاش کمتر ترسیده بودم
ولی شاید هیچکس واقعا نمیدونه داره چیکار میکنه
شاید حتی آدمهایی که ۳۰ یا ۴۰ یا ۶۰ سالشونه هم بعضی شبها به آیندهشون فکر میکنن و میگن «خب حالا باید چیکار کنم؟»
و شاید گیج بودن برای آینده نشونهی این نیست که من عقبم
شاید فقط نشونهی اینکه زندگی رو جدی میگیرم
که برام مهمه کجا میرسم، کنار چه کسی میرسم و چه چیزهایی رو با خودم تا آخر راه میبرم
ولی دارم کمکم یاد میگیرم که من قرار نیست همین امروز جواب تمام سوالهای زندگیمو داشته باشم
من فقط ۱۶ سالمه
و شاید لازم نیست همین الان بدونم که تو ۶۰ سالگی کجا نشستم
شاید فعلا باید یاد بگیرم روی صندلیای که امروز روش نشستم راحتتر زندگی کنم
و قبل از اینکه از تمام نامههایی که ممکنه یک روز بخونم بترسم یکی از روزهایی رو زندگی کنم که شاید بعدا دلم براش تنگ بشه.
من چرا اینقدر سخت میگیرم؟!
چرا وقتی هنوز فقط ۱۶ سالمه اینقدر از آینده میترسم؟!
چرا گاهی انگار به جای زندگی کردن امروز دارم برای تمام سالهایی که هنوز حتی نرسیدن آماده میشم؟!
من هنوز ۱۶ سالمه ولی گاهی ذهنم منو میبره به ۶۰ سالگی
به جایی که شاید روی یک صندلی چوبی نشستم و دارم نامههایی رو میخونم که برای عشق اولم نوشته بودم یا اون برای من نوشته بود...
و با خودم فکر میکنم چه چیزهایی موندن و چه چیزهایی رو از دست دادم
یا اصلا نمیدونم اون موقع کجام، کی پیشم مونده، خوشحالم یا نه
و شاید ترسناکترین بخشش اینکه من برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده همین الان دارم غصه میخورم و نگرانم...
فکر کنم دلیلش اینکه بعضی از ما خیلی زود میفهمیم هیچچیز واقعا تضمین شده نیست
میفهمیم آدمها میتونن تغییر کنن، روزها تموم میشن، فصلها عوض میشن و چیزهایی که فکر میکردیم برای همیشه مال ما هستن، ممکنه یک روز فقط تبدیل به خاطره بشن
و وقتی اینو زود بفهمی، شروع می
کنی به محکم گرفتن همهچیز
آینده رو، آدمها رو، تصمیمها رو، حتی لحظههایی که هنوز نیومدن
مامانم همیشه میگه من زود تصمیم گرفتم ارتباط های عمیق رو امتحان کنم و واقعا راست میگه
شاید من اینقدر سخت میگیرم چون از این میترسم که یک روز برگردم و فکر کنم کاش بیشتر حواسم بود
کاش انتخاب دیگهای میکردم
کاش کمتر ترسیده بودم
ولی شاید هیچکس واقعا نمیدونه داره چیکار میکنه
شاید حتی آدمهایی که ۳۰ یا ۴۰ یا ۶۰ سالشونه هم بعضی شبها به آیندهشون فکر میکنن و میگن «خب حالا باید چیکار کنم؟»
و شاید گیج بودن برای آینده نشونهی این نیست که من عقبم
شاید فقط نشونهی اینکه زندگی رو جدی میگیرم
که برام مهمه کجا میرسم، کنار چه کسی میرسم و چه چیزهایی رو با خودم تا آخر راه میبرم
ولی دارم کمکم یاد میگیرم که من قرار نیست همین امروز جواب تمام سوالهای زندگیمو داشته باشم
من فقط ۱۶ سالمه
و شاید لازم نیست همین الان بدونم که تو ۶۰ سالگی کجا نشستم
شاید فعلا باید یاد بگیرم روی صندلیای که امروز روش نشستم راحتتر زندگی کنم
و قبل از اینکه از تمام نامههایی که ممکنه یک روز بخونم بترسم یکی از روزهایی رو زندگی کنم که شاید بعدا دلم براش تنگ بشه.
یه سوالی هست که این مدت خیلی از خودم پرسیدم
اینکه من اصلا عشق رو چطوری باید بفهمم؟
چطوری باید کسی رو دوست داشته باشم بدون اینکه همزمان از دست دادنش رو توی ذهنم تصور کنم؟
چطوری باید وقتی همهچیز خوبه، فقط خوشحال باشم و دنبال اون چیزی نگردم که قراره خرابش کنه؟
چطوری باید به کسی اعتماد کنم، بدون اینکه هزار بار از خودم بپرسم نکنه دارم اشتباه میکنم؟
ولی میدونم که عشق رو میفهمم و بهش باور دارم و حسش کردم
ولی باز هم یه جایی درون من هست که میترسه
نه از اون آدم
از اینکه یه روز همهچیز خوب نباشه
و این چیزیه که خیلی منو گیج میکنه
اینکه چطور ممکنه آدمی رو با تمام وجودت باور داشته باشی ولی باز هم نتونی جلوی شک کردن خودت رو بگیری؟!
شاید چون بعضی وقتها بیاعتمادی از این نمیاد که فکر میکنی طرف مقابل دروغ میگه
شاید از این میاد که تو زیادی از روزی میترسی که ممکنه حرفهاش دیگه حقیقت نداشته باشن
و من فکر میکنم خیلی وقتها به جای اینکه از کسی که دوستش دارم محافظت کنم سعی کردم از خودم در برابر احتمال از دست دادنش محافظت کنم
با سوال
با شک
با فکر کردن به بدترین حالت ممکن
انگار اگه از قبل منتظر خراب شدن چیزی باشم وقتی خراب شد کمتر درد میکشم
ولی هیچوقت اینطوری نبود
فقط باعث شد بعضی وقتها کسی رو که از همه بیشتر دلم میخواست کنارم بمونه، از خودم دور کنم
و این شاید یکی از سختترین چیزهاییه که باید دربارهی خودم قبول کنم
اینکه گاهی ترس من از دست دادن از خود از دست دادن خطرناکتر بوده
هنوز هم دقیقا نمیدونم عشق رو باید چطوری زندگی کرد
شاید عشق این نیست که هیچوقت نترسی
شاید اینه که یاد بگیری هر ترسی حقیقت نیست
اینکه هر بار ذهنت گفت «نکنه همهچیز خراب بشه» قبل از اینکه کاری بکنی از خودت بپرسی
«واقعا چیزی خراب شده یا من فقط از خراب شدنش میترسم؟»
فکر کنم این سوالیه که باید بیشتر از هر چیز دیگهای یاد بگیرم جوابش رو پیدا کنم
چون من نمیخوام یک روز بفهمم تمام مدت از ترس اینکه عشق رو از دست بدم، هیچوقت واقعا اجازه ندادم با آرامش دوستش داشته باشم
اینکه من اصلا عشق رو چطوری باید بفهمم؟
چطوری باید کسی رو دوست داشته باشم بدون اینکه همزمان از دست دادنش رو توی ذهنم تصور کنم؟
چطوری باید وقتی همهچیز خوبه، فقط خوشحال باشم و دنبال اون چیزی نگردم که قراره خرابش کنه؟
چطوری باید به کسی اعتماد کنم، بدون اینکه هزار بار از خودم بپرسم نکنه دارم اشتباه میکنم؟
ولی میدونم که عشق رو میفهمم و بهش باور دارم و حسش کردم
ولی باز هم یه جایی درون من هست که میترسه
نه از اون آدم
از اینکه یه روز همهچیز خوب نباشه
و این چیزیه که خیلی منو گیج میکنه
اینکه چطور ممکنه آدمی رو با تمام وجودت باور داشته باشی ولی باز هم نتونی جلوی شک کردن خودت رو بگیری؟!
شاید چون بعضی وقتها بیاعتمادی از این نمیاد که فکر میکنی طرف مقابل دروغ میگه
شاید از این میاد که تو زیادی از روزی میترسی که ممکنه حرفهاش دیگه حقیقت نداشته باشن
و من فکر میکنم خیلی وقتها به جای اینکه از کسی که دوستش دارم محافظت کنم سعی کردم از خودم در برابر احتمال از دست دادنش محافظت کنم
با سوال
با شک
با فکر کردن به بدترین حالت ممکن
انگار اگه از قبل منتظر خراب شدن چیزی باشم وقتی خراب شد کمتر درد میکشم
ولی هیچوقت اینطوری نبود
فقط باعث شد بعضی وقتها کسی رو که از همه بیشتر دلم میخواست کنارم بمونه، از خودم دور کنم
و این شاید یکی از سختترین چیزهاییه که باید دربارهی خودم قبول کنم
اینکه گاهی ترس من از دست دادن از خود از دست دادن خطرناکتر بوده
هنوز هم دقیقا نمیدونم عشق رو باید چطوری زندگی کرد
شاید عشق این نیست که هیچوقت نترسی
شاید اینه که یاد بگیری هر ترسی حقیقت نیست
اینکه هر بار ذهنت گفت «نکنه همهچیز خراب بشه» قبل از اینکه کاری بکنی از خودت بپرسی
«واقعا چیزی خراب شده یا من فقط از خراب شدنش میترسم؟»
فکر کنم این سوالیه که باید بیشتر از هر چیز دیگهای یاد بگیرم جوابش رو پیدا کنم
چون من نمیخوام یک روز بفهمم تمام مدت از ترس اینکه عشق رو از دست بدم، هیچوقت واقعا اجازه ندادم با آرامش دوستش داشته باشم
فکر میکنم این چند روزی که کلا گوشی رو دستم نگرفتم بیشتر از چیزی که فکر میکردم به من یاد داد
شاید از بیرون فقط چند روز دور بودن از گوشی بود ولی برای من انگار چند روز ایستادن بود
ایستادن و نگاه کردن به خودم، به آدمها، به چیزهایی که حس میکنم و چیزهایی که نمیدونم چطور باید حسشون کنم
زندگی بعضی وقتها واقعا پیچیده میشه
نه از اون پیچیدگیهایی که جوابش رو میتونی با چند ساعت فکر کردن پیدا کنی
از اون مدل پیچیدگیای که هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنی بیشتر میفهمی آدمها رو هیچوقت نمیشه کامل فهمید
و شاید خودمون رو هم نه
من این مدت فهمیدم که احساسات زیادی دارم
و راستش مدتی بود که داشتم خیلی از اونها رو به بدترین شکل ممکن بروز میدادم
بعضی وقتها ترس رو تبدیل به شک میکردم
بعضی وقتها ناراحتی رو تبدیل به عصبانیت
بعضی وقتها چیزی که واقعا دلم میخواست بگم «من میترسم» بود اما به جاش طوری رفتار میکردم که انگار از همه چیز مطمئنم
و فکر میکنم آدمها خیلی وقتها همینطورین
ما همیشه اون چیزی نیستیم که نشون میدیم
آدمی که عصبانیه شاید بیشتر از هر چیزی ناراحته
آدمی که شک میکنه شاید بیشتر از هر چیزی میترسه
و آدمی که خودش رو بیتفاوت نشون میده شاید یک جایی درونش هزار تا احساس وجود داره که نمیدونه باهاشون چیکار کنه
و شاید زندگی دقیقا همینقدر پیچیدهست
اینکه همهمون داریم سعی میکنیم همدیگه رو بفهمیم، در حالی که بعضی وقتها حتی زبان توضیح دادن خودمون رو هم بلد نیستیم
این چند روز باعث نشد جواب همهی سوالهام رو پیدا کنم
اتفاقا فکر میکنم سوالهام بیشتر شدن
هنوز نمیدونم معنی زندگی دقیقا چیه
نمیدونم آخرش قراره چی از آدمها یاد بگیرم
نمیدونم چرا بعضیها وارد زندگیمون میشن، چرا بعضیها میمونن و چرا بعضی چیزها با اینکه خیلی دوستشون داریم، اینقدر سخت میشن
ولی شاید قرار هم نیست همیشه جواب داشته باشیم
شاید زندگی فقط همین تلاش همیشگی برای فهمیدنه
فهمیدن خودمون
فهمیدن آدمهایی که دوستشون داریم
و پذیرفتن اینکه گاهی آدمها اشتباه میکنن، نه چون احساس ندارن، بلکه دقیقا چون احساسات زیادی دارن و بلد نیستن چطور باهاشون رفتار کنن
من از این چند روز با یک نسخهی کاملا جدید از خودم برنگشتم
هنوز هم همون آدمم، با همون سوالها و ترسها و احساسات زیاد
اما فکر میکنم حداقل الان بیشتر از قبل میدونم که باید قبل از اینکه احساسم رو روی کسی بریزم اول سعی کنم بفهمم واقعا چی دارم حس میکنم
و شاید این، برای الان، یکی از مهمترین چیزهاییه که زندگی داره بهم یاد میده
اینکه آدم بودن خیلی پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکنیم
و شاید همهمون فقط آدمهایی هستیم که داریم با احساساتی که گاهی حتی خودمون هم نمیفهمیمشون سعی میکنیم راه درستتری برای زندگی کردن پیدا کنیم.
شاید از بیرون فقط چند روز دور بودن از گوشی بود ولی برای من انگار چند روز ایستادن بود
ایستادن و نگاه کردن به خودم، به آدمها، به چیزهایی که حس میکنم و چیزهایی که نمیدونم چطور باید حسشون کنم
زندگی بعضی وقتها واقعا پیچیده میشه
نه از اون پیچیدگیهایی که جوابش رو میتونی با چند ساعت فکر کردن پیدا کنی
از اون مدل پیچیدگیای که هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنی بیشتر میفهمی آدمها رو هیچوقت نمیشه کامل فهمید
و شاید خودمون رو هم نه
من این مدت فهمیدم که احساسات زیادی دارم
و راستش مدتی بود که داشتم خیلی از اونها رو به بدترین شکل ممکن بروز میدادم
بعضی وقتها ترس رو تبدیل به شک میکردم
بعضی وقتها ناراحتی رو تبدیل به عصبانیت
بعضی وقتها چیزی که واقعا دلم میخواست بگم «من میترسم» بود اما به جاش طوری رفتار میکردم که انگار از همه چیز مطمئنم
و فکر میکنم آدمها خیلی وقتها همینطورین
ما همیشه اون چیزی نیستیم که نشون میدیم
آدمی که عصبانیه شاید بیشتر از هر چیزی ناراحته
آدمی که شک میکنه شاید بیشتر از هر چیزی میترسه
و آدمی که خودش رو بیتفاوت نشون میده شاید یک جایی درونش هزار تا احساس وجود داره که نمیدونه باهاشون چیکار کنه
و شاید زندگی دقیقا همینقدر پیچیدهست
اینکه همهمون داریم سعی میکنیم همدیگه رو بفهمیم، در حالی که بعضی وقتها حتی زبان توضیح دادن خودمون رو هم بلد نیستیم
این چند روز باعث نشد جواب همهی سوالهام رو پیدا کنم
اتفاقا فکر میکنم سوالهام بیشتر شدن
هنوز نمیدونم معنی زندگی دقیقا چیه
نمیدونم آخرش قراره چی از آدمها یاد بگیرم
نمیدونم چرا بعضیها وارد زندگیمون میشن، چرا بعضیها میمونن و چرا بعضی چیزها با اینکه خیلی دوستشون داریم، اینقدر سخت میشن
ولی شاید قرار هم نیست همیشه جواب داشته باشیم
شاید زندگی فقط همین تلاش همیشگی برای فهمیدنه
فهمیدن خودمون
فهمیدن آدمهایی که دوستشون داریم
و پذیرفتن اینکه گاهی آدمها اشتباه میکنن، نه چون احساس ندارن، بلکه دقیقا چون احساسات زیادی دارن و بلد نیستن چطور باهاشون رفتار کنن
من از این چند روز با یک نسخهی کاملا جدید از خودم برنگشتم
هنوز هم همون آدمم، با همون سوالها و ترسها و احساسات زیاد
اما فکر میکنم حداقل الان بیشتر از قبل میدونم که باید قبل از اینکه احساسم رو روی کسی بریزم اول سعی کنم بفهمم واقعا چی دارم حس میکنم
و شاید این، برای الان، یکی از مهمترین چیزهاییه که زندگی داره بهم یاد میده
اینکه آدم بودن خیلی پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکنیم
و شاید همهمون فقط آدمهایی هستیم که داریم با احساساتی که گاهی حتی خودمون هم نمیفهمیمشون سعی میکنیم راه درستتری برای زندگی کردن پیدا کنیم.
فکر میکنم یکی از چیزهایی که زندگی کمکم به آدم یاد میده اینکه هیچکس اونقدر که از بیرون به نظر میرسه ساده نیست
هر آدمی یک چیزهایی رو با خودش حمل میکنه که تو نمیبینی
ترسهایی که هیچوقت دربارهشون حرف نزده
خاطراتی که هنوز گاهی درد دارن
حرفهایی که بلد نبوده درست بیانشون کنه
و احساساتی که شاید خودش هم هنوز نمیدونه باهاشون چه کار کنه
و شاید برای همین فهمیدن آدمها اینقدر سخت و دوست داشتنشون اینقدر پیچیدهست
چون ما همیشه با بهترین نسخهی هم روبهرو نمیشیم
گاهی کسی که دوستش داریم بدترین روزش رو داره
گاهی خودمون حرفی میزنیم که واقعا منظورمون نبوده
گاهی چیزی که از درونمون ترسه از بیرون شبیه عصبانیت دیده میشه
و بعد همهچیز کمی پیچیدهتر از قبل میشه
ولی شاید زندگی قرار نیست دربارهی این باشه که هیچوقت اشتباه نکنیم
شاید دربارهی اینکه بعد از اشتباه کردن بالاخره یاد بگیریم چرا اونطور رفتار کردیم
یاد بگیریم پشت بعضی از رفتارهای خودمون رو ببینیم
بفهمیم چرا ترسیدیم
چرا عصبانی شدیم
چرا نتونستیم چیزی رو که واقعا احساس میکردیم همونطور که باید بیان کنیم
شاید بزرگ شدن همین باشه
نه اینکه یک روز بیدار بشی و یهو آدم کاملی بشی
فقط اینکه یه روز قبل از تکرار کردن یک اشتباه قدیمی مکث کنی
و این بار کمی بیشتر بفهمی
خودت رو
آدمی که روبهروته...
چون تمام کسایی که کوچیکت میکنن، ناراحتت میکنن، یا باعث میشن حس بدی داشته باشی
زمانی یه بچه پاک بودن همه یه زمانی یه نوزاد پاک با روحی تمیز بودن و قطعا دلایلی وجود داره که الان به اینجا رسیدن و دارن با شما اینطوری برخورد میکنن
این مدتی این موضوع رو به کل از ذهنم انداخته بودم بیرون و راحت میتونستم از آدما متنفر باشم و حس بد رو تقویت کنم
و این حقیقت ساده رو که همهی ما داریم برای اولین بار زندگی میکنیم
هیچکس نسخهی تمرینی زندگی خودش رو نداشته
همهمون گاهی وسط راه گم میشیم
گاهی به آدمهایی که دوستشون داریم آسیب میزنیم حتی وقتی قصدش رو نداشتیم
گاهی از چیزهایی میترسیم که هنوز اتفاق نیفتادن
و گاهی مدت زیادی طول میکشه تا بفهمیم چیزی که دنبالش بودیم شاید از اول خیلی نزدیکتر از چیزی بوده که فکر میکردیم
اما شاید قشنگی زندگی دقیقا همین باشه
اینکه با وجود تمام چیزهایی که نمیدونیم باز هم روز بعد میرسه
باز هم فرصت داریم چیزی رو بهتر بفهمیم
یک نفر رو بهتر بشناسیم
یک حرف رو این بار مهربونتر بزنیم
یا حتی فقط کمی بیشتر از قبل خودمون باشیم
شاید افراد زیادی اون بیرون باشن که اینکارو نکنن
اما مهم نیست
مهم اینکه شما تصمیم گرفتین همیشه مهربون باشین
چون میدونین وقتی آسیب ببینین هم چطوری میشه درمان شد ولی فرد مقابلتون سالهاست که نتونسته
و به جای اینکه بگین
"چرا همش من باید درک کنم آدمارو"
به خودتون افتخار کنین که قدرت درک کردن آدمای مختلف رو دارین.
و شاید آخر همهی این اتفاقها زندگی نمیخواد به ما یاد بده که چطور هیچوقت اشتباه نکنیم
شاید فقط میخواد یادمون بده که هیچکدوم از ما یک اشتباه نیستیم
ما مجموعهای از تمام چیزهایی هستیم که دیدیم، دوست داشتیم، ازش ترسیدیم، خراب کردیم و بعد سعی کردیم بهتر بفهمیم
و شاید تا وقتی هنوز داریم سعی میکنیم بهتر بفهمیم هنوز چیزی تمام نشده
چون زندگی با تمام پیچیدگیهاش هنوز ادامه داره
و ما هم هنوز فرصت داریم یاد بگیریم چطور بخشی ازش باشیم.
چون همونطور که زندگی خیلی پیچیدست خیلیم سادست✨
هر آدمی یک چیزهایی رو با خودش حمل میکنه که تو نمیبینی
ترسهایی که هیچوقت دربارهشون حرف نزده
خاطراتی که هنوز گاهی درد دارن
حرفهایی که بلد نبوده درست بیانشون کنه
و احساساتی که شاید خودش هم هنوز نمیدونه باهاشون چه کار کنه
و شاید برای همین فهمیدن آدمها اینقدر سخت و دوست داشتنشون اینقدر پیچیدهست
چون ما همیشه با بهترین نسخهی هم روبهرو نمیشیم
گاهی کسی که دوستش داریم بدترین روزش رو داره
گاهی خودمون حرفی میزنیم که واقعا منظورمون نبوده
گاهی چیزی که از درونمون ترسه از بیرون شبیه عصبانیت دیده میشه
و بعد همهچیز کمی پیچیدهتر از قبل میشه
ولی شاید زندگی قرار نیست دربارهی این باشه که هیچوقت اشتباه نکنیم
شاید دربارهی اینکه بعد از اشتباه کردن بالاخره یاد بگیریم چرا اونطور رفتار کردیم
یاد بگیریم پشت بعضی از رفتارهای خودمون رو ببینیم
بفهمیم چرا ترسیدیم
چرا عصبانی شدیم
چرا نتونستیم چیزی رو که واقعا احساس میکردیم همونطور که باید بیان کنیم
شاید بزرگ شدن همین باشه
نه اینکه یک روز بیدار بشی و یهو آدم کاملی بشی
فقط اینکه یه روز قبل از تکرار کردن یک اشتباه قدیمی مکث کنی
و این بار کمی بیشتر بفهمی
خودت رو
آدمی که روبهروته...
چون تمام کسایی که کوچیکت میکنن، ناراحتت میکنن، یا باعث میشن حس بدی داشته باشی
زمانی یه بچه پاک بودن همه یه زمانی یه نوزاد پاک با روحی تمیز بودن و قطعا دلایلی وجود داره که الان به اینجا رسیدن و دارن با شما اینطوری برخورد میکنن
این مدتی این موضوع رو به کل از ذهنم انداخته بودم بیرون و راحت میتونستم از آدما متنفر باشم و حس بد رو تقویت کنم
و این حقیقت ساده رو که همهی ما داریم برای اولین بار زندگی میکنیم
هیچکس نسخهی تمرینی زندگی خودش رو نداشته
همهمون گاهی وسط راه گم میشیم
گاهی به آدمهایی که دوستشون داریم آسیب میزنیم حتی وقتی قصدش رو نداشتیم
گاهی از چیزهایی میترسیم که هنوز اتفاق نیفتادن
و گاهی مدت زیادی طول میکشه تا بفهمیم چیزی که دنبالش بودیم شاید از اول خیلی نزدیکتر از چیزی بوده که فکر میکردیم
اما شاید قشنگی زندگی دقیقا همین باشه
اینکه با وجود تمام چیزهایی که نمیدونیم باز هم روز بعد میرسه
باز هم فرصت داریم چیزی رو بهتر بفهمیم
یک نفر رو بهتر بشناسیم
یک حرف رو این بار مهربونتر بزنیم
یا حتی فقط کمی بیشتر از قبل خودمون باشیم
شاید افراد زیادی اون بیرون باشن که اینکارو نکنن
اما مهم نیست
مهم اینکه شما تصمیم گرفتین همیشه مهربون باشین
چون میدونین وقتی آسیب ببینین هم چطوری میشه درمان شد ولی فرد مقابلتون سالهاست که نتونسته
و به جای اینکه بگین
"چرا همش من باید درک کنم آدمارو"
به خودتون افتخار کنین که قدرت درک کردن آدمای مختلف رو دارین.
و شاید آخر همهی این اتفاقها زندگی نمیخواد به ما یاد بده که چطور هیچوقت اشتباه نکنیم
شاید فقط میخواد یادمون بده که هیچکدوم از ما یک اشتباه نیستیم
ما مجموعهای از تمام چیزهایی هستیم که دیدیم، دوست داشتیم، ازش ترسیدیم، خراب کردیم و بعد سعی کردیم بهتر بفهمیم
و شاید تا وقتی هنوز داریم سعی میکنیم بهتر بفهمیم هنوز چیزی تمام نشده
چون زندگی با تمام پیچیدگیهاش هنوز ادامه داره
و ما هم هنوز فرصت داریم یاد بگیریم چطور بخشی ازش باشیم.
چون همونطور که زندگی خیلی پیچیدست خیلیم سادست✨
سخنرانیم خیلی طولانی شد ولی خب خواستم افکارمو و چیزایی که تازه حسشون کردم یا یاد گرفتم رو با شماهم درمیون بزارم🧌