دغدغهات فقط یک چیز است: عبور و تجربه. از کنار هر اتفاق میگذری و سهمت را از آن برمیداری؛ از لذت، از هیجان، غم یا از رنج. اینگونه، پس از هر واقعه هر ثانیه طوری میگذرد که شبیه ثانیهی قبل نیست. و تجربه یعنی همین: ردّی که روی تنت میگذارد، و بعدش جرأت عبور از راهی تازه را به تو میدهد. گاهی وانمود میکنی که بیرد از واقعه گذشتهای، اما فقط خودت میدانی که پس از هر عبور، به اندازه همان واقعه سنگینتر شدهای.
@sugarffrree
@sugarffrree
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقلّا بدترین حال یک انسان است. وقتی سعی در اثبات داری، زور میزنی. اصرار میکنی.
-ویدئو از اینستاگرام است. مرد را نمیشناسم.
@sugarffrree
-ویدئو از اینستاگرام است. مرد را نمیشناسم.
@sugarffrree
تاکید کرد که به «آرامش درونی» رسیده. مطمئن شدم آدمی درمانده است. حدس میزنم بعضی شبها گریه کند.
@sugarffrree
@sugarffrree
تعیین حد و حدود برای دیگران یعنی دوست داشتنِ خودت. شاید آنها برنجند و این اهمیتی ندارد. مهم این است که خودت نرنجی.
@sugarffrree
@sugarffrree
بهبودی از آسیب تکلیف مدرسه یا مسابقه نیست. اگر بیشتر از چیزی که فکر میکردی طول کشید، احساس گناه نکن.
@sugarffrree
@sugarffrree
روز معلم را تبریک میگویم به تمام کارگرانی که یک عمر استثمار شدند، محافظهکارترین لایهی فرهنگ را تثبیت کردند، اما دلشان به اقتدارشان و به کادوهای روز معلم و تصورشان از فداکاری و نوردهی خوش بود.
تمام کارگران آموزشیای که اگر نبودند، ما خواندن و نوشتن بلد نبودیم.
@sugarffrree
تمام کارگران آموزشیای که اگر نبودند، ما خواندن و نوشتن بلد نبودیم.
@sugarffrree
عمرِ دوستی
هیچ دوستی ابدی نیست. هر رفاقتی عمری دارد. بهتر که در این عمر با دوستت صادق باشی، حتی اگر خوشش نیاید. و عالی اینکه برای طولانی کردن عمر دوستی به او دروغ نگویی. تو دراگ دیلر نیستی، «دوست» هستی.
@sugarffrree
هیچ دوستی ابدی نیست. هر رفاقتی عمری دارد. بهتر که در این عمر با دوستت صادق باشی، حتی اگر خوشش نیاید. و عالی اینکه برای طولانی کردن عمر دوستی به او دروغ نگویی. تو دراگ دیلر نیستی، «دوست» هستی.
@sugarffrree
احتمال دارد، اولین دشمن زندگیات مادر/پدر بهبودنیافتهات بوده باشند. اگر چنین است، نگذار مزخرفاتِ مذهب، عرف و اخلاق در باب احترام به والدین بار دوشِ آیندهات شوند.
@sugarffrree
@sugarffrree
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
درست لحظه برخورد را یادت هست. انگار کسی مچ دستت را به ناگاه محکم گرفته باشد. از ماشین پیاده شدی، هیچکس در جاده نبود جز ماشین تو که از آن دود بلند میشد، و ماشین سیاه بزرگی که انگار در آن خلوتیِ جادهی تاریک و سوزانده، به قصد تو سر از آنجا درآورده بود.
از دور، چراغ قرمزی در خم جاده چشمک میزد. گرمای روی پیشانیات، خون بود که از سر شکافتنت راه میکشید توی دهانت.
فکرها در سرت به تقلا افتاده بودند: کارهای ناکرده، راههای نرفته، داستانهای به آخر نرسیده.
یادت آمد. چیزی مهم، یک انجامنداده باقی مانده. دست گذاشتی روی همان لحظهی ناتمام، و حسرت، وجودت را پر کرد. چیزی کوچک، اما سهمگین؛ مگر هر نابرآوردهای چنین نیست؟ کاری که لذت انجامش را—اشتیاق وقوعش را—در ذهنت بارها تصور کرده بودی، اما قرار نبود هیچگاه حسش کنی. حسرتی قدیمی که حالا، در سفیدیِ صفحهای نانوشته و نقطهای ثابت، بیصدا ایستاده بود. و بعد، آرامش رسید. دیگر قرار نبود کاری بکنی.
@sugarffrree
از دور، چراغ قرمزی در خم جاده چشمک میزد. گرمای روی پیشانیات، خون بود که از سر شکافتنت راه میکشید توی دهانت.
فکرها در سرت به تقلا افتاده بودند: کارهای ناکرده، راههای نرفته، داستانهای به آخر نرسیده.
یادت آمد. چیزی مهم، یک انجامنداده باقی مانده. دست گذاشتی روی همان لحظهی ناتمام، و حسرت، وجودت را پر کرد. چیزی کوچک، اما سهمگین؛ مگر هر نابرآوردهای چنین نیست؟ کاری که لذت انجامش را—اشتیاق وقوعش را—در ذهنت بارها تصور کرده بودی، اما قرار نبود هیچگاه حسش کنی. حسرتی قدیمی که حالا، در سفیدیِ صفحهای نانوشته و نقطهای ثابت، بیصدا ایستاده بود. و بعد، آرامش رسید. دیگر قرار نبود کاری بکنی.
@sugarffrree
چندبار دعوا کردیم؟ بارها وقتی روی آن کاناپه نشسته بودی، با سرزنش، نصیحت یا خشم با تو حرف زدم. زورم همیشه به تو رسیده است. چند باری طوری نادیدهات گرفتهام، که حس توهین، آسیب، کردهای. میدانی که بهتر از هر کسی کنجهایت را میشناسم. پیش من آشکاری، همه چیز(م)ی و در عین حال هیچ (برایم). فقط من میتوانم رویت تاثیر بگذارم. میتوانم خوشحال یا عمیقا ناراحتت کنم. با تو رفاقت کردهام همیشه. چند نفر را میشناسی که خوشحالی کند با خوشحالی تو. پاییزی که گذشت را یادت هست؟ دستم را گذاشتم روی شانهات و آغوشم گرچه گرمایی نداشت ولی باز بود برایت. چه کسی میتوانست تو را آرام کند؟ چه کسی به اندازهی من بلد بود تو را. چه کسی به سرکشیهایت میدان داد، به وقتش تو را باور کرد، حتی راه را برایت باز کرد تا اشتباه کنی با آنکه میدانست خیلی زود پشیمان میشوی. گذاشتم بروی ولی هیچوقت آن آپارتمان را پس ندادم. میدانستم برمیگردی. فهمیدن تاوان دارد. ما هم تاوانش را دادی، بیش از تصورم وا داده بودی، وقتی برگشتی. در سکوت نشستیم کنار هم. به چشمهایم نگاه نمیکردی. تا مدتها همرا نگاه نکردیم. فقط در سکوت سیگاری آتش زدی. تنت بوی مردی را میداد که از سفر برگشته، لباسهایت غبار داشت و چشمهایت خالیتر از قبل بودند. غمگین نبودی ولی چیزی در تو عوض شده بود، کمتر از قبل حرف میزدی. در سکوت وسایل را دوباره چیدیم، با هم.
هیچوقت سرزنش نکردم تو را حتی وقتی بعد از مدتها در آینه توی چشمهایم نگاه کردی. گفتم زندگی همین است دیگر! روی من همیشه حساب کن رفیق.
@sugarffrree
هیچوقت سرزنش نکردم تو را حتی وقتی بعد از مدتها در آینه توی چشمهایم نگاه کردی. گفتم زندگی همین است دیگر! روی من همیشه حساب کن رفیق.
@sugarffrree
در موردِ دلسوزی برایِ خود
قصه گفتن و سوگواری کردن برای سختیهایی که کشیدهای یا میکشی، سرنوشت محتومت است؟ میدانی؟ شاید تو آن بلایی که روزی بر سرت آمده نباشی. شاید این قفس به تمامی ذهنی باشد. آدمی دانا جایی گفته: «چیزی در این جهان بیهودهتر از گرفتاری در چرخهی دلسوزی به حال خود نیست».
@sugarffrree
قصه گفتن و سوگواری کردن برای سختیهایی که کشیدهای یا میکشی، سرنوشت محتومت است؟ میدانی؟ شاید تو آن بلایی که روزی بر سرت آمده نباشی. شاید این قفس به تمامی ذهنی باشد. آدمی دانا جایی گفته: «چیزی در این جهان بیهودهتر از گرفتاری در چرخهی دلسوزی به حال خود نیست».
@sugarffrree
در موردِ دلسوزی برایِ دیگران
وقتی دقیقتر به زندگی آدمها نگاه میکنی، میفهمی آنها نه قربانیاند و نه واقعاً بدبخت؛ آنها دلیلِ بدبختی خودشان هستند. حتی بدتر زمانیست که وانمود میکنند، به دلیلی غیر از حماقت یا ضعفِ شخصی آسیبدیدهاند تا از مسئولیت شانه خالی کنند یا ترحم جلب کنند. به همین دلیل ساده، دلسوزی برای دیگران-غیر از برای استثناهایی- بیفایده و بیدلیل است.
@sugarffrree
وقتی دقیقتر به زندگی آدمها نگاه میکنی، میفهمی آنها نه قربانیاند و نه واقعاً بدبخت؛ آنها دلیلِ بدبختی خودشان هستند. حتی بدتر زمانیست که وانمود میکنند، به دلیلی غیر از حماقت یا ضعفِ شخصی آسیبدیدهاند تا از مسئولیت شانه خالی کنند یا ترحم جلب کنند. به همین دلیل ساده، دلسوزی برای دیگران-غیر از برای استثناهایی- بیفایده و بیدلیل است.
@sugarffrree
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کودکِ نادان در آینده با چیزی بهتر از میکسی احمقانه از روغن، شکر و آرد آشنا خواهد شد، چیزی به نام کُس. جایی و زمانی که نگاهش به زندگی تغییر خواهد کرد. بزرگسالی (شاید) به همین دلیل بهتر است.
-کودک و آن زبالهفروشی را نمیشناسم. ویدئو را از اینستاگرام برداشتهام.
@sugarffrree
-کودک و آن زبالهفروشی را نمیشناسم. ویدئو را از اینستاگرام برداشتهام.
@sugarffrree
در موردِ ایرانی مقیمِ «خارج»
نوشین که در اعتراضات خیابانی اروپا پرچم ایران را تکان میدهد، هر سال تابستان برای گرفتنِ سهمیه قرمهسبزی، فالوده و سلفی به ایرانِ آخوندها پرواز میکند.
بهزاد برای اثبات قدرت خریدش از قیمت تخممرغ، سیب و کوکاکولا در سوپرمارکتهای آلمان فیلم میگیرد و روی اینستاگرام پست میکند. او برای پر کردن دندان و کاشتن مو مجبور است به ایران برگردد.
سمیرا که احساس حقارت میکند، برای خارجیها غذای مفت درست میکند و بعد میپرسد غذای ایرانی خوشمزهترین غذای دنیاست؟
امیر که زن بلوند دوست دارد، زنش را از روی آلبوم و به پیشنهاد خالهاش از ایران انتخاب کرده.
محمود در کانادا در توییتر نوشته: «بالاخره رسیدم به حقوق پنجرقمی.» او سعی دارد بگوید موفق شده، ولی همچنان عمیقترین نیازش، جبران کمبود عزتنفس است.
آیدا که در ایتالیا برای گرفتن بورسیه تحصیلی به صورت کتبی اعلام کرده: «من فقیرم»، آیفون ۱۵ دارد.
مجید که تازه گرینکارت گرفته؛ حالا هر جا ایرانی ببیند، اولین سؤالش این است: «اقامت شما چیه؟».
کاظم در جلسه پناهندگی گفته شاعر معترض است، ولی تنها شعری که بلد است، ترانهای از گوگوش است.
پریسا که در جمع خارجیها میگوید «ما تو ایران همهچیزمون ارگانیک بود»، عاشق سوسیس بندری است.
مینا که حوالی چهل سال در آمریکا زندگی کرده، سماور دارد. او در حیاط خانهاش با افتخار برای مهمانان چای میریزد و میگوید: «هیچچی جای چای سماور نمیشه».
مهتاب برای گرفتن اقامت ترکیه خودش را «سرمایهگذار» معرفی میکند، ولی آپارتمانش در حاشیه شهر هنوز قسطدار است.
فرزاد در کافههای نیشانتاشی از «کیفیت بالای زندگی در ترکیه» حرف میزند. او هنوز برای کار پیدا کردن دنبال واسطه ایرانی است.
-آدمهایی شبیه را در دنیای واقعی، تا حدودی، میشناسم. برخی را دوست دارم و در موردِ برخی دیگر حسی ندارم. توضیحِ غیرضروری اینکه، ممکن است با کسانی شوخی کنم، با این وجود به هر چیزی که آدمها هستند بدونِ آنکه خودشان انتخاب کرده باشند، احترام میگذارم.
@sugarffrree
نوشین که در اعتراضات خیابانی اروپا پرچم ایران را تکان میدهد، هر سال تابستان برای گرفتنِ سهمیه قرمهسبزی، فالوده و سلفی به ایرانِ آخوندها پرواز میکند.
بهزاد برای اثبات قدرت خریدش از قیمت تخممرغ، سیب و کوکاکولا در سوپرمارکتهای آلمان فیلم میگیرد و روی اینستاگرام پست میکند. او برای پر کردن دندان و کاشتن مو مجبور است به ایران برگردد.
سمیرا که احساس حقارت میکند، برای خارجیها غذای مفت درست میکند و بعد میپرسد غذای ایرانی خوشمزهترین غذای دنیاست؟
امیر که زن بلوند دوست دارد، زنش را از روی آلبوم و به پیشنهاد خالهاش از ایران انتخاب کرده.
محمود در کانادا در توییتر نوشته: «بالاخره رسیدم به حقوق پنجرقمی.» او سعی دارد بگوید موفق شده، ولی همچنان عمیقترین نیازش، جبران کمبود عزتنفس است.
آیدا که در ایتالیا برای گرفتن بورسیه تحصیلی به صورت کتبی اعلام کرده: «من فقیرم»، آیفون ۱۵ دارد.
مجید که تازه گرینکارت گرفته؛ حالا هر جا ایرانی ببیند، اولین سؤالش این است: «اقامت شما چیه؟».
کاظم در جلسه پناهندگی گفته شاعر معترض است، ولی تنها شعری که بلد است، ترانهای از گوگوش است.
پریسا که در جمع خارجیها میگوید «ما تو ایران همهچیزمون ارگانیک بود»، عاشق سوسیس بندری است.
مینا که حوالی چهل سال در آمریکا زندگی کرده، سماور دارد. او در حیاط خانهاش با افتخار برای مهمانان چای میریزد و میگوید: «هیچچی جای چای سماور نمیشه».
مهتاب برای گرفتن اقامت ترکیه خودش را «سرمایهگذار» معرفی میکند، ولی آپارتمانش در حاشیه شهر هنوز قسطدار است.
فرزاد در کافههای نیشانتاشی از «کیفیت بالای زندگی در ترکیه» حرف میزند. او هنوز برای کار پیدا کردن دنبال واسطه ایرانی است.
-آدمهایی شبیه را در دنیای واقعی، تا حدودی، میشناسم. برخی را دوست دارم و در موردِ برخی دیگر حسی ندارم. توضیحِ غیرضروری اینکه، ممکن است با کسانی شوخی کنم، با این وجود به هر چیزی که آدمها هستند بدونِ آنکه خودشان انتخاب کرده باشند، احترام میگذارم.
@sugarffrree
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردی که در عشق شکست میخورد فقط باید به یک نتیجه برسد: اینکه به پول و قدرتِ بیشتری نیاز دارد.
-ویدئو از -پسر مفلوک-را در توییتر دیدم. صدایش سوزی احمقانه و لحنی ارضانشده دارد. زیرنویس ویدئو «سربازِ عاشق» بود.
@sugarffrree
-ویدئو از -پسر مفلوک-را در توییتر دیدم. صدایش سوزی احمقانه و لحنی ارضانشده دارد. زیرنویس ویدئو «سربازِ عاشق» بود.
@sugarffrree
در دبستان ما معلمی بود که مرز خستگی با اندوه را میفهمید. درک همین تفاوت از او آدم متفاوتی ساخته بود؛ آدمی که با همه معاشرت داشت، در حد یک سلام و لبخندی که برای خیلیها خرجش میکرد. حین استراحت در حیاط مدرسه سیگار میکشید و من، که آن روزها معنای خستگی را هنوز نمیدانستم، فکر میکردم غمگین است. جز آن سلامهای کوتاه و لبخند همیشگی، دیدن پکزدنهایش به سیگار تنها نخ ارتباطم با او بود.
غروبهای زیادی هم او را دیده بودم که بعد از مدرسه با ماشینش مسافرکشی میکرد، در مسیری تکراری و همیشگی. دیده بودم وقتی منتظر مسافر میایستد، به اندازه دود کردن یک سیگار فاصله میافتاد تا دوباره روشن شدن موتور ماشین. من به اشتباه خیال میکردم آن پکهای عمیق به سیگار از سر خستگی است.
کسی باور نمیکرد مرد محجوب و آرام و مردمگریزی که صبحها در راه مدرسه میدیدیمش و عصرها در خط مسافرکشها، چهها در سر و دلش میگذرد. آن زل زدن به افق و شانههای افتادهاش حین سیگار کشیدن را آن روزها به کوفتگی تن بعد از کار سخت خلاصه میکردم. بعدها فهمیدم که آقای شفایی همیشه خسته بود؛ حتی وقتی صبحها توی مدرسه میدیدیمش و به سلام من با لبخند جواب میداد.
آقای شفایی زنی چاق داشت که کمتر پیش میآمد دیده شود. یکبار او را دیدم؛ صبحی که آقای شفایی من را در خیابان دید و تا مدرسه رساند، زن کنار دستش نشسته بود. در مسیر هیچکدام با هم حرف نزدند. پاکت سیگار و چند کتاب روی داشبورد ماشین بود و رادیو چیزی ملالآور پخش میکرد.
هیچوقت یادم نمیآید او را با همکار یا دوستی دیده باشم. شنیده بودم بچه هم ندارد، ولی زیاد کار میکرد و من امروز مطمئنم این برای پول بیشتر نبود.
خستگی خوراک میخواهد، و کار خوراک خوبی است برای آدمهای خستهای مثل آقای شفایی. او هیچوقت حتی غمگین هم نبود. اندوه را رد داده بود. فقط نوعی بریدگی بود در چشمهایش، و حالا میدانم شانههای افتاده و ابروهای درهمش حین سیگار کشیدن از سر دلتنگی هم نبود. فقط خسته بود آقای شفایی؛ مثل همهی آدمهایی که از اندوه میگذرند.
@sugarffrree
غروبهای زیادی هم او را دیده بودم که بعد از مدرسه با ماشینش مسافرکشی میکرد، در مسیری تکراری و همیشگی. دیده بودم وقتی منتظر مسافر میایستد، به اندازه دود کردن یک سیگار فاصله میافتاد تا دوباره روشن شدن موتور ماشین. من به اشتباه خیال میکردم آن پکهای عمیق به سیگار از سر خستگی است.
کسی باور نمیکرد مرد محجوب و آرام و مردمگریزی که صبحها در راه مدرسه میدیدیمش و عصرها در خط مسافرکشها، چهها در سر و دلش میگذرد. آن زل زدن به افق و شانههای افتادهاش حین سیگار کشیدن را آن روزها به کوفتگی تن بعد از کار سخت خلاصه میکردم. بعدها فهمیدم که آقای شفایی همیشه خسته بود؛ حتی وقتی صبحها توی مدرسه میدیدیمش و به سلام من با لبخند جواب میداد.
آقای شفایی زنی چاق داشت که کمتر پیش میآمد دیده شود. یکبار او را دیدم؛ صبحی که آقای شفایی من را در خیابان دید و تا مدرسه رساند، زن کنار دستش نشسته بود. در مسیر هیچکدام با هم حرف نزدند. پاکت سیگار و چند کتاب روی داشبورد ماشین بود و رادیو چیزی ملالآور پخش میکرد.
هیچوقت یادم نمیآید او را با همکار یا دوستی دیده باشم. شنیده بودم بچه هم ندارد، ولی زیاد کار میکرد و من امروز مطمئنم این برای پول بیشتر نبود.
خستگی خوراک میخواهد، و کار خوراک خوبی است برای آدمهای خستهای مثل آقای شفایی. او هیچوقت حتی غمگین هم نبود. اندوه را رد داده بود. فقط نوعی بریدگی بود در چشمهایش، و حالا میدانم شانههای افتاده و ابروهای درهمش حین سیگار کشیدن از سر دلتنگی هم نبود. فقط خسته بود آقای شفایی؛ مثل همهی آدمهایی که از اندوه میگذرند.
@sugarffrree
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزاداری شیعه ساده و بامزه است، شبیه به ادبیات کودک. هر دو برای ذهن تکاملنیافته طراحی شدهاند؛ جایی که در دنیای دوروتی و جادوگر شهر اُز یا حسین و کربلا مخاطب حضور شیر قهرمان را باور میکند.
-ویدئو از اینستاگرام و گویا جایی در تبریز است.
@sugarffrree
-ویدئو از اینستاگرام و گویا جایی در تبریز است.
@sugarffrree
دقت کردهای هیچکدام از دوستان موفقت پست انگیزشی نمیگذارند؟
چنین چیزی-معمولاً-از طرف احمقها، بازندهها یا زشتها است.
@sugarffrree
چنین چیزی-معمولاً-از طرف احمقها، بازندهها یا زشتها است.
@sugarffrree
وفاداری چیز عجیبی است. معمولا کسانی که کمترین شایستگی را دارند، بیش از همه از آن بهرهمند میشوند.
@sugarffrree
@sugarffrree