Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔘از دوستم مصطفی مهرآیین بشنوید...
@STUDYandTHINKthenTALK
@STUDYandTHINKthenTALK
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✒️«چه مجازاتی میتواند طالب مرگ را از عملش باز دارد؟»
این جمله تکاندهنده شوپنهار است، در مقالهای با نام «دربارهی خودکشی».
در دین، مجازات خودکشی دوزخ است اما روزی که به هر دلیلی دین در اندیشه آدمی رنگ ببازد و درد، از جایگاه تقدس خود فرو افتد. داستان دیگری آغاز خواهد شد. در نگاه فرد مومن، درد و رنج، امتحانی الهی است که سبب پاک شدن و سرازیر شدن رحمت الهی میگردد. اما در نگاه فردی که هنجارهای دینی برای او رنگ باخته است تحمل رنج، بیمعنی و غیرقابل تصور است.
آلبر کامو در «افسانهی سیزیف» میگوید: "تنها یک مسئلهی فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است؛ تشخیص این که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، که در واقع بنیادیترین سؤال فلسفی است. باقی چیزها، بازی است."
این نقطهایست که جستجوی «معنا» در زندگی اهمیت خود را نمایان میسازد، در جایی که هنجارهای دینی به واسطهی عدم کارکرد مورد انتظار، دیگر مقدس و مقبول نباشند و ایدئولوژی دینی دیگر توجیهگر و تطهیر کنندهی رنج فرد نباشد، باید برای رنج معنایی دیگر یافت!
@STUDYandTHINKthenTALK
این جمله تکاندهنده شوپنهار است، در مقالهای با نام «دربارهی خودکشی».
در دین، مجازات خودکشی دوزخ است اما روزی که به هر دلیلی دین در اندیشه آدمی رنگ ببازد و درد، از جایگاه تقدس خود فرو افتد. داستان دیگری آغاز خواهد شد. در نگاه فرد مومن، درد و رنج، امتحانی الهی است که سبب پاک شدن و سرازیر شدن رحمت الهی میگردد. اما در نگاه فردی که هنجارهای دینی برای او رنگ باخته است تحمل رنج، بیمعنی و غیرقابل تصور است.
آلبر کامو در «افسانهی سیزیف» میگوید: "تنها یک مسئلهی فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است؛ تشخیص این که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، که در واقع بنیادیترین سؤال فلسفی است. باقی چیزها، بازی است."
این نقطهایست که جستجوی «معنا» در زندگی اهمیت خود را نمایان میسازد، در جایی که هنجارهای دینی به واسطهی عدم کارکرد مورد انتظار، دیگر مقدس و مقبول نباشند و ایدئولوژی دینی دیگر توجیهگر و تطهیر کنندهی رنج فرد نباشد، باید برای رنج معنایی دیگر یافت!
@STUDYandTHINKthenTALK
❤2💔1
خبر کوتاه بود و شوکهکننده:
«پسر اروین یالوم خودکشی کرد!»
اروین د. یالوم (Irvin D. Yalom) یکی از سرشناسترین و تأثیرگذارترین روانپزشکان و نویسندگان معاصر آمریکایی است که به دلیل نقش برجستهاش در توسعه رواندرمانی وجودی (اگزیستانسیال) و نگارش رمانهای روانشناختی شهرت جهانی دارد.
خانوادهی یالوم گفتهاند: سالها با بیماری روانی دست به گریبان بده است...
اروین یالوم با نوشتن کتابهایی بینظیر و منحصر به فرد هم درس زندگی میداد و هم نور امید به خوانندگان. همسرش بهدلیل ابتلا به سرطان به کام مرگ فرو رفت و یالوم سالها با فراق و حسرتی فراوان همواره در سوگ همسرش قلم بر کاغذ میگذارد و در بسیاری از متون خود به حسرتهایش از دوری همسر اشاره داشت...
@STUDYandTHINKthenTALK
«پسر اروین یالوم خودکشی کرد!»
اروین د. یالوم (Irvin D. Yalom) یکی از سرشناسترین و تأثیرگذارترین روانپزشکان و نویسندگان معاصر آمریکایی است که به دلیل نقش برجستهاش در توسعه رواندرمانی وجودی (اگزیستانسیال) و نگارش رمانهای روانشناختی شهرت جهانی دارد.
خانوادهی یالوم گفتهاند: سالها با بیماری روانی دست به گریبان بده است...
اروین یالوم با نوشتن کتابهایی بینظیر و منحصر به فرد هم درس زندگی میداد و هم نور امید به خوانندگان. همسرش بهدلیل ابتلا به سرطان به کام مرگ فرو رفت و یالوم سالها با فراق و حسرتی فراوان همواره در سوگ همسرش قلم بر کاغذ میگذارد و در بسیاری از متون خود به حسرتهایش از دوری همسر اشاره داشت...
@STUDYandTHINKthenTALK
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎓از دیدگاه علوم اعصاب، یکی از فرضیههای مطرح برای توضیح افزایش پختگی شناختی و هیجانی با پا به سن گذاشتن، «فرضیه میلین» جرج بارتزوکیس است. بر اساس این فرضیه، میلینه شدن برخی از مسیرهای عصبی، بهویژه در قشر پیشپیشانی که مسئول کارکردهای اجرایی، قضاوت و تنظیم هیجان است، تا میانسالی ادامه پیدا میکند و میتواند کارایی ارتباطات عصبی را افزایش دهد. بارتزوکیس پیشنهاد کرد که این فرایند ممکن است یکی از عوامل زیستیِ افزایش خرد و قضاوت بهتر در سنین بالاتر باشد. با این حال، این فرضیه هنوز بهطور قطعی تأیید نشده و اجماع علمی بر آن وجود ندارد؛ پژوهشها نشان میدهند که پختگی روانشناختی در سنین بالاتر احتمالاً حاصل تعامل پیچیدهای از تغییرات مغزی، تجربههای انباشته زندگی، یادگیری و عوامل اجتماعی است، نه صرفاً ادامه میلینه شدن مغز.
دکتر آذرخش مکری
@STUDYandTHINKthenTALK
دکتر آذرخش مکری
@STUDYandTHINKthenTALK
👍2
📖«درد و رنج برای ذهنی بزرگ و قلبی عمیق همیشه گریزناپذیرند. به گمان من، انسانهای واقعاً بزرگ ناگزیرند اندوهی عظیم را بر زمین تحمل کنند.»
#جنایت_و_مکافات
✍🏻 فئودور داستایوفسکی
@STUDYandTHINKthenTALK
#جنایت_و_مکافات
✍🏻 فئودور داستایوفسکی
@STUDYandTHINKthenTALK
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
💯جاویدنام روحالله زم، خبرنگار آزاد توضیح میدهد؛ پشت پردهی سیاست در ایران چیست؟
«حلقهی نارمک» و قاسم سلیمانی چگونه با آمریکاییها بستهاند؟ اگر مردم تعلل کنند، چه اتفاقی رخ میدهد؟
بعد از این افشاگری بود که:
قاسمسلیمانی ترور شد. اصغر حجازی از بیت رانده شد. صادق لاریجانی از ریاست قوه قضاییه به مجمع مصلحت نظام فرستاده شد. و چیزی که مشهوده، قالیباف به نمایندگی از حلقه نارمک داره با امریکا مذاکره میکنه و امریکا هم به نام حمایت از مردم ایران، حمله کرد…
@STUDYandTHINKthenTALK
«حلقهی نارمک» و قاسم سلیمانی چگونه با آمریکاییها بستهاند؟ اگر مردم تعلل کنند، چه اتفاقی رخ میدهد؟
بعد از این افشاگری بود که:
قاسمسلیمانی ترور شد. اصغر حجازی از بیت رانده شد. صادق لاریجانی از ریاست قوه قضاییه به مجمع مصلحت نظام فرستاده شد. و چیزی که مشهوده، قالیباف به نمایندگی از حلقه نارمک داره با امریکا مذاکره میکنه و امریکا هم به نام حمایت از مردم ایران، حمله کرد…
@STUDYandTHINKthenTALK
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وێنەکەت دەرمانی سەر جەرگی برینداری منە
وەختی دڵتەنگی بەبێ تۆ هەر ئەوە یاری منە
دیتنی ڕووناکی بۆ دوو چاوی جۆباری منە
تاکوو لێت دوورم عەزیزم شیوەنت کاری منە
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە
نامە سەر دوو چاوی تەڕ وێنەت لەدووی ماچکردنی
سەر دڵی شێوای خۆمە جێی لە پاش هەڵگرتنی
شەمعی ڕووت بۆ من حەیاتی باقییە هەڵکردنی
وا لە دڵ هاڵاوی بەخوا حەستەمە لابردنی
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە!
هێدی
@STUDYandTHINKthenTALK
وەختی دڵتەنگی بەبێ تۆ هەر ئەوە یاری منە
دیتنی ڕووناکی بۆ دوو چاوی جۆباری منە
تاکوو لێت دوورم عەزیزم شیوەنت کاری منە
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە
نامە سەر دوو چاوی تەڕ وێنەت لەدووی ماچکردنی
سەر دڵی شێوای خۆمە جێی لە پاش هەڵگرتنی
شەمعی ڕووت بۆ من حەیاتی باقییە هەڵکردنی
وا لە دڵ هاڵاوی بەخوا حەستەمە لابردنی
چاوەکانم بەسیە غوربەت بێرەوە
چۆن بژیم من تۆ لەوێ من لێرەوە!
هێدی
@STUDYandTHINKthenTALK
📄چنین خاموش شد نیچه!
دیوانهشدن «نیچه» در یازده سال آخر زندگیاش، پایانِ منطقیِ یک زندگیِ آگاهانه و تراژیک بود. «نیچه» در محرابِ حقیقتِ مطلق، نه تنها زندگیِ روزمره، بلکه تمامیِ سدهایِ حفاظتیِ عقلِ انسانیاش را از دست داد. او همزمان، قربانی و معمارِ فروپاشیِ خویش است: انسانی که چنان در شور و عطشِ حقیقت میسوخت که شعلههای این شور و عطش، سرانجام دیوارهایِ آگاهیاش را در هم شکست.
«اشتفان تسوایگ» در بیوگرافی تحلیلیای که دربارهی نیچه نوشته (ترجمهی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ ۱۳۸۸) میگوید که نیچه ظرفیتِ روانیِ یک انسانِ معمولی را نداشت. در حالی که بشرِ متعارف با «دوز»هایِ اندکِ «حقیقت» زندگی میکند و برای حفظ تعادل، به سایهها، عادتها و دروغهای مصلحتی پناه میبرد، نیچه همچون کوهنوردی بود که بیمحابا به ارتفاعاتِ مرگبارِ تفکر صعود کرد. در آن ارتفاعات که هوا رقیق است و اکسیژنِ واقعیت برایِ ریههای بشری کفایت نمیکند، نیچه اصرار داشت که بدونِ نقابِ توهّم، مستقیماً به خورشیدِ حقیقت خیره شود. نیچه حقیقت را نه با عقل، که با تمامِ عصبهای خود حس میکرد. این شورِ حقیقتجویی باعث شد تا مغزِ او به ماشینی بدل شود که با سرعتی فراتر از توانِ زیستیاش کار میکند. دیوانگی «نیچه»، پیامدِ اجتنابناپذیرِ این اشباعِ ناگهانیِ روح بود. دستگاهِ عصبیِ نیچه در مواجهه با فشارهایِ سهمگینِ فکری، طاقت از کف داد و تار و پودش ذوب شد.
رابطهی دردناکِ «بدن» و «ذهن»، در جنونِ «نیچه» بسیار موثر بود. نیچه که از بیماریهای جسمانیِ مزمن در رنج بود، آثارِ خود را با خون و عصب مینوشت. این دردِ مداوم، او را از زندگیِ عادی جدا کرد و به تبعیدی خودخواسته در کوهستانها راند. در این انزوایِ مطلق، نیچه آن «دیگری» را که میتوانست او را به واقعیتِ زمینی پیوند دهد، از دست داد. وقتی کسی از شبکهی پیوندهایِ حسیِ انسانی جدا میشود و در خلأِ انتزاعِ مطلق محبوس میشود، ذهنِ او به ناچار شروع به ساختنِ جهانی موازی میکند. در این خلوتِ بیرحم، نیچه به «رقص بر فراز پرتگاه» (عنوان فصل دهم کتاب) پرداخت. او که در آثارش «ابرـانسان» را ستوده بود، در زندگیِ واقعی زیرِ بارِ این نقابِ سنگین خم شد. جنون برای او، آخرین مرحلهیِ این بازیگری بود: بزنگاهی که در آن، نقاب با چهره یکی شد و او دیگر نیازی به تظاهر نداشت، چرا که در جنون، به آزادیِ مطلقِ از هرگونه منطقِ بشری، دست یافته بود.
اما «نیچه» نه یک بیمار، بلکه یک قهرمانِ شکستخورده است که در راهِ کشفِ اعماقِ روحِ بشری، در آتشی که خودش برفروختهبود سوخت: آیا کسی میتواند به تنهایی حقیقتِ تمامِ دورانها را بر دوش بکشد و در هم نشکند؟ «نیچه» حقیقت را آنچنان خالص و بیکموکاست میخواست که دنیایِ زمینی دیگر برایِ گنجایشِ آن تنگ و کوچک بود. فروپاشیِ عقلِ «نیچه»، بهایی بود که او برایِ شجاعتِ بینظیرش پرداخت. بهایی برایِ اینکه به ما نشان دهد که انسان چقدر میتواند در جستجویِ حقیقت، جسور و در عین حال چقدر در برابرِ وسعتِ آن، شکننده باشد.
جنون «نیچه»، تقدیرِ تراژیکِ نبوغ او بود. «نیچه»یِ فروپاشیده در سالهایِ آخر زندگی، شاهدِ پیروزیِ نهاییِ آزادی است. آزادیِ وحشتناکی که در آن، دیگر هیچ قانون و قید و بندی برایِ ذهن باقی نمانده بود. «نیچه» در جنون، به آن سکوتِ نهایی دست یافت که در آن، دیگر صدایِ هیچ دغدغهی فلسفی شنیده نمیشد. شاید چنین جنونی، هزینهی پرداختنیِ ناگزیرِ کسی است که میخواهد فراتر از مرزهایِ آسمان انسانِ معمولی پرواز کند.
و سرانجام، این طوفانِ درونی در سال ۱۸۸۹، در خیابانهای «تورین» ایتالیا به انفجاری عاطفی بدل شد. آن روز، «نیچه» وقتی دید که درشکهچی با تازیانه بر اسبِ خسته و ناتوانش میکوبد، به سوی حیوان دوید و با شتابی جنونآمیز، گردنِ اسب را در آغوش گرفت تا او را از ضرباتِ بیرحمانهی جهان بیرون در امان دارد. در آن لحظه، او خودِ انسانیتِ زخمخورده بود که در چهرهی اسب، رنجِ بیکرانِ هستی را دید. در عمقِ این آغوشِ سرشار از شفقت، نیچه آخرین پیوندِ خود با دنیایِ عقلانی را گسست و در سکوتِ ابدیِ جنون سقوط کرد: سقوطی که در عینِ ویرانی، گویی والاترین جلوهیِ «قلب»ی بود که بیش از توانِ هر انسانی، رنج وجود را تاب آورده بود.
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
دیوانهشدن «نیچه» در یازده سال آخر زندگیاش، پایانِ منطقیِ یک زندگیِ آگاهانه و تراژیک بود. «نیچه» در محرابِ حقیقتِ مطلق، نه تنها زندگیِ روزمره، بلکه تمامیِ سدهایِ حفاظتیِ عقلِ انسانیاش را از دست داد. او همزمان، قربانی و معمارِ فروپاشیِ خویش است: انسانی که چنان در شور و عطشِ حقیقت میسوخت که شعلههای این شور و عطش، سرانجام دیوارهایِ آگاهیاش را در هم شکست.
«اشتفان تسوایگ» در بیوگرافی تحلیلیای که دربارهی نیچه نوشته (ترجمهی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ ۱۳۸۸) میگوید که نیچه ظرفیتِ روانیِ یک انسانِ معمولی را نداشت. در حالی که بشرِ متعارف با «دوز»هایِ اندکِ «حقیقت» زندگی میکند و برای حفظ تعادل، به سایهها، عادتها و دروغهای مصلحتی پناه میبرد، نیچه همچون کوهنوردی بود که بیمحابا به ارتفاعاتِ مرگبارِ تفکر صعود کرد. در آن ارتفاعات که هوا رقیق است و اکسیژنِ واقعیت برایِ ریههای بشری کفایت نمیکند، نیچه اصرار داشت که بدونِ نقابِ توهّم، مستقیماً به خورشیدِ حقیقت خیره شود. نیچه حقیقت را نه با عقل، که با تمامِ عصبهای خود حس میکرد. این شورِ حقیقتجویی باعث شد تا مغزِ او به ماشینی بدل شود که با سرعتی فراتر از توانِ زیستیاش کار میکند. دیوانگی «نیچه»، پیامدِ اجتنابناپذیرِ این اشباعِ ناگهانیِ روح بود. دستگاهِ عصبیِ نیچه در مواجهه با فشارهایِ سهمگینِ فکری، طاقت از کف داد و تار و پودش ذوب شد.
رابطهی دردناکِ «بدن» و «ذهن»، در جنونِ «نیچه» بسیار موثر بود. نیچه که از بیماریهای جسمانیِ مزمن در رنج بود، آثارِ خود را با خون و عصب مینوشت. این دردِ مداوم، او را از زندگیِ عادی جدا کرد و به تبعیدی خودخواسته در کوهستانها راند. در این انزوایِ مطلق، نیچه آن «دیگری» را که میتوانست او را به واقعیتِ زمینی پیوند دهد، از دست داد. وقتی کسی از شبکهی پیوندهایِ حسیِ انسانی جدا میشود و در خلأِ انتزاعِ مطلق محبوس میشود، ذهنِ او به ناچار شروع به ساختنِ جهانی موازی میکند. در این خلوتِ بیرحم، نیچه به «رقص بر فراز پرتگاه» (عنوان فصل دهم کتاب) پرداخت. او که در آثارش «ابرـانسان» را ستوده بود، در زندگیِ واقعی زیرِ بارِ این نقابِ سنگین خم شد. جنون برای او، آخرین مرحلهیِ این بازیگری بود: بزنگاهی که در آن، نقاب با چهره یکی شد و او دیگر نیازی به تظاهر نداشت، چرا که در جنون، به آزادیِ مطلقِ از هرگونه منطقِ بشری، دست یافته بود.
اما «نیچه» نه یک بیمار، بلکه یک قهرمانِ شکستخورده است که در راهِ کشفِ اعماقِ روحِ بشری، در آتشی که خودش برفروختهبود سوخت: آیا کسی میتواند به تنهایی حقیقتِ تمامِ دورانها را بر دوش بکشد و در هم نشکند؟ «نیچه» حقیقت را آنچنان خالص و بیکموکاست میخواست که دنیایِ زمینی دیگر برایِ گنجایشِ آن تنگ و کوچک بود. فروپاشیِ عقلِ «نیچه»، بهایی بود که او برایِ شجاعتِ بینظیرش پرداخت. بهایی برایِ اینکه به ما نشان دهد که انسان چقدر میتواند در جستجویِ حقیقت، جسور و در عین حال چقدر در برابرِ وسعتِ آن، شکننده باشد.
جنون «نیچه»، تقدیرِ تراژیکِ نبوغ او بود. «نیچه»یِ فروپاشیده در سالهایِ آخر زندگی، شاهدِ پیروزیِ نهاییِ آزادی است. آزادیِ وحشتناکی که در آن، دیگر هیچ قانون و قید و بندی برایِ ذهن باقی نمانده بود. «نیچه» در جنون، به آن سکوتِ نهایی دست یافت که در آن، دیگر صدایِ هیچ دغدغهی فلسفی شنیده نمیشد. شاید چنین جنونی، هزینهی پرداختنیِ ناگزیرِ کسی است که میخواهد فراتر از مرزهایِ آسمان انسانِ معمولی پرواز کند.
و سرانجام، این طوفانِ درونی در سال ۱۸۸۹، در خیابانهای «تورین» ایتالیا به انفجاری عاطفی بدل شد. آن روز، «نیچه» وقتی دید که درشکهچی با تازیانه بر اسبِ خسته و ناتوانش میکوبد، به سوی حیوان دوید و با شتابی جنونآمیز، گردنِ اسب را در آغوش گرفت تا او را از ضرباتِ بیرحمانهی جهان بیرون در امان دارد. در آن لحظه، او خودِ انسانیتِ زخمخورده بود که در چهرهی اسب، رنجِ بیکرانِ هستی را دید. در عمقِ این آغوشِ سرشار از شفقت، نیچه آخرین پیوندِ خود با دنیایِ عقلانی را گسست و در سکوتِ ابدیِ جنون سقوط کرد: سقوطی که در عینِ ویرانی، گویی والاترین جلوهیِ «قلب»ی بود که بیش از توانِ هر انسانی، رنج وجود را تاب آورده بود.
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
📝چرا ادبیات از جهان واقعی خواستنیتر است؟
جهان واقعی بر اساس روابط علت و معلولی پیش میرود. در طبیعت و جامعه، هر رویدادی علتی دارد و خود نیز علت رویدادهای دیگری میشود؛ باران میبارد، زمین خیس میشود، جنگی آغاز میشود، حکومتی سقوط میکند، انسانی پیر میشود و میمیرد. این زنجیرهی علت و معلول، نظم جهان را میسازد، اما این هنوز «نظم روایی» نیست. نظم روایی زمانی پدید میآید که ذهن انسان از میان انبوه بیپایان وقایع، دست به انتخاب بزند، برخی را برجسته کند، برخی را حذف کند و میان آنها نسبتی معنادار برقرار سازد. «روایت» پیش از آنکه هنر آفرینش باشد، هنر «حذف» است. نویسنده جهانی تازه خلق نمیکند، بلکه جهان موجود را چنان بازآرایی میکند که هر جزء آن در افق معنای کل قرار گیرد. به همین دلیل، در جهان واقعی هزاران حادثه و هزاران انسان وجود دارند که هیچ تأثیری در سرنوشت ما ندارند و هیچگاه معنای روشنی نمییابند؛ اما در یک رُمان، حتی حضور گذرای یک شخصیت یا توصیف یک شیء، حاصل انتخاب آگاهانهی نویسنده است و جایگاهی در معماری اثر دارد. اگر اسلحهای در آغاز داستان دیده میشود (به تعبیر آنتون چخوف) انتظار داریم سرانجام شلیک کند؛ اما در زندگی واقعی ممکن است هزاران «اسلحه» هرگز شلیک نکنند. جهان بیرون از ما قانونمند است، اما نسبت به معنا بیاعتناست. مقصود از معنا، جایگاهی است که هر رخداد در نسبت با کل روایت پیدا میکند. جهان ادبیات نیز قانونمند است، اما قانون آن نه صرفاً علیت، بلکه «معنا»ست. ادبیات، تجربهی زیسته را از پراکندگی و تصادف بیرون میآورد و آن را در قالب یک «نظم روایی» قرار میدهد: نظمی که انسان، برای یافتن معنا، به آن پناه میبرد.
کار مورّخ (به تعبیر ارسطو)، بازگوکردن آن چیزی است که رخ داده است، و کار شاعر، گفتن از چیزی است که «ممکن است» رخ دهد. به همین دلیل، او شعر را فلسفیتر و جدیتر از تاریخ میداند؛ زیرا شعر از «کلیّات» سخن میگوید، اما تاریخ از «جزئیات». تاریخ گزارش میدهد که چه اتفاقی برای فردی خاص، در زمانی خاص و مکانی خاص رخ داده است؛ اما شعر و ادبیات میکوشند الگویی عام از «تجربهی انسانی» را نمایا کنند. البته مقصود ارسطو از «کلی»، یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه ساختاری است که در پسِ انبوه رویدادهای پراکنده نهفته است. ادبیات، از خلال سرگذشت یک فرد، قانونی نانوشته دربارهی انسان را آشکار میکند. «هملت» فقط روایت شاهزادهای دانمارکی نیست؛ بلکه تأملی است دربارهی تردید، مسئولیت و ناتوانی انسان در تصمیمگیری. ادبیات واقعیت را تقطیر میکند و از میان هزاران رخداد واقعی، آن دسته را برمیگزیند که بتوانند حقیقتی عام را آشکار سازند. به همین دلیل، شخصیتهای بزرگ ادبی، با آنکه هرگز وجود تاریخی نداشتهاند یا تنها یک فرد خاص بودهاند، از انسانهای واقعی هم واقعیتر به نظر میرسند؛ زیرا آنچه در آنها بازنمایی میشود، نه زندگی یک فرد، بلکه امکانهای اساسی وجود انسان است. شاید راز ماندگاری آثار بزرگ ادبی این باشد که آنها ساختارهای پایدار تجربهی انسانی را کشف و آشکار میسازند.
انسان اساساً زمان و زندگی را فقط از طریق یک «روایت» میفهمد. این حقیقت را «پل ریکور» نظریهپردازی کردهاست. زندگی در تجربهی مستقیم خود، مجموعهای پراکنده از لحظهها، حادثهها و برخوردهای بیشمار است؛ اما ذهن انسان نمیتواند این پراکندگی را بفهمد؛ پس ناگزیر است میان این رویدادها پیوند برقرار کند و از آنها داستانی معنادار بسازد. در زندگی واقعی، مرگ، عشق، شکست، بیماری یا یک دیدار، در لحظهی وقوع، صرفاً رویدادهایی جداگانهاند؛ اما هنگامی که انسان زندگی خود را روایت میکند، همین رخدادها به اجزای یک داستان واحد تبدیل میشوند و هر کدام در پرتو دیگری معنا مییابند. روایت صرفاً بازگویی زندگی نیست؛ بلکه شیوهای است که زندگی از طریق آن فهمیده میشود. ما در همان لحظهی زیستن نیز ناخودآگاه در حال روایت کردن زندگی خود برای خویش هستیم. هویت انسان از دل همین روایت پیوسته شکل میگیرد. ادبیات همان کاری را آگاهانه انجام میدهد که ذهن انسان هر روز با زندگی خویش میکند؛ یعنی از آشوب تجربه، نظمی معنادار میآفریند. شاید به همین دلیل است که ما در رمانهای بزرگ، زندگی خود را بازمیشناسیم؛ زیرا ساختار روایی آنها، همان ساختاری است که ذهن ما برای فهم زندگی خود به کار میگیرد.
جالب اینکه ممکن است چنین به نظر برسد که بسیاری از آثار مدرن و پستمدرن، ساختار روایی را به کلی کنار گذاشتهاند. رمانهای «جویس»، «بکت»، «کافکا»، «روبگریه» و... دیگر آغاز، میانه و پایان روشن، پیرنگ کلاسیک یا شخصیتپردازی متعارف ندارند و گاه حتی از هرگونه انسجام ظاهری میگریزند. اما این تنها ظاهر ماجراست. ساختار، در بنیادیترین معنا، همان نظمی است که میان اجزای یک اثر رابطه برقرار میکند.
ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻
جهان واقعی بر اساس روابط علت و معلولی پیش میرود. در طبیعت و جامعه، هر رویدادی علتی دارد و خود نیز علت رویدادهای دیگری میشود؛ باران میبارد، زمین خیس میشود، جنگی آغاز میشود، حکومتی سقوط میکند، انسانی پیر میشود و میمیرد. این زنجیرهی علت و معلول، نظم جهان را میسازد، اما این هنوز «نظم روایی» نیست. نظم روایی زمانی پدید میآید که ذهن انسان از میان انبوه بیپایان وقایع، دست به انتخاب بزند، برخی را برجسته کند، برخی را حذف کند و میان آنها نسبتی معنادار برقرار سازد. «روایت» پیش از آنکه هنر آفرینش باشد، هنر «حذف» است. نویسنده جهانی تازه خلق نمیکند، بلکه جهان موجود را چنان بازآرایی میکند که هر جزء آن در افق معنای کل قرار گیرد. به همین دلیل، در جهان واقعی هزاران حادثه و هزاران انسان وجود دارند که هیچ تأثیری در سرنوشت ما ندارند و هیچگاه معنای روشنی نمییابند؛ اما در یک رُمان، حتی حضور گذرای یک شخصیت یا توصیف یک شیء، حاصل انتخاب آگاهانهی نویسنده است و جایگاهی در معماری اثر دارد. اگر اسلحهای در آغاز داستان دیده میشود (به تعبیر آنتون چخوف) انتظار داریم سرانجام شلیک کند؛ اما در زندگی واقعی ممکن است هزاران «اسلحه» هرگز شلیک نکنند. جهان بیرون از ما قانونمند است، اما نسبت به معنا بیاعتناست. مقصود از معنا، جایگاهی است که هر رخداد در نسبت با کل روایت پیدا میکند. جهان ادبیات نیز قانونمند است، اما قانون آن نه صرفاً علیت، بلکه «معنا»ست. ادبیات، تجربهی زیسته را از پراکندگی و تصادف بیرون میآورد و آن را در قالب یک «نظم روایی» قرار میدهد: نظمی که انسان، برای یافتن معنا، به آن پناه میبرد.
کار مورّخ (به تعبیر ارسطو)، بازگوکردن آن چیزی است که رخ داده است، و کار شاعر، گفتن از چیزی است که «ممکن است» رخ دهد. به همین دلیل، او شعر را فلسفیتر و جدیتر از تاریخ میداند؛ زیرا شعر از «کلیّات» سخن میگوید، اما تاریخ از «جزئیات». تاریخ گزارش میدهد که چه اتفاقی برای فردی خاص، در زمانی خاص و مکانی خاص رخ داده است؛ اما شعر و ادبیات میکوشند الگویی عام از «تجربهی انسانی» را نمایا کنند. البته مقصود ارسطو از «کلی»، یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه ساختاری است که در پسِ انبوه رویدادهای پراکنده نهفته است. ادبیات، از خلال سرگذشت یک فرد، قانونی نانوشته دربارهی انسان را آشکار میکند. «هملت» فقط روایت شاهزادهای دانمارکی نیست؛ بلکه تأملی است دربارهی تردید، مسئولیت و ناتوانی انسان در تصمیمگیری. ادبیات واقعیت را تقطیر میکند و از میان هزاران رخداد واقعی، آن دسته را برمیگزیند که بتوانند حقیقتی عام را آشکار سازند. به همین دلیل، شخصیتهای بزرگ ادبی، با آنکه هرگز وجود تاریخی نداشتهاند یا تنها یک فرد خاص بودهاند، از انسانهای واقعی هم واقعیتر به نظر میرسند؛ زیرا آنچه در آنها بازنمایی میشود، نه زندگی یک فرد، بلکه امکانهای اساسی وجود انسان است. شاید راز ماندگاری آثار بزرگ ادبی این باشد که آنها ساختارهای پایدار تجربهی انسانی را کشف و آشکار میسازند.
انسان اساساً زمان و زندگی را فقط از طریق یک «روایت» میفهمد. این حقیقت را «پل ریکور» نظریهپردازی کردهاست. زندگی در تجربهی مستقیم خود، مجموعهای پراکنده از لحظهها، حادثهها و برخوردهای بیشمار است؛ اما ذهن انسان نمیتواند این پراکندگی را بفهمد؛ پس ناگزیر است میان این رویدادها پیوند برقرار کند و از آنها داستانی معنادار بسازد. در زندگی واقعی، مرگ، عشق، شکست، بیماری یا یک دیدار، در لحظهی وقوع، صرفاً رویدادهایی جداگانهاند؛ اما هنگامی که انسان زندگی خود را روایت میکند، همین رخدادها به اجزای یک داستان واحد تبدیل میشوند و هر کدام در پرتو دیگری معنا مییابند. روایت صرفاً بازگویی زندگی نیست؛ بلکه شیوهای است که زندگی از طریق آن فهمیده میشود. ما در همان لحظهی زیستن نیز ناخودآگاه در حال روایت کردن زندگی خود برای خویش هستیم. هویت انسان از دل همین روایت پیوسته شکل میگیرد. ادبیات همان کاری را آگاهانه انجام میدهد که ذهن انسان هر روز با زندگی خویش میکند؛ یعنی از آشوب تجربه، نظمی معنادار میآفریند. شاید به همین دلیل است که ما در رمانهای بزرگ، زندگی خود را بازمیشناسیم؛ زیرا ساختار روایی آنها، همان ساختاری است که ذهن ما برای فهم زندگی خود به کار میگیرد.
جالب اینکه ممکن است چنین به نظر برسد که بسیاری از آثار مدرن و پستمدرن، ساختار روایی را به کلی کنار گذاشتهاند. رمانهای «جویس»، «بکت»، «کافکا»، «روبگریه» و... دیگر آغاز، میانه و پایان روشن، پیرنگ کلاسیک یا شخصیتپردازی متعارف ندارند و گاه حتی از هرگونه انسجام ظاهری میگریزند. اما این تنها ظاهر ماجراست. ساختار، در بنیادیترین معنا، همان نظمی است که میان اجزای یک اثر رابطه برقرار میکند.
ادامه 👇🏻👇🏻👇🏻
این نظم میتواند کلاسیک باشد یا مدرن، آشکار باشد یا پنهان، خطی باشد یا گسسته؛ اما تا زمانی که اثری ادبی است، ناگزیر از نوعی سازمان درونی برخوردار است. حتی اگر نویسنده تصمیم بگیرد روایت را تکهتکه کند، زمان را به هم بریزد یا شخصیتها را از هویت ثابت تهی سازد، همین تصمیم، خود، یک اصل سازماندهنده است که همه اجزای اثر را به یکدیگر پیوند میدهد. بیساختاری مطلق در ادبیات ناممکن است. اثری که هیچ رابطهای میان اجزای خود برقرار نکند، دیگر «متن» نخواهد بود، بلکه صرفاً انبوهی از واژهها یا جملههای تصادفی است. ادبیات، حتی هنگامی که آشوب را روایت میکند، ناچار است آن آشوب را انتخاب، صورتبندی و سازماندهی کند: یعنی آشوبِ زندگی، هنگامی که وارد اثر ادبی میشود، دیگر آشوب خام نیست؛ بلکه آشوبی است که ذهنی انسانی آن را به تجربهای قابل ادراک تبدیل کرده است. شاید دقیقاً به همین دلیل باشد که حتی رادیکالترین آثار مدرن نیز از نوعی انسجام درونی برخوردارند؛ انسجامی که محصول انتخاب آگاهانه نویسنده است، نه تصادف. ادبیات حتی زمانی که از بیمعنایی سخن میگوید، ناگزیر آن را در قالبی معنادار بیان میکند.
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
خالد رسولپور
@STUDYandTHINKthenTALK
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔘او را «مستوره» نامیدند؛ یعنی «پنهان». و تاریخ، انگار اسمش را جدی گرفت.
ماهشرف خانم اردلان، مستوره کوردستانی، اولین زن تاریخنگار شرق بود. در روزگاری که خواهران برونته در انگلستان مجبور بودند رمانهایشان را با اسم مستعار مردانه چاپ کنند، یک زن کورد در سنندج با نام خودش تاریخ رسمی مینوشت.
دختری که حاضر نبود تن به ازدواج اجباری بدهد، پدرش را به گروگان گرفتند تا «بله» بگوید. اما نه زندان صدایش را خاموش کرد، نه بیوگی، نه طعنهی شاعران، نه حتی تبعید. تاریخ اردلان را نوشت، دربارهی مسائل دینی زنان کتاب نوشت و دیوانی که میگویند بیست هزار بیت بود از خود به جا گذاشت.
امروز آنسوی مرز مجسمهاش ایستاده و مزارش زیارتگاه اهل دل است؛ اینسوی مرز، خیلیهایمان حتی اسمش را نشنیدهایم.
مستوره حذف نشد چون کوچک بود؛ حذف شد چون قابِ ما کوچک بود.
@STUDYandTHINKthenTALK
ماهشرف خانم اردلان، مستوره کوردستانی، اولین زن تاریخنگار شرق بود. در روزگاری که خواهران برونته در انگلستان مجبور بودند رمانهایشان را با اسم مستعار مردانه چاپ کنند، یک زن کورد در سنندج با نام خودش تاریخ رسمی مینوشت.
دختری که حاضر نبود تن به ازدواج اجباری بدهد، پدرش را به گروگان گرفتند تا «بله» بگوید. اما نه زندان صدایش را خاموش کرد، نه بیوگی، نه طعنهی شاعران، نه حتی تبعید. تاریخ اردلان را نوشت، دربارهی مسائل دینی زنان کتاب نوشت و دیوانی که میگویند بیست هزار بیت بود از خود به جا گذاشت.
امروز آنسوی مرز مجسمهاش ایستاده و مزارش زیارتگاه اهل دل است؛ اینسوی مرز، خیلیهایمان حتی اسمش را نشنیدهایم.
مستوره حذف نشد چون کوچک بود؛ حذف شد چون قابِ ما کوچک بود.
@STUDYandTHINKthenTALK
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎓تنهایی، ایدئولوژی و تندروی از نگاه هانا آرنت
@STUDYandTHINKthenTALK
@STUDYandTHINKthenTALK
💭"چه کسی هراسان در برابر پردهٔ دلِ خود ننشسته است؟
پرده که بالا رفت، صحنه، صحنهٔ وداع بود؟!"
ريلكه
@STUDYandTHINKthenTALK
پرده که بالا رفت، صحنه، صحنهٔ وداع بود؟!"
ريلكه
@STUDYandTHINKthenTALK
از قضا سرکرگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی مینمود!
دوستم مولوی
سرکرگبین: ترکیب سرکه و عسل
صفرا: گرمی و خشکی بیش از حد بدن
@STUDYandTHINKthenTALK
روغن بادام خشکی مینمود!
دوستم مولوی
سرکرگبین: ترکیب سرکه و عسل
صفرا: گرمی و خشکی بیش از حد بدن
@STUDYandTHINKthenTALK
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺هوش مصنوعی و سبقت گزفتن از انسان...
@STUDYandTHINKthenTALK
@STUDYandTHINKthenTALK