Studio 47
دستم خورده ببین چه شاتی گرفتم😂 قشنگ تو نگاهم (منو ببین؛کمتر دروغ بگو باشهه؟)هست
یه چیزی توی این شات یاد گرفتم
وقتی داشتم این عکسو پست میکردم به خودم گفتم ضایس بابا پست نکن
بعد یه حس عجیبی اومد برام که میگف روراست باش حداقل با خودت همیشه که قرار نیس شوت هات توی گل بشینه شات هایی که ازت گرفته میشه هم همینه
نکته پایانی آب بخورید😁🤝
وقتی داشتم این عکسو پست میکردم به خودم گفتم ضایس بابا پست نکن
بعد یه حس عجیبی اومد برام که میگف روراست باش حداقل با خودت همیشه که قرار نیس شوت هات توی گل بشینه شات هایی که ازت گرفته میشه هم همینه
نکته پایانی آب بخورید😁🤝
❤3👍2🍓1
اپیزود اولی که امروز تستی توی ماشین رکورد کردم😂
ولی موضوع جالبیه گوش بدید لذت بخشه
ولی موضوع جالبیه گوش بدید لذت بخشه
❤3👍2
Forwarded from 𝕞𝕖𝕝𝕒𝕟𝕔𝕙𝕠𝕝𝕪 (Maryam)
اولین باری که با پدرم بحثم شد، پانزدهساله بودم.
قرار بود با دوستانم به سفری کوتاه برویم. پدرم گفت نه. هرچه اصرار کردم، فایدهای نداشت. آخر سر به گریه افتادم و گفتم: «از این زندانِ شبیه خانه متنفرم.»
پدرم هیچ نگفت؛ جز همان یک «نه» قاطع.
مادرم تمام مدت ساکت بود. نه چیزی گفت، نه دخالتی کرد. فقط وقتی پدرم از خانه بیرون رفت، یک استکان چای کنار پاهایم روی زمین گذاشت و آرام گفت:
«پدرت برای همین خانهای که تو میگویی شبیه زندان است، زحمت کشیده. درست نیست اینطور دربارهاش حرف بزنی.»
چیزی نگفتم.
مادرم هیچوقت علناً طرف یکی از ما را نمیگرفت. همیشه آرام بود. حتی اگر با پدرم مخالف بود، با همان آرامش حرفش را میزد؛
شاید همین بود که بیشتر بحثهای خانه، خیلی زود تمام میشدند.
مادرم بلد بود هم حرمت پدرم را حفظ کند، هم غرور ما را.
روز بعد، دوستانم به سفر رفتند و من ماندم و همان زندگی همیشگی.
هیچوقت هم بابت آن روز از پدرم عذرخواهی نکردم.
نه اینکه پشیمان نبودم؛ فقط نمیدانستم چطور باید بعد از آن همه گریه و خشم، برگردم و بگویم «ببخشید».
چند روز بعد، پدرم با یک جعبه پیتزا به خانه آمد. با ذوق به سمتش رفتم و شروع کردم دربارهی قیمت پیتزاها پرسیدن؛ اینکه چقدر طول کشیده تا چهار پیتزا آماده شوند و چرا اینقدر دیر کرده است.
او جواب داد و من گوش کردم.
و باز هم هیچکداممان دربارهی آن روز حرفی نزدیم.
شاید همان گفتوگوی ساده، همان سؤالهای بیاهمیت دربارهی قیمت و زمان آماده شدن پیتزا، تمام چیزی بود که از من برمیآمد برای گفتنِ «ببخشید».
سالها گذشت.
در بیستودوسالگی، اولین سفر کوتاه دوستانهام را رفتم. این بار پدرم دیگر منعم نکرد.
من هم دیگر آن دختر پانزدهساله نبودم. یاد گرفته بودم چه کسانی ارزش همنشینی دارند و هر رفتنی، لزوماً آزادی نیست.
اما عجیب این بود که هرچه بزرگتر شدم، بیشتر دلم میخواست در خانه بمانم.
آخر هفتهها بیشتر اوقات خانه بودم؛ نه از روی اجبار، خودم میخواستم بمانم.
میخواستم در همان خانهای بمانم که یک روز، در اوج خشم، اسمش را «زندان» گذاشته بودم.
حالا همان زندان امن ترین نقطه جهانم شده بود.
به قول مادرم؛ قدر خانه را وقتی میدانی که دیگر مجبور نیستی در آن بمانی.
-سحابه
قرار بود با دوستانم به سفری کوتاه برویم. پدرم گفت نه. هرچه اصرار کردم، فایدهای نداشت. آخر سر به گریه افتادم و گفتم: «از این زندانِ شبیه خانه متنفرم.»
پدرم هیچ نگفت؛ جز همان یک «نه» قاطع.
مادرم تمام مدت ساکت بود. نه چیزی گفت، نه دخالتی کرد. فقط وقتی پدرم از خانه بیرون رفت، یک استکان چای کنار پاهایم روی زمین گذاشت و آرام گفت:
«پدرت برای همین خانهای که تو میگویی شبیه زندان است، زحمت کشیده. درست نیست اینطور دربارهاش حرف بزنی.»
چیزی نگفتم.
مادرم هیچوقت علناً طرف یکی از ما را نمیگرفت. همیشه آرام بود. حتی اگر با پدرم مخالف بود، با همان آرامش حرفش را میزد؛
شاید همین بود که بیشتر بحثهای خانه، خیلی زود تمام میشدند.
مادرم بلد بود هم حرمت پدرم را حفظ کند، هم غرور ما را.
روز بعد، دوستانم به سفر رفتند و من ماندم و همان زندگی همیشگی.
هیچوقت هم بابت آن روز از پدرم عذرخواهی نکردم.
نه اینکه پشیمان نبودم؛ فقط نمیدانستم چطور باید بعد از آن همه گریه و خشم، برگردم و بگویم «ببخشید».
چند روز بعد، پدرم با یک جعبه پیتزا به خانه آمد. با ذوق به سمتش رفتم و شروع کردم دربارهی قیمت پیتزاها پرسیدن؛ اینکه چقدر طول کشیده تا چهار پیتزا آماده شوند و چرا اینقدر دیر کرده است.
او جواب داد و من گوش کردم.
و باز هم هیچکداممان دربارهی آن روز حرفی نزدیم.
شاید همان گفتوگوی ساده، همان سؤالهای بیاهمیت دربارهی قیمت و زمان آماده شدن پیتزا، تمام چیزی بود که از من برمیآمد برای گفتنِ «ببخشید».
سالها گذشت.
در بیستودوسالگی، اولین سفر کوتاه دوستانهام را رفتم. این بار پدرم دیگر منعم نکرد.
من هم دیگر آن دختر پانزدهساله نبودم. یاد گرفته بودم چه کسانی ارزش همنشینی دارند و هر رفتنی، لزوماً آزادی نیست.
اما عجیب این بود که هرچه بزرگتر شدم، بیشتر دلم میخواست در خانه بمانم.
آخر هفتهها بیشتر اوقات خانه بودم؛ نه از روی اجبار، خودم میخواستم بمانم.
میخواستم در همان خانهای بمانم که یک روز، در اوج خشم، اسمش را «زندان» گذاشته بودم.
حالا همان زندان امن ترین نقطه جهانم شده بود.
به قول مادرم؛ قدر خانه را وقتی میدانی که دیگر مجبور نیستی در آن بمانی.
-سحابه
❤2👏2💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه چن وقتیه که رفیقتو ندیدی
اینو بفرس براش
اینو بفرس براش
❤2👍2
Studio 47
این تنه امروز خورد شد اگه بگم چقد برای این تنه منو یکی از بهترین دوستام زحمت کشیدیم باور نمیکنید میخوام برا اینکه خوشحالش کنم براش با این چوب یه میز بسازم😁
شاید یه روز خاطره آوردن این تیکه چوبو براتون توی پادکست بگم
بنظرتون تعریف کنم؟؟
بنظرتون تعریف کنم؟؟
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخته وقتی جوان هستی ساعت ۶ صبح از خواب پاشی
👌4