Struck by lightning
2 subscribers
3 photos
1 video
1 link
Download Telegram
من همون آدمم. اما کمی بیشتر می ترسم. جوری که آدمها یکهو برات آشنا می شن و بعد به همون سرعت غریبه میشن. چیزی توی چشمهاشون هست که منو میترسونه. چیزی که میگه اگه به زل زدن ادامه بدی میام پیشت و یه دوستی موقت رو باهات شروع میکنم.بعدش دوباره این چشمها غریبه میشن.
8/6/00
امروز خوب بود.رفتم بیرون. و احساس امنیت داشتم. با روده های خالی، حالم بهتر بود. این را میگویم چون یبوست داشتم. اما نباید درباره ی این جور چیزها حرفی زد. وقتی شروع می‌کنی از این حرفها بزنی برای کسی، آنها هم خاطرات مشابهی تعریف میکنند.و بعد گه میخورد تو مکالمه تان.مثلا «ف» می گفت زمانی بوده که همزمان اسهال و یبوست داشته.نتوانستم بفهمم دقیقا چه چیزی را تجربه کرده.و سوالی هم نپرسیدم. نذاشتم این بحث ادامه پیدا کند.درست است خوشحال بودم بابت سلامتی و آرامش بازیافته ام و باید درباره ی این قضیه که اوضاع روده ها و چیزهای دیگر ام بهتر شده برایش توضیح میدادم.تا فکر نکند بخاطر نتایج کنکور خوشحالم.اه، درباره ی این یکی هم حرفی ندارم. حتی دلم می خواهد بحث را به مجتمع ناشران ببرم.جایی که من و «ف» نشسته بودیم و «ف» داشت درباره ی اینکه چطور با رفتن چند دقیقه ای برق در یکی از خیابان های کشوری که اسمش را هم به یاد نمی آورد چندین دختر را سر بریدند.و البته بعد از آمدن برقها این موضوع را فهمیدند.تقریبا با صدای بلندی صحبتش را قطع کردم.اما بعد همزمان با پسری چشم تو چشم شدم که دلم نمی خواست خیلی جلویش داد زده باشم. تیشرت قهوه ای_ زیتونی پوشیده بود و همین.چیز خاص دیگری درباره اش وجود نداشت. اما کمی ته ریش داشت و این قابل توجه بود.نمیدانم چطور میشود بیشتر از دوبار به پسری که ریش و پشم ندارد نگاه کرد.یعنی من که اینکار را نمی کنم.مگر اینکه چشمهایش آبی باشد.یا زاویه ی فک داشته باشد.که آنوقت هرچیزی را میشود باهاش بخشید. به هر حال، در یک لحظه انگار هر دویمان به این نتیجه رسیدیم که هیچ وجه اشتراکی باهم نداریم. من این را فکر کردم و «ف» به زبان آورد. بعد گفتم: شاید تضاد ها آدمها رو بهتر کنار همدیگه قرار بدن.فقط کافیه بدونی چطور میشه کنار اومد با همدیگه.
بعد «ف» شروع کرد به احساساتی شدن.به گفتن اینکه تقریبا تنها کسی ام که احساس راحتی باهاش دارد.و‌ فکر می‌کند در نهایت چیزی را که می خواهد با زبان حالیِ یک نفر کند من میفهمم.
کمی گذشت.هنوز با صدای بلند حرف می‌زدیم.
پسرِ ته ریش دار با چیزی شبیه به گاری فلزی که از کتابهای بسته بندی شده پر بود، حالا تمام سالن طبقه ی دوم را دور زده بود و داشت به ما می رسید. این بار که چشم تو چشم شدیم خیلی برای نگاه سوم ترغیب نشدم.از طرفی، «ف» میخواست راز فامیلی بزرگی بهم بگوید و ازم قسم گرفت درباره اش به کسی چیزی نگویم. بعد از قسم خوردن چندبار «آخه چطوری بگم؟»بازی در آورد. بالاخره جان کند و گفت حسنِ عمه خانوم مرده. پرسیدم کدام عمه خانوم؟ چون خانواده ی ما به مادربزرگ خودش می گفت عمه خانوم. «ف» نگاهم کرد و ازم خواست مسخره بازی در نیاورم. گفتم واقعا نمیدانم کدام عمه خانوم! شروع کرد به توضیح دادن.معلوم شد عمه خانوم می شود خاله ی پدر من. دوباره پرسیدم: کدام حسن؟
ایندفعه «ف» می خواست یک فحش درست حسابی بهم بدهد. اما یادم آمد کدام حسن. گفتم خب.خدابیامرزدش. «ف» شروع کرد به گفتن چیزهایی شبیه «اصلا ناراحت نشدی؟اصلا احساس نداری؟»
بهش گفتم من هم ناراحت میشوم.اما این حسن را یکبار هم در تمام این هجده سال ندیده ام. برایش تعریف کردم سر مرگ پسر همسایه مان توی روستا، وقتی داشته از امتحانات خرداد برمی گشته اما هیچوقت برنگشته چقدر ناراحت شدم.اینکه مدام یاد ماهیگیری مان توی چشمه ی بالای روستا می افتادم و تنم می لرزید از مرگش. «ف» گفت : خوب برای غریبه ها ناراحت میشی!
جواب دادم فقط احمق هایی مثل تو خودشان را بند روابط فامیلی میکنند و فکر می کنند باید خودشان را یکجوری به موزهای مراسم ختم فامیلی که تا حالا از نزدیک باهاش ارتباطی نداشته بمالند.
بعد دیگر چیزی یادم نمی آید.چون حسابی جوشی شده بودم.و نگاه سوم را نصفه نیمه به پسر انداختم و از مجتمع بیرون آمدیم.
دراز می‌کشم کف اتاق. روی موکت خشک و زبر. عقربه‌ی بزرگ ساعت در گلویم گیر می‌کند. این چرخ‌دنده‌های لعنتی با تاریکی همدست‌اند. یک نهنگ بزرگ با آخرین تیک‌تاک ساعت از راه می‌رسد و روی سینه‌ام دراز می‌کشد. نهنگ می‌خوابد و من هم خوابم می‌برد. در خواب به صورتم دست می‌کشم. یک جفت چشم پولکی دارم که هر تصویری از آن سُر می‌خورَد و می‌افتد.
هرشب خودم را زین می‌کنم. محکم. با اسب‌های دریایی مسابقه می‌دهم، می‌دوم، شیهه می‌کشم و می‌بازم. می‌بازم. باختن در خواب تعبیری ندارد. همان‌طور که مردن در خواب تعبیری ندارد.
راستش را بخواهید، من خسته‌ام، منِ اسب، منِ اسبِ دریایی خسته‌ام. اسب من همه‌ی بازی‌ها را باخته و می‌دانم، خستگی در خواب تعبیری ندارد.
آی عروس دریایی! دیدمت. پشتِ صخره‌های مرجانی بودی با نیم‌رخی که تاریکی عمق دریا را پس می‌زد. آن‌جا بودی و لبخند زدی به من. لبخند زدی و تصویر لبخندت از چشم‌هایم سُر خورد و افتاد. آه که من دوباره فهمیدم عشق هم در خواب مثل همه‌ی آن چیزها تعبیری ندارد...!
ولی کاش آن نهنگ بزرگ بیدار بشود و منِ اسب را، منِ اسبِ دریایی را محکم زین کند و بتازاند. از باقی اسب‌ها به سرعت جلو بزند. از همه‌ی عروس‌های دریایی بی اعتنا رد بشود. مرا یک نفس بتازاند، تا جایی که یک تور بزرگ به وسعت کل خواب‌ها هردویمان را با همه‌ی باخت‌هایمان بالا بکشد. بالا ببرد. بالا برویم. بالاتر. هنوز هم بالاتر. چیزی نمانده...
عقربه‌ی بزرگ ساعت در گلویم حرکت می‌کند. حالا می‌فهمم، برای بار چندم می‌فهمم، بُردن هم در خواب تعبیری ندارد.
"این خیلی بده که آدم یه بچه‌‌گربه زیر بارون باشه"

داستان کوتاه گربه زیر باران
اثر ارنست همینگوی.
بیانِ نقطه‌ای که انسانِ امروز به آن رسیده است.
بخوانید.
چیزی در روحم در کار است که آن را درک نمی کنم.
انگار به اشتباه خلق شده باشم ، نمی توانم خودم را با هیچ چیز بشریت وقف بدهم. مدام رنج می کشم. از روابط انسانی، از زندگی کردن ، از زنده بودن.
گاهی اوقات درد ام را فراموش میکنم.اما همیشه دوباره برمی گردد. و من مثل موجودی که فرانکشتاین خلقش کرده بود در رنج و کثافت، غلت میزنم.
Forwarded from William Shakespeare
“He that is thy friend indeed,
He will help thee in thy need:
If thou sorrow, he will weep
If thou wake, he cannot sleep:
Thus of every grief in heart
He with thee doth bear a part.
These are certain signs to know
Faithful friend from flattering foe.” - The Passionate Pilgrim
نمی تونم تمام خودم رو در یک جا جمع کنم. راه میرم و وجودم رو بین راه ها، ذره ذره خالی میکنم.
گاهی فکر می کنم اجتماعِ اجزاء تأثیری کلی بر وجودم گذاشته. مثل هر کروماتین، ولو شده ام روی زندگی ام.باید یک نفر پیدا شود،یک اتفاقی بیفتد تا خودم را جمع کنم.فشرده شوم و بعد میتوز را شروع کنم. اندرو بدون داشتن سلول، میتوزش را شروع کرده بود.یا دست کم برای شروعش مصمم بود. عشق را در دست هایی که تا نفسِ آخر رهایش نکردند یافته بود و تنها چیزِ باقی مانده، تنها کمبود اساسی، انسان نبودن بود. نداشتن سلول.نداشتن کروموزوم. اما با این حال، آنچه باعث میشد جمع شود،فشرده شود و به خودش بیاید را پیدا کرده بود. و برای انسان بودن، همین کافی ست. حتی گاهی تمام اشکال از کروموزوم هاست؛داشتن ژن های اشتباهی و در پی آن بروزی دردناک.
من عشق را زمین گذاشتم اندرو.رهایش کردم. توی چاه انداختم. قبل تر، توی وزیکول هایم ذخیره شان می کردم. همراهِ ناقل های عصبی آن را از چشم بواسطه ی نورون ها تا قلب هدایت می کردم و از آنجا ، خون به تمام ارگان ها پمپ می شد. حالا نورون ها ناقل عصبی را به مغز می فرستند و دیگر هیچ چیز نمی بینم. همه چیز بیهوده شده آندرو.همه چیز خاکستری ست.