Strano
31 subscribers
20 photos
11 videos
11 links
«پس به او که غربت زده و بیگانه ست، خوش آمد بگو.»
Download Telegram
«راست میگی اگه بزنه دریاها رو میزنه.»

بمونه اینجا از این روزهای نمیدونم چی.
❤4
به باور من غم، وجودی غیر وابسته دارد.
میان آدم ها راه می رود، روی دیوار ها رد می گذارد، بازی بچه ها را از دور تماشا می کند، روی پرتوهای نور خورشید می نشیند و از رود بالادست می نوشد.
خودم دیدم که دیشب اشک های مردی که دست نداشت را هم پاک می کرد.
هست، حتی اگر کسی نباشد تا احساسش کند،
تو هم وجود داشتی، اینگونه.
❤3👍1
آنگاه که ماه پیراهنش از دریا خیس می شود، و بعد گونه ای در آن غرق می شود که اگر وارونه بخوابی، آسمان و دریا را از هم تمیز نخواهی داد، مرا به یاد آر.
❤3😁1🤣1
می خواستم که پروانه ها بر گور تو راهنمایی ام کنند و بعد میانه ی مسیر، بر زمین افتادم، گم ات کردم.
هر کدام به سویی گریختند.
و حالا هر کجا که پروانه ای نشسته باشد، شک می کنم که نکند اینجا مرده باشی؟!
💔2❤1
melobot | ربات موزیک ملوبات
The Strokes – Ode to the Mets
«I'm gonna say what's on my mind
Then I'll walk out, then I'll feel fine.»
❤2
💔4👀1
منبع بیرونی درد را از بین می بری و دیگر کسی نیست
که تو را آزار برساند
حالا آزار خود تو هستی، در پوست تنت راحت نیستی.
❤3👍2👀1
خاطرم هست که حرف هایت را به جای غذا
می خوردی، برای همین بود که همیشه ساکت و لاغر بودی.
از آیینه ها فرار می کردی، می گفتی که این تکه های شکننده ی براق چیزهایی را از ما می دزدند و وقتی می پرسیدم مگر چه چیزی برای دزدیدن داریم؟
کلمه هایت تمام می شد، سکوت می کردی.
دیشب که جلوی آیینه دیواری خانه ی ماجون موهایم را شانه می زدم، به این فکر کردم که حق با تو بود،
راست می گفتی،
چیزی برای دزدیدن نداشتیم اما
آیینه ها تو را از خودت می دزدیدند،
ذره ذره، سلول به سلول
حتما که فهمیده بودی، حس کرده بودی
مثل تکه ای نان شناور بر روی آب که ماهی ها توک می زدند
که نگاهش می کردم و می گفتم حداقل برای هفت روز روی آب می ماند و لحظه ای بعد چیزی از آن باقی نمانده بود
غیب شدی، ناپدید شدی
آیینه ها پیکرت را در چشم بر هم زدنی در خود حل کردند
و حالا دیگر هر کدامشان را که بشکنم
فایده ای ندارد، آزاد نمی شوی،
همراه آیینه ها می شکنی.
❤4
Unclubbed-Only Love Can Break Your Heart (with Gerard O'Connell)
Halil_Mutlu
«I have a friend I've never seen
He hides his head inside a dream
Someone should call him and see if he can come out
Try to lose the down that he's found»
❤2
مثل بچه ای شده بود که ماهی از میون انگشت هاش سر خورد و توی آب افتاد و نگران بود که نکنه یه وقت ماهیش غرق بشه؟
راستش نگرانیش بی راه هم نبود، ماجون همیشه قصه ی ماهی ای رو تعریف می کرد که از آب می ترسید، که اگر تشنه هم می شد لب هاش رو از هم باز نمی کرد،
شوری دریا چشم هاش رو می سوزوند و هی اشک می ریخت و دریا رو بزرگ تر می کرد.
❤2
سوار نوری و از سایه نمی گذری.
اینطور که پیداست.
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیذارن بخوابیم که
«چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.»
🌚1
انگار که مفهوم ارتفاع برای او تعریف نشده بود، مثلا صبح آن دوشنبه، ساعت هفت و شانزده دقیقه
وقتی‌ تصمیم گرفت که به زندگی اش برای همیشه پایان دهد، خود را از روی پله ی سوم یا چهارم محل کارش پایین انداخت، حتی به شکستگی هم منجر نشد
نهایت یک خونمردگی گوشه ی لب و چند کبودی کنار زانو
اما دست از تلاش بر نمیداشت، بعد از اون روز، دائما در حال پریدن بود
کافی بود فقط کمی از سطح زمین فاصله بگیرد تا شانسش را امتحان کند
در یکی از این تلاش های ناموفق بود که یکی از دندان های نیشش هم لب پر شد، در نتیجه ی آن کمتر هم می خندید، کمتر حرف می زد و لبخند نصفه و نیمه اش را با دست می پوشاند.
روزی که «ف» از او پرسید:«چرا دست از تلاش بر نمی داری؟ یا حداقل چرا یکبار درست انجامش نمی دهی؟»
را خوب خاطرم هست.
هیچ نگفت، به فکر فرو رفت و از پنجره به بام ساختمان هفت طبقه ی رو به رو خیره شد.
در دل «ف» را لعنت فرستادم که راه و چاه را به این بچه نشان داده بود.
بلند حرف زدم، از روزم گفتم، از این در و آن در؛
هر چه که شاید حواسش را کمی پرت کند، با دقت گوش می کرد، گاهی می خندید، همراهی می کرد
اما نگاهش از پنجره جدا نشد که نشد.
روز پیش، روز هفتم پاییز
که مردم زیر نم باران کنار جنازه اش، پایین آن ساختمان هفت طبقه جمع شده بودند
به این فکر کردم که احتمالا هفت عدد شانسش بود.
هرگز نتوانسته بودم حواسش را پرت کنم، موفق نشدم
از دست «ف» هم عصبانی بودم
خشمی عمیق به دلم نشسته بود.

او به کشتن هر روزه ی خود مشغول بود
باورم ندارم که ارتفاع را بلد نبود، یا راه و رسمش را نمی دانست
تنها برای ادامه ی زندگی به فریب خود روی آورده بود
رنج مکرر و زخم های کوچک را انتخاب کرده بود
و وقتی که دستش رو و دروغش آشکار شد
در برابر خود، زندگی و مرگ خجل شده بود و
تاب شرم از تاب رنج هرگز آسان تر نبود.
💔2