Where Forgotten Stars Sleep
467 subscribers
610 photos
53 videos
5 files
20 links
اینجا یه چنل هنری نیست.
http://t.me/BluChtBot?start=60a2aa08bedca88b8848
ایمیل،
nadia3333stch@gmail.com
Download Telegram
🕊14
🕊16
این بهم ریختگیِ حاصل از خاطرات رو دوست دارم!
🕊13
🕊8
🕊10
🕊8
This fall is going to feel a little heavier, a little quieter. The leaves will turn gold and drift away, and I’ll try to do the same with my sadness but some feelings cling on, even when the season changes.
🕊3
عجب روزی!
🕊3
و من هرگز تو را نخواهم بخشید؛ زیرا هیچ‌گاه به چشمانم نگاهی نکردی. همان‌ها که زیر باران اشک، آرام‌آرام خاموش می‌شدند.
هرگز دست‌های سردم را نفشردی، مرا به مهر در آغوش نگرفتی و هرگز نخواستی ببینی پشت این سکوتِ شکسته، انسانی ایستاده است؛ آسیب‌پذیر، خسته و محتاجِ اندکی مهربانی.
حتی بر تن بی‌جانم نیز رحم نکردی؛ بر دست‌هایی که می‌لرزیدند و همیشه زخمی بودند، بر خونی که از چشم‌هایم می‌چکید و بر خنجری که در قلبم جا خوش کرده بود. هرگز ندیدی چگونه، ذره‌ذره، از میان رفتم؛ چگونه در تمنای نگاه مهربانت سوختم؛ درست چون پروانه‌ای که گرد شمع می‌چرخد و بال‌هایش در آتش بی‌رحم آن می‌سوزد.
آرزوهایم را نشنیدی؛ آرزوهایی که هر یک، تمنای تو را در خود داشتند.
تو تنها بودی! اما بودن چه واژه‌ی حقیری‌ست در برابر آنچه از تو انتظار داشتم.
گمان می‌کردم نجات‌دهنده‌ی منی. خیال می‌کردم آغوشت گرم است و مرا از سرمای وجودم رها می‌کند. گمان می‌کردم مهربانی، که با مهر خود زخم‌هایم را می‌پوشانی؛ اما تو تنها زخم‌های تازه‌ای بر تن من نشاندی.
افسوس که هرگز تو را نخواهم بخشید.
🕊10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊11
🕊13
ما از هم دور می‌شویم؛ همانند ماه و خورشید، که هرگز در یک آسمان، هم‌زمان به وصال نمی‌رسند.
تو به‌آرامی دستانم را رها خواهی کرد و نگاهت را از من خواهی گرفت. خاطراتمان را در صندوقچه‌ای خواهی گذاشت و بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کنی، به آتش خواهی سپرد.
رویاهایی را که با شوق و اشتیاق برایت بازگو می‌کردم، زیر پا خواهی گذاشت و «دوستت دارم»‌هایت را از من دریغ خواهی کرد؛
دیگر از غم‌هایم برایت نخواهم گفت. احساساتم را، همچون کودکی بی‌پناه، در آغوشت رها نخواهم کرد تا آرام بگیرند.
ما از هم دور می‌شویم؛
به فاصله‌ی تمام آن کلماتی که آرزوی بر زبان آوردنشان را داشتیم و از یکدیگر دریغ کردیم، به وسعت تمام سکوت‌هایی که میانمان ریشه دواندند و به عمق تمام اشک‌هایی که در خلوت خویش فرو خوردیم.
تو مرا رها خواهی کرد، در میان زندان بی‌انتهای افکارم؛ با انبوهی از پرسش‌های بی‌پاسخ و خاطراتی که هر شب، چون خنجری در سینه‌ام فرو خواهند رفت.
مرا با آتشی که در جانم افروخته‌ای تنها خواهی گذاشت و خواهی رفت، بی‌آنکه بدانی شعله‌های آن چگونه آرام‌آرام تمام وجودم را در بر می‌گیرند.
🕊6
مرا رها می‌کنی تا در رویای بودنت بمیرم.
🕊6
Hangman
Madder Mortem
I know that death hides in my eyes
And screams from my song
I've left the bright lights
Left for the river without bridges
Slow and silent
In it's waters I can dream of peace
I know of no hope
Down and into the flood will be my way
And to my hangman I will bow
My scaffold will follow me down
Sing as the soul falls
Over the water your voice lingers
Just be by my side
When the river sweeps my feet away
Though I gave you no hope
And all your love I have repaid with pain
I will go down
Stay with me
My light is all gone
Stay with me
🕊6