سوسیوم/Socium
116 subscribers
54 photos
13 videos
86 files
98 links
تصاویر، پاره‌متن‌ها، و ایده‌هایی برآمده از جامعه و به سوی آن.
Download Telegram
یک از دو/ فلسفه نانسی چه می‌کند؟

یکی از پرسش‌های اساسی ژان لوک نانسی این است: چگونه می‌توانیم از «ما» یا از «اجتماع» در دوره مدرن سخن بگوییم بی‌آنکه در هویت‌گرایی و به تبع آن دیگرستیزی دربغلتیم؟ یعنی از ما سخن بگوییم بدون آنکه بگوییم ما ایرانی‌ها، ما انسان‌های مدرن، ما دینداران، ما ترک‌ها، ما فرهیختگان، ما زنان، و هر «ما»ی دیگری که مستلزم یک مرزگذاری پررنگ، جدا شدن از دیگری، تمامیت‌خواهی، ستیز با دیگری و نپذیرفتن دیگری باشد.

________________
@ssarticles
نانسی می‌گوید در تمام دوره‌های تاریخ غرب (و در سراسر جهان)، گرایشی همیشگی به پاسداری از امر نوستالژیک، به احیای نوعی «اجتماع اصیل»(Authentic Community)، به مثلا روزهای باشکوه گذشته، به پیوندهای اجتماعی نزدیک و صمیمی، به گمینشافت، یا به تحقق اجتماع‌های همبسته و متحد وجود داشته است. در دوره مدرن، چنین گرایشی حتی بیش از پیش تقویت شده است؛ خیال خامِ ساختن یک اجتماع توپُر و یکدست، مبتنی بر یک هویت جوهری، که در آن باز هم ارزش‌ها و هنجارهای مشخصی سروری می‌کنند، برای هر پرسشی، پاسخ معینی وجود دارد و سردرگمی و تناقض‌ها و تفاوت‌های زندگی مدرن به پایان می‌رسد. تبدیلِ این خیال‌پردازی‌ها به کنش و برنامه سیاسی، حاصلش می‌شود تجربه کمونیسم اروپای شرقی تا ظهور گرایشات ملی‌گرایانه از ایران گرفته تا اروپا، گروه‌های سلفی، گروه‌های ضدمهاجرت، و جریان‌های نئونازی و نئوفاشیست که شمارشان کم هم نیست. بی‌شک خشونت سیاسی و ساختاری، یکی از نتایج اساسی این گرایشات است.

- اما او معتقد است برای نقد خشونت ساختاری و سیاسی و وقفه انداختن در آن، که از قضا وظیفه فیلسوف است، نباید نقطه عزیمت نقد را «ساختارها» قرار دهیم بلکه لازم است به «منشاء متافیزیکی» و مفروضات مفهومی و منطقی‌ای که آن ساختارها را ممکن می‌سازند، بپردازیم. او این منشاء متافیزیکی را «درونماندگاریت»(Immanentism) نامگذاری کرده است. درونماندگاری در معنای در خود فروبسته بودن، درخود حاضر بودن. چنین رفتاری، یکی از واکنش‌ها به جهان‌گیر شدنِ سرمایه‌داری به عنوان یک فرماسیون اجتماعی، و به عنوان نوعی الهیات جدید و نوعی نظام ارزشی محسوب می‌شود؛ استبداد درونماندگاری مطلق به عنوان واکنشی در برابر تمامیت‌خواهی و این‌همان‌سازیِ سرمایه.

- چنین راهی جواب می‌دهد؟ آیا می‌شود تمام تفاوت‌ها و تکینگی‌ها را به یک همسانی‌ یا شباهت‌(مثلا همجنس‌خواهی، یا سیاه‌پوست بودن) تقلیل داد، و مجددا همان عاملِ یکسان‌سازی را در موقعیتی دیگر، به عامل تمایزی قطعی از دیگر اجتماع‌ها تبدیل کرد؟ تجربۀ زیستن در این جهان به ما نشان می‌دهد که اتفاقا اجتماع‌های جوهری (از جمله مثلا داعش)، از قضا بیشتر در سرمایه‌داری ادغام شده‌اند، به خواسته‌های فردی و جمعی‌ خود هم نرسیده‌اند، و فقط منازعه‌ای تمام‌نشدنی به منازعات پیشین افزوده‌اند. پس اگر متافیزیک درونماندگاریت، درخود فروبسته شدن کار نمی‌کند، پس چه فهم هستی‌شناختی‌ای را می‌توان جایگزین آن کرد و مجددا از «اجتماع» یا از «ما» سخن گفت بی‌آنکه بر خشونت این جهان افزود؟

_______________
@ssarticles
دو از دو/ فلسفه نانسی چه می‌کند؟

چگونه از «ما» یا «اجتماع»ِ غیرهویت‌گرایانه و غیرفاشیستی سخن بگوییم؟ نانسی راه حل را در سطح هستی‌شناسی و در فلسفه هایدگر یافته است که با هستی‌شناسیِ «بودن-با»(میتزاین) یا «در-اشتراک-بودن» بیان می‌شود.

_______________
@ssarticles
- در فلسفه هایدگر، انسان‌ها از این حیث که به درون جهان، به درون هستی پرتاب شده‌اند و وجود یافته‌اند با یکدیگر در-اشتراک هستند و از این جهت، هر انسان، همواره به روی جهان گشوده است چراکه بودنش به واسطۀ در-جهان-بودن رخ داده است. پس نقطه اشتراک ذاتی انسان‌ها، در-جهان-بودن است و هر بودنی، با-دیگران-بودن است. اینجاست که مفهوم وجود(Existence) جای خود را به هم-وجودی(Co-Existence) می‌دهد؛ هم-وجودی یا زیستنِ هم‌زمان و هم‌مکان موجودات. به این معنا اساسا نمی‌توانیم فرد را از جامعه جدا کنیم یا گروهی را از گروهی دیگر. و منطقا نمی‌توانیم «ما»یی را بسازیم که از دیگران جدا باشد چراکه وجود ما مستلزم وجود دیگران است نه از این جهت که به کارکرد یا فایدۀ دیگران نیاز داریم بلکه در سطحی هستی‌شناختی و فلسفی، از این جهت که تعیّن وجودی ما این است. ما نیستیم جز از طریقِ در-جهان-بودن و با-دیگران-بودن. اما آیا این به معنای یکسان یا مشترک بودن انسان‌هاست؟ طبعا خیر چرا که هستی شناسی که نانسی به پشتوانۀ فلسفه هایدگر از آن سخن می‌گوید در این عبارت توضیح داده می‌شود: Being-in-Common-without-being-common. در اشتراک بودن بدون مشترک/یکسان بودن. با چنین درکی، مفهوم «آزادی» هم دگرگون می‌شود. ما انسان‌ها از این جهت که به درون هستی پرتاب شده‌ایم، سوژه‌هایی متناهی هستیم. حد داریم و آزادی‌ ما بواسطه وجود یافتن‌مان، از پیش محدود شده است. آزادی را دیگر داراییِ نامتناهی ما سوژه‌های نامتناهی نمی‌بینیم. و البته این محدودیت و تناهی نه تنها نافی اختیار و آزادی نیست بلکه به بیان خودِ نانسی: «آزادیِ من جایی که آزادیِ دیگری می‌آغازد، تمام نمی‌شود بلکه وجودِ دیگری(اساسا) شرط لازم برای آزاد بودن است».

- با این درک جدید از هستی یعنی هستی تکین متکثر، هستی‌ای که تکینگیِ آن متکثر است، معنا چه می‌شود؟ اگر ما معنا و خاستگاه و غایت خود را از هویت‌هایمان(چه دینی، چه نژادی، چه شغلی) نگیریم، چه چیز به ما معنا می‌دهد؟ پاسخ نانسی این است: «ما معنا هستیم». چگونه؟ نانسی برای دو مسئله‌ای که نیچه و مارکس مطرح کردند، پاسخی از دل فلسفه هایدگر بیرون کشید و آن را بسط داد. اگر عبارت «خدا مرده استِ» نیچه را به این معنا بدانیم که دیگر نمی‌توان معنای جهان و غایت زندگی خود را از بیرون از این جهان، یعنی از یک نظم متافیزیکی و الوهی و متعالی برگرفت، پس معنا چه می‌شود؟ و مارکس هم به مسئله «بیگانگی» انسان‌ها پرداخت که می‌توان آن را پیش از هر چیز، بیگانگی از معنا دانست. نانسی معتقد است که انسان‌ها «این‌جهانی» شده‌اند اما به این معنا نیست که جهان به انسان‌ها معنا می‌دهد بلکه ما خودمان، بواسطۀ در-جهان-بودن و با-یکدیگر-بودن، خودِ معنا هستیم. نه به این معنا که «ما»، محتوای معنا یا نتیجه و تحقق آن هستیم بلکه به این معنا که هیچ چیز، هیچ پدیده‌ای در جهان، حتی خودِ «ما»، به تنهایی و به خودی خود معنا ندارند و تنها زمانی معنادار می‌شوند که در ارتباط با دیگر چیزها، دیگر انسان‌ها یا دیگر پدیده‌ها یا در بستر اجتماعی قرار بگیرند و حتی بین «من» و «خودم» طرح شوند. «ما» یعنی اجتماعِ ما انسان‌های به این هستی پرتاب‌شده است که به هر چیز از جمله به خودِ این جهان و حیات، معنا می‌دهد؛ ما هستی‌های تکین متکثر، معنا هستیم.

_______________
@ssarticles
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دو برش از یک مستند؛
برش یک از دو/

فیلم-مستندِ لاچو دروم (Latcho Drom) به معنی سفر امن، ساخته تونی گاتلیف (Tony Gatlif) کارگردان فرانسوی است که تا به حال چند مستند درباره قوم رومانی ساخته است. لاچو دروم، حاصلِ همراهی کارگردان با گروهی از کولی‌ها است که سفر خود را از هند آغاز می‌کنند، از ترکیه می‌گذرند و به مقصدشان اسپانیا می‌رسند. یکی از شگفتی‌های کار گاتلیف این است که سویه تاریک، دشواری‌های زندگی کولی‌وار، تنگدستی، بیماری، و آزار و اذیت‌های مرسومی که عموما در مسیرشان تجربه می‌کنند را در پرانتز گذاشته و به جای آن، زندگی اجتماعی کولی‌ها را با تاکید بر پیوند محکمی که با آواز، موسیقی، و رقص و پایکوبی دارد به تصویر کشیده است.
________________
✳️ @ssarticles
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دو برش از یک مستند؛
برش دو از دو/

فیلم-مستند لاچو دروم از این جهت که بر وجه موسیقایی زندگی کولی‌ها دست گذاشته، به درستی خصلت دیونیسوسی زندگی آن‌ها را برای ما آشکار می‌سازد: آنگونه که با رقص و حرکت و جابه‌جایی دائم، به زندگی آری می‌گویند و در برابر تیره‌روزی‌ها تسلیم نمی‌شوند. نیچه در کتاب «زایش تراژدی در روح موسیقی» می‌گوید یونانیان راه نجات از هراس زندگی در این جهان را یافتند و آن، هنر و مشخصا موسیقی بود. هنر، برای آن‌ها چون نیروی اراده‌بخش، نیروی توان‌بخش کار می‌کرد. موسیقی برای کولی‌ها هم درست همین کار را می‌کند. به آن‌ها اجازۀ انجماد نمی‌دهد.
دیونیسوس یکی از خدایان المپ، خدای شراب و زایندگی و البته رقص بود، دشمن خمودگی و سکون. و چه کسانی از کولی‌ها به حیات دیونیسوسی نزدیک‌تر؟

________________
✳️ @ssarticles
پاره‌ها:
مواجهۀ اسپینوزایی با بحران کرونا

«فلسفه اسپینوزایی از آن‌جایی که هستی را گشوده، سرشار، غنی، و همواره در حال زایش می‌داند هیچ جایی برای ماتم گرفتن و انذارهای الهیاتی ـ سیاسی درباره از راه رسیدن آخرالزمان و دولت توتالیتر باقی نمی‌گذارد. برای مثال، اگر به مفهوم شر نظر بیفکنیم که به نحوی در کنه بسیاری از نظریات در خصوص فجایع می‌توان یافت، می‌بینیم که اسپینوزا یا این مفهوم را بالکل کنار می‌گذارد یا آن را به شیوه‌ای به‌تمامی ماکیاولین در قالب اثرات و پیامدها، در سطح درون‌ماندگار هستی، و بر مبنای رابطه‌اش با میل ارزیابی می‌کند. بر این اساس، اسپینوزا همه چیز را در چارچوب مفاهیم «خوب» و «بد» به معنای عینی آن قرار می‌دهد و به عوض قضاوت‌های پیشینی، توخالی و اخلاقیاتی، به صورت اتصالی درباره پدیده‌ها داوری می‌کند.

- پس از منظر اسپینوزا این مهم است که چه توزانی از نیروها بر سر کرونا مانند هر پدیده دیگری شکل می‌گیرد. اگر کرونا ویروس را با جنگ جهانی دوم با ده‌ها میلیون کشته، نسل‌کشی، یهودسوزان و بمب اتمی مقایسه کنیم، بی‌تردید اذعان خواهیم کرد که کرونا ویروس فاجعه بسیار کوچک‌تری است، اما از دل همان جنگ جهانی چه بداعت‌ها و زایش‌هایی، چه مقاومت‌ها و مبارزاتی زاده شد. لذا، اگر کرونا ویروس موجب شود که ناتوانی، درماندگی و فلاکت نظم موجود و نهادها و کارگزاران آن عیان شود و نیروهای انبوه خلق چنان بسیج، متصل و تشدید شوند که «وضعیت فعلی امور» تغییر یابد، باید آن را همچون کاتالیزوری برای دگرگونی «خوب» تلقی کرد.

-رویکرد اسپینوزایی آن نگاهی است که در هر وضعیتی به جای خیرگی به تیرگی و مرگ و نیستی، در جستجوی رؤیت فرصت‌ها و شانس‌هایی است که فورتونا (بخت) پیش پای‌مان قرار می‌دهد و ویرتوی‌مان را به بوته آزمایش می‌گذارد. بی‌تردید برای فهم رویکرد اسپینوزا باید وی را به ماکیاولی متصل کرد و خواند یعنی قسمی ماشینی کردن، ایجاد سیلانی از انرژی که این عملگر را معاصر ما می‌کند. اسپینوزا می‌گوید به جای آن‌که تفکرمان را بر اساس مفاهیم اخلاقیاتی «خیر» و «شر» به بند بکشیم و پدیدارها را از این حیث فهم و داوری کنیم، هر بحران یا برخروشیدن رودخانه‌های وحشی را می‌توان به شکل فرصتی برای رخ نمودن ویرتو و تقویم ماشین‌های قلمروزدا و گرد هم آمدن نیروهای جویای آزادی ببینیم که از دل هر چرخشی در مسیر مستقیم اتم‌ها، زایش‌های بدیع و تا به حال ناممکن را ممکن می‌کنند».

[از مصاحبه با فواد حبیبی، مترجم آثار شارحان اسپینوزا]

________________
@ssarticles
پاره‌ها:

دلوز در یکی از درسگفتارهایش درباره اسپینوزا، این پرسشِ فیلسوف را تکرار می‌کند: اشتراک میان برده، خودکامه، و کشیش در چیست؟ چه چیزی این سه را در کنار هم قرار می‌دهد و پاسخ او را تکرار می‌کند: ناتوانیِ آن‌ها. ناتوانی، به منزلۀ وجهی از وجود داشتن. همانطور که توان، وجهی از وجود داشتن است.
دلوز می‌گوید: «این امر مشترک همان چیزی است که اسپینوزا را وا‌می‌دارد بگوید: اینان ناتوانان‌اند، زیرا همه‌ی آن‌ها به نحوی نیاز دارند زندگی را غم‌زده کنند. ایده‌ی عجیبی است. نیچه هم چیزهایی شبیه به این می‌گوید. آن‌ها نیاز دارند غم را حاکم­ کنند…آن­ها به حکم‌رانیِ غم نیازمندند، چون قدرت آن‌ها فقط روی غم بنا می‌شود. اسپینوزا پرتره‌ای بسیار غریب از خودکامه ترسیم می‌کند و توضیح می‌دهد که خودکامه کسی است که بیش از همه به اندوه رعایایش نیازمند است، چون بنیان ارعاب همواره گونه‌ای اندوه جمعی است. کشیش هم احتمالاً به‌خاطر دلایلی کاملاً متفاوت به این احتیاج دارد که انسان‌ها نسبت به شرایط­ خودشان اندوه‌ناک باشند. حتی خنده‌ی او هم چندان دل‌گرم کننده نیست. خودکامه هم می‌تواند بخندد، سوگلی‌ها و مشاورانش هم می‌توانند بخندند. اما این خنده‌ی بدی است…به این خاطر که هدف چنین خنده‌ای فقط غم است و اشاعه‌ی غم… در نگاه اسپینوزا، کشیش ضرورتاً به کنشی که از ندامت نشئت گرفته باشد نیازمند است. به میان آوردن ندامت؛ این یک فرهنگ اندوه است…خودکامه برای حفظ قدرت سیاسی‌اش به ترویج غم نیاز دارد. به‌علاوه اسپینوزا که تجربه‌ی روحانی‌های یهودی، کشیش‌های کاتولیک و کشیش‌های پروتستان را دارد، می‌گوید که کشیش هم به ترویج غم نیاز دارد».

[از مقدمه مترجم، حامد موحدی، بر کتاب «جهان اسپینوزا»، درسگفتارهای دلوز درباره اسپینوزا]

______________
@ssarticles
قدرت شبانیِ پزشکان «خط مقدم»

- شبان، نسبت به گوسفندهای خود به همان اندازه که احساس تملک می‌کند، احساس مسئولیت نیز می‌کند. همین مسئولیت، به او جایگاه مصلحت‌سنج را می‌دهد؛ او است که می‌داند کدام راه و کدام دشت و کدام ساعت برای چراییدن گوسفندان بهتر است. او مصلحت گوسفندان را از خودشان بهتر می‌داند. اما روشن است که رابطه شبان با گوسفندان، صرفا «رابطه سلطه» نیست. او دلسوز گوسفندانش است، وقت گذراندن با آن‌ها را دوست دارد و در عین حال اگر لازم باشد، برای آن‌ها فداکاری نیز می‌کند. همین وجه فداکارانه یا وقف کردن است که باعث شده فوکو، «قدرت شبانی» را با قدرت حاکمیت متمایز بداند و باز وجه مصلحت‌سنجانۀ آن، باعث شده که با قدرت سیاسی متفاوت باشد. شبان، از این جهت که دلسوز است و راه «حقیقی سعادت» را می‌داند واجد قدرت است. با اینحال، چه کسی می‌تواند سویه‌های خودکامگی یا سلطه را در قدرت شبانی نادیده بگیرد؟ پدر/مادری که صلاح فرزندش را می‌خواهد و در عین حال زندگی‌اش را وقف او کرده است، اهل دینی که سعادت مردم‌اش را می‌خواهد، یا کارگزاران امنیتی و نظامی‌ای که زندگی خود را مصروف حفظ (مثلا) تمامیت ارضی کرده‌اند و در عین حال خود را محق و هادی می‌دانند، همگی نمونه‌هایی از قدرت شبانی است که بعضا مشمول سویه‌های قهری نیز می‌شود.

- فوکو درباره قدرت شبانی می‌نویسد: «این شکل از قدرت نمی‌تواند بدون شناخت از آنچه از ذهن آدم‌ها می‌گذرد، بدون کنکاش نفس(soul)شان، و بدون واداشتن آنان به برملا کردن درونی‌ترین رازهایشان، اعمال شود. این شکل از قدرت متضمن شناخت از وجدان و قابلیت هدایت آن است»(تئاتر فلسفه، ص 416). اینجا برملا کردن راز، بیش از هرکس جایگاه کشیش در مسیحیت و عمل اعتراف کردن را یادآوری می‌کند اما همچنین تداعی‌کنندۀ این گزاره است که «پزشک، محرم راز است». پزشکان هم‌پایه کشیش‌ها، همان گروهی هستند که راه سعادت فیزیکی یا همان سلامتی را می‌دانند و هیچ جای بدن انسان‌ها از نگاه یا مداخلۀ‌شان پنهان نیست. نه تک تک پزشکان بلکه حاکمیت دیسکورس پزشکی بر تمام جنبه‌های حیاتی ما، سال‌هاست که موضوع نقد بوده اما تامل درباره چنین موضوعی، درست در دوران بحران کرونا که کارگزاران پزشکی بیش از هر گروه اجتماعی دیگری خود را وقف کرده‌اند اهمیتی دوچندان دارد. در ایران، استفاده از ادبیات جنگیِ «پزشکان و پرستاران در خط مقدم مبازره با کرونا»، بی‌درنگ یادآورِ جنگ هشت ساله، وضعیت استثنائی حاصل از آن، فداکاری نیروهای امنیتی و نظامی، و به تبع آن تقویت و تثبیت قدرت این نیروها در سه جنبۀ نهادی، دیسکورسیو و ایدئولوژیک است. گویی ایدۀ «دشمن»، بیش از آنکه جبهه مقابل را تضعیف کند، تقویت می‌کند. امروز هم ویروس کرونا دشمن است و مبارزان آن، گزارکزاران پزشکی، و می‌توان احتمال داد که گذر از این بحران یا وضعیت استثنائی(که ظاهرا احتمال تداوم‌اش زیاد است)، نهاد پزشکی را که تا پیش از این هم قسمی قدرت شبانیِ بلامنازع داشت را فربه‌تر و سایۀ دیسکورس پزشکی را بر جنبه‌های زیستی ما سنگین‌تر ‌کند.

________________
@ssarticles
پزشکی به مثابه دین

نویسنده: جورجو آگامبن
مترجمان: مراد فرهادپور، منصور تیفوری

آگامبن در این یادداشت کوتاه، از سه دین عصر مدرن یعنی «مسیحیت، سرمایه‌داری، علم» سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که پزشکی، آن بخش از علم که عملگراتر و منعطف‌تر است، چگونه دو دین دیگر یعنی سرمایه‌داری و مسیحیت را به دنبال خود می‌کشاند و بر آن‌ها تاثیر می‌گذارد: چنین پیشی گرفتنی، به ویژه در بروز بحران کرونا که هم کلیسا و مسجد و آیین‌های مذهبی را به تعطیلی کشانده و هم سازمان‌ها و نهادهای اقتصادی بزرگ جهان را، بیشتر رخ می‌نماید.
________________
@ssarticles
تظاهرات در اعتراض به تبعیض علیه سیاه‌پوستان در آمریکا، و به مرگ جورج فلوید و صدها سیاه‌پوست غیرمسلح دیگری که طی چند دهه اخیر، توسط پلیس‌های آمریکا کشته شدند.
می‌دانید چه چیزی درمورد اقلیت بودن خوب است؟ بودنِ اقلیت، و اقلیت بودن. اقلیت، صرف وجودش، تهدیدی برای اکثریت و استبداد احتمالی برآمده از آن است. اقلیت به صرف وجودش، در واقعیت مستقر و فُرم‌های متعینِ بودن، در شیوه‌های تحمیل‌شدۀ ادراک و تجربه، شکافی دائمی می‌اندازد. زن بودن، تا زمانی که اقلیت محسوب شود، تهدید و شکاف دائمی در هویت توپُر مرد است. همجسنگرایی همینطور. دینداری در جهان یا جامعه‌‌ای که ادراکی دین‌گریزانه یا لائیک از مسائل دارد، همیشه واقعیت را دو یا چندشاخه می‌کند. پساساختارگرایی، دریای آرامی را که تحلیل‌های ساختارگرایانه در آن جاخوش کرده بودند را به هم ریخت. اقلیت است که اجازه نمی‌دهد یک کل یکپارچه و تمامیت‌خواه و وحدت‌گرا شکل بگیرد. توانی که اقلیت بودن در خود دارد، به قول دلوز آن را تا همیشه سیاسی می‌کند. ادراک مارکسیستی جهان و مسائل، در جهانی که ایدئولوژی سرمایه‌محور در آن نقش حقیقت را بازی می‌کند، بی‌ثبات‌کاران باآنکه اکثریت جمعیت را شامل می‌شوند اما به عنوان اقلیت در قدرت، سیاه‌پوستان در جهان سفیدپوست، همیشه امکان‌ِ فکر کردن به شیوه‌های دیگری از بودن و شکل دادن به جهان را ممکن می‌سازند. اقلیت بودن چیزی جز به معنای توانِ تغییر داشتن و سیاسی بودن نیست. «اقلیت بودن یعنی همه» چون همه ما در موقعیت‌های مختلف، بالاخره اقلیت بودن را تجربه می‌کنیم.
سوگواری یا ترحم یا حسرت بابت اقلیت بودن، فقط توان موجود در آن را زائل می‌کند. یا تلاش برای تبدیل شدن به اکثریت، به همان چیزی منجر می‌شود که نیچه «اخلاق بردگی» می‌نامدش. تلاشِ اقلیت برای تبدیل شدن به اکثریت، به معنای مجددا ساختن یک سازوکار استبدادی و تسلط‌جویانه است فارغ از اینکه ارباب در راس آن باشد یا برده. آنچه موردنقد همیشگی باید باشد، خودِ فرآیندهای کلی‌سازی و اکثریت‌سازی است و اقلیت، به صرف وجود خودآگاهانه‌اش، نقد همیشگی این فرآیندهاست.
________________
✳️ @ssarticles
پاره‌ها:

« اکنون ديگر هيچ شک و ترديدي باقي نمانده که يگانه اصل متعالي و متافيزيکي حاکم بر سرنوشت همه ما فرصت طلبي است. از ميلياردر شدن در عرصه اقتصاد و مشهور شدن در "هنر" تا نشستن بر مسند قدرت حاکم و تبديل شدن به مهمترين "نظريه پرداز" معاصر، همه چيز فقط و فقط در گرو يک چيز است : اين که آدمي در زمان درست در مکان درست حاضر باشد، حاضر و آماده براي استفاده از فرصت و طلبيدن و به ارث بردن آن با تمام وجود. آنچه وجودش لازم نيست، بلکه حتي مي تواند مزاحم و دست و پا گير هم باشد، قابليت است و شجاعت و استعداد و استقامت و خلاقيت و فداکاري و هوش و صداقت و صبر و شرم و شرافت و فروتني و دوستي و تشخص و تجربه و تفکر و ...خلاصه هر آن چيزي که زماني يک "فضيلت" شمرده مي شد؛ حتي صفات و به اصطلاح امتيازاتي چون زيبايي و خوش پوشي و زرنگي و تردستي و خوش صحبتي و ظاهرسازي و...هم ديگر مؤثر يا به دردبخور نيستند. ظاهراً پيشبيني آدورنو درباره يکدست و يک شکل شدنِ آدميان توسط سيستم، تحقق يافته است: با تبديل شدنِ همگان به حشراتي انباشته از حرص و هراس؛ حرص به قدرت و شهرت و ثروت بيشتر، و هراس از هر چيزي جز اين».

[مراد فرهادپور، سایت تز یازدهم]

____________
✳️ @ssarticles
✳️ @studiokhaneh
یکی از مفاهیم اساسی جودیت باتلر در مواجهه نظری خود با مسئله فلسطین-اسرائیل، مفهوم «هم‌زیستی» است. او در بخشی از مقاله بسیار خوبش با عنوان «آیا یهودیت همان صهیونیسم است»* با گریزی به آراء هانا آرنت می‌نویسد:

«برای درست اندیشیدن راجع به هم‌زیستی، اجازه دهید تا به واپسین اتهام مشهوری که آرنت علیه آیشمن در کتاب آیشمن در اورشلیم اقامه کرد، اشاره کنم. به باور آرنت، آیشمن می‌پنداشت که او و سردمداران‌اش امکانِ انتخاب این را دارند که با چه کسانی در زمین ساکن شوند و از فهم این امر قاصر بود که ناهمگنیِ جمعیتِ زمین، شرطِ غیرقابل ابطال زندگی اجتماعی و سیاسی است.

این اتهام گویای این باورِ استوار است که هیچ‌یک از ما نباید در جای‌گاهِ چنین انتخابی قرار بگیریم، اینکه همه‌ی آنانی که کنارمان روی زمین زیست می‌کنند، به ما اعطا شده‌اند، پیش از هرگونه انتخاب و درنتیجه مقدم بر هر قرارداد اجتماعی و سیاسی‌ای است که ممکن است از روی اراده‌ی آزاد برگزینیم. در واقع اگر قرار است آن‌جا که گزینه‌ای وجود ندارد، انتخابی داشته باشیم، در مسیرِ تلاش برای نابود کردن شرایطِ حیات اجتماعی و سیاسیِ خود هستیم. در موردِ آیشمن، انتخاب اینکه در کنار چه کسانی روی زمین زیست می‌کنیم، آشکارا تلاشی بود برای از میان بردن بخشی از جمعیت- یهودیان، کولیان، هم‌جنس‌خواهان، کمونیست‌ها، معلولین، بیماران و بسیاری دیگر- و در نتیجه آن گونه از اِعمال آزادی که آیشمن تاییدش می‌کرد همان نسل کشی بود.

اگر حق با آرنت باشد، مسئله صرفاً عدم انتخاب اینکه با چه کسانی هم‌زیستی می‌کنیم نیست، بلکه باید خصلت غیرانتخابیِ هم‌زیستیِ کلی و متکثر را کنش‌مندانه حفظ کنیم: ما نه تنها در کنار آنانی زیست می‌کنیم که هیچ‌گاه انتخاب‌شان نکرده‌ و هیچ‌گونه تعلق اجتماعی به آن‌ها نداریم، بلکه همچنین وظیفه داریم، جانِ آن‌ها و تکثری که آنان جزوی از آن هستند را حفظ کنیم. به این معنا، هنجار‌های عینیِ سیاسی و سنت‌های اخلاقی از دلِ همین خصلتِ غیرانتخابیِ شیوه‌های هم‌زیستی پدیدار می‌شوند. هم‌زیستی روی زمین، مقدم است بر هرگونه اجتماع، ملت و همسایگی ممکن. توان انتخاب اینکه کجا و در کنار چه کسانی زندگی می‌کنیم را خواهیم داشت، اما توان انتخاب این را نداریم که با چه کسانی بر روی زمین هم‌زیستی می‌کنیم».

* متن کامل مقاله در وبسایت پروبلماتیکا در دسترس است.
درباره رتوریک پیرامون اعتراضات 1400

از بی‌بی‌سی فارسی گرفته تا تز یازدهم، از مردم عادی تا فعالان سیاسی، از اپوزیسیون سلطنت‌طلب تا صدا و سیما، به نظر می‌رسد همگی بر سر یک چیز توافق و اصرار دارند؛ به‌کارگیری واژه‌هایی چون «تشنه لبان»، «مظلومان» و «محرومان» برای توصیف مردم خوزستان.
تردیدی نیست که زندگی در خوزستان مانند بسیاری از استان‌ها و شهرهای دیگر ایران، نسبتی درونی با تجربه محرومیت، ظلم و تبعیض، و رنج دارد اما مبارزه برای تداوم خود، بیش از هر چیزی به نیروی حیات‌بخش، شورمند و فرح‌بخش نیاز دارد؛ شادیِ آگاهی، شادی لحظه ایستادگی، شادی تلاش برای بیرون زدن از چرخه چند ده سالۀ مظلومیت.

سیاست‌های جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته در قبال خوزستان و بلوچستان صرفا مداخله در ترکیب جمعیتی، تبعیض یا بی‌اعتنایی نبود بلکه به شیوه‌ای شرق‌شناسانه، ساختن دیسکورسی هویتی پیرامون این دو مردم با اتکا به گزاره‌هایی چون ماتم، تعصب، خشونت، محرومیت، مظلومیت، نجابت و سربه‌زیری بود. درواقع حاکمیت هم‌عرض با ایجاد شرایط مادی محرومیت، به (باز)تعریف و (باز)شناساندن آن‌ها به خودشان و به دیگری‌ها نیز مشغول بوده است. چرا؟ چون هیچ چیز به اندازه «سوژه مظلوم» و اندوهگین، باب میل حکومت خودکامه نیست. به قول اسپینوزا خودکامه برای بقای خود به اندوه نیاز دارد، به سوژه اندوهگین و افسرده، به غم‌زده کردن انسان و زندگی. جمهوری اسلامی از اصلی‌ترین فیگور مبارزاتی شیعیان ایران هم حسین «مظلوم»‌ای ساخت و پرداخت که هرسال باید برای مظلومیت خودش و خانواده‌اش خون گریست. درحالیکه دست‌کم در روایات شیعه، ظلم‌پذیری و سکوت نه تنها واجد ارزش نیست که همان مشارکت در ظلم است.

مظلومیت معنایی جز انفعال، خو گرفتن به ظلم و طبیعی شمردن وضعیت ندارد. مردم خوزستان در این ده شب نشان دادند که به ظلم خو نگرفته‌اند و یک جایی می‌توانند این معادلات را به هم بزنند. عرب‌ها به‌عنوان پیشاهنگان این اعتراضات، به شکلی سنتی به هنگام اعتراض و عزاداری چنانکه به وقت عروسی، در هیئت‌های اجتماعی گرد هم جمع می‌شوند، پای می‌کوبند، و شعر می‌خوانند یا شعار می‌گویند. این پیوندهای اجتماعی قوی و این درجمع بودن، با اندوه و انفعال، با انفعال اندوهناک بسیار فاصله‌ دارد.

«انفعالات اندوهناک» و «ترس و آزِ از دست دادن» پاسخی است که اسپینوزا به این پرسشِ خودش می‌دهد که «چرا انسان‌ها با همان اشتیاقی برای بندگی‌شان می‌جنگند که برای رستگاری‌شان؟». درمورد اعتراضات مردم خوزستان و بعد لرستان شاید بتوان گفت که پیشاپیش نداشتن یا تجربۀ بارها از دست دادن، می‌تواند قدرت بازدارندگی ترس و آز را تضعیف ‌کند و جمعی شدنِ اعتراض هم جایی برای غم و اندوه باقی نمی‌گذارد. حالا اصرار بر تکرار همان رتوریک جمهوری اسلامی راجع به مظلومیت و محرومیت، آن هم هنگامی که صدای رسای شعارها و پا کوبیدن‌هایشان را می‌شنویم، عملا پیشفرض گرفتن همان سوژه مظلوم-منفعل-نجیب موردپسند حاکمیت به جای سوژه معترض این شب‌ها است؛ تداوم سوژه نیازمند به الطاف بزرگان، خواه در قالب یارانۀ حاکمانه و خواه بسته‌های آب معدنی از سوی بندگان سرمایه؛ نوعی غم‌زده کردن اعتراضات، در جایی که بیش از هرچیز به نیروی حیاتی‌ و شورانگیزی نیاز است تا به مدد آن بتوان راهِ آغازشده را کمی درازتر کرد یا شکافی در وضعیت انداخت.

اگر این را بپذیریم، به نظرم یکی از پرسش‌های اصلی پیش‌روی ما این است: حالا که داریم صدای بلند این مردم را می‌شنویم و سینه سپرشده‌شان را در زمانۀ رخوت و رکود می‌بینیم، حالا که برای اولین بار این فرصت فراهم شده است، چگونه می‌توانیم دیسکورسی جدید/بدیل را پیرامون مردم یکی از بی‌شمار اقلیت‌های این کشور شکل دهیم و تصویر دقیق‌تری از آن‌ها را در مقابل تصویر مطلوب حاکمیت قرار دهیم به این قصد و امید که مسیری باز شود برای شکل گرفتن تصویرهای جدیدی از لرها، بلوچ‌ها، کردها، مهاجران افغان، کارگران، و هر گروه دیگری که تا امروز به‌عنوان سوژه‌های مظلوم-منفعل-نجیب به ما و به خودشان بازنمایانده شده‌اند؟
این دو جمله، یکی از زبان یک بازیگر آمریکایی که گفت: «حق نداری اسم زن من رو به زبانت بیاری» و دیگری از زبان یک بازیگر ایرانی راجع به بوسه‌شان روی فرش قرمز کن که گفت: «زنمه دلم می‌خواد ماچش کنم»، هر دو هم تصادفا روی صحنه دو فستیوال فرهنگی، دارند چیزی را به ما یادآوری می‌کنند. اینکه هنوز به شکلی درونی و طبیعی‌انگاشته، این انگاره وجود دارد که تعیین تکلیف برای زن در حوزه عمومی، مراقبت از او و محبت به او، می‌تواند برعهده مرد باشد یا حتی شایسته است که برعهده او باشد. در هردو مورد، مرد در جایگاه فاعل و حامی قرار می‌گیرد تا از "زنِ خود"، نه از "انسان"ای دیگر بلکه از زن خود به این دلیل که "زن" و "منتسب به او" است دفاع ‌کند یا تصمیم بگیرد که به او عشق بورزد یا حتی مسئولیت این عشق‌ورزی را، باز هم برای مراقبت از او، یک تنه برعهده بگیرد.

برای من، دهه‌ها تلاش جنبش‌های فمینیستی و مبارزات برابری‌خواهانه، همه و همه می‌تواند در یک کلام خلاصه شود: بازپس‌گیری فضایی برای سوژه‌گی. از حق زنان برای شرکت در انتخابات و حق اشتغال، تا مثلا رسمی شدن ازدواج همجنسگرایان، یا فراهم آوردن فرصت‌های اقتصادی برابر برای سیاه پوستان، همگی تلاش‌هایی بوده‌اند و هستند برای آنکه فضاهایی که مدت‌هاست توسط بخشی از جامعه اشغال شده‌اند، تا جای ممکن آزاد شوند و سایر بخش‌های جامعه هم بتوانند در آن قدم بزنند، مرتکب خطا شوند، اعتراض کنند، و فعلیت بیایند. با این‌حال در لحظاتی نمادین، این واقعیت برای چندمین بار بر ما آشکار می‌شود که حوزه‌ عمومی، ولو روی سِن مترقی‌ترین مراسم‌های فرهنگی، هنوز فضایی اشغال شده است. مرد جایگاه فاعل را اشغال کرده، زن زیر سایه حمایت و محبت او قرار می‌گیرد، و تماشاچیان از شدت این عشق اشک در چشمانشان جمع می‌شود. حال آنکه یک بوسه اگر اجباری و متعرضانه نباشد، میل و خواست و مسئولیت دو طرف را در خود دارد. کسی که از شوخی با بیماری‌اش آزرده خاطر می‌شود هم باید این امکان را داشته باشد که این فضای اشغال‌شده را به‌هم بزند، بایستد و به شوخی نابه‌جا اعتراض کند. اما در هر دو این موارد، "حق" و "مسئولیت" زن برای کنشگری، برای اعتراض، مراقبت از خود، و عشق‌ورزی به دیگری، در پوششی رمانتیک و با تشویق و همراهی تماشاچیان، به مرد واگذار شده است.
Jome
Farhad
"عمر جمعه به هزار سال می‌رسه..."

بیانی اینچنین نبوغ‌آمیز، از تجربه تاریخی ما از سرکوب و استبداد. برای ما، که هر روزمان جمعه است.

* ترانه "جمعه" را شهیار قنبری به درخواستِ اسفندیار منفردزاده، چند ماه پس از قیام سیاهکل و درباره آن سرود. قیامی که در بهمن ۴۹ و در یک روزِ جمعه رخ داده بود، به طرزی خونین به پایان رسیده بود، و تا سال‌ها بعد باعث تشدید سرکوب‌ها علیه گروه‌های چپ‌گرا شد.