سوسیوم/Socium
117 subscribers
54 photos
13 videos
86 files
98 links
تصاویر، پاره‌متن‌ها، و ایده‌هایی برآمده از جامعه و به سوی آن.
Download Telegram
چرا انقلاب ایران، «اسلامی» شد؟

نوشتهٔ خسرو صادقی بروجنی

- از انقلاب ایران در گفتمان رسمی به  «انقلاب اسلامی» تعبیر می‌شود. اما گروه‌های سیاسی، اقشار و طبقات مختلفی با اهداف و مطالبات متنوعی در آن شرکت داشتند و پسوندِ «اسلامی» برای انقلاب ایران دارای دلایل متنوعی است که بی شک انحصارطلبی، فرصت طلبی و حذف دیگر گروه های انقلابی توسط مذهبیون نیز از آن جمله است.

- اما آن چه مسلم است نیروهای مذهبی دارای پایگاه وسیع مردمی بودند تا جایی که فرایند حذف و سرکوب مورد اشاره، کمتر با واکنشی از سوی عموم مردم روبرو شد. در چنین زمانه و زمینه‌ای است که «بیژن جزنی» در کتاب «تاریخ سی ساله ایران» به گروه‌های غیرمذهبی چپ هشدار می‌دهد چنانچه نتوانند دست بالا را در رهبری انقلاب کسب کنند، نیروهای مذهبی رهبری انقلاب را به دست می‌گیرند. از سوی دیگر دفاعیات معروف خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی و استفاده وی از نمادهای مذهبی برای نفوذ و تاثیرگذاری بر مردم را می‌توان در همین ارتباط تحلیل کرد.

- کتاب «صدایی که شنیده نشد» (نگرش‌­های اجتماعی- فرهنگی و توسعه نامتوازن در ایران)، بخشی از تحقیقاتی است که در دهه ۵۰ شمسی با عنوان «طرح آینده‌نگری» طراحی شد. این تحقیق از اولین نظرسنجی‌های ملی در کشور است و اطلاعات منحصر به فرد تجربی از نگرش مردم در دهه ۵۰ شمسی به دست داده، و نشان می‌دهد که چگونه در زیر پوست جامعه، جریان دینی در حال رشد بود.

- نتایج این تحقیق نشان می‌دهد حتی بخش‌هایی از نخبگان و طبقه متوسط که با رشد اقتصادی بالیده بودند و انتظار می‌رفت پایگاه اجتماعی اصلی حکومت باشند، به ارزش‌های مذهبی بیشتر بها می‌دادند تا ارزش‌های جدید و مدرن حکومت. محققان از یک سو مفاهیم تازه‌ای برای شناخت جامعه ایران پیش نهادند و از سوی دیگر برای برخی مفاهیم مطرح در فضای روشنفکری مثل «بازگشت به خویشتن» پایه‌های تجربی فراهم ساختند.

- بر پایه این نتایج، ارزش‌های مورد نظر حکومت وقت حتی از در بیان گروهی که پایگاه آن محسوب می‌شد، عمومیت نداشت. ریشه این نوع دوگانگی را شاید بتوان در توسعه نامتوازنی جستجو کرد که از سوی چهره ظاهری جامعه را «مدرن» و پیشرفته می‌خواست اما با ارزش های «مدرنیته» سازگار نبود. نمونه این نوع برخورد را می‌توان در فعالیت‌های فرهنگی نظام گذشته دید. سالن تئاتر به عنوان یکی از مظاهر مدرن ساخته می‌شود اما کارگردان و نویسنده تئاتر برای بیان هنری و نقد جامعه با تیغ سانسور روبرو بود.

✳️ @ssarticles

http://problematicaa.com/unlistened-voice/
اصلاحات ارضی محمدرضا شاه چه پیامدهایی داشت؟

گفت‌وگوی مهرداد وهابی و امیراسماعیل عجمی

در روایت رسمی نظام پهلوی، هدف از اجرای اصلاحات ارضی، تقسیم اراضی در میان کشاورزان یا بعبارت دیگر، توزیع عادلانه‌تر زمین (بعنوان یکی از اصلی‌ترین وسایل تولید) و رشد کشاورزی عنوان شد. اما به استناد تحلیل‌ بخشی از اقتصاددانان و‌ مورخان، هدف از این سیاست، جبران خلاء قدرت و حضور حکومت پهلوی در روستا و در بخش کشاورزی بوده است که تا پیش از آن، تقریبا کاملا در ید اختیار بزرگ مالکان بود.

- فرآیند تقسیم زمین در میان کشاورزان چگونه بود؟

به استناد آمارهای سازمان آمار، بانک مرکزی و‌ سازمان خواروبار جهانی، ۸۰ درصد از کشاورزان صاحب نسق (دارای حق زراعت) توانستند صاحب زمین شوند. این درحالی بود که کارگران کشاورزی معروف به خوش نشینان (جزو پایین‌ترین اقشار روستا با حداقل امنیت مالی) با جمعیت ۳۰-۳۵ درصد از روستاییان، هیچ زمینی به دست نیاوردند و پس از اصلاحات، فقیرتر از قبل شدند و ناگزیر از مهاجرت به شهرها، اشتغال به کارگری در بخش ساختمان‌سازی و مشاغل کاذب و غیررسمی، و عمدتا سکونت در حاشیه شهرها.

علاوه بر این، توزیع زمین در میان کشاورزان صاحب نسق هم بصورت عادلانه صورت نگرفت؛ هم به لحاظ متراژ و هم موقعیت اقلیمی و مرغوبیت زمین‌ها. دو سوم از آن ۸۰ درصد کشاورز، زمین‌هایی در متراژ کمتر از ۵ هکتار را دریافت کردند و این درحالی بود که یک خانواده کشاورز برای تامین نیازهای خود و همچنین فروش مازاد تولیداتش، به دست‌کم ۸ هکتار زمین نیاز داشت. حال آنکه برخی از مالکان زمین و کشاورزان توانستند ۱۰ تا ۲۰ هکتار زمین را از آن خود کنند. با این حساب می‌بینیم که بخشی از زمین‌های کشاورزی به مالکیت دولت درآمد و تاحدی مکانیزه شد، و بخش دیگر بصورت نامتناسب در میان کشاورزان تقسیم شد، و کارگران کشاورزی که بیش از دیگر گروه‌ها به مالکیت زمین نیاز داشتند، از آن محروم ماندند.

- اصلاحات ارضی بر بخش کشاورزی چه تاثیراتی گذاشت؟

بطور کلی رشد بخش کشاورزی پس از اصلاحات ارضی، سالانه حدود ۳-۴ درصد بود که روی کاغذ رشد قابل قبولی است اما با احتساب رشد ۲/۸ درصدی جمعیت عملا در معنای رشد صفر درصد است. همچنین در مقایسه با رشد ۱۵ درصدی بخش صنعت و رشد ۶۰ درصدی بخش خدمات، بسیار پایین بوده است. همزمان، افزایش درآمد نفتی و تاثیر مداخلات حکومت در ساختار روستا، باعث شدت مهاجرت روستاییان به شهر و قوام گرفتن شهرهای کوچک شد و از سوی دیگر، موجب تضعیف تولیدات کشاورزی اصلی از جمله گندم و جو شد. بطور خلاصه، تفکر حکومت پهلوی درباره بخش کشاورزی را می‌توان در سخنان هویدا نخست وزیر محمدرضا شاه دریافت که معتقد بود ایران به اتکای درآمد بالای نفتی خود، می‌تواند محصولات کشاورزی را هم مانند سایر کالاها به کشور وارد کند.

✳️@ssarticles


https://m.youtube.com/watch?v=q4uCrdBWCYM
چرا تخیل اهمیت دارد؟

#مفاهیم_به_زبان_ساده


مفهوم تخیل، هم‌ریشه با خیال، بصورت عام به معنای اندیشیدن به چیزی دیگر، وجهی دیگر یا حتی امکانی دیگر است؛ در نظر گرفتن تاثیر اموری که عینیت ندارند اما هستند؛ روابط میان پدیده‌ها، همبستگی‌شان، خصلتِ درحال شدن بودنِ چیزها و فرآیندی بودن مسائل که آغاز و تداوم دارند، همگی از جمله اموری هستند که تجربه نمی‌شوند اما وجود دارند و فقط با تخیل فهمیده می‌شوند. هانا آرنت اساسا «فهم» را برابر با «تخیل» می‌داند و آن را «تنها قطب‌نمای درونی» انسان می‌نامد که به او کمک می‌کند تا با فاصله گرفتن از مسائلی که درون آن‌ها زندگی می‌کند، بتواند آن‌ها را بفهمد؛ درواقع رابطه بی‌واسطه با مسائل، اجازۀ گونه‌ای دیگر دیدنِ آن‌ها و شناخت‌شان را از انسان می‌گیرد. مثل اینکه اگر بخواهیم کتاب بخوانیم، باید به میزان مشخصی، آن را از چشمان خود دور کنیم و اگر بیش از حد به آن نزدیک باشیم، عملا هیچ‌چیز نمی‌بینیم. حاصل تخیل نداشتن این است که اگر در جامعه‌ای، نرخ دزدی بالا برود، اتفاقی جمعی بر سر شدت بخشیدن به مجازات دزدی شکل می‌گیرد. مجازات از جریمه به زندان تبدیل می‌شود و دزدی همچنان بالا می‌رود. مجازات از زندان به حبس و از حبس به اعدام می‌رسد و روند افزایشی ثابت است. اینجا خودِ دزد و امر رویت‌شدۀ دزدی، امری که جامعه بی‌واسطه با آن مواجه می‌شود، مبنای اصلی کنش یا داوری قرار گرفته است. در مقابل، سوژۀ دارای تخیل، به دیدنِ آنچه دیده نمی‌شود می‌پردازد. می‌پرسد یک فرد چرا دست به دزدی می‌زند؟ چرا نرخ دزدی در جامعه‌ای دیگر کاهش پیدا کرده بی‌آنکه مجازات‌ها تشدید شوند؟ تخیل این امکان را فراهم می‌کند تا عوامل تاثیرگذار بر دزدی و رابطه آن مثلا با سیاست‌های بازار کار و نرخ ارز و ساخت سیاسی در نظر گرفته شود.البته نه لزوما بصورت خطی و علی بلکه با درنظر گرفتن رابطه متقابل آن‌ها. کوتاه آنکه، تخیل اجازه می‌دهد که سوژه-در-خودِ مستقل از پدیده‌ها و رویدادها، در مسیر تبدیل شدن به سوژه-برای-خود قرار بگیرد و به آنچه بیرون از او و روزمره‌گی‌هایش درحال رخ دادن است، معطوف شود و به تاثیر آن بر زندگی خود و دیگری بیندیشد.

✳️ @ssarticles
به برهوت حقیقت خوش آمدید
اسلاوی ژیژک
ترجمه: فتاح محمدی
پاره‌ای از کتاب «به برهوت حقیقت خوش آمدید»
نویسنده: اسلاوی ژیژک
ترجمه: فتاح محمدی

«باز هم این چسترتون بود که خطری را که غرب با جنگ علیه "تروریسم‌"اش به پیشواز آن می‌رود، دریافت...آنان کار خود را با نکوهش دین بعنوان نیروی تهدیدکنندهٔ آزادی انسان آغاز می‌کنند اما در مبارزه با دین، ناگزیر می‌شوند خود آزادی را وانهند و بدین ترتیب دقیقا همان چیزی را فدا می‌کنند که می‌خواستند از آن دفاع کنند. قربانی نظریه و عمل کافرکیشانهٔ حمله به دین، نه دین (که بدون نگرانی به راه خود ادامه می‌دهد) بلکه خود آزادی‌ای است که گویا از سوی دین تهدید می‌شود...آیا این استدلال، قابل تعمیم نیست؟

وقتی می‌کوشیم از خلوت خصوصی اصیل خود در مقابل هجوم اجتماع "از خود بیگانهٔ" ابزاری شده محافظت کنیم، این خود خلوت خصوصی است که به سپهر "کالایی‌شدهٔ" کاملا شیء گون بدل می‌شود. فرو رفتن در درون لاک خلوت خصوصی، امروزه به معنای به کار بستن فرمول‌هایی است که صنعت فرهنگ‌سازی در باب اصالت خلوت خصوصی اشاعه می‌دهد...حقیقت غائی فرو رفتن در درون لاک خلوت خصوصی، همان اعتراف علنی به اسرار محرمانه (یا روابط جنسی) در یک شوی تلویزیونی است. در مقابل این تلقی و تعریف از خلوت خصوصی، باید تاکید کرد که امروز تنها راه برون‌شد از قید و بندهای کالایی شدن ازخود بیگانه، ابداع روحیه جمعی نوین است. امروز، بیش از همیشه‌، درسی که رمان‌های مارگریت دوراس می‌دهند مناسبت پیدا می‌کند: راه- تنها راه- داشتن یک رابطه شخصی یا جنسی تمام‌عیار و رضایت‌بخش این نیست که زوج‌ها در چشم یکدیگر خیره شده، و جهان پیرامون را فراموش کنند بلکه این است که در حالی که دست‌های هم را گرفته‌اند، هر دو به بیرون، به یک نقطهٔ ثالث (آرمانی که بخاطرش می‌جنگند، آرمانی که هر دو به آن متعهدند) نگاه کنند».

✳️ @ssarticles
🎙 پیشنهاد کانال:

کانال تبادل و فروش کتاب‌های علوم انسانی

https://t.me/joinchat/AAAAAFjmsruhqO1YkfZM4w
نکاتی درباره سرمایه‌داری در ایران
نویسنده: عادل مشایخی

«کسی که مدام از فلاکت‌ها سخن می‌گوید، مسلما حرف‌هایش برای جماعت اسیر فلاکت جذابیت خواهد داشت بخصوص در سرزمینی که "ذکر مصیبت" سنتی دیرپا و همچنان پابرجاست. ماندن در سطح فلاکت‌ها و پرهیز از طرح مسئله "شرایط وقوع" فلاکت، به بهانه پرهیز از ورود به "بحث‌های انتزاعی و بیهوده"، حاصلی جز تقویت عوام‌گرایی و تشدید عوام‌زدگی ندارد. تلاش برای درک "منطق سرمایه"، اولین گام برای خلاص شدن از این تسلسل است.

منطق سرمایه، بمنزله یک منطق استراتژیک را اینگونه می‌توان بیان کرد: هدف استراتژیک سرمایه، "ارزش افزایی" یا "خلق ارزش اضافی" است که از طریق توسعه نامحدود نیروهای مولد پیگیری می‌شود. در سرمایه‌داری، کار و وسایل تولید به "کالا" تبدیل می‌شود زیرا تحت سیطره استراتژی ارزش‌افزایی قرار دارند. این، بیان رابطه "هدف" و "وسیله" در سرمایه‌داری است که اتفاقا دارای پارادوکس مهمی است: در درازمدت، افزایش بهره‌وری باعث کاهش ارزش کالاهای تولیدشده می‌شود و در نتیجه ارزش اضافی هم کم می‌شود. (پس صاحب سرمایه یا کارفرما می‌کوشد از راه‌های منفعت‌طلبانه‌ای، مجددا ارزش اضافی خود را هرچه بالاتر ببرد. مثلا از طریق کم کردن حقوق نیروی کار، بالا بردن ساعت کار او، کم‌کیفیت کردن کالاهای بادوام تا خریدار در مدت کوتاهی مجددا به خرید روی بیاورد، بهره‌کشی از منابع طبیعی کشورهای جهان سوم، و غیره، اما این روندی است که هیچ پایانی ندارد تا نابودی همه‌چیز از جمله خود). به همین دلیل است که مارکس می‌گوید: بزرگترین مانع تولید سرمایه‌داری، خود سرمایه است. همه بحران‌ها ناشی از همین پارادوکس میان هدف و وسیله است و "قانون عام انباشت سرمایه" و "قانون گرایش نزولی نرخ سود" هم از نتایج آن است.

متمرکز شدن سرمایه در دست اقلیتی متشکل از دولتی، خصوصی یا شبه دولتی(خصولتی)، ربطی به "حکمرانی بد" یا "مشتی سیاستمدار فاسد" و "فعالان اقتصادی طماع" ندارد بلکه نتیجه ناگزیر "توسعه سرمایه‌داری" است. آیا این به معنای تطهیر سیاستمداران و فعالان اقتصادی، با ارجاع به یک امر انتزاعی به اسم منطق سرمایه نیست؟ به هیچ وجه. این فقط تلنگری است برای تعیین استراتژی نقد و اعتراض، و پرهیز از آدرس غلط دادن تا تصور نکنیم که با تعویض اپراتورها، کارکرد ماشین عوض می‌شود. تلنگری برای اینکه به جای تکرار تجربهٔ افتادن از چاله به چاه، ماشین را آماج نقد قرار دهیم. تغییر واقعی، تغییر منطق اجتماعی زندگی است».

✳️ @ssarticles
درباره نقد

نویسنده: تئودور آدورنو
ترجمه: غلامرضا گودرزی

«نقد، خمیرمایه دموکراسی است...(برای نمونه) طرح تقسیم قوای برآمده از کنترل و تعادل متقابل بین قوای مجریه، مقننه و قضائیه نشان‌دهندۀ این نکته مهم است که چگونه هریک از این نیروها با اعمال نقد، تمایلات خودسرانۀ دیگری را محدود می‌سازد. نقد و بلوغ، پیش‌شرط‌های دموکراسی هستند. بالغ کسی است که حرف خود را می‌زند زیرا مستقل فکر می‌کند و گفته‌های دیگران را به سادگی تکرار نمی‌کند...بالغ با توانایی مقاومت در برابر نظراتِ حاضر و آماده و سازمان‌های موجود و قوانینی که خودشان را توجیه می‌کنند، شناخته می‌شود. چنین مقاومتی که قادر است "امر شناخته شده" را از "امر رسمیت‌یافته یا پذیرفته‌شده در سایه قدرت" تمییز دهد، با نقد همسان است».

✳️ @ssarticles
نقدی بر یک جمله
درباره سه ضلعی طباطبایی-قوچانی-نیلی

نویسنده: امین بزرگیان

اختصاص یک مجله به نقد اندیشه‌های یک نفر آن هم نه یک بار که برای چندمین بار، خود نشان دهنده گوشه‌ای از وضعیت است. جای سوال است که با وجود الیگارشی رسانه‌ای در حمایت از سیاست‌های رسمی اقتصادی در ایران از تلویزیون گرفته تا روزنامه‌های اصلاح‌طلب، با عناوین مختلفی چون سند چشم انداز یا پیوستن به بازار جهانی، انتقادها و اعتراضات چند روشنفکر حاشیه‌ای چه خطری برای مجموعه دارد که چنین هر چند یکبار تماماً مسلح آنها را نقد می‌کنند و تا حدی پیش می‌روند که خواستار تعطیلی دانشگاه علوم اجتماعی می‌شوند؟ واقعاً چه خطری وجود دارد که آنها را تا این حد آشفته می‌کند؟
یکی از مهمترین بسترها و زمینه‌های رشد سیاست‌های نئولیبرالیستی این بوده که باید از مجموعه غر زنان (اصطلاح سارکوزی)، منتقدان و روشنفکران مراقبت کرد تا اختلالی در پیشرفت جامعه ایجاد نکنند. تاچر سردمدار سرکوب و قلع و قمع صداهای مخالفِ «آزادی» بود. بانوی آهنین به حامیان‌اش در آینده نیز یاد داد که نباید اجازه بدهند مخالفت‌ها و انتقادها تا حدی بیشتر شنیده شود چون خود گفتارْ سازنده‌ی اجتماعات و گروه‌هایی در شکاف‌های اقتصادی و فرهنگی جامعه است که بعدها می‌تواند برای چرخه سیستم اختلال ایجاد کند. از این منظرست که ما می‌توانیم متوجه شویم که اصرار بر انتشار دوره‌ای این«ویژه‌نامه»ها از ویژه بودن شرایط خبر می‌دهد. باید بدانیم که در تقویم سالانه‌مان برای جشن‌ها، نمایشگاه‌ها، مناسک و انتخابات باید این ویژه‌نامه‌ها را نیز بگنجانیم. اما طنز ماجرا در ایران اینجاست که این دقت و وظیفه شناسی در مجلات و روزنامه‌هایی اجرایی می‌شود که یک خبر عادی را بدون سانسور نمی‌توانند منتشر کنند؛ و البته چه بستری بهتر از این نوع جامعه برای بازار آزاد؛ بازاری که می‌تواند فقدان همه آزادی‌ها را یکجا و در بورس محقق سازد.
محمد قوچانی، حلقه واسط بین سید جواد طباطبایی و مسعود نیلی یعنی مَفصل بین ناسیونالیسم ایرانشهری و نولیبرالیسم ایرانی، مقاله‌ای در روزنامه سازندگی و ویژه‌نامه اخیرش منتشر کرده است در نقد سخنرانی‌های اخیر یوسف اباذری. من در اینجا قصد نقد این مقاله را ندارم و فقط به یک جمله اشاره می‌کنم و فکر می کنم همین، نشان دهنده بنیان اصلی ساختمان پر طمطراقی است که چندی است دل می‌برد و سر می‌برد. در فرازی از این مقاله آمده است که «سرمایه داری در ایران هنوز شروع نشده است که پایان یابد» این خلاصه‌ای‌ست از بنیان نگاه به تاریخ، اقتصاد و جامعه در نظرگاه این نحله فکری ایرانی. در این دیدگاه تاریخ فرایند رویدادهایی است که پشت سر هم می‌آیند و ترتیب و توالی مشخصی دارند. یعنی برای رسیدن به نئولیبرالیسم شما باید دوران سرمایه‌داری را طی کرده باشید یا اینکه جامعه‌ای سرمایه دار ساخته باشید و اگر شما چنین مرحله‌ای از تاریخ را نگذرانده‌اید پس این چیزی که می‌گویید باطل است. این دیدگاه، روایتی است سطحی از تاریخ که اتفاقاً بیش از هر چیز به مارکسیسم ارتودوکس شباهت دارد که فکر می‌کرد برای رسیدن به مرحله‌ای از تاریخ(عبور از سرمایه‌داری) به دیکتاتوری پرولتاریا احتیاج است؛ دترمنیسم تاریخی ناقصی که دیالکتیک را از تحلیل خود حذف کرده بود. اهمیت جامعه شناسی همینجاست که این دترمینیسم را فاش می کند.
هرچند مقاله با شرح دایرة المعارفی اندیشه‌ها شروع می‌شود اما نقد اصلی و بنیان همان اندیشه‌ها را نادیده می‌گیرد. از نظر اهالی مکتب وین، و هر مکتبی که درباره اقتصاد حرف می‌زند، ما می‌باید با توجه به ویژگیهای ملی و سرزمینی هر منطقه و هر ناحیه، مکانیسم‌های اقتصادی و مالی و تولیدی را مستقر سازیم. بازار خود هرچند «متافیزیک»ی دارد اما پدیده ای است اجتماعی و فرهنگی. سوژه جدید اقتصادی در پیوند با جامعه‌اش شکل می‌گیرد. هر جایی شکل بازارِ خودش را دارد. اساسا این تلورانس و گشودگی راز موفقیت نئولیبرالیسم بوده است. از نظر آنها این ایده مهم باید لحاظ شود که با توجه به تفاوت‌ها شیوه خاصی‌ای از تولید و چرخش مالی و سرمایه‌ای باید ساخت که نیروی محرک آن با جغرافیا هماهنگ باشد، برای همین مهم این نیست که شما در یک جامعه مذهبی، کمونیست یا لیبرال می‌خواهید برنامه را پیاده کنید فقط کافی است که برنامه‌تان را با این محیط‌ها چنان هماهنگ کنید که منطق درونی‌اش آسیب نبیند. از چین کمونیست تا عربستان سلفی تا ایران شیعی و فرانسه لیبرال پروژه نولیبرالیسم خود را می‌سازد.
اینکه چین، سرمایه‌داری را آنگونه که در انگلستان سپری شده تجربه نکرده این تاثیری بر آزادسازی بازار نباید بگذارد. اساساً قدرت و تازه‌گی حلقه وین دقیقاً همین جا بود که با توجه به پتانسل‌های به یغما رفته هگلی توسط مارکس، «روح» و کلیت هگلی را به گونه‌ای خلاقانه به نفع بازار بازسازی کرد. نکته اینجاست که اتفاقاً جامعه‌ای که سرمایه‌داری -آنگونه که در
غرب طی شده است را نگذرانده، پتانسیل بیشتری برای اجرا کردن نئولیبرالیسم دارد چون سرمایه‌داری با خود آزادسازی‌ها و امکاناتی از مدرنیسم به همراه می‌آورد که موی دماغ نئولیبرالیسم است. می‌توان ایدئولوژی بازار آزاد را در فقدان نهادهای روشنگری و فردیت مدرن و جامعه مدنی به گونه‌ای آسان‌تر و بهتر پیش برد.
دولتی بودن اقتصاد، تنها کارگزار این پروژه را عوض می‌کند نه خود پروژه را. تمام حرف اباذری در این سال‌ها این بوده است که دولت خود نقش دست غایب بازار را به گونه‌ای قانونی و عیان شده به عهده گرفته است. طبیعتاً این دست غالب و غایب که بیشترین منابع را در اختیار دارد بهترین سوژه و کارتل سرمایه جهت پیشبرد این پروژه است.
به همین یک جمله از قوچانی اکتفا می‌کنم، هرچند می‌توان این مقاله را بیش ازین گشود و در مورد تک تک اجزایش سخن گفت. اما این وسط پروژه سید جواد طباطبایی به چه کار این نوع پروژه میاید؟ وقتی شما به اصول نئولیبرالیستی گردن نهادید و خود را به قسمی از یک مجموعه بزرگ‌تر متصل کردید که اختیار و ارزش‌هایش دست شما نیست - شمایی که در پشت سر خود تاریخ قابل توجهی دارید، به حد فارقی نیازمندید که این «پیوستگی» را جبران کند. نظریه طباطبایی از حیث جامعه شناسانه و روانشناسانه به این کار می‌آید. پیوستن به بازارهای جهانی، جهانی شدن و بالاخص جهانی سازی اقتصاد که چیزی نیست جز عضویت در ارزش‌ها و ایدئولوژی بازار آزاد ملت‌ها را دچار یک مشکل بزرگ می‌کند و آن مسئله هویت ملی است. مشکلی که امروز اروپا هم درگیر آن است. پروژه‌های ناسیونالیستی در واقع در کاربرد جدیدشان این فضای خالی را پر می‌کنند. به میزانی که شما به بازارهای جهانی بپیوندید و یا این ایده در ذهن جمعی تقویت شود که سعادت یعنی پیوستن به نظم اقتصاد جهانی به همان میزان احتیاج به چیزی دارید که شما را از دیگری «متمایز» سازد. پیوستن با میانجی «هویت» از واگرایی جلوگیری می‌کند. دلیل رشد ناسیونالیسم در دوران جدید در تمام دنیا از فرانسه گرفته تا ایران، شدت جهانی سازی بازار آزاد است. باید چیزی این فقدان و این یگانه شدن را جبران کند. جواد طباطبایی به این کار می‌آید و برای همین هم هست که محبوب وزیر و دولتمرد و «دستگاه» است. در همه دنیای امروز این ایده محبوب است. ما به نگاه ایرانشهری نیاز داریم تا بتوانیم هرچه بیشتر به نظم نوین اقتصادی که حالا دیگر در دنیا کهنه و زوار در رفته شده، بپیوندیم.
اباذری در اواخر این سخنرانی که لینکش را گذاشتم، جمله‌ای کلیدی می‌گوید که هر چقدر هم با دستگاه فکری او یا شیوه بیان او مخالف باشیم از اهمیت آن برای زندگی ما کم نمی‌شود: «بیایید در برابر وضعیت فلج نشویم.»

✳️ @AminBozorgiyan
✳️ @ssarticles
🔹سرنوشت شرکت‌هایِ دولتیِ واگذارشده

در شمارۀ امروز شرق، گزارشی با عنوان «زمستان خصوصی‌سازی» به قلم محمد مساعد دربارۀ سرنوشت صد شرکت نخست دولتی واگذارشده به بخش خصوصی، منتشر شده است.

🔸بررسی این صد شرکت نشان می‌دهد برخلاف ادعای مدافعان خصوصی‌سازی در طول سه دهۀ گذشته، شرکت‌های دولتی واگذار‌شده به سمت پویایی و سودآوری حرکت نکرده‌اند. از میان صد شرکت بررسی‌شده ۱۶ شرکت یا به کلی تعطیل شده‌اند یا در عمل تعطیل هستند. ۶ شرکت در وضعیت نیمه‌تعطیل به سر می‌برند و فعالیت خاصی ندارند. ۲۹ شرکت دیگر نیز دچار مشکلات جدی هستند. این مشکلات که شامل تولید با ظرفیت کمتر از توان بالقوه، کاهش تولید، مشکلات بازار و... می‌شود، در این شرکت‌ها پررنگ‌تر از دیگر شرکت‌ها بوده و هرکدام از این شرکت‌ها در دهه‌های اخیر بین وضعیت نیمه‌تعطیل و فعالیت کامل در نوسان بوده‌اند. در ‌این ‌بین بخشی از ۴۹ شرکتی نیز که در حال فعالیت مطلوب هستند، به پشتوانۀ مالی هلدینگ یا نهادی که به آن وابسته‌اند، متکی هستند یا فی‌نفسه بازار انحصاری و مناسبی دارند.

🔸حداقل در ۶۲ شرکت مشکلات جدی کارگری گزارش شده است. این مشکلات کارگری شامل تعدیل شدید نیرو، اخراج جمعی کارگران، پرداخت‌نکردن دستمزد کارگران برای ماه‌های پیاپی، و مشکلات قراردادی می‌شود.

🔸بررسی این صد شرکت نشان می‌دهد حدود نیمی از این شرکت‌ها از سوی سهام‌داران حقیقی کنترل می‌شوند. این سهام‌داران که از سهام‌داران جزء بورس تا فعالان سرشناس و ثروتمند بخش خصوصی را تشکیل می‌دهند، گاه به‌تنهایی و گاه در مشارکت با بخش خصولتی این صد شرکت را مدیریت می‌کنند. پس از این سهام‌داران، بانک‌ها سهمی ۲۱ درصدی در مدیریت صد شرکت. پس‌از‌آن نیز نوبت به نهادهای انقلابی می‌رسد که با سهم ۱۹ درصدی در مدیریت این صد شرکت جای پای محکمی برای خود داشته باشند. نکتۀ جالب دربارۀ این نهادها که شامل بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، ستاد اجرائی فرمان امام (ره)، آستان قدس رضوی و مؤسسۀ جامعه‌ الامام صادق می‌شوند، این است که شرکت‌های تحت مالکیت این نهادها در مقایسه با شرکت‌های تحت مالکیت بخش خصوصی مشکلات کارگری کمتری را تجربه می‌کنند و سوابق تعدیل گستردۀ نیرو در آنان کمتر است.

🔸از میان ۱۶ شرکت تعطیل‌شده، ۱۰ شرکت تحت مالکیت بخش خصوصی و شش شرکت تحت مالکیت بخش خصولتی بوده‌اند. قدیمی‌ترین شرکتی که در فهرست تعطیل‌شدگان قرار می‌گیرد، شرکت ارج است که سابقۀ تأسیس آن به سال ۱۳۱۶ باز‌می‌گردد.
@omidi_reza

لینک دسترسی به متن کامل گزارش: goo.gl/7YL8MJ
انقلاب ۵۷؛ یک انقلاب خلاف دوران
نویسنده: امیر کیانپور

«تغییر رژیم در ایران مصادف با گذاری تاریخی و تحولی پارادایمی در فهم هژمونیک از تاریخ در حال رخ دادن بود. و این انقلاب ایران را به یک مورد خاص و ویژه بدل می‌کند.
این سه خصلت عمده را می‌توان برای تعین بخشیدن به این تحول پارادایمی در فهم غالب از تاریخ برشمرد:

۱) پایان دوره‌ی انقلاب‌های ضد استعماری و ضد امپریالیستی، و کسوف هر نوع سیاست یوتوپیایی.

۲) آغاز دوران شی‌انگارانه شدن و موزه‌ای شدن گذشته و بالقوگی‌هایش، شکل‌گیری وسواس هویت و ظهور انواع دعوی‌ها برای بازیابی میراث ملی، قومی و هویتی ربوده‌شده.

۳) و نهایتاً آغاز دوره‌ای از خصوصی شدن آینده و فردی شدن سرنوشت‌ها، و نهایتاً پیش‌خرید شدن و مصادره‌ی توان‌ها و رویاها و در یک کلام خود آینده.

کلیت این تحول، معرف نوعی بحران در تاریخ و تجربه‌ی زمان است. اگر زمان در ساختار مدرنش در فاصله و تنش دیالکتیکی میان گذشته و آینده، میان میدان تجربه و افق انتظار، درک و تجربه می‌شود، و اگر در این پارادایم، این آینده و افق پیش ‌رو است که به کنش‌های حال حاضر افراد معنا می‌بخشد، در پارادایم جدید، فاصله میان تجربه و چشم‌انداز آینده چنان افرایش پیدا می‌کند که گذشته و آینده ارتباط دیالکتیکی خود را از دست می‌دهد. آنچه باقی می‌ماند هژمونی حال حاضری متورم، خودبسنده و پایان‌ناپذیر است که تجربیات پیشین و انتظارات پیش‌ رو را در خود می‌بلعد. این رژیم تاریخی جدید را فرانسوآ آرتوگ، تاریخ‌نگار، «پرزانتیسم» (présentisme) یا حال‌گرایی می‌نامد. طی این تحول پارادایمی، نگاه آینده-محور به تاریخ جای خود را به نگاهی حال-محور می‌دهد.

هر گونه قرائت تاریخی انقلاب ایران بدون در نظر گرفتن این تغییر پارادایمی، گمراه‌کننده یا دست‌کم تقلیل‌گرایانه است؛ معضلی که اغلب نظریه‌های انقلاب ۵۷ به آن دچار‌اند. این تغییر پارادایم درست از وسط انقلاب ۵۷ می‌گذرد: اگر تمایز اسپینوزایی میان "قدرت برسازنده" (نیرویی که انقلاب را محقق کرد) و "قدرت برساخته" (رژیم حقوقی-سیاسی حاکم پس از انقلاب) را مبنا بگیریم، می‌بینیم که این دو قدرت، به دو ساحت زمانی و دو پارادایم تاریخی مجزا تعلق دارند.

فوکو نیز در مورد انقلاب ایران بر همین تمایز تاکید می‌کرد: تمایز میان "خیزش" و "تأسیس یک نظام حقوقی-سیاسی جدید". فوکو ناظر و مفسر شورش ایرانی‌ها و بُعد برسازنده‌ی انقلاب ۵۷ بود همانطور که علی شریعتی ایدئولوگ این وجه محسوب می‌شد. در مقابل، تجسم سرشت جمهوری اسلامی و بعد برساخته‌ی انقلاب را باید در چهره‌هایی چون بهشتی و مطهری، و از آن بارزتر در خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی جستجو کرد. نظام جمهوری اسلامی یعنی رد شریعتی که مدام کمرنگ‌تر می‌شود و مأموریت هاشمی رفسنجانی که پیوسته برجسته‌تر می‌شود.

اگر وجه برسازنده‌ی انقلاب، مشروط است به مبارزات مارکسیستی، ضد امپریالیستی و ضد استعماری سال‌های دهه‌ی هفتاد، وجه برساخته‌ی آن مشروط به زمان‌مندی جهانی است که پس از ورود تاچر و ریگان به قدرت شاهد آن هستیم. اگر پیش از انقلاب و در جریان قیام، این "کمونیسم" است که به محتوای بی‌شکل و تعین‌نیافته‌ی اسلام سیاسی شکل می‌دهد، پس از انقلاب و در جریان تثبیت نظام حقوقی سیاسی جمهوری اسلامی این جهت‌گیری "نئولیبرالیستی" است که به این محتوای هنوز پرنشده تعین می‌بخشد.

فاصله‌ی ما با انقلاب ۵۷ نه یک پیوستار کمّی ۴۰ ساله بلکه یک گسست کیفی است؛ اگر امروز انقلاب پروبلماتیک و چالش‌برانگیز به نظر می‌آید، اگر فرزندان انقلاب منطق کنش پدران و مادران را نمی‌فهمند، اگر خود پدران و مادران بعضاً از انقلاب روی برگردانده و پشیمان شده‌اند، از جمله به خاطر همین گسست است. به عبارت دیگر، امروز ما زیر سایه‌ی تجربه‌ی تاریخی‌ای هستیم که خود تاریخ آن را از ما دزدیده است، و پیامدهای رخدادی را داریم تجربه می‌کنیم که آن را به تمامی از سر نگذرانده‌ایم.
این وضعیت ابهام‌آمیز تغییر نخواهد کرد مگر آنکه تاریخ دوباره بیدار شود و موج‌هایی که به عقب نشستند دوباره پیش‌روی کنند. در این خصوص و در شرایطی که امروز حتی خود فوکویاما از ضرورت «بازگشت سوسیالیسم» سخن می‌گوید، نشانه‌های روشنی برای امیدواری وجود دارد.

✳️@ssarticles

https://www.radiozamaneh.com/418580
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این ویدئو، استاندار خوزستان در واکنش به انتقادهای یکی از شهروندان خوزستان نسبت به رسیدگی به سیل‌زدگان، او را "مخالف نظام" می‌نامد.
سیاست ادیپی و مصائب گریزناپذیر آن

نویسنده: عادل مشایخی

«در فضای فرهنگی پس از انقلاب، علی رغم مخالفت با زیگموند فروید بعنوان یکی از "مظنونین همیشگی"، اما دست‌کم برخی از مسئولان بصورت ناآگاهانه سخت تحت تاثیر فروید می‌اندیشند و عمل می‌کنند: آن‌ها برداشتی "ادیپی" از سیاست دارند.

هدف در رویکرد ادیپی، نسبت دادن میلی خاص به سوژه است: "این است آنچه تو می‌خواهی!"، "تو اینی!". در رویکرد ادیپی، همه شکایت‌ها و اعتراض‌ها و خواسته‌ها، به یک میل واحد، یک میل شنیع و خیانت‌آمیز فروکاسته می‌شود. آیا آن دسته از مسئولان که در مواجهه با اعتراضات و مطالبات، آن‌ها را میل‌هایی خیانت‌آمیز که از اجنبی خط می‌گیرند معرفی می‌کنند، رویکردی ادیپی در سیاست اختیار نکرده‌اند؟ آیا بی‌آنکه خود بدانند، مطالبات و‌ شکایت‌ها را به سمپتوم‌های میل به کشتن پدر/ برانداختن حاکم و تصاحب مام وطن تأویل نمی‌کنند؟

خوشبختانه رویکرد ادیپی درون سنت روانکاوانه، از دیدگاه‌های متفاوتی مورد انتقاد قرار گرفته است. براساس یکی از نقدهای رویکرد ادیپی، دلبستگی کودک به پدر و مادر نه دلبستگی ادیپی بلکه دلبستگی به آنها به مثابه عناصری از محیط اجتماعی است. از این منظر، سمپتوم‌های کودک، نه علامت‌های میل ادیپی(کشتن پدر و تصاحب مادر) بلکه پیغام‌هایی هستند که او برای اصلاح محیط و تغییر روش‌های تربیتی اقتدارآمیز و ‌سرکوبگر می‌فرستد. از سوی دیگر، کودکی که با هر تغییر یا ثبات "تحکم‌آمیز" در محیط زندگی خود کنار می‌آید، دچار ناامیدی مطلق است. فقدان سمپتوم‌های اعتراض‌آمیز و آرامش ظاهری کودک نشان‌دهنده مشکلات عمیق‌تر اوست. سمپتوم‌های اعتراض‌آمیز نشانه امید و اعتقاد به امکان تغییر مسالمت‌آمیز در محیط اجتماعی هستند.

برای خلاصی از رویکرد ادیپی، باید بر بیماری تأویل و تفسیر غلبه کرد؛ لازم نیست اعتراض و‌مطالبه را بیان نمادین میلی پنهانی تفسیر کنیم. اینجا "تفسیر" بعنوان ترفندی عمل می‌کند برای نشنیده گرفتن مطالبات و جلوگیری از "تغییر"».

✳️ @ssarticles
سیاست ادیپی-عادل مشایخی.pdf
280.3 KB
سیاست ادیپی-عادل مشایخی.pdf
جلد ترجمه انگلیسی کتاب آنتی-ادیپ؛ سرمایه‌داری و شیزوفرنی- ژیل دُلوز، فلیکس گُتاری
متن زیر، پاره‌ای از مقدمه‌ای* است که میشل فوکو برای کتاب «ضد ادیپ؛سرمایه‌داری و شیزوفرنی» نوشته دلوز و گتاری به تحریر درآورده است. ضد ادیپ را می‌توان به مثابه مانیفستی دانست که علیه نظم روانکاوانه فروید و لکان اقامه شده است؛ نظمی که انسان را به گونه‌ای برمی‌شناساند که امکان‌های اعمال قدرت توسط او بر او را فراهم می‌کند. مطالعه کامل مقدمه فوکو، می‌تواند به درک اتمسفر نظری این کتاب و بطور کلی سنت پساساختارگرایی فرانسوی بسیار کمک ‌کند:

«...دشمن اصلی و هماورد استراتژیک کتاب ضد ادیپ، فاشیسم است. نه تنها فاشسیم تاریخی هیتلر و موسولینی بلکه همچنین فاشیسمی که در همه ما هست، که در ذهن‌مان و در رفتارهای روزمره‌مان ساکن است، فاشیسمی که ما را وامی‌دارد قدرت را دوست بداریم و همان چیزی را که بر ما استیلا دارد و ما را استثمار می‌کند، بخواهیم...ضد ادیپ به یک سبک زندگی و شیوه‌ای از اندیشیدن و زندگی بدل شده است. چگونه باید عمل کرد تا فاشیست نشد حتی هنگامی که (بویژه هنگامی که) فکر می‌کنیم مبارزی انقلابی هستیم؟ چگونه سخن و اعمال‌مان، قلب و لذت‌مان ر از فاشیسم رهایی بخشیم؟ چگونه می‌توانیم فاشیسمی که در رفتارمان ریشه دوانده است، بیرون کنیم؟ این هنرِ زیستن بر ضدِ تمام شکل‌های فاشیسم را می‌توان اینگونه خلاصه کنم:
- کنش سیاسی را از هر شکلی از پارانویای وحدت‌طلب و تمامیت‎بخش آزادی کنید؛

- کنش، اندیشه و امیال را از طریق تکثیر، کنارهم‌گذاشتن و انفصال گسترش دهید و نه از طریق زیربخش‌بندی و سلسله پایگان‌بندی هرمی؛

- رهایی یابید از مقوله‌های قدیمی امر سلبی(قانون، محدودیت، اختگی، فقدان، خلاء) که تا مدت‌های مدید به منزله شکلی از قدرت و شیوه دستیابی به واقعیت، تقدیس شده‌اند. ترجیح دهید آنچه را ایجابی و بس‌گانه است، ترجیح دهید تفاوت را بر یک‌شکلی، جریان‌ها را بر یگانگی‌ها، و آرایش‌های متغیر را بر نظام‌های ثابت.

- تصور نکنید برای مبارز بودن باید محزون بود، حتی اگر چیزی که با آن مبارزه می‌کنید، نفرت‌انگیز باشد. رابطه «میل» با واقعیت است که دارای نیروی انقلابی است.

- ...و در نهایت، عاشق قدرت نشوید».

* منبع: کتاب تئاتر فلسفه، ترجمه نیکو سرخوش، افشین جهاندیده

✳️ @ssarticles
سرمایه‌داری چیست؟

شاید واژه «سرمایه‌داری» از این جهت که لفظا بر «داشتن سرمایه» دلالت می‌کند، ترجمه غلط‌ اندازی برای واژه کاپیتالیسم محسوب شود. گویی کسی که مخالف سرمایه‌داری است، مشکل‌اش صاحبان ثروت است نه یک نظم اجتماعی-اقتصادی. کاپیتالیسم، نه بر داشتن سرمایه یا کسانی که سرمایه دارند بلکه بر «سرمایه‌گرایی» دلالت می‌کند؛ سرمایه‌گرایی را می‌توان همان «منطق سرمایه» نامید؛ همان منطق ارزش افزایی، یعنی برای آنکه چرخ یک سیستم جهانی بچرخد لازم است که تمام مناسبات اجتماعی، روابط اقتصادی، و ساحت‌های گوناگون زندگی فردی تبدیل به عرصه‌های خلق و تحقق ارزش اضافه شوند. یعنی سودآور باشند.
اینکه همه‌چیز باید منشاء سودآوری باشد یعنی چه؟ به تعبیر مارکس، یعنی تمام چیزهایی که ارزش مصرفی داشته‌اند، باید ارزش مبادله‌ای بیابند. یعنی همه چیز باید تبدیل به «کالا» شود و قابل خریدن و فروختن با قیمت بالاتر باشد. باز خریدن و باز فروختن با قیمت بالاتر. و الی آخر.

یکی از این مثال‌ها، سلامتی انسان‌ها است. پولی شدن نظام پزشکی یعنی اینکه کم کم تعداد بیمارستان‌های خصوصی از بیمارستان‌های دولتی بیشتر شوند، کیفیت ارائه خدمات‌شان بهتر باشد و خلوت‌تر. یعنی پرداخت از جیب بیمار، کم کم سهم بیشتری نسبت به پوشش بیمه داشته باشد. یعنی سلامتی یا جان انسان‌ها، تبدیل به عرصه ارزش افزایی شود.

مثال دیگر، هنر است. از زمانی که موسیقی و سینما تبدیل به «صنعت» (یعنی تولید انبوه و مصرف انبوه) شد، تقریبا عرصه بر موسیقی‌های متفاوت و فیلم‌های مستقل و غیرعامه‌پسند تنگ شد، کمتر کسی از آن‌ها حمایت مالی کرد، و سلیقه‌ها مشابه یکدیگر شد. چرا ناگهان عده زیادی، از بابک جهانبخش یا ماکان بند خوششان می‌آید؟ اولا چون نت‌ها و موتیف‌های ساده‌ای دارد و ادراک موسیقایی و زبانیِ ساده‌تری لازم دارد، و ثانیا چون همه جا درحال پخش شدن است؛ از شبکه من و تو، پی ام سی، تا ماشین‌ها در خیابان و مهمانی‌ها. همه ما تجربه کرده‌ایم که موسیقی‌ای که با آن سرناسازگاری داریم‌، اگر مدت زیادی برایمان پخش شود و عده‌ای از آن تعریف کنند، احتمالا کم کم به آن عادت می‌کنیم، آن را می‌پذیریم و شاید از آن خوشمان هم بیاید. صنعت، یعنی همین. برندینگ یعنی همین. همه‌گیر کردن یک چیز یا دراقع قربانی کردن همه‌چیز ازجمله هنر، برای سودآوری بیشتر. در مقیاس ایرانی آن، یعنی اینکه کمال تبریزیِ «مهر مادری» و «فرش باد»، به ساختن «مارموز» و «ما همه باهم هستیم» برسد.

اما شاید ملموس‌ترین مثال، سقفی باشد که هرکس حق دارد بالای سر خود داشته باشد. مسکن یا زمین، چیزی است که در یک جامعه-دولت غیرسرمایه‌دارانه/غیرسرمایه‌گرایانه، هرکس می‌خرد تا در آن زندگی کند یا به تعبیری، آن را مصرف کند. اما تبدیل مسکن به «بازار» یعنی صاحبان سرمایه‌ای پیدا می‌شوند که به کمک واسطه‌گران(غالبا بنگاه‌های املاک)، مسکن را می‌خرند تا در مدت کوتاهی با قیمتی (حتی کمی) بالاتر به فروش برسانند. برای نمونه، در ایران در سال 1368، دولت قانون «خوداتکایی مالی شهرداری‌ها» را تصویب کرد تا شهرداری‌ها درآمد خود را از تراکم‌فروشی یا درواقع فروختن زمین(طبیعت)، یعنی تبدیل ارزش مصرفیِ زمین به ارزش مبادله‌ای بدست بیاورند. همین قانون به تنهایی توانست قیمت زمین را در چند سال، سالانه 60 درصد افزایش دهد. علت دوم افزایش قیمت مسکن، دلارهای نفتی‌ای بود که در برهه‌هایی از دهه 70 و 80، وارد بخش تولیدی نشدند و وارد «بازار» غیرریسکی مسکن شدند و آن را به محل سرمایه‌گذاری تبدیل کردند. بنگاه‌داری چنان به شغل سودآوری تبدیل شد که  نهادهای حکومتی‌ای چون بنیاد مستضعفان و ستاد اجرایی فرمان امام هم که املاک و زمین‌های تصرفی بسیاری از ابتدای انقلاب داشتند، از طریق خرید و فروش آن‌ها به درآمد خوبی رسیدند. نمونه متاخر آن‌، زمین 11 هزار متری بود که ستاد فرمان امام به سپاه فروخت تا «اطلس مال» را در آن بسازد. نتیجه همه این رویه‌ها چیست؟ اینکه به شکلی متناقض، از وزارت مسکن می‌شنویم که تعداد واحدهای مسکونی در تهران، بیشتر از جمعیت آن است اما همزمان می‌خوانیم که 51 درصد از ساکنان تهران، اجاره نشین هستند و بر جمعیت حاشینه‌نشینان اطراف تهران هم هرسال اضافه می‌شود.

نمونه‌ای جهانی‌تر، بی‌کیفیت‌سازی کالاها برای تضمین خرید است.  امروز اگرچه نسبت به گذشته،در تولید وسایل برقی چون ماشین‌های لباس شویی، یخچال و گاز، وحتی شارژرهای موبایل، از تکنولوژی‌ها و مهندسان بهتری استفاده می‌شود اما عمر این وسایل به مراتب کمتر است.چرا؟ نه برای آنکه در گذشته، کارخانه بوش و پاناسونیک که کالاهای باکیفیت‌تری تولید می‌کردند ضرر می‌کردند، بلکه برای اینکه «منطق سرمایه»، هرچه بیشتر کردن ارزش افزوده یا سود است.بدون هیچ مرزی. از هر طریقی که می‌توان، باید سود را بیشتر کرد. این منطق، دانش موردنیاز خود را هم ساخته است و سوژه‌های موردنیاز خود را تولید