سلامممم به چنل من خوش اومدید❤️
هدف از زدن چنل اصلا چیز خاصی نیست فقط خواستم افکار خودمو با شما شیر کنم.
هدف از زدن چنل اصلا چیز خاصی نیست فقط خواستم افکار خودمو با شما شیر کنم.
❤2
قبلا درباره انسان ها خیلی کنجکاو بودم. درباره احساساتشون، طرز زندگیشون، تفکراتشون، انتخابهاشون.
یکی از تفریحاتم این بود میرفتم میدون شهر ساعت ها میشستم و مردم و نگاه میکردم، با خودم فکر میکردم که این الان چه فکری میکنه؟ شغلش چیه؟ چه دغده ای داره؟
ساعت ها و ساعت ها زل میزدم به رهگذرای توی خیابون. یه بار که همین طوری داشتم نگاه میکردم و فکر میکردم یهویی احساس کردم یه شخص آشنا دیدم. با خودم هی فکر کردم من اینو کجا دیدم؟ چقدر آشناست!! هرچقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم؛ حتی برعکس بقیه افراد نمیتونستم هیچ حدسی درباره اش بزنم. فرداش باز دیدمش،پس فرداش و فردای دیگه اش. کار هر روز من شده بود من به این دختر زل میزدم اون به من زل میزد. نه من حرفی میزدم نه اون. کار هر روزمون شده بود؛ میرفتیم میشستم و ساعت ها بدون هیچ حرفی به هم دیگه زل میزدیم و برمیگشتیم.
یکی از همون روزا بود که بازم رفتم همون جای همیشگی، ازش بعید بود دیر کرده بود . یک ربع، نیم ساعت، یک ساعت. هیچ خبری نبود. این غریبه آشنا کی بود؟ چرا یهویی غیبش زد؟
با خودم فکر میکردم که چرا هیچ وقت جرعت اینو نداشتم برم جلو و باهاش حرف بزنم. ازش بپرسم کیه؟ درباره چی ساعت ها فکر میکنه؟ چی اذیتش میکنه؟ چی خوشحالش میکنه؟ چرا شجاعت رفتن پرسیدن و نداشتم؟ شاید از جوابی که قرار بود بگیرم میترسیدم؛ از اینکه من نمیتونم چیزی حس یا درک کنم.
غرق در افکار خودم بودم که یهویی دیدم یه اقاییی از مغازه رو به رو داد زد : هییییی دیوونه زل نزن آینه رو برداشتم دیگه...
“م.ع”
یکی از تفریحاتم این بود میرفتم میدون شهر ساعت ها میشستم و مردم و نگاه میکردم، با خودم فکر میکردم که این الان چه فکری میکنه؟ شغلش چیه؟ چه دغده ای داره؟
ساعت ها و ساعت ها زل میزدم به رهگذرای توی خیابون. یه بار که همین طوری داشتم نگاه میکردم و فکر میکردم یهویی احساس کردم یه شخص آشنا دیدم. با خودم هی فکر کردم من اینو کجا دیدم؟ چقدر آشناست!! هرچقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم؛ حتی برعکس بقیه افراد نمیتونستم هیچ حدسی درباره اش بزنم. فرداش باز دیدمش،پس فرداش و فردای دیگه اش. کار هر روز من شده بود من به این دختر زل میزدم اون به من زل میزد. نه من حرفی میزدم نه اون. کار هر روزمون شده بود؛ میرفتیم میشستم و ساعت ها بدون هیچ حرفی به هم دیگه زل میزدیم و برمیگشتیم.
یکی از همون روزا بود که بازم رفتم همون جای همیشگی، ازش بعید بود دیر کرده بود . یک ربع، نیم ساعت، یک ساعت. هیچ خبری نبود. این غریبه آشنا کی بود؟ چرا یهویی غیبش زد؟
با خودم فکر میکردم که چرا هیچ وقت جرعت اینو نداشتم برم جلو و باهاش حرف بزنم. ازش بپرسم کیه؟ درباره چی ساعت ها فکر میکنه؟ چی اذیتش میکنه؟ چی خوشحالش میکنه؟ چرا شجاعت رفتن پرسیدن و نداشتم؟ شاید از جوابی که قرار بود بگیرم میترسیدم؛ از اینکه من نمیتونم چیزی حس یا درک کنم.
غرق در افکار خودم بودم که یهویی دیدم یه اقاییی از مغازه رو به رو داد زد : هییییی دیوونه زل نزن آینه رو برداشتم دیگه...
“م.ع”
این روزا منم خیلی دارم تلاش میکنم دیسیپلین داشته باشم، کارای مفید کنم، غذاهای سالم بخورم، ورزش کنم، کتاب بخونم و و و.
ولی وقتی به خودم میام میبینم تهش فقط چیزی که برام مونده تلاش برای نفس کشیدنه.
<م.ع>
ولی وقتی به خودم میام میبینم تهش فقط چیزی که برام مونده تلاش برای نفس کشیدنه.
<م.ع>
👍1
این روزا انقدر افکارم پریشونه دیگه نمیتونم درک کنم من پر از فکرم یا فکرم پر از من😑
🤔1
برای هممون پیش اومده وقتایی که رفتیم رو شنای دریا وایستادیم به طوری که موج آب به پاهامون بخوره.
اگه دقت کرده باشی وقتایی که موج داره برمیگرده سمت آب شنای زیر پاتم خالی میکنه؛ هرچقدر موجی که میاد سنگین تر باشه تو بیشتر داخل شنا فرو میری.
به نظرم زندگی ام همینه. تو هر چقدر به یک انسانی بیشتر وابسطه باشی، بیشتر دوسش داشته باشی، بیشتر بهش اعتماد داشته باشی، موقع رفتن از زندگیت بیشتر زیر پاهات خالی میشه و خب از نظر من رسم زندگی همینه …
<م.ع>
اگه دقت کرده باشی وقتایی که موج داره برمیگرده سمت آب شنای زیر پاتم خالی میکنه؛ هرچقدر موجی که میاد سنگین تر باشه تو بیشتر داخل شنا فرو میری.
به نظرم زندگی ام همینه. تو هر چقدر به یک انسانی بیشتر وابسطه باشی، بیشتر دوسش داشته باشی، بیشتر بهش اعتماد داشته باشی، موقع رفتن از زندگیت بیشتر زیر پاهات خالی میشه و خب از نظر من رسم زندگی همینه …
<م.ع>
