🪸in_the_ocean
1 subscriber
103 photos
27 links
Download Telegram
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن»)
مهولی
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂
"رامتین"
رونالد و جکی روی کاناپه نشسته بودن، و با کنترل گنده ای که دکمه های ریزی داشت کانال های تلوزیون گنده ی قدیمی و برفکی رو بالا و پایین می کردن.
-رونالد بلند شو و یه ضربه به کله اون تلوزیون اوراقی بزن که صفحش صاف شه. این کارخونه دار ها واقعا هیچی حالیشون نیست.
رونالد با کمر خم شده و دست های لرزونش ریموت کنترل رو موشکفانه بررسی می کرد.
+فکر می کنی چرا این همه دکمه داره؟ اصلا هدف از گذاشتن این همه دکمه ی ریز یک جا چیه؟ اگه فقط برای عوض کردن کانال و کم و زیاد کردن صدا می ذاشتن کافی بود. فقط چهارتا دکمه ی بزرگ که بتونم درست لمسشون کنم.
-پیرمرد احمق تو واقعا هیچی نمیدونی. اگر چهارتا دکمه بود پس با چی می خواستی روشن و خاموشش کنی؟
+پریز رو از برق می کشیدم یا فیوز رو می زدم.
جکی با حالت پرخاشگرانه و وقیح همیشگیش به رونالد آروم و ساکت نگاه کرد. غرو لند کنان واکرش رو از کنار دسته کاناپه برداشت و با سمت تلوزیون رفت و زیر لب ناسزا هایی گفت که مخاطبشون مشخص نبود. جکی عادت داشت به همه چیز فحش بده.
-اینقدر با اون دست های چلاقت با اون ور نرو. باتریشو تموم می کنی! یه ذره بین دستت بگیر و اون دکمه هاش رو ببین پیرمرد کور و احمق!
رونالد که به جکی و اخلاق تندش عادت داشت بی توجه به لحن و حرف هاش، به ایده خوبی که داده بود افرین گفت و ذره بینی رو از زیر کوسن کاناپه بیرون کشید.
روی دکمه ها علامت های خاصی بودن که رونالد هیچ کدومشون رو تا به حال ندیده بود، یک علامت که شبیه خورشید و یا شاید هم گل آفتابگردون بود رو لمس کرد.
زمین تکون خورد، جکی محو شد. رونالد دیگه توی اتاق نشیمن نبود، همه چیز حالو هوای تازه ای داشت. یک روز آفتابی توی یک حیاط خلوت که فنس های چوبی ای که رنگ شده بودن اما گذر زمان رنگ سفیدشون رو پر از لکه و کدر و چوب هارو ورقه ورقه کرده بود، اون رو از باغچه ی بزرگ آفتاب گردون های بزرگ و درخشان جدا کرده بود.
صدای جکی رونالدی که محو آفتابگردون ها شده بود رو به خودش آورد.
-هی رونالد باز هم که یه جا خشکت زده! من یه کایت جدید درست کردم. چطوره بریم باهاش بازی کنیم.
رونالد به سمت صدا و به پشت سر برگشت، جکی شونزده ساله با دندون های ارتودنسی و لباس راه راه سفید و نارنجی و چشم هایی که پر از شرارت با خنده بهش خیره شده بود.
رونالد شوکه شده به دست هاش نگاه کرد که دیگه پهن و چروک نبود.
رونالد هیجده ساله عینکش رو صاف و عرق دستش رو با پشت شلوارش خشک کرد.
+جکی من فکر می کنم دیگه نباید تو محوطه باغ خانم پترسون بریم، اون حسابی عصبانیه.
-توی ترسوی دست و پاچلفتی! پترسون خرفت هرگز نمی فهمه من امروز قراره یه خروار گلابی دزدی از باغش بخورم.
جکی کایت کاغذی ای که به طور غیر منطقی ای مستحکم و محکم بود رو روی دوشش انداخت و حرکت کرد. رونالد هم پشت سرش بود.
اون ها کایت رو هوا کردن و به دنبالش حرکت کردن، کایت حسابی اوج گرفته بود و جکی لاغر مردنی نمی تونست کنترلش کنه. رونالد شونه های جکی رو سفت چسبیده بود اما کایت به حدی نیرو داشت که پاشنه های پاشون به سختی زمین رو لمس و از شدت حرکت خاک و چمنش رو می کند.
کایت اون هارو به حیاط پشتی برد و جکی آویزون شده رو توی استخر انداخت. رونالد لبه استخر موند اما سرعت کایت باعث شد چندین مرتبه به دور استخر بدوه. جکی خیس خورده داد می کشید
-ولش نکن، اگه ولش کنی یه پخمه ای، سفت بچسبش دارم میام.
جکی پای رونالد رو گرفت و بالا اومد، به حدی خیس بود که رونالد رو هم خیس کرده بود. اونها همچنان به دنبال کایت می دویدن که رونالد احساس کرد داره از زمین بلند می شه. با ترس طناب کایت رو سفت تر تو دستش گرفت. چند ثانیه بعد جکی و رونالد هر دو در آسمون شناور بودن. اونا از روی باغ خانم پترسون رد شدن و جکی زبونش رو تا آخرین حد ممکن از دهنش بیرون آورد و چشم هاش رو چپ کرد.
رونالد با تکون های جکی تعادلش رو از دست داده بود شاهد سقوط ساعت و بعد هم عینکش بود.
همه چیز تار بود، آخرین چیزی که از اون ارتفاع و با عینکش دیده بود پلاک هشتادی بود که پشت در یک خونه کوبیده شده بود.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"مهیا"
صدای چرخش عقربه های ساعت باعث شد رایا از خواب بپره. کش و قوسی به خودش داد و موهای ژولیدش رو به پشت کمرش هدایت کرد. برس مویی رو از کشوی میز توالت زرد و صورتیش بیرون کشید و موهاش رو شونه زد. بعد پشت برس رو فشار داد که دریچه ای باز شد و یه برس کوچک تر توی دست هاش افتاد، و بعد رایا با برس کوچیک شروع به شونه زدن مژه های بلندش کرد، چندتا بیگودی بزرگ برداشت و داخل موهای بلند قهوه ای رنگ و پرپشتش کرد و همه رو پشت گردنش جمع کرد.
بعد از اون دو بیگودی کوچیک تر رو از بین سنجاق سینه ها و گیره ها بیرون کشید و مژه هاش رو هم بیگودی کرد.
از اتاق بیرون رفت و خمیازه کشون از پله ها پایین و به سمت آشپزخونه روونه شد.
در قفسه رو باز کرد و از بین انواع و اقسام بطری های شیشه ای بزرگ یکی رو که حاوی آبنبات هایی به رنگ فیروزه ای با نقطه های بنفش و قرمز بود رو بیرون کشید و در فلزیش رو باز کرد و یکی رو توی دهنش گذاشت.
بعد از کمی مزه مزه کردن شونه هاش رو بالا انداخت و مقداری ازشون رو توی یه کاسه ریخت و کمی شیر هم اضاف کرد.
آبنبات ها اول شروع به ترق و تروق و بعد جلز و ولز کردن. یک چیزی شبیه به آتفشان و طوفان و زلزله توی کاسه شیر و آبنبات اتفاق افتاد و بعد همه چیز آروم گرفت.
از بین آبنبات های منفجر شده مایه ای آبی رنگ با طعم بلوبری بیرون ریخت که باعث شد رایا چشم هاش برق بزنه.
صندلی میز صبحونه خوری رو بیرون کشید و تا آخرین ذره از صبحانش رو خورد.
در حال مالیدن شکمش بود که چشمش به فندک روی کابینت افتاد.
با یک لبخند شیطانی به سمت فندک رفت و از روی کابینت برداشتش. یکی از کشو هارو باز کرد و یه گوی لامپ مانند و چندتا وسیله ی دیگه برداشت، دوباره به سمت آبنبات ها رفت و این دفعه یک آبنبات با راه راه های قرمز، سفید و آبی برداشت و توی لوله لامپ گذاشت.
فندک رو زیر لامپ نگه داشت و نیشش تا بناگوش باز شد...
رایا خوشحال و خندون داشت از خونه بیرون می زد که یک موش پشمالوی حنایی رنگ که اندازه یک گربه بود به سمتش اومد.
-همش بخور و بخوابی، نکنه یادت رفته قرار بود تو چیدن گلابی ها به پترسون کمک کنی؟
+به تو ربطی نداره، چون توی اون دیوار همه صدا هارو می شنوی که دلیل نمیشه تو همه چیز دخال... صبر کن چی؟
رایا با شوک ضربه ای محکم به سرش زد و بدو بدو به سمت خونه رفت و چندثانیه نگذشت که با یک ساک گنده، جوراب های لنگه به لنگه ی کوتاه و بلند، شلوار کوتاه و کهنه ی نخ نما و هفت هشت تا پیراهن و ژاکت با دکمه ها و زیپ های تا به تا و یک شالگردن که به زمین می کشید از خونه بیرون زد.
+پتر، حییی، سون، منو، می، کشه! خدای من. باید عجله کنم. وگرنه همه ی گلابی های کال و نرسیده و نشسته و خراب رو مربا می کنن...
خونه ی خانم پترسون مثل همیشه شلوغ و پر از رفت و آمد بود، رایا که تا اون موقع از استرس احساس سردرد گرفته بود و ساق پاهاش از عجله ذوق ذوق می کردن نفس عمیقی کشید و با خیال راحت وارد جمعیت شد. چون می دونست دیگه هیچ کس قرار نیست به دیر رسیدنش کاری داشته باشه چون اونها حتی متوجه اینکه رایا کی رسیده هم نشدن.
به سمت یک کاناپه رفت و دست هاش رو بالا گرفت و کمرش رو خم کرد و همه لباس هاش تقریبا از تنش بیرون اومدن و روی کاناپه ریختن، باقی مونده هایی که به گردن و گوش ها و موهاش گیر کرده بودن رو با زور و فشار از تنش بیرون کشید و حالا فقط همون شلوار نخ نما با یک تاپ به مراتب کهنه تر و شالگردن دراز و جوراب های لنگه به لنگش تنش بود.
از توی ساک بزرگش یک تراش بزرگ بیرون کشید و به سمت یکی از کارگر ها رفت.
+هی، هی!
کارگر که مورچه خواری با خرطوم دراز و پوست خاکستری رنگ بود به سمتش برگشت.
+سلام من رایام! بزرگترین متخصص شیرینی پزی تو کل جهان! حتما باید من رو بشناسید درسته؟
رایا دستش رو جلو برده بود، کارگر با بی تفاوتی دستش رو بالا آورد و با رایا شل و ول دست داد.
رایا که لبخند گشاد و دندون نمای خنده دارش از چهرش پاک نمی شد چندین بار به سرعت دست کارگر رو بالا و پاین کرد و بعد تراش بزرگ رو توی دستش چپوند.
+این تراش برای اینه که پوست گلابی هارو بگیرید، بعد از این کار همه گلابی ها تقریبا یک شکل مثل قطره های اشک می شن. بعد می تونید یه مقدار از پوست هارو خشک کنید و باهاشون چیپس میوه ای درست کنید، با یک مقدارش اسانس درست کنید و باقی رو رنده و پودر کنید و ادویه و خلال بسازید‌. خود گلابی هارو هم لطفا توی ظرف های بزرگ بچینید چون باید در چند مرحله شسته بشن و از لحاظ کیفیت واسه پوره، سالاد، کمپوت، مربا، آبنبات و یا مواد تارت، کیک، بیسکوییت، نون خامه ای، نون، آجیل، شیرینی و اینجور چیز ها طبقه بندی و جدا بشن.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
رایا همه این هارو شبیه به پخش یک نوار ضبط شده، همچنان با همون لبخند و بالا و پایین کردن دستهاش می گفت در حالی که به نقطه ای نامشخص خیره شده بود.
در نهایت با نگاه کوتاهی به کارگر چشمک زد
+میدونم که از پس کارها خوب برمیاید. موفق باشید...
و بعد دوان دوان به سمت کنت گورُخ که در اصل یک گورخر که بزرگترین تاجر اون منطقه بود، دوید.
کنت کت و شلوار سفید و کتون اسپرت با کتونی های تماما سفید تنش کرده بود و یال فر خورده مشکیش رو با یک کناف سفید رنگ پشت سرش بسته بود.
رایا وقتی به کنت رسید همچنان با همون لبخند گشاد که می شد تمام دندون هاش رو دید بود.
+اوه کنت گورخ چه مصاحبت... محاصبت؟ مباحصت!؟ مصاحتت! عام در واقع-
-چه سعادتی که شمارو می بینم خانم رایا! باید بگم آجیل های آبنباتی شما پرفروش ترین محصول امسال بوده.
+بله، خیر. خب این طبیعیه چون من بهترینم. خب البته منظورم اینه که، حالتون چطوره؟ چه خوب شد که شمارو دیدم. چون شما هم جذاب ترین- چیز منظورم اینه که بهترین هستید و خب ما می تونیم، ما می تونیم، من میگم که چطوره، که چطوره به تجارت مسقطی با کره بادوم زمینی هم با هم فکر کنیم.
-خب... البته این چیزی که شما گفتید رو من تاحالا نشنیده بودم اما فکر کنم عالی بشه چون شما در به وجود آوردن طعم های جدید و پر طرفدار مهارت دارید و من هم در تبدیل اون طرفدار ها به پول!
+بله. درسته خب منم همین فکرو می کنم که این چیز خوبی میشه من حتی به مارشمالو با ظاهر پشکل هم فکر کردم، فکر کنم سوسک ها ازش خیلی استقبال کنن. حاح حاح حاح
خنده ی بلند رایا با نگاه متعجب و وحشت زده کنت قطع و تبدیل به سرفه شد. رایا کمرش رو کج کرد و پاهاش رو به سمت مخالف و بعد بدنش رو چرخوند و دوان دوان دور شد.
+چی؟ گفتی یه کار واجب باهام داری؟ اوه چه حیف من وسط یه مکالمه کاملا کاری و اداری مهم بودم. باشه اگر خیلی مهمه میام. ببخشید آقای گورخ باز می میبنمتون...
رایا ضربه محکمی به پیشونی خودش زد و دستش رو با فشار تا روی چونه اش کشید که باعث شد صورتش آویزون و بیگودی یک از مژه هاش باز شه. با ناسزایی به همه چیز بیگودی رو سفت کرد که موهای زرد رنگ تارا و پوست سفیدش رو از دور دید و با هیجان به سمت دوست چندین سالش رفت.
کنت گورخ در حالی که یک سمش رو تو جیب شلوارش کرده بود و با یک سم دیگش یک لیوان نوشیدنی رو گرفته بود با تعجب به رایایی که دور و دورتر می شد خیره شده بود. لیوان رو به سمت دهنش برد و جرعه ای از نوشیدنی خورد.
لبخندی روی پوزش نقش بست.
-خانم رایا واقعا در ساختن طعم های جدید و خوشمزه استعدادی فوق العاده دارن!
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"الیسا"
الماچو قاچاقچی اسپانیایی ای بود که ظاهر و باطنش اصلا به هم نمی خورد.
اون در واقع یه دختر لاغر مردنی با پوست رنگ و رو رفته و موهای فر خورده بود که همیشه استایل های هیپی می زد، اما به خاطر علاقه ای که به گل داشت وارد صنعت مواد و بعد هم قاچاق شده بود.
ماچو تو جمع دوستاش در حال امتحان کردن یه مخدر صنعتی جدید با ظاهر راه راه بود که اون اتفاق افتاد.
-ماچو می دونی سازنده این یکی یه دختر همسن و سال خودمونه؟ مثل اینکه دختره تو کار شیرینی و گل و مواد و کلا هرچیزیه که مربوط به عشق و حال میشه.
+به نظر من همه اینها اسم و رسم الکیه، همچین آدم هایی هرگز هویت واقعیشون رو نشون نمیدن. این هم فقط یه اسم تبلیغاتیه، واقعا فکر می کنی یه همچین کصشری می تونه آدم رو بگیره؟
-این رو از یکی از دوستای نزدیکم گرفتم، طرف آدم مطمئنیه و خودش با دختره دوسته.
+ترسا من فقط چون تو گفتی می خوام امتحانش کنم وگرنه همچین آشغالی حتی برای منم خوب نیست.
-فقط اون قاقالیلیتو بخور بچه کوچولوی عنق.
هر کدوم از اونها چندتا از اون ماده جدید رو بلعیدن و به حرفهاشون ادامه دادن.
+می دونید، نظر من اینه که همه ی ما موجودات به درد نخور و ناچیزی هستیم که باید از بین بریم، پس چه بهتر که حین عشق و حال و در بهترین حالت این اتفاق بیفته. ما باید سعی کنیم این زور، هیق... زوووور تاریخ رو کم کنی__م و یه کاری ک نیم که اینجوری نکنیمنمم.. وای مامانم اینا!
ماچو وقتی به خودش اومد خودش رو تو جهانی پر از قارچ و رنگین کمان پیدا کرد.
اول حس کرد زمین حالت ژله ای و ارتجاعی پیدا کرده، وقتی به خودش اومد متوجه شد در واقع این بدنشه که داره می لرزه و استخون هاش دیگه سخت نیستن و مثل فنر شدن و اون با هر حرکت انگار داره تو جای خودش می پره.
خیلی سریع به این مسئله عادت کرد و کنترلش رو به دست گرفت، و حالا دیگه وقت لذت بردن ازش بود. در حال پریدن روی قارچ ها، سر خوردن روی رنگین کمون ها و خوردن هرچیزی که دم دستش می اومد بود که متوجه صدایی شد.
-چه کسی جرئت کرده این چنین به پادشاهی ما اهانت کند؟
+جون تو ما که نبودیم استاد. هاهاهااوووووووجوجوجوجولوووو تو چی گوگولی ایییی
خنده ماچو با دیدن گربه ای که با شنل و عصا و تاج سلطنتی ایستاده بود و گربه هایی که پشت سرش با کتاب، عینک، نیزه و چکمه ایستاده بودن به قربون صدقه تبدیل شد.
ماچو به سمت گربه تاج دار رفت و بغلش کرد و بوسیدش و گربه اروم توی دستاش موند.
باقی گربه ها حینی کشیدن و یکی دوتاشون غش کردن. ماچو گربه تاج دار رو زمین گذاشت که جیغ گربه بلند شد.
-اعدامش کنیدددددددددددددددددددد!
ماچو هاج و واج مونده بود که لشکری از موش های بزرگ از زیر قارچ ها بیرون اومدن و از سر و کولش بالا رفتن. اون ها ماچو رو تو هوا به حرکت در اوردن و وقتی به خودش اومد که یک جایی شبیه به میدون روی زمین افتاده بود درحالی که جمعیت زیادی از گربه ها روی سکو هایی شکسته نشسته بودن. اونجا شبیه به کولوسئوم بود. با این تفاوت که در ابعاد گربه ای ساخته شده بود‌.
صدای ضرباتی هم همه ی غالب بر جمعیت رو به سکوتی مطلق تبدیل کرد و بعد صدای چند سرفه کوتاه اومد.
-این آدمیزاد کوته فکر و ناچیز با جسارتی هرچه تمام به ما و ملک همایونی اهانت کرده و به جای اظهار پشیمانی، با صدای کریحش آرامش اهالی گوربستان را بر هم زد. و من با تمامی اختیاراتی که در پنجولم دارم اورا به اشد مجازات محکوم می کنم!
بعد از چند ثانیه سکوت صدای جیغ و دست و میو میو هایی هماهنگ بلند شد.
دو سگ سفید خال خالی با سری به زیر افتاده و روی یک خط صاف وارد محوطه شدن و به سمت ماچوحرکت کردن و دو سگ خال خال دیگه هم به دنبالشون اومدن.
وقتی به جلوی ماچوی زانو زده رسیدن سگ های جلویی که روی کمرشون نفری یک بشقاب بود ایستادن و سگ های دوم از راه رسیدن و بشقاب هارو با دهنشون گرفتن و پایین اوردن و جلوی ماچو گذاشتن و بعد موس موس کنان از محوطه خارج شدن.
-ای موجود حقیر و بی ارزش، این یک لطف خیلی بزرگ است که تو در سرزمین ما اعدام می شوی، چرا که لطف ملوکانه ما حتی شامل حال بی خردانی چون تو نیز می شود. پس انتخاب کن که با کدامین راه به کام مرگ می روی؟
جیوه؟ و یا قارچ و الکل؟
ماچو که تمام مدت با تعجب به وقایع نگاه می کرد بشقاب هارو بررسی کرد که تو یکی واقعا جیوه و توی یکی دیگه یک بطری بزرگ الکل و یک پاکت پلاستیکی پر از ماشروم بود‌‌. ماچو با خنده کمی سر تکون داد و جواب داد
+اعلی حضرت پیشول من از مصاحبت با شما و پادشاهیتون و همینطور روش های اعدامتون بسیار لذت بردم و خرسند شدم. من این یکی رو انتخاب می کنم.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
ماچو بطری پر از الکل رو توی دست هاش گرفت و توی دهنش سرازیر کرد.
همه چیز جلوی چشمش تار و محو و شروع به بالا و پایین شدن کرد، احساس خیسی ای رو روی صورتش حس و بعد هم درد و سوزشی رو متوجه شد. بدنش لرزید و از جا پرید.
ترسا با حالت وحشت بهش خیره شده بود.
-المااااااا...باورم نمیشه بالاخره به هوش اومدی، فک کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمتتتت.
ترسا ماچو رو محکم توی بغلش نگه داشته بود و گریه می کرد.
ماچو با چهره ای بشاش تر از همیشه که میشه گفت اولین باری در عمرش بود که شکل گرفته بود با خودش فکر کرد ترسا اگر حیوون بود احتمالا ملکه گربه ها می شد.
😭1
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"مبینا"
تئو یک ژنرال چینی گی بود که معشوقش رو در سیل از دست داده بود و هر بار توی رودخونه چهرش رو می دید که داد می زد و درخواست کمک می کرد اما تئو هیچ وقت بهش توجهی نمی کرد چون بعد اون اتفاق از آب می ترسید.
یک روز در حالی که توی وان حمام بود صدای معشوقش رو شنید که باعث شد از ترس نیم خیز شه.
موهای مشکی و بلندش رو با یک چنگال فلزی پشت سرش جمع کرد و توی وان ایستاد.
چهره معشوقش رو دید که از حرکت آب و کف ها به وجود اومده بود و کامل و کامل تر می شد.
طولی نکشید که هیکل معشوقه اش ساخته شده از کف، جلوی روش ایستاده بود.
تئو با چشم های گریون معشوقه اش رو ّبغل کرد و بوسید.
چندروز بعد خبر مرگ ژنرال معروف چینی در حمام خونه اش در سرتاسر چین پخش شد که در آب وان بیهوش و غرق شده بود.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"صبا"
آنا دختر بچه ای بود که در آپارتمانی تیره و تاریک زندگی می کرد. روی در آپارتمان عدد 80 هک شده بود و آنا از هیچ چیزی در دنیا بیشتر از اون عدد 80 متنفر نبود‌.
آنا یک رویا در سرش داشت. اینکه یک روز بتونه دور دنیا رو بگرده و در دریا زندگی کنه.
اون روز مهمون داشت، عموش قرار بود بهش سر بزنه. عمو گورخ گهگاهی به خونش می اومد و براش سوغاتی های شگفت انگیز می آورد و خاطرات سفر هاش رو تعریف می کرد.
+خوش اومدین عمو جون
-آنای عزیزم من! روز به روز زیبا تر و باهوش تر میشی و من بهت افتخار می کنم.
+پس باید واسه این آنای افتخار آمیزتون هدایای خوبی آورده باشین نه؟
-بله! فکر می کنم که باید اینجا باشه... درسته؛ ایناهاش.
+یه... مگس؟!؟!؟ چطور تونستید بگیریدیش؟
-اوه البته این یه مگس معمولی نیست. من اون رو توی یکی از سفر هام به سرزمین قورباغه ها پیدا کردم. اون ها مگس هارو می پرستن، و خب این یک مگس استثناییه چون از جایی اومده که پرستیده می شده.
+اون فقط یک مگسه عمو جان...
-درسته آنا، این نظر تو درباره مگسه پس درسته. همه چیز به زاویه دید تو بستگی داره!
آنا برای لحظه ای به فکر فرو رفت. به مگس نگا کرد که خودش رو به دیواره های بطری می زد، مگس بعد از مدتی خسته شد و گوشه ای نشست. آنا همچنان بهش نگاه می کرد... بعد از چند لحظه دیگه مگسی وجود نداشت، بطری ای هم وجود نداشت. روبه روی آنا یک آینه بود، آینه ای که خودش رو درش می دید، آنایی که مبحوس شده بود، هرچند لحظه یک بار پرواز می کرد اما نمی تونست بیرون بره.
آنا گریه اش گرفته بود، اون توی بطری ای در بسته گیر کرده بود و هیچ راه فراری نداشت.
صدای گورخر شیک پوشی رو از بیرون می شنید
+اون در سرزمینی مقدس شناخته میشه و می پرستنش، اما اینجا فقط یه حشره بی ارزشه. و همه چیز به نقطه نظر تو بستگی داره، اون محکومه زندگی کنه بر اساس جایی که داره زندگی می کنه.
آنا جیغ کشید، شروع به پریدن و کوبیدن خودش به بطری کرد
+عمو جان این منم. من توی بطری ام!
گورخ صدای آنا رو نمی شنید. اون از اتاق خارج شد و رفت.
آنا همچنان جیغ می کشید، خودش رو بار ها به دیواره ی بطری کوبید تا به لبه ی میز برسه، بطری سر خورد و روی زمین افتاد و شکست. آنا پرواز کرد، از خورده های شیشه فاصله گرفت، از اون آپارتمان و پلاک 80 فاصله گرفت. از اون شهر فاصله گرفت...
آنا حالا دیگه آزاد بود، اون بالاخره تونست خوشحال و سرزنده باشه. اون بالاخره دریا رو دید.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"ریحون"
عبدالباسط ریقانقیلی یه مرد سیاه و ریشوی صحرا نشین بود که یک گله سه هزار راسه ی شتر داشت.
عبدالباسط یک غذای مورد علاقه داشت، دوغ و گوشفیل!
اون کاکتوس هارو می برید، داخلشون رو خالی می کرد و دوغ می ریخت می خورد.
یک روز که شرک و کیم جونگ اون با قایق موتوری اومدن پیشش، عبدالباسط دوغش تموم شده بود، پس رفت از سوپری محل دوغ بگیره اما حادثه یازده سپتامبر اونجا اتفاق افتاده بود و همه مرده بودن. ریقانقیلی یک جفت دمپایی زرد از بین آوار بیرون آورد و پوشید و رفت سر سفره عقد و ازدواج کرد، وقتی تور رو از روی صورت عروس برداشت مایکل اسکافیلد رو دید و همدیگه رو بوسیدن.
بعد از چهارماه بچه ی مایکل و عبدالباسط دنیا اومد. مایکل اسم دخترش رو استاد اسپیلینتر گذاشت و عهد بست که تا ابد اجازه نمیده دست شریدر به خونوادش برسه.
عبدالباسط با بزرگ شدن اسپلینتر متوجه شد که اون بچه بیشتر شبیه همسایه بالایی شده تا خودش. یکم که بیشتر فکر کرد فهمید اون اصلا با مایکل رابطه نداشه، اصلا ریقانقیلی اسکشواله.
اون شب عبدالباسط و مایکل دعواشون شد و مایکل جیغ کشید کثافت پاپت اسم خونواده منو به زبون نیارررر.
احمق! من عقده ایم کثافت؟ من عاشقت بودم زبون نفهم... رقص نور های رنگی برج میلاد رو پر کرده بود. شهره و لانا دل ری با هم آهنگ عربی ریمیکس با محمدرضا گلزار می خوندن و جنتی با لباس عربی رقص شکم می رفت.
همه خوشحال بودن. اون شب عبدالباسط و رامین رضاییان هم رو بوسیدن و به هم قول شرف دادن که دیگه هم رو ادامه ندن. رامین با طناز عشق ابدی ازدواج کرد و عبدالباسط گفت خلایق هرچه لایق!
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"کوثر"
کورا نگهبان خواب ها بود.
اون همیشه باید یک دیگ مسی بزرگ رو به هم می زد تا مردم و خواب هاشون همراه با امواج حرکت کنن و روان باشن.
این باعث می شد کورای طفلی همیشه بیدار باشه.
گاهی وقت ها دستش رو توی دیگ می کرد و یک خواب رو بیرون می کشید و تماشا می کرد تا حوصله اش سر نره.
کورا یادش نمی اومد که دقیقا چندوقته که داره این کار هم زدن رو انجام میده، تنها چیزی که بهش فکر می کرد این بود که ای کاش اون هم می تونست یک مرتبه بخوابه و خواب ببینه.
یک مرتبه که کورا از بی حالی خمیازه می کشید یک خواب رو که شبیه بطری شیشه ای بود بیرون کشید. بطری شیشه ای شروع به حرکت کرد، یک مگس کوچیک ازش بیرون زد و همه اطراف رو گشت. چندتا قورباغه به مگس تعظیم کردن و لباس های زیبایی تنش کردن.
کورا که توجهش جلب شده بود نخی که به خواب وصل بود رو گرفت و بیرون کشید، با بیرون کشیدن اون نخ، نخ هایی که توی دیگ همجوار نخ بیرون کشیده بودن، به هم گره خوردن و چسبیدن. یکی از اون بند ها متعلق به یک پسر زیبا با پوست روشن و قد بلند بود و دیگری برای یک مرد قوی هیکل با موهایی که با چنگال پشت سرش جمع کرده بود.
کورا وقتی متوجه گندی که زده بود شد کمی مضطرب شد اما شونه هاش رو بالا انداخت و به کارش ادامه داد. چه فرقی می کرد اگر اون خواب ها به هم گره می خوردن؟ مگه اصلا کسی قرار بود به اعمال کورا سرکشی کنه؟
کورا رشته ی خواب مگس رو بیرون کشید و به دختری با موهای چتری شده و چشم های درشت مشکی برخورد.
دختر بچه شروع به حرف زدن کرد.
-سلام من آنام و آرزو دارم دور دنیا رو بگردم و دریارو ببینم. من دوست ندارم رویای لحظات خوب رو داشته باشم. من دوست دارم اون لحظات رو تجربه کنم!
کورا که با شنیدن اون حرف ها بهش برخورده بود آنا رو دوباره توی دیگ برگردوند. به نخ اون دو مرد نگاه کرد که حالا به طرز عجیبی در هم گره خورده بودن، اون هارو بیرون کشید اما نا امید از باز شدن گره ها، فقط از دیگ بیرون پرتشون کرد. اون دو مرد به سرعت چروک و بعد بخار و دود شدن و از بین رفتن.
کورا که بعد از شنیدن حرف های آنا، از کار بیخودش حسابی خسته شده بود ملاقه رو بیرون کشید و یک گوشه پرت کرد.
اون به سمت اقیانوسی رفت که بیرون خونش بود و امواج پر تلاطمی داشت.
خودش رو به آب ها نزدیک کرد و در یک حرکت بدنش رو کاملا سپرده به امواج در گردش اقیانوس حس کرد.
اقیانوس وحشی و بی ملاحظه بود اما کورا چیزی رو حس نمی کرد، تا اینکه متوجه یک چیز اضافی روی مچ پاش شد و وقتی نگاه کرد طناب قرمز رنگی رو پیچیده با پاهاش دید. اون به آسمون نگاه کرد و حس کرد توی یک دیگ مسی بزرگ پرت شده و قراره با امواجی که ملاقه به وجود میاره همراه شه.
لبخند کوتاهی زد و چشم هاش رو بست.
Forwarded from سپرده به دست باد.🍂 («ماریآن» Perfect Blue)
"فرزان"
سیلان رو نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بود، هوا سرد بود و از آسمون بارون تخم مرغ میومد.
سیلان دستکشش رو در اورد که بتونه پوست پرتقالش رو راحت تر بگیره، پوست پرتقال مثل نارنگی نرم بود و به راحتی جدا شد، سیلان تمام پرتقال رو با یک حرکت تو دهنش گذاشت و بعد از اینکه اطرافش رو با حرکت سر زیر نظر گرفت، پوست پرتقال رو هم توی دهنش چپوند. با لپ های پف کرده مشغول خوردن پرتقال بود و دهنش به قدری پر بود که لب هاش به هم نمی رسید و با دست هاش جلوی دهنش رو گرفته بود که پرتقال ها بیرون نریزن.
-شما می دونید ساعت چنده؟
یک پسر جوان و زیبا با موهای بلوند و چشم های آبی این سوال رو پرسید‌. سیلان برای لحظه ای شوکه شد و بعد همه پرتقال هارو تف کرد، و پشت سر هم به سرفه افتاد، پسر از جاش بلند شد و رفت و سیلان بلند شد که به دنبالش بره، اونها تو یه کنسرت فوق شلوغ برای بد اومنز بودن و سیلان نتونست پسر رو از بین جمعیت پیدا کنه.
سیلان که به شدت دستشویی داشت به سمت دستشویی رفت، اونجا یک دستشویی فوق بزرگ بود که پر از سنگ های توالتی بود که گرداگرد هم بودن و هیچ کدوم در، سقف یا دیواری که از هم جداشون کنه نداشتن.
سیلان از شدت اضطراب شدت جیشش بیشتر شد.
یه مرد سیاهپوست وارد دستشویی شد و جیش کرد، به سیلان نگاه کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد.
سیلان که بهش برخورده بود دکمه شلوارش رو باز کرد و برای خودش رو به مرد سیاه نشون داد. مرد دهنش باز مونده بود و سیلان با افتخار سرپایی کارش رو انجام داد و رفت.
Forwarded from «نُقره» 🕊 (May God love me more than this)
این پیام رو فوروارد کنید، منم چنلتون رو می خونم و می گم از نظر من پول هاتون رو بیشتر واسه چی خرج می کنید‌.
https://t.me/fruitshop_tomato
حوریا:
بیشتر پول هات رو برای پیشرفت و موفقیت در رشته تحصیلیت خرج می کنی.
اولویت اول- لوازم و تجهیزات مورد نیاز، کتاب و جزوه، لایسنس برنامه ها، کلاس و دوره های جدید، قهوه.
اولویت دوم- در کنار هزینه های مهم و ضروریت، یک پس انداز کوچولو هم داری که بیشتر وقت ها بخشی ازش رو برای تفریح و علایق دیگت خرج می کنی.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «اول کار کن، بعدش برای استراحت و تجدید قوای مجدد واسه کار کردن، تفریح کن.»
https://t.me/chaiacl
به نظر میاد که دارید تقلا می کنید.
نتیجه کار های شما خیلی زیاد نیست، چون نیرو وارد میشه اما جابه جایی صورت نمی گیره. مثل اینه که روی یک تردمیل دائم در حال دویدن باشی، بعد از پایان خسته ای اما نقطه شروع و پایان یکیه و به ظاهر به نظر می رسه هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما تغییر های ساده و روزانه با گذر زمان بزرگ و محسوس می شن. شاید با دویدن روی تردمیل از جایی نری و به جایی نرسی، اما ذهنت آزاد تر شده و این بار می تونی با بدن و روح آماده و ورزیده تری ادامه بدی.
با همه این تفاسیر، من فکر می کنم شما بیشتر پول هات رو برای چیز های کوچیکی که ممکنه در روز بهشون احتیاج داشته باشی خرج کنی، هدف صریح نیست و مسیر مشخصی نداره. اما با طی کردن مسیر بالاخره هدفی هم ساخته میشه.
اولویت اول- کتاب رمان و روانشناسی، خوراکی، لباس، کلاس های یک جلسه ای متفرقه، کافه و سینما و دور دور، هدیه های مناسبتی برای اطرافیان، اکسسوری، یک عالمه خنزر پنزر های کوچیکی که ازشون خوشت اومده و به نظرت میاد می تونن یادگاری خوبی بشن مثل یک ماگ با شکل خاص، یک بوک مارک، عود، جا کلیدی و...
اولویت دوم- ممکنه گاهی وقت ها بخوای دل رو به دریا بزنی پول هات رو بیشتر جمع کنی و یک هدف بلند مدت تر انتخاب کنی. مثل تراپی رفتن، کلاس زبان یا رقص، باشگاه، یک وورک شاپ نامرتبط با رشته تحصیلیت، یک سفر.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «یک مقدار آشفتگی و بی نظمی احتمالا بر آمده از اضطراب، شاید کمی افسردگی و فروپاشی های روانی مکرر اما زودگذر و همینطور قدرت سرپا شدن بالا و شادی کردن های مجدد. موج نوسان زندگیت زیاده و دائما در حال بالا و پایین شدنه و تو هم همواره باهاش همراه میشی.»
https://t.me/thesweetside0
به نظر میاد روابط خوبی رو با خانواده و دوستات داری. اهدافت تا حدود زیادی مشخصن، شرایط کشور و اقتصادش اعصابت رو خورد می کنه و به لحاظ شخصیت خودت مشکلی در پول خرج کردن یا پس انداز کردن نداری چون کرکترت از لحاظ ذهنی بازی با پول و اقتصاد رو یاد گرفته.
اولویت اول- درس خوندن و مدرک گرفتن، مهاجرت، مسافرت، روتین پوستی، استایل کردن.
اولویت دوم- ابسشن شدیدی با آنلاین شاپ ها و محصولات مارک داری اما چون مدریت مالی بلدی کنترلش می کنی و خرید ازشون رو جزو اولیت های دومت قرارشون میدی.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «من همه چیز های خوب رو می خوام و هر جور که شده بهشون می رسم!»
🪸in_the_ocean
https://t.me/thesweetside0 به نظر میاد روابط خوبی رو با خانواده و دوستات داری. اهدافت تا حدود زیادی مشخصن، شرایط کشور و اقتصادش اعصابت رو خورد می کنه و به لحاظ شخصیت خودت مشکلی در پول خرج کردن یا پس انداز کردن نداری چون کرکترت از لحاظ ذهنی بازی با پول و اقتصاد…
از جواهرات هم خوشت میاد ولی فعلا اولویت هات رو روی چیز هایی که فکر می کنی مهم ترن مرتب کردی و ترجیح میدی اگر چیزی مثل طلا هم خریدی در راستای پس انداز باشه نه جمع کردن زيورآلات.
https://t.me/aftaabgardunn
بیشتر وقت ها داری پس انداز می کنی، احتمالا همه روش های پس انداز از بورس گرفته تا انواع سایت های انلاین خرید طلا و دلار رو امتحان کردی و می شناسی.
برنامه هات و اهدافت فوق العاده شخصین، حتی تفریحاتت یا تک نفرست یا ترجیح میدی با گروهی بری که هر کسی سهم خودش رو بپردازه، برای مناسبت های متفاوت هدیه و مهمونی می گیری اما مرز های مشخصی داری و دوست داری همه چیز دو طرفه باشه.
اولویت اول- شغلت و پیشرفت در شغلت، رسیدن به خودت از ظاهر گرفته تا باطن مثل باشگاه، آرایشگاه، خرید کفش و لباس و گاهی وقت ها اونقدری حساسی که حتی میری پیش خیاط، تراپی، وورک شاپ های مرتبط با شغلت. مسافرت، تور و کمپ، کافه.
اولیت دوم- پس انداز یک بخش معمولا مشخص از پول هات.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «کار کردن، پیشرفت های شخصی، بهتر بودن و درخشیدن. گاهی وقت ها حتی برنده شدن در رقابت های مختلف.»
https://t.me/ltsrira309
تو دنیای خودتی و با هیچ کسی کاری نداری و امیدواری کسی هم باهات کاری نداشته باشه. دلت می خواد در آرامش به علایقت برسی و خودت رو درگیر هیچ چیز ناخوشایندی نکنی و دیگران هم وارد بازی هاشون نکننت.
اولویت اول- کتاب رمان، کتاب درسی، نقاشی، گیم، خرید وسایلی که می تونی باهاشون چیز های هند مید درست کنی، گل، هدیه.
اولویت دوم- آشپزی، ورزش، کلاس های متفاوت هنری، بیرون رفتن با چند نفرخاص.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «خونه موندن و انجام کار هایی که خوشحال و سرگرمت می کنن. گاهی وقت ها هم بیرون رفتن و وقت گذروندن با چیز هایی که دوست داری تو یه مدت کوتاه و باز خونه برگشتن.»
https://t.me/manoto308
دوست داری همه چیز های جدید رو یاد بگیری، بیشتر وقت ها در حال سرچ کردن و تحقیقی.
اولویت اول- پیدا کردن منابع مطالعه و خریدشون، خرید چیز های مرتبط به کارت، بیرون رفتن و تفریح با دوستات ، همکلاسی هات و همکارهات.
اولویت دوم- کتاب های متفرقه، خوراکی و گاهی آشپزی، خرید لباس و لوازم آرایشی.
پس الگویی که از زندگیت میشه دریافت کرد اینه: «من زندگی می کنم تا یاد بگیرم و یاد می گیرم تا زندگی کنم.»
❤1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM