وطن هم مثلِ آدمیزاد حقوقی دارد! وطن هم واجدِ حق است چون زنده است، از پیرامونَش تاثیر میگیرد، با آنها تغییر میکند، بالا میرود، پایین میآید، چیزهایی به بالندگیاَش کمک میکنند و چیزهایی به آن آسیب میزنند، تداوم تاریخیِ آن را به اختلال میاندازند، و آینده پیشِ رویَش را تاریکتر از آنی که هست میکنند. حمایت از جنگ، تحریم، خرابی و چیزهایی از این دست با هر نیتی که باشد، شکلی از مشارکت در تضییعِ حقوق وطن است! وطن به گردنِ ما حق دارد و ما در قبالِ وطن مسئولیم. دُرُست همانطور که باید در برابرِ تضییعِ حقوقِ آدمهایِ وطن و اعدام و سرکوب و کشتارشان ایستاد، میبایست که در برابرِ تضییعِ حقوقِ وطن هم حساس بود و از آن بلند گفت! صدایِ ما را همه باید بشنوند؛ جنگطلبی هیچ دخلی به حُبِ وطن ندارد!
سیاهه
سیاهه
آدمیزاد گاهی از چشمهایِ محبوبَش به خودش نگاه میکند، با صدایِ او حرفهایِ خودش را میخوانَد، و از تویِ سرِ او به خودش فکر میکند: «او چطور تویِ این لباس مرا میبیند؟ با چه لحنی کلماتم را میخوانَد؟ در خیالِ او چگونهام؟» این یکیشدن با درکِ محبوب و تصورِ مدام آن، به مرور درکِ آدم را از خودش هم تغییر میدهد؛ آدم کم کم بدونِ او نمیتواند خودش را بشناسد و حرفهایِ خودش را بفهمد؛ بدونِ خیالِ حضورِ او پیشِ خودش حتی نمیتواند چیزی تماشا کند، چیزی بشنود، از جایی بیاید، و به جایی برود؛ او در همهٔ مکانها سکونت دارد و در هیچ مکانی ساکن نیست.
سیاهه
سیاهه
وقتهایی هست که اختلافِ ما با دیگران در سطح سیاست است. مثلاً کسانی ممکن است ایدههایِ متفاوتی از ما درباره خیرِ عمومی داشته باشند، و حاکمیت و ساختارِ سیاسیای را بپسندند که برایِ مثال، برآمده از چیزی غیر از جمهورِ مردم در همه زمانهاست. اینجا، اختلافِ آدمها با هم عمدتاً روی طیفهایی از بینشِ سیاسی قرار میگیرد که فارغ از تمام تفاوتهایشان در یک چیز مشترکاند: سیاسیاند و از اینرو اختلافِ ما هم از اساس، سیاسی میشود. اختلافهایِ سیاسی را میشود به بحث گذاشت و از خلالِ همفکریها، راهی جُست. سیاست اصلاً به معنایِ یونانیاش همین است.
وقتهایی اما اختلافاتِ ما با کسانی در لایههایی پیشاسیاسی قرار دارد؛ چیزهایِ بسیاری در جهان هست که در سیاست نمیگنجد و از زمره آن چیزها، اخلاق است. ممکن است کسانی آنقدر مشغولِ سیاست بشوند و به حاصل ضرب و جمع و تفریقِ کارها بپردازند که از اخلاق جا بِمانند؛ مثلاً دیگر یادشان برود که جانِ آدمها اسبابِ میدانِ سیاست نیست. اینجا، اختلاف ما پیشاسیاسی میشود؛ یعنی رویِ اصولی میرود که از اساس جامعه انسانی را بنا میکند؛ اینجا اختلاف، سرِ خوب و بد است؛ سرِ قضاوتِ اخلاقیست! اختلافهایِ اخلاقی هم اما چاره دارند؛ اصلاً فلسفه اخلاق برایِ گفتگو درباره همین اختلافهاست.
اختلافهایی اما هست که حتی پیش از اخلاق بروز میکند! وجوهی از آدمیزاد هست که پیشااخلاقیست و آدم با بعضیها سر همین وجوه به اختلاف میخورد: اینجا، اختلاف بر سرِ عقلانیت است! وقتهایی هست که اختلافِ ما با دیگران بر سرِ چیزهاییست که از هر آدمی توقع میرود بفهمد؛ مثلاً از آدمها توقع میرود که وقتی شواهد و قرائنی کافی دارد به وضوح نشان میدهد که فلان عقیده یا بهمان عملِ ایشان خسارتبار بوده و جز بدترشدنِ اوضاع چیزی را به بار نیاورده، دست از آن فکر یا کار بکِشند؛ اما نمیکِشند! تویِ چنین وضعیتهایی، دیگر اختلاف نه بر سرِ مواضعِ سیاسی و نه بر سرِ نظرگاههایِ اخلاقیست؛ اینجا، دعوا سرِ خودِ فهم است. جداً این وقتها چه کار باید کرد؟
سیاهه
وقتهایی اما اختلافاتِ ما با کسانی در لایههایی پیشاسیاسی قرار دارد؛ چیزهایِ بسیاری در جهان هست که در سیاست نمیگنجد و از زمره آن چیزها، اخلاق است. ممکن است کسانی آنقدر مشغولِ سیاست بشوند و به حاصل ضرب و جمع و تفریقِ کارها بپردازند که از اخلاق جا بِمانند؛ مثلاً دیگر یادشان برود که جانِ آدمها اسبابِ میدانِ سیاست نیست. اینجا، اختلاف ما پیشاسیاسی میشود؛ یعنی رویِ اصولی میرود که از اساس جامعه انسانی را بنا میکند؛ اینجا اختلاف، سرِ خوب و بد است؛ سرِ قضاوتِ اخلاقیست! اختلافهایِ اخلاقی هم اما چاره دارند؛ اصلاً فلسفه اخلاق برایِ گفتگو درباره همین اختلافهاست.
اختلافهایی اما هست که حتی پیش از اخلاق بروز میکند! وجوهی از آدمیزاد هست که پیشااخلاقیست و آدم با بعضیها سر همین وجوه به اختلاف میخورد: اینجا، اختلاف بر سرِ عقلانیت است! وقتهایی هست که اختلافِ ما با دیگران بر سرِ چیزهاییست که از هر آدمی توقع میرود بفهمد؛ مثلاً از آدمها توقع میرود که وقتی شواهد و قرائنی کافی دارد به وضوح نشان میدهد که فلان عقیده یا بهمان عملِ ایشان خسارتبار بوده و جز بدترشدنِ اوضاع چیزی را به بار نیاورده، دست از آن فکر یا کار بکِشند؛ اما نمیکِشند! تویِ چنین وضعیتهایی، دیگر اختلاف نه بر سرِ مواضعِ سیاسی و نه بر سرِ نظرگاههایِ اخلاقیست؛ اینجا، دعوا سرِ خودِ فهم است. جداً این وقتها چه کار باید کرد؟
سیاهه
هوایِ بیرونِ خانه سخت گرم بود؛ از آن گرماهایی که مثلِ یک جانورِ وحشی زیرِ پوستِ آدم میتازد و آدم را یاد اجدادَش میاندازد. البته اجدادِ من نباید از این رقم گرماها دیده باشند؛ خراسان را با روزهایِ شرجی و شبهایِ دمکرده میانهای نیست. در را که کلید انداختم، هُرم مرگ توی صورتم زد. یکی از گلهایِ لیلی مُرده بود. یکی از همان گلهایِ سفیدِ روشناش که صبح هنوز به شاخههایِ باریکِ عافیت آویزان بود و حالا، افتاده روی زمینِ پهنِ تقدیر. لیلی را آنوقت دیدم که با گلدانِ سبزِ سِدریاَش به عزایِ فرزند نشسته و هیچ نمیگوید. گفتهاند داغِ فرزند، بالاترینِ داغهاست و او که داغِ فرزند میبیند، از پیشْ داغِ خویشتن دیده است. آری مادران، نخستین کشتگانِ مرگِ فرزندِ خویشاند و آن غباری که جوان میکُشد دو کَس کشته است: مادری و فرزندی. لیلی را بُهت برداشته بود و برگهایَش را خشکی. نمیدانم از آن آبِ غمی که پایَش ریختم توانست چیزی به ریشه بگیرد یا نه اما حالا یقین دارم که نباتاتِ جهان بر دو قسمند: آنان که انتقام گلهای مُردهشان را روزی از هواهایِ رخوت خواهند گرفت و آنان که این انتقام را نظاره خواهند کرد.
سیاهه
سیاهه
Tchinares
Levon Minassian
سازها آدماند. سنتور مثلاً آدم شوریده و پُرکلامیست؛ یا سهتار مثلاً ساکت است اغلبِ اوقات. دودوک اما هر چه باشد، یقیناً عاشق است. این حُزن نمیتواند از جایِ دیگری آمده باشد.. عشق همواره با غم میآید.
سیاهه
سیاهه
تویِ جنگ اعدام میکنند. وسطِ آتشبَس اعدام میکنند. زیرِ باران اعدام میکنند. پیشِ آفتاب اعدام میکنند. جلوِ چشمِ صبح اعدام میکنند. صلاتِ ظهر اعدام میکنند. زیرِ بمباران اعدام میکنند. در خفا اعدام میکنند. در علن اعدام میکنند. با قرار اعدام میکنند. بیقرار اعدام میکنند. اقرار میگیرند و اعدام میکنند. بیاقرار اعدام میکنند.. چرا که «گورزادَند!» که تنها گورزادان همت به گورکردنِ فرزندانِ آسمان دارند و تنها گورزادان کارخانههایِ مرگ میسازند و تنها گورزادان ارابههایِ رنج میرانند و تنها گورزادان زندهترینِ زندگان را با صورت به خاک میاندازند. — آه که بهایِ افتادنِ هر یکی از آن سروهایِ روشنِ ما، هیاکل سیاهِ همهٔ شما گورزادان است. که گفت،
«باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!»
سیاهه
«باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!»
سیاهه
آدمیزاد وقتی با زبان میشود و یاد میگیرد که حرف بزند، تازه وسیلهای پیدا میکند که تا با آن از رنجهایش بگوید. رنجهایِ آدم اما تنها محدود به دورهٔ سخنگفتنِ او نیست. رنجِ آدم از تویِ همان شکمِ مادرش شروع میشود و تا دم مردن همراهش میماند. رنجهایی هست که هیچ وقت به زبان نمیآید و رنجهایی هست که حتی به یاد نمیماند. آن رنجها اما رویِ پیشانیِ آدم ثبت میشوند، بر آن انتهایِ چشمها مینشینند، و هر بار تویِ نگاهِ آدم میدوند. آدم و رنج، دو نام یک چیزند.
سیاهه
سیاهه
نوشتن گاهی رویِ کاغذ است و گاهی تویِ سر. آدم گاهی چشمهایَش را میبندد، تویِ سرش چیزهایی را مینویسد، و میگذارد آن کلمات همانجا بمانند. آدم اصلاً گاهی با نگاهَش چیزی مینویسد: به جایی نگاه میکند، کلماتی را به آن اِلصاق میکند، و بعد هر وقت که دوباره به آنجا بازگشت، همان فکرها را از رویِ آن در و دیوار میخوانَد. آدم گاهی هم رویِ بعضی از آدمها چیزی مینویسد؛ کلماتی که رویِ هیچ کاغذی نیامدهاند اما با هر بار دیدنِ آن آدم، دوباره فراخوانده میشوند و با تمام آن ریزهکاریها باز به یاد میآیند. آدم است و نوشتن، و آدم است و نوشتهشدن..
سیاهه
سیاهه
احساساتِ ما قبل از آنکه به ادراکمان برسند، چیزهایی را از حافظه فراخواندهاند و آمدهاند. اصلاً بخاطرِ یادآوریِ آن چیزهاست که احساسات گاهی میتوانند آدم را زمین بزنند و همانجا جانِ او را بگیرند. آری، آن چیزی که آدمیزاد را در برابر احساساتَش بیدفاع میکند نه خودِ آن احساس، که خاطراتِ احضارشده با آن حساند.
سیاهه
سیاهه
سیاهه
حافظه
ما الذَّاكِرَة؟ بَيْتٌ لَا يَصْلُحُ إِلَّا لِسُكْنَى الْأَشْيَاءِ الْغَائِبَة.
[میدانید] حافظه چیست؟ خانهای که تنها به کارِ سکونتِ چیزهای غایب میآید.
[میدانید] حافظه چیست؟ خانهای که تنها به کارِ سکونتِ چیزهای غایب میآید.
علی احمد سعید اسبر (آدونیس)، فارسیِ من.