سین
24 subscribers
56 photos
10 videos
1 file
پنجره ای باش در میان اینهمه دیوار ..

@Sara3157
برای ثبتِ بودنت .
Download Telegram
صبح براش نوشتم وقتی اومدی خونه و یه شات از دستگاه گرفتی
تازه متوجه میشی تموم سختی ها یجورایی نتیجه داده
تمام تلاش ها به همین شات قهوه می ارزید .
و شاید روزی رو که جا به جا شدیم
و باهم قهوه مون رو درست کردیم اون لحظه که رها نشستیم و داریم لذت میبریم از طعم خوش قهوه مون
با صدای بلند بگیم ؛
اون روزا به این لحظه ها می ارزید..
سین
AHMET KAYA – BİR ANKA KUŞU
خدایا چرا تو باید تو لیست پخش باشی ..
تا یادش نگیری ، تا درس نشه برات
خدا هزار دفعه اونو تو مسیرت قرار میده
تا درد بکشی ، زجر بکشی تا بفهمیش
اگاهی به فناپذیری و از دست دادن،
ما رو وادار می کنه " اصیل تر" زندگی کنیم.
_ هایدگر
بقول صائب تبریزی ؛
سیل در بحر فراموش کند غوغا را
بازم از صائب؛
هر که را می‌نگری مرکز پرگار غم است
کیست در دایره چرخ، مسلّم باشد ؟
به سوگواری مویت سلام بر غم باد
سیاه چشم حریف منی، غمت کم باد

_نصرت رحمانی
ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

_ غزل شماره ی ۵۵۹ - سعدی
انگار ،
بوی رفتن می آید..

_ قیصر امین پور
به سوگواریِ مویت سلام بر غم باد
سیاه‌چشم، حریف منی، غمت کم باد

نصرت_رحمانی
فکر می کنم خیلی جالب میتونه باشه
اگه یک روز اتفاقی با کسی دیدار کنی
و کل تایم روزت رو باهاش بگذرونی
از هر چیزی که روی قلبت سنگینی میکنه حرف بزنی سبک بشی اونم سبک بشه اونم حرف بزنه
و بعد با یه خداحافظی تموم شه
داستان غریبه های به ظاهر آشنا همونجا تموم بشه
انگاری تبدیل شدیم به آدم هایی که فرصت وقت گذرون و حرف زدن ندارند
تبدیل شدیم به آدم هایی که دیگه اعتماد ندارند یا حتی باور
عجیب شده این دوره از جهان که ما درش داریم زندگی می کنیم
کسی که چرایی در زندگی دارد ، با هر چگونه ای خواهد ساخت .

_ نیچه
بدنم بطور طبیعی داره به صدا ها واکنش نشون میده
دیشب چند باری از خواب بیدار شدم و تا یخورده حالت هوشیاری پیدا می کردم
میدیدم یه جعبه ی نویز گیر رو تو دستم مشت کردم
و هر بار که از خواب بیدار میشدم همون محکم تر فشار میدادم و دوباره بخواب میرفتم
یه پروسه ی دو ثانیه بود که سریع و غیر ارادی میگذشت
میفهمیدم که به یک چیزی دارم متوسل میشم که همراهم باشه تو اون لحظات
اما نمیفهمیدم چرا
الان بعد از دو ساعت بیداری
فهمیدم اینقدر جسمم و مغزم ترسیده که پناه برده ام به یه جعبه ی کوچیک پلاستیکی
تا کی باید زیر بار همه چی له بشیم
تنها گاهی یک خواب خوب و عمیق برامون مونده بود که اونم گرفته شد از ما
بقدری سه چهار شبه نتونستم لذت چند دقیقه خواب خوب رو تجربه کنم
که دلم میخواد هزار سال غرش رو بزنم
مهم اینه که مهم نیست ..
باید که زیست ، چاره ای هم نیست .