کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
254 subscribers
68 photos
7 videos
110 files
231 links
Download Telegram
Forwarded from ملکی
۴۴۱-دل ما را به‌ خود مشغول گردان

تعصّب‌جوی را معزول گردان
Forwarded from فاطمه صمدی
Audio
دورود خدمت اساتید گرانقدر 🌹
عذر خواهم دیر ارسال شد🙏
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۴۱-دل ما را به‌ خود مشغول گردان تعصّب‌جوی را معزول گردان
۴۴۱.خدایا دلم را چنان با عشق خودت پر کن که دیگر جایی برای هیچ فکر بیهوده ای نماند
Forwarded from Laya Madani
سپاس از بانوان گرامی (جمیله بانو، زهره و فاطمه صمدی ) که ابیات را بسیار زیبا خوانش کردند. 💐💐💐
Forwarded from mohammad abbasi
جمله خلقان سخره ی اندیشه اند

همه اسیر خیالات (خود) هستند

پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود
زین سبب عالم کبودت می‌نمود
با دعا و ایشالا و ماشالا این خون آشام اندرون ولکن نیست

کشتن این کار عقل و هوش نیست
Forwarded from н³
نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سورهٔ لقمان رسید، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای می‌گوید مرا خدمت کن و شکر گوی، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی این آیت می‌گفت. بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم. استاد دستوری داد. بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور به چه آمدی؟ مگر هدیه‌ای آورده‌اند، یا عذری افتاده است؟

گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق می‌فرماید، ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است. یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم.Ꮒ³

مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش

ذکر بایزید
Forwarded from н³
کلهٔ سر یافت بر وی نوشته: صم بکم عمی فهم لایعقلون. نعره‌ای بزد، و برداشت، و بوسه داد، و گفت: سر صوفی‌یی می‌نماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که، خطاب لم یزلی بشنود؛ نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند، نه زبان دارد، که ثنای بزرگواری او گوید؛ بلکه عقل و دانش دارد، که ذره‌ای معرفت او بداند. این آیت در شأن اوست.Ꮒ³


ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحلهٔ خود بر آنجا نهاده بود. کسی گفت: بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او، و این ظلمی تمام است.Ꮒ³

بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارندهٔ بار اشترک نیست.

فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست؟ بار به یک دست از پشت اشتر برتر دید، و او را از گرانی هیچ خبر نبود.

گفت: سبحان الله! چه عجب کاری‌ست.

بایزید گفت: اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم، زبان ملامت دراز کنید، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصلهٔ شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد؟


ذکر بایزید
Forwarded from н³
ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد. گفت: برو و بگو که ای بایزید! همه شب می‌خسبی در بادیه، و به راحت مشغول می‌باشی، و قافله درگذشت.

مرید بیامد و آن سخن بگفت. شیخ جواب داد که: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بوَد.Ꮒ³

چون این سخن به ذوالنون باز گفتند بگریست و گفت: مبارکش باد! احوال ما بدین درجه نرسیده است، و بدین بادیه طریقت خواهد، و بدین روش سلوک باطن.

ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است بعد از سالها در سفر به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت. بانگ شنید که مادرش طهارت می‌کرد و می‌گفت: بار خدایا! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان. و احوال نیکو او را کرامت کن.

بایزید آن می‌شنود. گریه بر وی افتاد.پس در بزد. مادر گفت: کیست؟

گفت: غریب توست.

مادر گریان آمد و در بگشاد، و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور. دانی به چه چشم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو می‌گریستم. و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم.

نقل است که شیخ گفت: آن کار که باز‌پسین کارها می‌دانستم، پیشین همه بود، و آن رضای والده بود.Ꮒ³

و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می‌جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست می‌داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟

گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.

پس گفت: آن در فرا نیمه کن.

من تا نزدیک روز می‌بودم تا نیمه راست بوَد یا نه؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم. همی وقت سحر آنچه می‌جستم چندین گاه از درآمد.


ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است که چون از مکه می‌آمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به‌سر آمد، برخرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچه‌ای از آنجا به‌در آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم.Ꮒ³

برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانه ایشان بود بنهاد، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود، الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود.

ذکر بایزید
Forwarded from Karim Esmaili
کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
نقل است که چون از مکه می‌آمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به‌سر آمد، برخرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچه‌ای از آنجا به‌در آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم.Ꮒ³ برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانه…
سلام حسین آقای عزیز

فاصله همدان تا شاهرود حدود ۷۰۰ کیلومتره ، عمر هر مورچه حدود ۴۵ تا ۶۰ روزه ، سرعت کاروانهای اون زمان روزانه چند کیلومتر میتونه باشه تا ی مورچه در طی طریقی ۱۴۰۰ کیلومتری زنده بمونه ؟
Forwarded from Karim Esmaili
کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
درود استاد جانم اقای اسماعیلی اینو بخونید👆
ممنونم حسین عزیز
در این متن بادیه ، قافله ، منزل رو چگونه معنی میکنید ؟ بهمین معانی ظاهریشون یا معنای دیگری مد نظرتون هست؟

🙏❤️
Forwarded from н³
Karim Esmaili
ممنونم حسین عزیز در این متن بادیه ، قافله ، منزل رو چگونه معنی میکنید ؟ بهمین معانی ظاهریشون یا معنای دیگری مد نظرتون هست؟ 🙏❤️
استاد جان من کاملا سیر و سلوک درونی تعبیر میکنم

ولی حتی اگر ظاهری هم باشد محمد چطوری با براق به سماوات رفت یا چطوری با عفیر طی الارض میکرد

همونطوری بوده استعداد اولیایی,. ولی شدت و ضعف داره
Forwarded from mohammad abbasi
بجای عطار خوانی بیا اسرار خودت بخوان
نه روخوانی کتاب عرفا و توهمات موهوم

۳۰۰سالم عطار و مولانا و بایزید و ابولحسنم بخونی بیفایدن مگر کتاب خودت بخونی
Forwarded from mohammad abbasi
نقد حال خویشتن وصف الحال
Forwarded from mohammad abbasi
صد خمارست و خوشی در دیده ام
وای من، در عاشقی پیچیده اااااااام

صد نشاط و عیش دارم ،هر زماااان
بر خرافات جهان ،خندیده ااااااااااام

عشق رستاخیز و گنجی ناگهاااااااان
گفت پیش آ ،که تو را بگزیده ااااااام

در شعاع آفتاااااااااااااااااب نور عشق
در طوافم ،روز و شب چرخیده اااام

چون همایم پای بر فررررررررق فلک
بند بند نفس خود را چیده ااااااااااام
بداهه
Forwarded from mohammad abbasi
خیالات موهوم من ذهنی
جمله خلقان سخره ی این نفس خویش

خیالاتی که زندان ست برما