Forwarded from ملکی
۴۳۱- از آن جستی به دنیا فقر و فاقه
که دنیا بود پیشت سه طلاقه
۴۳۲-الا یا در تعصب جانت رفته
گناه خلق با دیوانت رفته
که دنیا بود پیشت سه طلاقه
۴۳۲-الا یا در تعصب جانت رفته
گناه خلق با دیوانت رفته
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۳۱- از آن جستی به دنیا فقر و فاقه که دنیا بود پیشت سه طلاقه ۴۳۲-الا یا در تعصب جانت رفته گناه خلق با دیوانت رفته
۴۳۱. تو برای اینکه برای همیشه از دست دنیای فریبکار خلاص شوی آگاهانه مسیر فقر را انتخاب کردی تا پیوندت با دنیا را برای همیشه قطع کنی
۴۳۲. آیا تو چنان در عشق الهی غرق شدی که عشق تو باعث شد گناهان مردم نیز پاک شود
۴۳۲. آیا تو چنان در عشق الهی غرق شدی که عشق تو باعث شد گناهان مردم نیز پاک شود
Forwarded from ملکی
۴۳۳-ز نادانی دلی پر زرق و پر مکر
گرفتار علی گشتی و بوبکر
۴۳۴- گهی این یک بوَد نزد تو مقبول
گهی آن یک شود از کار معزول
گرفتار علی گشتی و بوبکر
۴۳۴- گهی این یک بوَد نزد تو مقبول
گهی آن یک شود از کار معزول
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۳۳-ز نادانی دلی پر زرق و پر مکر گرفتار علی گشتی و بوبکر ۴۳۴- گهی این یک بوَد نزد تو مقبول گهی آن یک شود از کار معزول
۴۳۳. عطار مخاطبی را می گوید که در تاریکی جهل است و در فهم حقیقت سخنان امام سرگشته و گیج شده و دلش فریب زرق و برق دنیا را خورده
۴۳۴. تو مدام درحال تغییر نظر هستی گاهی سخنان این یکی را دوست داری و قبول میکنی و گاهی ان یکی را رد میکنی
۴۳۴. تو مدام درحال تغییر نظر هستی گاهی سخنان این یکی را دوست داری و قبول میکنی و گاهی ان یکی را رد میکنی
Forwarded from ملکی
۴۳۵-گرین یک به گر آن دیگر ترا چه؟
چو تو چون حلقهٔ بر در ترا چه؟
۴۳۶-همه عمرت درین محنت نشستی
ندانم تا خدا را کی پرستی
چو تو چون حلقهٔ بر در ترا چه؟
۴۳۶-همه عمرت درین محنت نشستی
ندانم تا خدا را کی پرستی
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۳۵-گرین یک به گر آن دیگر ترا چه؟ چو تو چون حلقهٔ بر در ترا چه؟ ۴۳۶-همه عمرت درین محنت نشستی ندانم تا خدا را کی پرستی
تو چون حلقه بر دری یعنی اجازه ورود به اندرون را نداری
۴۳۶. همه عمر در این غم نشستی و نمی دانم کی خدا را پرستش خواهی کرد
۴۳۶. همه عمر در این غم نشستی و نمی دانم کی خدا را پرستش خواهی کرد
Forwarded from ملکی
۴۳۷-ترا چند از هوا؟ راه خدا گیر
خدایت گر ازین پرسد مرا گیر
۴۳۸- یقین دانم که فردا پیش حلقه
یکی گردند هفتاد و دو فرقه
خدایت گر ازین پرسد مرا گیر
۴۳۸- یقین دانم که فردا پیش حلقه
یکی گردند هفتاد و دو فرقه
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۳۷-ترا چند از هوا؟ راه خدا گیر خدایت گر ازین پرسد مرا گیر ۴۳۸- یقین دانم که فردا پیش حلقه یکی گردند هفتاد و دو فرقه
۴۳۷. تا کی دنبال هوای نفسی؟ راه خدا را برو اگر خداوند درباره ترک تعصب از تو پرسشی کرد آنگاه تو مرا مورد مواخذه قرار ده
۴۳۸. به یقین در برابر حلقه در بهشت هفتاد و دو فرقه جدا از هم باهم یکی خواهند شد
۴۳۸. به یقین در برابر حلقه در بهشت هفتاد و دو فرقه جدا از هم باهم یکی خواهند شد
Forwarded from ملکی
۴۳۹-چه گویم؟جمله گر زشت ار نکویند
چو نیکو بنگری جویان اویند
۴۴۰-خدایا نفس سرکش را زبون کن
فضولی از دماغ ما برون کن
چو نیکو بنگری جویان اویند
۴۴۰-خدایا نفس سرکش را زبون کن
فضولی از دماغ ما برون کن
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۳۹-چه گویم؟جمله گر زشت ار نکویند چو نیکو بنگری جویان اویند ۴۴۰-خدایا نفس سرکش را زبون کن فضولی از دماغ ما برون کن
۴۳۹. چه خوب و چه بد اگر خوب نگاه کنی همه جویان خدایند
۴۴۰.خدایا نفس سرکش ما را متواضع کن و این دغدغه های پوچ را از سرم بیرون کن
۴۴۰.خدایا نفس سرکش ما را متواضع کن و این دغدغه های پوچ را از سرم بیرون کن
Forwarded from ملکی
۴۴۱-دل ما را به خود مشغول گردان
تعصّبجوی را معزول گردان
تعصّبجوی را معزول گردان
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۴۴۱-دل ما را به خود مشغول گردان تعصّبجوی را معزول گردان
۴۴۱.خدایا دلم را چنان با عشق خودت پر کن که دیگر جایی برای هیچ فکر بیهوده ای نماند
Forwarded from Laya Madani
سپاس از بانوان گرامی (جمیله بانو، زهره و فاطمه صمدی ) که ابیات را بسیار زیبا خوانش کردند. 💐💐💐
Forwarded from mohammad abbasi
جمله خلقان سخره ی اندیشه اند
همه اسیر خیالات (خود) هستند
پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود
زین سبب عالم کبودت مینمود
با دعا و ایشالا و ماشالا این خون آشام اندرون ولکن نیست
کشتن این کار عقل و هوش نیست
همه اسیر خیالات (خود) هستند
پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود
زین سبب عالم کبودت مینمود
با دعا و ایشالا و ماشالا این خون آشام اندرون ولکن نیست
کشتن این کار عقل و هوش نیست
Forwarded from н³
نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سورهٔ لقمان رسید، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای میگوید مرا خدمت کن و شکر گوی، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی این آیت میگفت. بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم. استاد دستوری داد. بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور به چه آمدی؟ مگر هدیهای آوردهاند، یا عذری افتاده است؟
گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق میفرماید، ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است. یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم.Ꮒ³
مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش
ذکر بایزید
گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق میفرماید، ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است. یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم.Ꮒ³
مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش
ذکر بایزید
Forwarded from н³
کلهٔ سر یافت بر وی نوشته: صم بکم عمی فهم لایعقلون. نعرهای بزد، و برداشت، و بوسه داد، و گفت: سر صوفییی مینماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که، خطاب لم یزلی بشنود؛ نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند، نه زبان دارد، که ثنای بزرگواری او گوید؛ بلکه عقل و دانش دارد، که ذرهای معرفت او بداند. این آیت در شأن اوست.Ꮒ³
ذکر بایزید
ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحلهٔ خود بر آنجا نهاده بود. کسی گفت: بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او، و این ظلمی تمام است.Ꮒ³
بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارندهٔ بار اشترک نیست.
فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست؟ بار به یک دست از پشت اشتر برتر دید، و او را از گرانی هیچ خبر نبود.
گفت: سبحان الله! چه عجب کاریست.
بایزید گفت: اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم، زبان ملامت دراز کنید، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصلهٔ شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد؟
ذکر بایزید
بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارندهٔ بار اشترک نیست.
فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست؟ بار به یک دست از پشت اشتر برتر دید، و او را از گرانی هیچ خبر نبود.
گفت: سبحان الله! چه عجب کاریست.
بایزید گفت: اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم، زبان ملامت دراز کنید، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصلهٔ شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد؟
ذکر بایزید
Forwarded from н³
ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد. گفت: برو و بگو که ای بایزید! همه شب میخسبی در بادیه، و به راحت مشغول میباشی، و قافله درگذشت.
مرید بیامد و آن سخن بگفت. شیخ جواب داد که: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بوَد.Ꮒ³
چون این سخن به ذوالنون باز گفتند بگریست و گفت: مبارکش باد! احوال ما بدین درجه نرسیده است، و بدین بادیه طریقت خواهد، و بدین روش سلوک باطن.
ذکر بایزید
مرید بیامد و آن سخن بگفت. شیخ جواب داد که: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بوَد.Ꮒ³
چون این سخن به ذوالنون باز گفتند بگریست و گفت: مبارکش باد! احوال ما بدین درجه نرسیده است، و بدین بادیه طریقت خواهد، و بدین روش سلوک باطن.
ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است بعد از سالها در سفر به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت. بانگ شنید که مادرش طهارت میکرد و میگفت: بار خدایا! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان. و احوال نیکو او را کرامت کن.
بایزید آن میشنود. گریه بر وی افتاد.پس در بزد. مادر گفت: کیست؟
گفت: غریب توست.
مادر گریان آمد و در بگشاد، و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور. دانی به چه چشم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو میگریستم. و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم.
نقل است که شیخ گفت: آن کار که بازپسین کارها میدانستم، پیشین همه بود، و آن رضای والده بود.Ꮒ³
و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت میجستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست میداشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟
گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.
پس گفت: آن در فرا نیمه کن.
من تا نزدیک روز میبودم تا نیمه راست بوَد یا نه؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم. همی وقت سحر آنچه میجستم چندین گاه از درآمد.
ذکر بایزید
بایزید آن میشنود. گریه بر وی افتاد.پس در بزد. مادر گفت: کیست؟
گفت: غریب توست.
مادر گریان آمد و در بگشاد، و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور. دانی به چه چشم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو میگریستم. و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم.
نقل است که شیخ گفت: آن کار که بازپسین کارها میدانستم، پیشین همه بود، و آن رضای والده بود.Ꮒ³
و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت میجستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست میداشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟
گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.
پس گفت: آن در فرا نیمه کن.
من تا نزدیک روز میبودم تا نیمه راست بوَد یا نه؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم. همی وقت سحر آنچه میجستم چندین گاه از درآمد.
ذکر بایزید
Forwarded from н³
نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او بهسر آمد، برخرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچهای از آنجا بهدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم.Ꮒ³
برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانه ایشان بود بنهاد، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود، الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود.
ذکر بایزید
برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانه ایشان بود بنهاد، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود، الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود.
ذکر بایزید