Forwarded from Ꮒ³
نقل است که یکبار چند شبانه روز در زیرِ درختی رقص می کرد و می گفت:« هو ، هو». گفتند:« این چه حالت است؟» گفت:«این فاخته بر این درخت می گوید: ً کو کو؟ ً من نیز موافقتِ او را می گویم: ً هو ، هو ً». و چنین گویند [که] تا شبلی خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.
#ذکر_ابوبکر_شبلیᏂ³
#ذکر_ابوبکر_شبلیᏂ³
Forwarded from Ꮒ³
تو ای شیخ کبیر و قطب عالم
مرا دانی و میبینی در آن دم
چنان راهست سپردم تا بمنزل
که ما را دوست امروز است حاصل
Ꮒ³
مرا حاصل وصال جان جانست
چه جای این همه شرح و بیانست
جنید پاک با تو گفتم اسرار
ابا تو او بشرع آمد خبردار
بفرماید بحکم شرع جانان
که هر چیزی که باشد بدتر از آن
مرا امروز بنموده است اینجا
در من زین قفس بگشوده اینجا
حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم
بجز صورت در اینجاگاه این دم
حجابم صورتست و آفرینش
وگرنه جملگی ذات از تو بینش
حجابم صورتست و جان جانست
ولیکن مرد را در ترجمانست
حقیقت دم ز دستم از خدائی
نخواهد بود با اویم جدایی
در او واصل کنم در خویش اینجا
حجابم برگرفت از پیش اینجا
اگرچه سالکست و دروصالست
ولی از دیدن خود در وبالست
همه رنج من است از بیم صورت
وگرنه نیست اینجا گه کدورت
همه خواهد مرا این صورت به اعزاز
که گردد بی نشان از بی نشان باز
چنان کاول نهادش بی نشان بود
ورا این آرزو اندر جهان بود
که تا منصور آید واصل کل
ورا دیدار باشد حاصل کل
کنون دو دست ما اینجا بینداز
زبان و پایم اینجا ای سرافراز
اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا
بجان تو که با ما کن تو این را
بفرما تا دو دست و پایم اینجا
ببرند با زبانم شیخ دانا
قصاص شرع دان تا یار باشم
ز سرّ عشق برخوردار باشم
نمیخواهم من این دست و زبانم
کزین دست و زبان عین جهانم
نمیخواهم من این هر دو قدم را
قدم میخواهم امادر عدم را
نمیخواهم به جز دیدار جانان
چنین خواهد بدن اسرار جانان
درین دنیا ز صورت مبتلایم
فتاده در کف و چنگ قضایم
اگرچه خود قلم راندم بتحقیق
مرا از عین آمد عین توفیق
قلم راندیم و آنگه در کشیدیم
قلم بر نقش ذات خود کشیدیم
قلم راندیم ما در اصل اینجا
که بیصورت بیابم وصل اینجا
قلم راندیم و دیگر می چه ماندست
اناالحق میزنم دیگر چه مانده است
مرا جانست و جانان در خیالم
نموده این زمان عین وصالم
عطار
مرا دانی و میبینی در آن دم
چنان راهست سپردم تا بمنزل
که ما را دوست امروز است حاصل
Ꮒ³
مرا حاصل وصال جان جانست
چه جای این همه شرح و بیانست
جنید پاک با تو گفتم اسرار
ابا تو او بشرع آمد خبردار
بفرماید بحکم شرع جانان
که هر چیزی که باشد بدتر از آن
مرا امروز بنموده است اینجا
در من زین قفس بگشوده اینجا
حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم
بجز صورت در اینجاگاه این دم
حجابم صورتست و آفرینش
وگرنه جملگی ذات از تو بینش
حجابم صورتست و جان جانست
ولیکن مرد را در ترجمانست
حقیقت دم ز دستم از خدائی
نخواهد بود با اویم جدایی
در او واصل کنم در خویش اینجا
حجابم برگرفت از پیش اینجا
اگرچه سالکست و دروصالست
ولی از دیدن خود در وبالست
همه رنج من است از بیم صورت
وگرنه نیست اینجا گه کدورت
همه خواهد مرا این صورت به اعزاز
که گردد بی نشان از بی نشان باز
چنان کاول نهادش بی نشان بود
ورا این آرزو اندر جهان بود
که تا منصور آید واصل کل
ورا دیدار باشد حاصل کل
کنون دو دست ما اینجا بینداز
زبان و پایم اینجا ای سرافراز
اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا
بجان تو که با ما کن تو این را
بفرما تا دو دست و پایم اینجا
ببرند با زبانم شیخ دانا
قصاص شرع دان تا یار باشم
ز سرّ عشق برخوردار باشم
نمیخواهم من این دست و زبانم
کزین دست و زبان عین جهانم
نمیخواهم من این هر دو قدم را
قدم میخواهم امادر عدم را
نمیخواهم به جز دیدار جانان
چنین خواهد بدن اسرار جانان
درین دنیا ز صورت مبتلایم
فتاده در کف و چنگ قضایم
اگرچه خود قلم راندم بتحقیق
مرا از عین آمد عین توفیق
قلم راندیم و آنگه در کشیدیم
قلم بر نقش ذات خود کشیدیم
قلم راندیم ما در اصل اینجا
که بیصورت بیابم وصل اینجا
قلم راندیم و دیگر می چه ماندست
اناالحق میزنم دیگر چه مانده است
مرا جانست و جانان در خیالم
نموده این زمان عین وصالم
عطار
Forwarded from Ꮒ³
ابوالقاسم قُشیری بر سر منبر گفت که: فرقِ میان من و ابوسعید آن است که ابوسعید خدای را دوست می دارد، و خدای تعالی ابوالقاسم را دوست می دارد. پس ابوسعید ذرّه ای بُوَد و ما کوهی». Ꮒ³
این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم، آن کوه و آن ذره همه اوست».
{و چون شیخ ابوسعید در پاسخ بگوید: که آن پَشِه هم توئی ، ما خود هیچ نیستیم.}
ذکر_ابوسعید_ابوالخیر
این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم، آن کوه و آن ذره همه اوست».
{و چون شیخ ابوسعید در پاسخ بگوید: که آن پَشِه هم توئی ، ما خود هیچ نیستیم.}
ذکر_ابوسعید_ابوالخیر
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که در شبانهروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «میگویی که من حقام، این نماز که را میکنی؟» گفت: «ما دانیم قدر ما».Ꮒ³
ذکر منصور حلاج
ذکر منصور حلاج
Forwarded from Ꮒ³
گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سرِ دار است»Ꮒ³
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
ما مست شراب جان فزاییم
سرخوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بیخودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می را
میخواست به رغم صوفیان گفت
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را
کین یک دوسه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعهای جهان را
در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخواندهای تو هرگز
از لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسای عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ میساز
چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بیصفا دمی راز
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شرابخواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالی
از سینهٔ من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
Ꮒ³
بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابی
برگوی به ساکنان محرم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
عطار
سرخوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بیخودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می را
میخواست به رغم صوفیان گفت
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را
کین یک دوسه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعهای جهان را
در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخواندهای تو هرگز
از لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسای عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ میساز
چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بیصفا دمی راز
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شرابخواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالی
از سینهٔ من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
Ꮒ³
بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابی
برگوی به ساکنان محرم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
عطار
Forwarded from Azar
سلام خدمت مدیران گروه و عزیزانی که همکاری می کنند بسیار بسیار این گروه عالی و اموزنده است و واقعا من لذت می برم از مطالبش امیدوارم که همگی سلامت و بر قرار باشیدو این مطالب ارزنده ادامه داشته باشد ممنون و سپاس از شما
Forwarded from Azar
سلام خدمت مدیران گروه و عزیزانی که همکاری می کنند بسیار بسیار این گروه عالی و اموزنده است و واقعا من لذت می برم از مطالبش امیدوارم که همگی سلامت و بر قرار باشیدو این مطالب ارزنده ادامه داشته باشد ممنون و سپاس از شما
Forwarded from Azar
ممنونم چطور می تونم تو گروه شرکت کنم مطلبی بفرستم یا غزلی بخوانم
Forwarded from Ꮒ³
Azar
ممنونم چطور می تونم تو گروه شرکت کنم مطلبی بفرستم یا غزلی بخوانم
من کاربری ساده هستم،گروه برای عموم ازاده بانو هم برای خوانش هم برای ارسال مرتبط با حضرت عطار
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که چون او بر دار کردند، ابلیس بیامد و گفت: «یکی «انا» تو گفتی و یکی من. چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟» حلاج گفت: «تو «انا» به در خود بردی و من از خود دور کردم. Ꮒ³مرا رحمت آمد و تو را نه چنان که دیدی و شنیدی. تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که شبلی گفت: «آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد نماز کردم. سحرگاه مناجات کردم و گفتم الهی این بندهٔ تو بود؛ مؤمن و عارف و موحد. این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد.Ꮒ³ به خواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سِر ما با غیر گفت».
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from J M
*"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
مردی آمد و گفت:
«خواهم که خرقه پوشم»
شیخ گفت:
ما را مسئلهای است، اگر آن را جواب دهی شایستهٔ خرقه باشی.
گفت:
اگر مرد چادر زنی در سر گیرد زن شود؟ گفت: نه
اگر زنی جامهٔ مردی هم در پوشد؛ هرگز مرد شود؟
گفت: نه
و گفت:
تو نیز اگر در این راه مرد نیستی
بدین مرقّع پوشيدن مرد نگردی!
تذکرة الاولیاء
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
"رحمة الله علیه"
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
مردی آمد و گفت:
«خواهم که خرقه پوشم»
شیخ گفت:
ما را مسئلهای است، اگر آن را جواب دهی شایستهٔ خرقه باشی.
گفت:
اگر مرد چادر زنی در سر گیرد زن شود؟ گفت: نه
اگر زنی جامهٔ مردی هم در پوشد؛ هرگز مرد شود؟
گفت: نه
و گفت:
تو نیز اگر در این راه مرد نیستی
بدین مرقّع پوشيدن مرد نگردی!
تذکرة الاولیاء
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
"رحمة الله علیه"
Forwarded from Ꮒ³
عباسهٔ طوسی گفته است که «فردای قیامت در عرصات منصور حلاج را به زنجیر بسته، میآرند. اگر گشاده بوَد جملهٔ قیامت بهم بر زند».Ꮒ³
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
بزرگی گفت: «آن شب تا روز زیر آن دار بودم و نماز میکردم. چون روز شد هاتفی آواز داد که اطلعناه علی سرمن اسرارنا فافشی سرنافهذا جزاء من یفشی سرالملوک. یعنی او را اطلاع دادیم بر سِری از اسرار خود. پس کسی که سِر ملوک فاش کند سزای او این است».Ꮒ³
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
دستش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارکِ عرش در میکشد قطع کند». پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد. گفت: «بدین پای سفر خاکی میکردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ببرید». پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلوده کرد. گفتند: «این چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی من از ترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم؛ که گلگونهٔ مردان خون ایشان است». گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو میسازم». گفتند: «چه وضو؟» گفت: «رکعتان فی العشق لایصح وضوهما الا بالدم. در عشق دو رکت است؛ وضوی آن درست نیاید الا به خون». پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند. پس خواستند که زبانش ببرند؛ گفت: «چندان صبر کنید که سخنی بگویم». روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی! بدین رنج که برای تو بر من میبرند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بینصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من ببریدند؛ در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سرِ دار میکنند». پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند. عجوزهای با کوزهٔ در دست میآمد. چون حسین را دید گفت: «زنید و محکم زنید؛ تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار؟» آخر سخن حسین این بود که گفت: «حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود». پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند؛ و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز میآمد که «انا الحق». روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیات بوَد». پس اعضای او بسوختند. از خاکستر آواز «انا الحق» میآمد. چنان که در وقت کشتن، هر قطره خون او که میچکید الله پدید میآمد. در ماندند؛ به دجله انداختند. بر سر آب همان «انا الحق» میگفت. پس حسین گفته بود «چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود. خرقهٔ من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد».Ꮒ³ خادم چون چنان دید خرقهٔ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب بر قرار خود رفت و خاکستر خاموش شد. پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود. بزرگی گفت که «ای اهل طریق! معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن؟
ذکر حلاج
ذکر حلاج
Forwarded from ملکی
🍁🍁به نام آن که جان را نور دین داد
خرد را در خدا دانی یقین داد🍁🍁
دوستان عزيز، سلام و عرض ادب
از همراهی شما سپاسگزاریم
در شامگاه چهارشنبه مورخه 1405/4/31با اسرارنامهٔ عطّار همراه شما هستیم.
بخش دوم معراج حضرت محمد(ص)
ابیات ۳۷۱ - ۳۴۹
۳۴۹- به خاک پای او سوگند خورد او
که لا اُقسم بهذا یاد کرد او
۳۵۰-دمی ای صدر دین عطار را باش
شفاعت خواه او شو کار را باش
۳۵۱-ترا من چون سگ اصحاب کهفم
که تا هستم برین درگاه وقفم
۳۵۲-ز آب دیده غسل توبه کردم
مگر خاک کف پای تو گردم
۳۵۳-منم در فرقت آن روضهٔ پاک
که بر سر میکنم از آرزو خاک
۳۵۴-اگر روزی بدان میدان درآیم
چه گویم زین خم چوگان برآیم
۳۵۵- به آهی بگسلم بند جهان را
حنوطی سازم از خاک تو جان را
۳۵۶- سه حاجت خواهم از درگاه تو من
که هستم سخت حاجت خواه تو من
۳۵۷-که پیش از مرگ این دل داده درویش
ببیند روضهٔ پاک تو در پیش
۳۵۸-دگر کز شاعرانم نشمری تو
به چشم شاعرانم ننگری تو
۳۵۹- دگر چون جانم از تن شد پر آزاد
تو در بر گیریَش یا رب چنین باد
۳۶۰- دلا جان را فدای راه او کن
به تقوی روی در درگاه او کن
۳۶۱- به دنیا دم ز دین پاک او زن
به عقبی دست در فتراک او زن
۳۶۲- مثالی گویمت ظاهر بیندیش
کسی راهست جامی پر عسل پیش
۳۶۳- اگر طفلی بدو گوید بیارام
که زیر این عسل زهرست در جام
۳۶۴- چو از طفل آن سخن دارد شنیده
بلاشک دست از آن دارد کشیده
۳۶۵- ترا چندین پیمبر کرده آگاه
که خواهد بود کاری صعب بر راه
۳۶۶- بگفت طفل جستی راه پرهیز
بگفت انبیا از راه برخیز
۳۶۷-خدایا نور دین هم راه ما کن
محمد را شفاعت خواه ما کن
۳۶۸- ز کار ما مگردان خشمناکش
ز ما خشنود گردان جان پاکش
۳۶۹- تحیت باد بیش از صد هزاران
برو از حق وزو بر جمع یاران
۳۷۰-خصوصاً چار یار پاک گوهر
ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
۳۷۱- نبی فرمود کایشانند انجم
بایهم اقتدیتم اهدیتم
زمان ارسال و بررسی خوانش : طول هفته تا ساعت19روز چهار شنبه
زمان نقد و تفسیر ابیات : ساعت 20/30
🔔🔔📣📣 هموندان توجه داشته باشند زمان ارسال خوانش ها از ساعت 19/30 الی 20/30 خواهد بود در صورت ارسال دیرهنگام از زمان تعیین شده بررسی نخواهد شد.
https://t.me/joinchat/D1kEP0bPj4LU2pApEzanMA
@simorg30
خرد را در خدا دانی یقین داد🍁🍁
دوستان عزيز، سلام و عرض ادب
از همراهی شما سپاسگزاریم
در شامگاه چهارشنبه مورخه 1405/4/31با اسرارنامهٔ عطّار همراه شما هستیم.
بخش دوم معراج حضرت محمد(ص)
ابیات ۳۷۱ - ۳۴۹
۳۴۹- به خاک پای او سوگند خورد او
که لا اُقسم بهذا یاد کرد او
۳۵۰-دمی ای صدر دین عطار را باش
شفاعت خواه او شو کار را باش
۳۵۱-ترا من چون سگ اصحاب کهفم
که تا هستم برین درگاه وقفم
۳۵۲-ز آب دیده غسل توبه کردم
مگر خاک کف پای تو گردم
۳۵۳-منم در فرقت آن روضهٔ پاک
که بر سر میکنم از آرزو خاک
۳۵۴-اگر روزی بدان میدان درآیم
چه گویم زین خم چوگان برآیم
۳۵۵- به آهی بگسلم بند جهان را
حنوطی سازم از خاک تو جان را
۳۵۶- سه حاجت خواهم از درگاه تو من
که هستم سخت حاجت خواه تو من
۳۵۷-که پیش از مرگ این دل داده درویش
ببیند روضهٔ پاک تو در پیش
۳۵۸-دگر کز شاعرانم نشمری تو
به چشم شاعرانم ننگری تو
۳۵۹- دگر چون جانم از تن شد پر آزاد
تو در بر گیریَش یا رب چنین باد
۳۶۰- دلا جان را فدای راه او کن
به تقوی روی در درگاه او کن
۳۶۱- به دنیا دم ز دین پاک او زن
به عقبی دست در فتراک او زن
۳۶۲- مثالی گویمت ظاهر بیندیش
کسی راهست جامی پر عسل پیش
۳۶۳- اگر طفلی بدو گوید بیارام
که زیر این عسل زهرست در جام
۳۶۴- چو از طفل آن سخن دارد شنیده
بلاشک دست از آن دارد کشیده
۳۶۵- ترا چندین پیمبر کرده آگاه
که خواهد بود کاری صعب بر راه
۳۶۶- بگفت طفل جستی راه پرهیز
بگفت انبیا از راه برخیز
۳۶۷-خدایا نور دین هم راه ما کن
محمد را شفاعت خواه ما کن
۳۶۸- ز کار ما مگردان خشمناکش
ز ما خشنود گردان جان پاکش
۳۶۹- تحیت باد بیش از صد هزاران
برو از حق وزو بر جمع یاران
۳۷۰-خصوصاً چار یار پاک گوهر
ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
۳۷۱- نبی فرمود کایشانند انجم
بایهم اقتدیتم اهدیتم
زمان ارسال و بررسی خوانش : طول هفته تا ساعت19روز چهار شنبه
زمان نقد و تفسیر ابیات : ساعت 20/30
🔔🔔📣📣 هموندان توجه داشته باشند زمان ارسال خوانش ها از ساعت 19/30 الی 20/30 خواهد بود در صورت ارسال دیرهنگام از زمان تعیین شده بررسی نخواهد شد.
https://t.me/joinchat/D1kEP0bPj4LU2pApEzanMA
@simorg30
Telegram
انجمن سیمرغ (پژوهشی در آثار عطارنیشابوری)
لینک گروه سیمرغ( پژوهشی در آثار عطار نیشابوری)خواهشمند است مطالب غیر مرتبط با حضرت عطار ارسال نشود
لینک گروه
https://t.me/joinchat/D1kEP0bPj4LU2pApEzanMA
لینک کانال
@simorg30
لینک گروه
https://t.me/joinchat/D1kEP0bPj4LU2pApEzanMA
لینک کانال
@simorg30