کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
254 subscribers
68 photos
7 videos
110 files
232 links
Download Telegram
Forwarded from Ꮒ³
گفت:«اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم ، از بهر آنکه عشقْ ، خود ، او را صد بار سوخته است». سائلی گفت:« اگر آن عاشق را جُرم بسیار بُوَد ، او را نسوزی؟» گفت:«نِیْ که آن جُرم به اختیار نبوده باشد،که کار عاشقان اضطراری بُوَد نه اختیاری».հ³



ذکر_یحیی_معاذ_رازی
Forwarded from Ꮒ³
J M
Voice message
مثل همیشه دلنشین🙏❤️
Forwarded from Ꮒ³
حقیقت علم و دانش علم دین است
بدان تو علم ما حق‌الیقین است

به ظاهر علم دین باید شنیدن
معانی باید از آن راه دیدن

چو دانی علم باطن راه یابی
به هر چیزی دل آگاه یابی

ز علم ظاهری رنجور گردی
ز علم باطنی منصور گردی

ز علم ظاهری گردی پریشان
ز علم باطنی یابی تو ایمان

ز علم ظاهری جز قال نبود
ز علم باطنی جز حال نبود

به سوی علم قرآن راه می‌جو
ز معنایش دل آگاه می‌جو

ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلب‌کن مغز ای دوست

نمی‌دانند حقیقت معنی آن
تو معنی می‌طلب از علم قرآن

حقیقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا این سبق را

ز دانایان طلب‌کن علم دینی
ز دانایان همه مقصود بینی

زمین و آسمان و جمله اشیاء
چو خشخاشی بود در پیش دانا

از این خشخاش ای نادان تو چندی
سزد گر بر سبیل خود بخندی

تو خود را ای برادر نیست می‌دان
که هستی را نزیبد هیچ رحمان

به‌هستی علی گر هست باشی
ز جام وحدت حق مست باشی

چو گشتی عارف حق علم دانی
پس آنگه این معانی خوش بخوانی

تو خود را گر شناسی علم دین است
حقیقت علم را معنی همین است

اگر صد قرن در عالم شتابی
به خود‌رایی تو علم دین نیابی

تو‌را رهبر به علم دین رساند
ز پستی‌ات به علیین رساند

به‌سوی علم معنی ره نماید
ز علم معرفت آگه نماید

به جوهر ذات گفتم این معانی
تو می‌باید که این معنی بدانی

سخن باشد میان عارفان دُر
ولی خر مهره باشد در جهان پر

سخن را معنیش داند سخندان
چو خرمهره بود در پیش نادان

ز یُمن همّت مردان دانا
ز فیض خدمت پیران بینا

من از نور خدا آگاه گشتم
چو خاک پاک باب الله گشتم

نباشد عارف و معروف جز وی
زهی دولت اگر بردی به او پی

چو دانستی به معنی مرتضی را
شدی عارف ره و رسم هدا را

کرا قدرت به علم مرتضی هم
که گوید سر لو کشف الغطا هم

کرا قدرت که گوید حق بدیدم
به‌معنی در ره وحدت رسیدم

به غیر مظهر حق شاه مردان
که او باشد خداخوان و خدادان

خدا را هم خداوند حقیقت
برون‌ست این به‌معنی از شریعت

بگفتا مصطفی قولم شریعت
بود فعل شما امر طریقت

حقیقت بحر فیض مرتضی دان
علی من من علی دان ای مسلمان

علی جان من و من جان اویم
علی زان من و من زان اویم

نداند جز علی علم لدنی
که او برتر بود از هرچه بینی

گهی پنهان بود گه آشکارا
به‌دستش موم گشته سنگ خارا

طریق علم او ما را رفیق است
درین ره لطف او ما را شفیق است

سراسر این کتب اسرار شاه است
به‌معنی هر دو عالم را پناه است

مکن در نزد جاهل آشکارا
ولی پنهان مکن در نزد دانا

ز دست جانشینان پیمبر
بسی آزار دیدند آل حیدر

مرا عباسیان بسیار خواندند
که تا اسرار دین من بدانند

نمودم دین خود پنهان چو عنقا
نمودم همچو جابلقا و بلسا

اگر اسرار دین را باز گویم
به‌نزد عارفان این راز گویم

طریق دین‌ِ حق پنهان نکوتر
میان عاشقان عرفان نکوتر

تو این اسرار چون خوانی ندانی
طریق دین یزدانی ندانی

مینداز این کتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر یزدان

اگر تو این کتب از دست دادی
به طعن جاهلان اندر فتادی

از این جوهر بدانی رمز اسرار
ببینی در حقیقت روی دلدار

چو دیدی سرّ او خاموش می‌باش
ز سر تا پا سراسر گوش می‌باش

ز بعد این کتب مظهر طلب دار
ازو پیدا شود اسرار آن یار

ازو معلوم گردد علم پنهان
ازو پیدا شود اسرار جانان

ازو گردی معلم در معانی
طریق علم یزدانی بدانی

ازو مقبول خاص و عام گردی
ازو پخته شوی گر خام گردی

ازو بینی مقام قرب حیدر
ازو نوشی شراب حوض کوثر

ازو یابی تو هم ایمان و هم دین
به کام تو شود هم آن و هم این

مرا مظهر بود چشم کتب‌ها
ازو ظاهر شود پنهان و پیدا

از آدم تا به‌این دم سرّ وحدت
درو بینی ز راه علم و حکمت

ازو مقصود هر دو کون حاصل
ازو گردی به‌راه شاه مقبل

درو معنی جعفر شاه باشد
درو معنی الالله باشد

تو را در دین احمد مقتدا اوست
تو را رهبر به‌سوی مرتضا اوست

ترا او در مقام حق رساند
به‌سوی وحدت مطلق رساند

ترا آگاه گرداند ز اسرار
ولی از جاهلان او را نگه دار

ترا ایمن کند از خیر و از شر
رسی اندر مقام قرب حیدر

ز دین خویش بر خوردار باشی
به‌معنی واقف اسرار باشی
Ꮒ³
ترا یاری به از جوهر نباشد
که در هر کان بدان گوهر نباشد

چو مظهر یافتی در وی نظر کن
محبان علی را زان خبر کن

در او بینی تو جوهرهای بسیار
بود هر بیت او لؤلؤی شهوار

ولی از جوهر دنیا حذر کن
به جوهر خانهٔ دریا سفر کن

که تا بینی که غواصان کیانند
میان دیدهٔ بینا عیانند

در آن بحرند غواصان طلبکار
کزین دریا برآرند درّ شهوار

اگر غواص نبود دُر که آرد‌؟
همان باران رحمت بر که بارد‌؟

دلیلانند غواصان این بحر
که درمی‌آورند از بحر یک سر

محمد بود غواص شریعت
علی غواص دریای حقیقت

برآورد حیدر از دریا بسی در
که شد دامان اهل الله ازو پر

میان عارفان عشق در کار
زهی سودای روح افزای عطار

عطار
Forwarded from Ꮒ³
روزی جمعی پیش رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «دوستانِ تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت:«ای دروغزنان ،دوستان به سنگی چنداز دوستِ خود می گریزند؟ معلوم شد که دوستِ خودید نه دوستِ من».Ꮒ³


#ذکر_ابوبکر_شبلی
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که یکبار چند شبانه روز در زیرِ درختی رقص می کرد و می گفت:« هو ، هو». گفتند:« این چه حالت است؟» گفت:«این فاخته بر این درخت می گوید:‌ ً کو کو؟ ً من نیز موافقتِ او را می گویم: ً هو ، هو ً». و چنین گویند [که] تا شبلی خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.


#ذکر_ابوبکر_شبلیᏂ³
Forwarded from Ꮒ³
تو ای شیخ کبیر و قطب عالم

مرا دانی و میبینی در آن دم

چنان راهست سپردم تا بمنزل

که ما را دوست امروز است حاصل
Ꮒ³
مرا حاصل وصال جان جانست

چه جای این همه شرح و بیانست

جنید پاک با تو گفتم اسرار

ابا تو او بشرع آمد خبردار

بفرماید بحکم شرع جانان

که هر چیزی که باشد بدتر از آن

مرا امروز بنموده است اینجا

در من زین قفس بگشوده اینجا

حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم

بجز صورت در اینجاگاه این دم

حجابم صورتست و آفرینش

وگرنه جملگی ذات از تو بینش

حجابم صورتست و جان جانست

ولیکن مرد را در ترجمانست

حقیقت دم ز دستم از خدائی

نخواهد بود با اویم جدایی

در او واصل کنم در خویش اینجا

حجابم برگرفت از پیش اینجا

اگرچه سالکست و دروصالست

ولی از دیدن خود در وبالست

همه رنج من است از بیم صورت

وگرنه نیست اینجا گه کدورت

همه خواهد مرا این صورت به اعزاز

که گردد بی نشان از بی نشان باز

چنان کاول نهادش بی نشان بود

ورا این آرزو اندر جهان بود

که تا منصور آید واصل کل

ورا دیدار باشد حاصل کل

کنون دو دست ما اینجا بینداز

زبان و پایم اینجا ای سرافراز

اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا

بجان تو که با ما کن تو این را

بفرما تا دو دست و پایم اینجا

ببرند با زبانم شیخ دانا

قصاص شرع دان تا یار باشم

ز سرّ عشق برخوردار باشم

نمیخواهم من این دست و زبانم

کزین دست و زبان عین جهانم

نمیخواهم من این هر دو قدم را

قدم میخواهم امادر عدم را

نمیخواهم به جز دیدار جانان

چنین خواهد بدن اسرار جانان

درین دنیا ز صورت مبتلایم

فتاده در کف و چنگ قضایم

اگرچه خود قلم راندم بتحقیق

مرا از عین آمد عین توفیق

قلم راندیم و آنگه در کشیدیم

قلم بر نقش ذات خود کشیدیم

قلم راندیم ما در اصل اینجا

که بیصورت بیابم وصل اینجا

قلم راندیم و دیگر می چه ماندست

اناالحق میزنم دیگر چه مانده است

مرا جانست و جانان در خیالم

نموده این زمان عین وصالم

عطار
Forwarded from Ꮒ³
ابوالقاسم قُشیری بر سر منبر گفت که: فرقِ میان من و ابوسعید آن است که ابوسعید خدای را دوست می دارد، و خدای تعالی ابوالقاسم را دوست می دارد. پس ابوسعید ذرّه ای بُوَد و ما کوهی». Ꮒ³
این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم، آن کوه و آن ذره همه اوست».

{و چون شیخ ابوسعید در پاسخ بگوید: که آن پَشِه هم توئی ، ما خود هیچ نیستیم.}


ذکر_ابوسعید_ابوالخیر
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که در شبانه‌روزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «می‌گویی که من حق‌ام، این نماز که را می‌کنی؟» گفت: «ما دانیم قدر ما».Ꮒ³


ذکر منصور حلاج
Forwarded from Ꮒ³
گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سرِ دار است»Ꮒ³

ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
ما مست شراب جان فزاییم
سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت

یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دار منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت

دل چون بشنید نام می را
می‌خواست به رغم صوفیان گفت

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را

کین یک دوسه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را

وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعه‌ای جهان را

در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را

ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز
از لوح درون خط روان را

فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را

ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز

تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز

ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز

با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز

ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز

با عود بسای عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ می‌ساز

چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بی‌صفا دمی راز

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد

زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد

در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد

حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد

ای رند شراب‌خواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد

چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد

شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم

چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم

ای آنکه نگشته است خالی
از سینهٔ من غم تو یکدم

بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم

گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم

بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
Ꮒ³
بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم

ای بیدل اگر تو دست یابی
برگوی به ساکنان محرم

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن

بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن

چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن

بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن

صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکته‌دان کن

وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن

ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم

عطار
Forwarded from Azar
سلام خدمت مدیران گروه و عزیزانی که همکاری می کنند بسیار بسیار این گروه عالی و اموزنده است و واقعا من لذت می برم از مطالبش امیدوارم که همگی سلامت و بر قرار باشیدو این مطالب ارزنده ادامه داشته باشد ممنون و سپاس از شما
Forwarded from Azar
سلام خدمت مدیران گروه و عزیزانی که همکاری می کنند بسیار بسیار این گروه عالی و اموزنده است و واقعا من لذت می برم از مطالبش امیدوارم که همگی سلامت و بر قرار باشیدو این مطالب ارزنده ادامه داشته باشد ممنون و سپاس از شما
Forwarded from Azar
ممنونم چطور می تونم تو گروه شرکت کنم مطلبی بفرستم یا غزلی بخوانم
Forwarded from Ꮒ³
Azar
ممنونم چطور می تونم تو گروه شرکت کنم مطلبی بفرستم یا غزلی بخوانم
من کاربری ساده هستم،گروه برای عموم ازاده بانو هم برای خوانش هم برای ارسال مرتبط با حضرت عطار
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که چون او بر دار کردند، ابلیس بیامد و گفت: «یکی «انا» تو گفتی و یکی من. چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟» حلاج گفت: «تو «انا» به در خود بردی و من از خود دور کردم. Ꮒ³مرا رحمت آمد و تو را نه چنان که دیدی و شنیدی. تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.

ذکر حلاج
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که شبلی گفت: «آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد نماز کردم. سحرگاه مناجات کردم و گفتم الهی این بندهٔ تو بود؛ مؤمن و عارف و موحد. این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد.Ꮒ³ به خواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سِر ما با غیر گفت».

ذکر حلاج
Forwarded from J M
*"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*

مردی آمد و گفت:
«خواهم که خرقه پوشم»
شیخ گفت:
ما را مسئله‌ای است، اگر آن را جواب دهی شایستهٔ خرقه باشی.
گفت:
اگر مرد چادر زنی در سر گیرد زن شود؟ گفت: نه
اگر زنی جامهٔ مردی هم در پوشد؛ هرگز مرد شود؟
گفت: نه
و گفت:
تو نیز اگر در این راه مرد نیستی
بدین مرقّع پوشيدن مرد نگردی!


تذکرة الاولیاء
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
"رحمة الله علیه"
Forwarded from Ꮒ³
عباسهٔ طوسی گفته است که «فردای قیامت در عرصات منصور حلاج را به زنجیر بسته، می‌آرند. اگر گشاده بوَد جملهٔ قیامت بهم بر زند».Ꮒ³


ذکر حلاج