Forwarded from ملکی
۳۳۸-امید جمله میدانی وفا کن
به لطفت جمله را حاجت روا کن
۳۳۹-همه عالم کفی خاکند ای پاک
مده بر باد امید کفی خاک
به لطفت جمله را حاجت روا کن
۳۳۹-همه عالم کفی خاکند ای پاک
مده بر باد امید کفی خاک
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۳۸-امید جمله میدانی وفا کن به لطفت جمله را حاجت روا کن ۳۳۹-همه عالم کفی خاکند ای پاک مده بر باد امید کفی خاک
۳۳۸. امید همه این مردم را میدانی، به آن پاسخ بده و به مهربانی خودت آنها را به مقصودشان برسان
۳۳۹. ای خداوند همه این عالم مقدار ناچیزی خاکند تو امید این مشتی خاک را نا امید مکن
۳۳۹. ای خداوند همه این عالم مقدار ناچیزی خاکند تو امید این مشتی خاک را نا امید مکن
Forwarded from ملکی
۳۴۰-نگردد ملکت دریا مشوش
که ریگی اندرین دریا بود خوش
۳۴۱- چه کم گردد ز بحری بی کناره
که کاهی میکند در وی نظاره
که ریگی اندرین دریا بود خوش
۳۴۱- چه کم گردد ز بحری بی کناره
که کاهی میکند در وی نظاره
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۴۰-نگردد ملکت دریا مشوش که ریگی اندرین دریا بود خوش ۳۴۱- چه کم گردد ز بحری بی کناره که کاهی میکند در وی نظاره
۳۴۰. فرمانروایی دریا مشوش نمی شود که تکه سنگی ناچیز در این دریا ارزش پیدا کند
۳۴۱. چه کم می شود از این دریای بدون ساحل که تکه کاهی کوچک در آن شناور شود و به ان نگاه کند
۳۴۱. چه کم می شود از این دریای بدون ساحل که تکه کاهی کوچک در آن شناور شود و به ان نگاه کند
Forwarded from ملکی
۳۴۲- اگر رحمت کنی بر خلق محشر
ازین دریا سر مویی شود تر
۳۴۳-بگفت این و روان شد بلبل قدس
مشام جانش پر مشک از گل انس
ازین دریا سر مویی شود تر
۳۴۳-بگفت این و روان شد بلبل قدس
مشام جانش پر مشک از گل انس
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۴۲- اگر رحمت کنی بر خلق محشر ازین دریا سر مویی شود تر ۳۴۳-بگفت این و روان شد بلبل قدس مشام جانش پر مشک از گل انس
اگر همه انسانهای خلق شده را ببخشی در محشر سر مویی از دریای بخشش تو کم نمی شود
۳۴۳. حضرت محمد این سخنان را گفت و رفت درحالیکه جانش معطر از عشق الهی بود
۳۴۳. حضرت محمد این سخنان را گفت و رفت درحالیکه جانش معطر از عشق الهی بود
Forwarded from ملکی
۳۴۴-مقام انبیای برگزیده
درو برسیده تا در او رسیده
۳۴۵-سواره انبیا از ره رسیده
پیاده در رکیب او دویده
درو برسیده تا در او رسیده
۳۴۵-سواره انبیا از ره رسیده
پیاده در رکیب او دویده
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۴۴-مقام انبیای برگزیده درو برسیده تا در او رسیده ۳۴۵-سواره انبیا از ره رسیده پیاده در رکیب او دویده
۳۴۴. مقام همه انبیا در عرض مقام او هیچ است و پایان یافته
رکیب: رکاب
۳۴۵. پیامبر مانند سواری راه را به انتها رسانده و بقیه در رکاب او می دوند
رکیب: رکاب
۳۴۵. پیامبر مانند سواری راه را به انتها رسانده و بقیه در رکاب او می دوند
Forwarded from ملکی
۳۴۶-همه کروبیان پر برگشاده
به پر خاک رهش بر سر نهاده
۳۴۷-نشسته قدسیان در دیده بانیش
که تا بویی بیابند از معانیش
به پر خاک رهش بر سر نهاده
۳۴۷-نشسته قدسیان در دیده بانیش
که تا بویی بیابند از معانیش
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۴۶-همه کروبیان پر برگشاده به پر خاک رهش بر سر نهاده ۳۴۷-نشسته قدسیان در دیده بانیش که تا بویی بیابند از معانیش
کروبیان: فرشتگان
۳۴۶. همه فرشتگان با پر های گشوده با خضوع سر بر خاک راه او نهادند
۳۴۷. پاکان عالم قدس چشم به او دوختند تا اسرار عالم را از سخنان او درک کنند
۳۴۶. همه فرشتگان با پر های گشوده با خضوع سر بر خاک راه او نهادند
۳۴۷. پاکان عالم قدس چشم به او دوختند تا اسرار عالم را از سخنان او درک کنند
Forwarded from ملکی
۳۴۸-چه پنداری که خاک پای آن صدر
ندارد بر خداوند جهان قدر
ندارد بر خداوند جهان قدر
Forwarded from Laya Madani
ملکی
۳۴۸-چه پنداری که خاک پای آن صدر ندارد بر خداوند جهان قدر
۳۴۸. فکر می کنی خاک پای ان حضرت در پیشگاه خدا قدر ندارد؟
Forwarded from Laya Madani
سپاس از بانو ملکی برای تهیه ابیات و
بانوان(جمیله، فروغ، زهره و فاطمه) برای خوانش ابیات
🙏🙏🌹🌹🌹
بانوان(جمیله، فروغ، زهره و فاطمه) برای خوانش ابیات
🙏🙏🌹🌹🌹
Forwarded from Ꮒ³
جملهٔ خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی گفت: «خواجه ، پس تو کجا بودی؟»گفت:«من نیز با ایشان بودم ، اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و برهم می جستند و می ندانستند ، و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم ، و می دانستم».հ³
ذکر_احمد_خضرویه
ذکر_احمد_خضرویه
Forwarded from Ꮒ³
گفت:«اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم ، از بهر آنکه عشقْ ، خود ، او را صد بار سوخته است». سائلی گفت:« اگر آن عاشق را جُرم بسیار بُوَد ، او را نسوزی؟» گفت:«نِیْ که آن جُرم به اختیار نبوده باشد،که کار عاشقان اضطراری بُوَد نه اختیاری».հ³
ذکر_یحیی_معاذ_رازی
ذکر_یحیی_معاذ_رازی
Forwarded from J M
کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
جملهٔ خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی گفت: «خواجه ، پس تو کجا بودی؟»گفت:«من نیز با ایشان بودم ، اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و برهم می جستند و می ندانستند ، و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم ، و…
Forwarded from J M
کانال عطارنیشابوری ذخیره گروه سیمرغ
گفت:«اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم ، از بهر آنکه عشقْ ، خود ، او را صد بار سوخته است». سائلی گفت:« اگر آن عاشق را جُرم بسیار بُوَد ، او را نسوزی؟» گفت:«نِیْ که آن جُرم به اختیار نبوده باشد،که کار عاشقان اضطراری بُوَد نه اختیاری».հ³ ذکر_یحیی_معاذ_رازی
Forwarded from Ꮒ³
حقیقت علم و دانش علم دین است
بدان تو علم ما حقالیقین است
به ظاهر علم دین باید شنیدن
معانی باید از آن راه دیدن
چو دانی علم باطن راه یابی
به هر چیزی دل آگاه یابی
ز علم ظاهری رنجور گردی
ز علم باطنی منصور گردی
ز علم ظاهری گردی پریشان
ز علم باطنی یابی تو ایمان
ز علم ظاهری جز قال نبود
ز علم باطنی جز حال نبود
به سوی علم قرآن راه میجو
ز معنایش دل آگاه میجو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلبکن مغز ای دوست
نمیدانند حقیقت معنی آن
تو معنی میطلب از علم قرآن
حقیقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا این سبق را
ز دانایان طلبکن علم دینی
ز دانایان همه مقصود بینی
زمین و آسمان و جمله اشیاء
چو خشخاشی بود در پیش دانا
از این خشخاش ای نادان تو چندی
سزد گر بر سبیل خود بخندی
تو خود را ای برادر نیست میدان
که هستی را نزیبد هیچ رحمان
بههستی علی گر هست باشی
ز جام وحدت حق مست باشی
چو گشتی عارف حق علم دانی
پس آنگه این معانی خوش بخوانی
تو خود را گر شناسی علم دین است
حقیقت علم را معنی همین است
اگر صد قرن در عالم شتابی
به خودرایی تو علم دین نیابی
تورا رهبر به علم دین رساند
ز پستیات به علیین رساند
بهسوی علم معنی ره نماید
ز علم معرفت آگه نماید
به جوهر ذات گفتم این معانی
تو میباید که این معنی بدانی
سخن باشد میان عارفان دُر
ولی خر مهره باشد در جهان پر
سخن را معنیش داند سخندان
چو خرمهره بود در پیش نادان
ز یُمن همّت مردان دانا
ز فیض خدمت پیران بینا
من از نور خدا آگاه گشتم
چو خاک پاک باب الله گشتم
نباشد عارف و معروف جز وی
زهی دولت اگر بردی به او پی
چو دانستی به معنی مرتضی را
شدی عارف ره و رسم هدا را
کرا قدرت به علم مرتضی هم
که گوید سر لو کشف الغطا هم
کرا قدرت که گوید حق بدیدم
بهمعنی در ره وحدت رسیدم
به غیر مظهر حق شاه مردان
که او باشد خداخوان و خدادان
خدا را هم خداوند حقیقت
برونست این بهمعنی از شریعت
بگفتا مصطفی قولم شریعت
بود فعل شما امر طریقت
حقیقت بحر فیض مرتضی دان
علی من من علی دان ای مسلمان
علی جان من و من جان اویم
علی زان من و من زان اویم
نداند جز علی علم لدنی
که او برتر بود از هرچه بینی
گهی پنهان بود گه آشکارا
بهدستش موم گشته سنگ خارا
طریق علم او ما را رفیق است
درین ره لطف او ما را شفیق است
سراسر این کتب اسرار شاه است
بهمعنی هر دو عالم را پناه است
مکن در نزد جاهل آشکارا
ولی پنهان مکن در نزد دانا
ز دست جانشینان پیمبر
بسی آزار دیدند آل حیدر
مرا عباسیان بسیار خواندند
که تا اسرار دین من بدانند
نمودم دین خود پنهان چو عنقا
نمودم همچو جابلقا و بلسا
اگر اسرار دین را باز گویم
بهنزد عارفان این راز گویم
طریق دینِ حق پنهان نکوتر
میان عاشقان عرفان نکوتر
تو این اسرار چون خوانی ندانی
طریق دین یزدانی ندانی
مینداز این کتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر یزدان
اگر تو این کتب از دست دادی
به طعن جاهلان اندر فتادی
از این جوهر بدانی رمز اسرار
ببینی در حقیقت روی دلدار
چو دیدی سرّ او خاموش میباش
ز سر تا پا سراسر گوش میباش
ز بعد این کتب مظهر طلب دار
ازو پیدا شود اسرار آن یار
ازو معلوم گردد علم پنهان
ازو پیدا شود اسرار جانان
ازو گردی معلم در معانی
طریق علم یزدانی بدانی
ازو مقبول خاص و عام گردی
ازو پخته شوی گر خام گردی
ازو بینی مقام قرب حیدر
ازو نوشی شراب حوض کوثر
ازو یابی تو هم ایمان و هم دین
به کام تو شود هم آن و هم این
مرا مظهر بود چشم کتبها
ازو ظاهر شود پنهان و پیدا
از آدم تا بهاین دم سرّ وحدت
درو بینی ز راه علم و حکمت
ازو مقصود هر دو کون حاصل
ازو گردی بهراه شاه مقبل
درو معنی جعفر شاه باشد
درو معنی الالله باشد
تو را در دین احمد مقتدا اوست
تو را رهبر بهسوی مرتضا اوست
ترا او در مقام حق رساند
بهسوی وحدت مطلق رساند
ترا آگاه گرداند ز اسرار
ولی از جاهلان او را نگه دار
ترا ایمن کند از خیر و از شر
رسی اندر مقام قرب حیدر
ز دین خویش بر خوردار باشی
بهمعنی واقف اسرار باشی
Ꮒ³
ترا یاری به از جوهر نباشد
که در هر کان بدان گوهر نباشد
چو مظهر یافتی در وی نظر کن
محبان علی را زان خبر کن
در او بینی تو جوهرهای بسیار
بود هر بیت او لؤلؤی شهوار
ولی از جوهر دنیا حذر کن
به جوهر خانهٔ دریا سفر کن
که تا بینی که غواصان کیانند
میان دیدهٔ بینا عیانند
در آن بحرند غواصان طلبکار
کزین دریا برآرند درّ شهوار
اگر غواص نبود دُر که آرد؟
همان باران رحمت بر که بارد؟
دلیلانند غواصان این بحر
که درمیآورند از بحر یک سر
محمد بود غواص شریعت
علی غواص دریای حقیقت
برآورد حیدر از دریا بسی در
که شد دامان اهل الله ازو پر
میان عارفان عشق در کار
زهی سودای روح افزای عطار
عطار
بدان تو علم ما حقالیقین است
به ظاهر علم دین باید شنیدن
معانی باید از آن راه دیدن
چو دانی علم باطن راه یابی
به هر چیزی دل آگاه یابی
ز علم ظاهری رنجور گردی
ز علم باطنی منصور گردی
ز علم ظاهری گردی پریشان
ز علم باطنی یابی تو ایمان
ز علم ظاهری جز قال نبود
ز علم باطنی جز حال نبود
به سوی علم قرآن راه میجو
ز معنایش دل آگاه میجو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلبکن مغز ای دوست
نمیدانند حقیقت معنی آن
تو معنی میطلب از علم قرآن
حقیقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا این سبق را
ز دانایان طلبکن علم دینی
ز دانایان همه مقصود بینی
زمین و آسمان و جمله اشیاء
چو خشخاشی بود در پیش دانا
از این خشخاش ای نادان تو چندی
سزد گر بر سبیل خود بخندی
تو خود را ای برادر نیست میدان
که هستی را نزیبد هیچ رحمان
بههستی علی گر هست باشی
ز جام وحدت حق مست باشی
چو گشتی عارف حق علم دانی
پس آنگه این معانی خوش بخوانی
تو خود را گر شناسی علم دین است
حقیقت علم را معنی همین است
اگر صد قرن در عالم شتابی
به خودرایی تو علم دین نیابی
تورا رهبر به علم دین رساند
ز پستیات به علیین رساند
بهسوی علم معنی ره نماید
ز علم معرفت آگه نماید
به جوهر ذات گفتم این معانی
تو میباید که این معنی بدانی
سخن باشد میان عارفان دُر
ولی خر مهره باشد در جهان پر
سخن را معنیش داند سخندان
چو خرمهره بود در پیش نادان
ز یُمن همّت مردان دانا
ز فیض خدمت پیران بینا
من از نور خدا آگاه گشتم
چو خاک پاک باب الله گشتم
نباشد عارف و معروف جز وی
زهی دولت اگر بردی به او پی
چو دانستی به معنی مرتضی را
شدی عارف ره و رسم هدا را
کرا قدرت به علم مرتضی هم
که گوید سر لو کشف الغطا هم
کرا قدرت که گوید حق بدیدم
بهمعنی در ره وحدت رسیدم
به غیر مظهر حق شاه مردان
که او باشد خداخوان و خدادان
خدا را هم خداوند حقیقت
برونست این بهمعنی از شریعت
بگفتا مصطفی قولم شریعت
بود فعل شما امر طریقت
حقیقت بحر فیض مرتضی دان
علی من من علی دان ای مسلمان
علی جان من و من جان اویم
علی زان من و من زان اویم
نداند جز علی علم لدنی
که او برتر بود از هرچه بینی
گهی پنهان بود گه آشکارا
بهدستش موم گشته سنگ خارا
طریق علم او ما را رفیق است
درین ره لطف او ما را شفیق است
سراسر این کتب اسرار شاه است
بهمعنی هر دو عالم را پناه است
مکن در نزد جاهل آشکارا
ولی پنهان مکن در نزد دانا
ز دست جانشینان پیمبر
بسی آزار دیدند آل حیدر
مرا عباسیان بسیار خواندند
که تا اسرار دین من بدانند
نمودم دین خود پنهان چو عنقا
نمودم همچو جابلقا و بلسا
اگر اسرار دین را باز گویم
بهنزد عارفان این راز گویم
طریق دینِ حق پنهان نکوتر
میان عاشقان عرفان نکوتر
تو این اسرار چون خوانی ندانی
طریق دین یزدانی ندانی
مینداز این کتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر یزدان
اگر تو این کتب از دست دادی
به طعن جاهلان اندر فتادی
از این جوهر بدانی رمز اسرار
ببینی در حقیقت روی دلدار
چو دیدی سرّ او خاموش میباش
ز سر تا پا سراسر گوش میباش
ز بعد این کتب مظهر طلب دار
ازو پیدا شود اسرار آن یار
ازو معلوم گردد علم پنهان
ازو پیدا شود اسرار جانان
ازو گردی معلم در معانی
طریق علم یزدانی بدانی
ازو مقبول خاص و عام گردی
ازو پخته شوی گر خام گردی
ازو بینی مقام قرب حیدر
ازو نوشی شراب حوض کوثر
ازو یابی تو هم ایمان و هم دین
به کام تو شود هم آن و هم این
مرا مظهر بود چشم کتبها
ازو ظاهر شود پنهان و پیدا
از آدم تا بهاین دم سرّ وحدت
درو بینی ز راه علم و حکمت
ازو مقصود هر دو کون حاصل
ازو گردی بهراه شاه مقبل
درو معنی جعفر شاه باشد
درو معنی الالله باشد
تو را در دین احمد مقتدا اوست
تو را رهبر بهسوی مرتضا اوست
ترا او در مقام حق رساند
بهسوی وحدت مطلق رساند
ترا آگاه گرداند ز اسرار
ولی از جاهلان او را نگه دار
ترا ایمن کند از خیر و از شر
رسی اندر مقام قرب حیدر
ز دین خویش بر خوردار باشی
بهمعنی واقف اسرار باشی
Ꮒ³
ترا یاری به از جوهر نباشد
که در هر کان بدان گوهر نباشد
چو مظهر یافتی در وی نظر کن
محبان علی را زان خبر کن
در او بینی تو جوهرهای بسیار
بود هر بیت او لؤلؤی شهوار
ولی از جوهر دنیا حذر کن
به جوهر خانهٔ دریا سفر کن
که تا بینی که غواصان کیانند
میان دیدهٔ بینا عیانند
در آن بحرند غواصان طلبکار
کزین دریا برآرند درّ شهوار
اگر غواص نبود دُر که آرد؟
همان باران رحمت بر که بارد؟
دلیلانند غواصان این بحر
که درمیآورند از بحر یک سر
محمد بود غواص شریعت
علی غواص دریای حقیقت
برآورد حیدر از دریا بسی در
که شد دامان اهل الله ازو پر
میان عارفان عشق در کار
زهی سودای روح افزای عطار
عطار
Forwarded from Ꮒ³
روزی جمعی پیش رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «دوستانِ تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت:«ای دروغزنان ،دوستان به سنگی چنداز دوستِ خود می گریزند؟ معلوم شد که دوستِ خودید نه دوستِ من».Ꮒ³
#ذکر_ابوبکر_شبلی
#ذکر_ابوبکر_شبلی
Forwarded from Ꮒ³
نقل است که یکبار چند شبانه روز در زیرِ درختی رقص می کرد و می گفت:« هو ، هو». گفتند:« این چه حالت است؟» گفت:«این فاخته بر این درخت می گوید: ً کو کو؟ ً من نیز موافقتِ او را می گویم: ً هو ، هو ً». و چنین گویند [که] تا شبلی خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.
#ذکر_ابوبکر_شبلیᏂ³
#ذکر_ابوبکر_شبلیᏂ³