🌙 سلام رفیقِ کتابباز! من SGh، مدیر این پاتوق فانتزیهام 🐺
📚 خدمات داغم:
1. ترجمه اختصاصی کتابی که تو انتخاب میکنی (از رمان تا داستان کوتاه)
🌈 چه جوری؟ سادهتر از آب خوردن:
→ اگه دنبال یه کتاب آماده میگردی:
/لیست رو ببین چی دارم!
→ اگه میخوای کتاب خاصی رو برات ترجمه کنم:
پیام بده با این فرمت:
/درخواست_ترجمه [اسم کتاب]
💬 حرف بزن باهم!
- سوال داری؟ همینجا پیام بده
- پیشنهادی داری؟ میشنوم!
(قراره اینجا پاتوقِ دوستای همسلیقه باشه )
[بزن بریم تو کانال ] https://t.me/SilverClawReadNovel
#pdf_کتاب #رمان_خارجی #کتاب_ترجمه
📚 خدمات داغم:
1. ترجمه اختصاصی کتابی که تو انتخاب میکنی (از رمان تا داستان کوتاه)
🌈 چه جوری؟ سادهتر از آب خوردن:
→ اگه دنبال یه کتاب آماده میگردی:
/لیست رو ببین چی دارم!
→ اگه میخوای کتاب خاصی رو برات ترجمه کنم:
پیام بده با این فرمت:
/درخواست_ترجمه [اسم کتاب]
💬 حرف بزن باهم!
- سوال داری؟ همینجا پیام بده
- پیشنهادی داری؟ میشنوم!
(قراره اینجا پاتوقِ دوستای همسلیقه باشه )
[بزن بریم تو کانال ] https://t.me/SilverClawReadNovel
#pdf_کتاب #رمان_خارجی #کتاب_ترجمه
❤1
📚 عنوان: گرگهای شرور و حقایق درهمتنیده
✍️ نویسنده: دانیلا رومرو
🌐 ژانر: فانتزی شهری + گرگینههای تاریک
🔥 مجموعه: کتاب ۱ از «قلبهای جهنمی»
🗓️ انتشار: ۲۰۲۲ (نسخهٔ بازنویسیشده)
📖 حجم: ۳۵۰ صفحه (نسخهٔ انگلیسی)
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#novel
#werewolf
@SilverClawReadNovel
✍️ نویسنده: دانیلا رومرو
🌐 ژانر: فانتزی شهری + گرگینههای تاریک
🔥 مجموعه: کتاب ۱ از «قلبهای جهنمی»
🗓️ انتشار: ۲۰۲۲ (نسخهٔ بازنویسیشده)
📖 حجم: ۳۵۰ صفحه (نسخهٔ انگلیسی)
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#novel
#werewolf
@SilverClawReadNovel
❤1
🐺 اخطار! این رمان روح شما را میقاپد:
«گرگهای شرور و حقایق درهمتنیده»
🩸 خلاصهٔ انفجاری رمان:
**"در دنیایی که گرگهای تنها طعمهاند،
ایزا نه فقط یک غریبهست...
یک تهدیدِ زندهست!"**
🌑 گردباد داستان:
> ایزابلا، گرگینهای تنها و زخمخورده، پا به "دبیرستان جهنمی" میگذارد؛ قلمرویی که زیر پنجههای خشن رافائل کاستیلو – وارث آلفای بیرحم – میتپد.
> از نخستین برخورد:
> - نگاهِ یخزدهی رافائل به ایزا میگوید: "یا زانو میزنی، یا خردت میکنم".
> - ایزا با دندانهای آشکار پاسخ میدهد: "حیوانِ وحشی را دستکم گرفتی..."
** اما این جنگِ غرور، بازی مرگبارِ بزرگتری را آغاز میکند:
**"نیروهای شیطانی، گرگهای تنها را شکار میکنند… و ایزا طعمهای بیحفاظ است!
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#رمان_خارجی
#کتاب_ترجمه
#pdf_کتاب
#werewolf
«گرگهای شرور و حقایق درهمتنیده»
🩸 خلاصهٔ انفجاری رمان:
**"در دنیایی که گرگهای تنها طعمهاند،
ایزا نه فقط یک غریبهست...
یک تهدیدِ زندهست!"**
🌑 گردباد داستان:
> ایزابلا، گرگینهای تنها و زخمخورده، پا به "دبیرستان جهنمی" میگذارد؛ قلمرویی که زیر پنجههای خشن رافائل کاستیلو – وارث آلفای بیرحم – میتپد.
> از نخستین برخورد:
> - نگاهِ یخزدهی رافائل به ایزا میگوید: "یا زانو میزنی، یا خردت میکنم".
> - ایزا با دندانهای آشکار پاسخ میدهد: "حیوانِ وحشی را دستکم گرفتی..."
** اما این جنگِ غرور، بازی مرگبارِ بزرگتری را آغاز میکند:
**"نیروهای شیطانی، گرگهای تنها را شکار میکنند… و ایزا طعمهای بیحفاظ است!
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#رمان_خارجی
#کتاب_ترجمه
#pdf_کتاب
#werewolf
Channel name was changed to «SilverClawReads novel رمان ،عاشقانه فانتزی»
#گرگ های شرور وحقایق درهمتنیده
او قشنگ است—اگر از آن لباسهای اتوکشیدهاش صرفنظر کنی. موهای بلند و تیره، چشمهای قهوهای. شلوار جین سفیدش کاملاً جذب است، برجستگی پایینتنهاش را نمایانتر میکند. آرزو میکنم جلوتر از من راه برود تا حرکت اندامش را با هر قدم ببینم.
کاملاً پیداست لاتینتبار است اما پوست روشنی دارد. رورک صدایش کرد خانم کلاین؛ اینجا فقط یک کلاین وجود دارد که رئیس بخش انسانی است، مردی سفیدپوست و لیدر شرکت اتحاد انسانها.
احتمالاً نیمی از ریشهاش از سمت مادرش است. گرگ بودنش قطعیست و کلاین صددرصد انسان، پس عجیبه چطور سر از اینجا درآورده و اینکه چرا جزو گروهی نیست. به گروه ما هم اضافه نشده وگرنه پدرم به من هشدار نمیداد که نزدیکش نشوم.
گرگها دور از جمع خود، دوام نمیآورند؛ خیلی بیشتر از نژادهای دیگر، به گروه وابستهاند. بدون گروه، بخش حیوانی ما از کنترل خارج میشود. دزموند باید حسابی او را زیر نظر بگیرد.
خودم هم حس علاقه عجیبی دارم؛ دلم میخواهد با او بازی کنم، اسباببازی جدیدم باشد. معمولاً به دخترهای مدرسه اهمیتی نمیدهم. اغلب فقط دنبال موقعیتی هستند یا برایشان راهی است تا بین شِیفترها جایگاه کسب کنند. اگر هم انسان باشند، فقط میخواهند ببینند معاشرت با یک گرگ چطور است و بعد بروند سر زندگی کسلکنندهشان.
ایسا کاملاً فرق دارد؛ دخترهای معمولی برای جلب توجه من همه کار میکنند، اما او نه. اگر ازش بخواهم در انبار زانو بزند و کار جنسی بکند، سرخ میشود و فرار میکند. حتی ممکن است به جای خجالت، جرات کند مقابلم بایستد! نه، او اهل رابطه آسان و بدون فکر نیست.
کنجکاوم بدانم میتوانم نظرش را عوض کنم یا نه...
ضربان قلبم تندتر میشود، با فکر همه کارهایی که میشود با او انجام داد. اهمیتی نمیدهم اقوامش کی هستند. برایان کلاین شاید در این شهر مهم باشد و مطمئنم فکر لکهدار شدن دخترش توسط من او را میسوزاند. هرچند خودش با یک گرگ بوده. شاید فقط تظاهر به نفرت میکند، ولی واقعاً جذب ماست. احتمالاً داشتن یک دختر گرگ برایش دردناک است، ولی برای من مهم نیست.
به در کلاس اول میرسیم. زنگ خورده و در بسته است. با آب و تاب آن را باز میکنم و میگذارم محکم به دیوار بخورد تا همه توجهها به ما جلب شود. با ژست، به او تعارف میکنم و میگویم: «بفرما، وانیلا.»
او اخم میکند و وقتی متوجه نگاه کل کلاس میشود، درجا میایستد.
لبخند میزنم و میگویم: «میخوای همه رو منتظر بذاری؟»
گونههایش قرمز میشود و وارد کلاس میشود.
او به جلو قدم برمیدارد و من عمداً کنار نمیروم، طوری که مجبور میشود هنگام عبور از کنارم با من تماس پیدا کند. همین که بدنش به من میخورد، تمام موهای گردنم سیخ میشود، انگار برق گرفته باشم. فضای کلاس آرام و ساکت است و همه نگاهها به سمت ما دوخته شدهاند. دلم میخواهد جلوی خودم را بگیرم که دستم را به سمتش دراز نکنم. این چه اتفاقی بود؟
او تلاش میکند روی اولین صندلی خالی، در انتهای کلاس و نزدیک در، بنشیند، اما دختری که آنجا نشسته با صدای بلندی که همه بشنوند میگوید: «نمیخوای که اونجا بشینی.»
ایسا میپرسد: «چرا؟»
من با پوزخند جواب دادم و دختر به سرعت نگاهم را به من میدوزد: «اون صندلی مال اوئه.»
ایسا برمیگردد و با اخم نگاهم میکند.
من هم با چهرهای بیحوصله منتظر واکنشش میمانم، نمیدانم آیا با حرفش درگیر میشود یا عاقلانه کنار میرود. تقریباً ناراحت میشوم وقتی آهی میکشد و به سمت جلوی کلاس حرکت میکند. البته باید کل کلاس را دور بزند تا به آخرین صندلی خالی برسد که در طرف دیگر کلاس و سه ردیف از جلو فاصله دارد. وقتی مینشیند، کلاس هنوز ساکت است و گونههایش کاملاً سرخ شدهاند؛ مثل یک گل رز. بیصبرانه منتظرم ببینم تیغهایش چه وقتی ظاهر میشوند.
معلم شروع میکند: «خب بچهها...» او اینجا ایسا را وادار میکند خودش را معرفی کند، بایستد و جواب دهد از کجا آمده، خواهر یا برادری دارد و عضو کدام جناح است—انگار اینها کاملاً واضح نیستند.
همه سوالات معمول و خستهکننده.
میفهمم که از استار ولی آریزونا آمده، یعنی قبلاً عضو گروه مانتین اسپرینگ بوده. خواهر و برادری ندارد و با پدرش زندگی میکند. این را قبلاً هم میدانستم اما هنوز برایم عجیبه. تا امروز نمیدانستم که برایان کلاین دختری دارد. نه که زیاد به زندگیاش توجه کنم، اما مطمئنم پدرم خبر دارد.
دلم میخواهد بدانم پدرش این سالها کجا او را پنهان کرده بود؟ گرچه کلاین انسان است، اما خوب میداند دنیای ما چطور کار میکند. پدرم گفته که از این تبدیلشونده جدید دوری کنم، یعنی بین خودش و کلاین توافقی وجود دارد. اما چرا؟
به طور رسمی، هلباند های یک منطقه بیطرف است، اما وقتی چهار جناح قدرتمند اطراف آن را گرفتهاند، خیلی هم بیطرف نیست.
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب #کتاب_ترجمه
او قشنگ است—اگر از آن لباسهای اتوکشیدهاش صرفنظر کنی. موهای بلند و تیره، چشمهای قهوهای. شلوار جین سفیدش کاملاً جذب است، برجستگی پایینتنهاش را نمایانتر میکند. آرزو میکنم جلوتر از من راه برود تا حرکت اندامش را با هر قدم ببینم.
کاملاً پیداست لاتینتبار است اما پوست روشنی دارد. رورک صدایش کرد خانم کلاین؛ اینجا فقط یک کلاین وجود دارد که رئیس بخش انسانی است، مردی سفیدپوست و لیدر شرکت اتحاد انسانها.
احتمالاً نیمی از ریشهاش از سمت مادرش است. گرگ بودنش قطعیست و کلاین صددرصد انسان، پس عجیبه چطور سر از اینجا درآورده و اینکه چرا جزو گروهی نیست. به گروه ما هم اضافه نشده وگرنه پدرم به من هشدار نمیداد که نزدیکش نشوم.
گرگها دور از جمع خود، دوام نمیآورند؛ خیلی بیشتر از نژادهای دیگر، به گروه وابستهاند. بدون گروه، بخش حیوانی ما از کنترل خارج میشود. دزموند باید حسابی او را زیر نظر بگیرد.
خودم هم حس علاقه عجیبی دارم؛ دلم میخواهد با او بازی کنم، اسباببازی جدیدم باشد. معمولاً به دخترهای مدرسه اهمیتی نمیدهم. اغلب فقط دنبال موقعیتی هستند یا برایشان راهی است تا بین شِیفترها جایگاه کسب کنند. اگر هم انسان باشند، فقط میخواهند ببینند معاشرت با یک گرگ چطور است و بعد بروند سر زندگی کسلکنندهشان.
ایسا کاملاً فرق دارد؛ دخترهای معمولی برای جلب توجه من همه کار میکنند، اما او نه. اگر ازش بخواهم در انبار زانو بزند و کار جنسی بکند، سرخ میشود و فرار میکند. حتی ممکن است به جای خجالت، جرات کند مقابلم بایستد! نه، او اهل رابطه آسان و بدون فکر نیست.
کنجکاوم بدانم میتوانم نظرش را عوض کنم یا نه...
ضربان قلبم تندتر میشود، با فکر همه کارهایی که میشود با او انجام داد. اهمیتی نمیدهم اقوامش کی هستند. برایان کلاین شاید در این شهر مهم باشد و مطمئنم فکر لکهدار شدن دخترش توسط من او را میسوزاند. هرچند خودش با یک گرگ بوده. شاید فقط تظاهر به نفرت میکند، ولی واقعاً جذب ماست. احتمالاً داشتن یک دختر گرگ برایش دردناک است، ولی برای من مهم نیست.
به در کلاس اول میرسیم. زنگ خورده و در بسته است. با آب و تاب آن را باز میکنم و میگذارم محکم به دیوار بخورد تا همه توجهها به ما جلب شود. با ژست، به او تعارف میکنم و میگویم: «بفرما، وانیلا.»
او اخم میکند و وقتی متوجه نگاه کل کلاس میشود، درجا میایستد.
لبخند میزنم و میگویم: «میخوای همه رو منتظر بذاری؟»
گونههایش قرمز میشود و وارد کلاس میشود.
او به جلو قدم برمیدارد و من عمداً کنار نمیروم، طوری که مجبور میشود هنگام عبور از کنارم با من تماس پیدا کند. همین که بدنش به من میخورد، تمام موهای گردنم سیخ میشود، انگار برق گرفته باشم. فضای کلاس آرام و ساکت است و همه نگاهها به سمت ما دوخته شدهاند. دلم میخواهد جلوی خودم را بگیرم که دستم را به سمتش دراز نکنم. این چه اتفاقی بود؟
او تلاش میکند روی اولین صندلی خالی، در انتهای کلاس و نزدیک در، بنشیند، اما دختری که آنجا نشسته با صدای بلندی که همه بشنوند میگوید: «نمیخوای که اونجا بشینی.»
ایسا میپرسد: «چرا؟»
من با پوزخند جواب دادم و دختر به سرعت نگاهم را به من میدوزد: «اون صندلی مال اوئه.»
ایسا برمیگردد و با اخم نگاهم میکند.
من هم با چهرهای بیحوصله منتظر واکنشش میمانم، نمیدانم آیا با حرفش درگیر میشود یا عاقلانه کنار میرود. تقریباً ناراحت میشوم وقتی آهی میکشد و به سمت جلوی کلاس حرکت میکند. البته باید کل کلاس را دور بزند تا به آخرین صندلی خالی برسد که در طرف دیگر کلاس و سه ردیف از جلو فاصله دارد. وقتی مینشیند، کلاس هنوز ساکت است و گونههایش کاملاً سرخ شدهاند؛ مثل یک گل رز. بیصبرانه منتظرم ببینم تیغهایش چه وقتی ظاهر میشوند.
معلم شروع میکند: «خب بچهها...» او اینجا ایسا را وادار میکند خودش را معرفی کند، بایستد و جواب دهد از کجا آمده، خواهر یا برادری دارد و عضو کدام جناح است—انگار اینها کاملاً واضح نیستند.
همه سوالات معمول و خستهکننده.
میفهمم که از استار ولی آریزونا آمده، یعنی قبلاً عضو گروه مانتین اسپرینگ بوده. خواهر و برادری ندارد و با پدرش زندگی میکند. این را قبلاً هم میدانستم اما هنوز برایم عجیبه. تا امروز نمیدانستم که برایان کلاین دختری دارد. نه که زیاد به زندگیاش توجه کنم، اما مطمئنم پدرم خبر دارد.
دلم میخواهد بدانم پدرش این سالها کجا او را پنهان کرده بود؟ گرچه کلاین انسان است، اما خوب میداند دنیای ما چطور کار میکند. پدرم گفته که از این تبدیلشونده جدید دوری کنم، یعنی بین خودش و کلاین توافقی وجود دارد. اما چرا؟
به طور رسمی، هلباند های یک منطقه بیطرف است، اما وقتی چهار جناح قدرتمند اطراف آن را گرفتهاند، خیلی هم بیطرف نیست.
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب #کتاب_ترجمه
#گرگهای شرور
وقتی معلم از او پرسشها را پرسید و تمام شد، برای باقی کلاس به حال خودش میگذارد. من فرصت دارم او را زیر نظر داشته باشم بدون اینکه خودش متوجه شود. او به درس گوش میدهد و یادداشت برداری میکند؛ کاملاً بچه درسخوانی است که این مسئله نابودیاش را برای من جذابتر میکند. دقیقاً همین را میخواستم؛ سال آخر داشتم کسل میشدم، اما حالا همه چیز قرار است جالب شود.
من غرق خیالاتم میشوم و نگاهم به پشت سرش دوخته است، تصور میکنم چطور میخواهم او را آزار دهم، بازی خودم کنم و نابودش کنم. برای من این یک بازی است و در آن حرفهای هستم. اگر او خوب بازی کند.
وقتی زنگ خورد، جلوی در منتظرش میمانم. چشمهایش پایین است و به کاغذی که در دست دارد خیره شده، تا اینکه بدون اینکه مرا ببیند، کاغذ لای بدنمان له میشود. همین تماس کوچک، همان چیزی است که دنبالش بودم.
بهش میگویم: «مواظب باش، وانیلا.» کاغذ را از دستش میقاپم و برنامه کلاسیاش را نگاه میکنم. میتوانستم ازش بپرسم کلاس بعدی کجاست، اما اینطوری که هیجانش بیشتر است.
او عصبانی میشود و سعی میکند کاغذ را پس بگیرد، ولی من دستم را آن قدر بالا نگه میدارم که نتواند. مگر اینکه بخواهم بهش پس بدهم یا بخواهد مثل یک درخت از من بالا برود—که خب، اگر این کار را بکند، من مشکلی ندارم!
قدش خیلی کوتاهتر از منه؛ حدود یک متر و شصت، شاید کمی بیشتر، در حالی که من قد بلند و شش فوتی هستم. دستانش را مشت میکند و لبهایش را محکم روی هم فشار میدهد.
عصبانیتش باعث میشود من تحریک شوم، اما بعد از آن فقط خاموش میشود.
میخواهم بدانم چه چیزی لازم است تا واقعاً از کوره در برود و گرگ درونش را رها کند.
برنامهاش را نگاه میکنم: انگلیسی، حسابان، اسپانیایی... اسپانیایی چهار مخصوص کسانی است که زبان مادریشان است. حدس میزنم مکزیکی است یا پورتوریکویی؟ با نگاهی دیگر جملهام را تکرار میکنم. حدسم مکزیکی است، اما ممکن است اشتباه کنم.
میگوید: «مکزیکی.»
دوباره درست حدس زدم.
برنامهاش را در جیب پشتم میگذارم و به راهرو میروم.
او میگوید: «هی، میخوام اون رو پس بگیرم.» با سرعتی بیشتر سعی میکند خود را به من برساند. پاهای کوتاهش دو برابر کار میکنند تا به پای من برسد. دانشآموزان با کنجکاوی به او نگاه میکنند و من تصمیم میگیرم وضعیت را جذابتر کنم. اینجا دختر تبدیلشونده زیاد نیست؛ بیشترشان آدمهای فرمانبرداریاند و گروه ما نمیخواهد ریسک کند به آنها آسیبی برسد.
بدون کم کردن سرعت، دستم را روی شانهاش میاندازم و او را نزدیک خودم میکشم و از راهرو با هم رد میشویم. او سفت میشود و غرشی از گلویش درمیآید.
میگویم: «آرام باش. دارم میبرمت کلاس. فقط کمک به دختر تازهوارد.»
او لبهایش را سفت میکند، بینیاش را بالا میکشد و احتمالا میخواهد این دروغ را بو بکشد، اما توی این راهروهای شلوغ شانسی ندارد. چند ثانیه میگذرد و سرش را تکان میدهد. من هم کمی سرعت را کم میکنم، نه برای خوشایند او، بلکه برای اینکه بیشتر دانشآموزان ما را کنار هم ببینند.
پسرها با هیجان و کنجکاوی به او نگاه میکنند، اما دخترها با نفرت و تحقیر مینگرند. عالی است.
دوست نزدیکم جوردی را از دور در راهرو میبینم.
جوردی بیرون کلاس بعدی منتظرم بود و ابرویش را بالا انداخت. لبخندی کنایهآمیز زدم و نگاهم را به او دوختم. ناراحتیاش را پنهان نمیکرد. جوردی اهل بازی و کلک نیست، آدمی است که بیشتر با نرمی نتیجه میگیرد، اما هیچ وقت با من درگیر نمیشود؛ چون سبکش نیست.
وقتی رسیدیم جلوی کلاس بعدی ایسا، ایستادم و با تظاهر در را باز کردم و این بار به زور هلش دادم داخل. بلند صدایم زدم: «هی، سابرینا؟»
سابرینا همپتون سرش را سریع طرف من چرخاند، چشمان روشنش از تعجب گشاد شد و لبخند کوچکی زد—تا وقتی ایسا را دید.
گفتم: «مراقب دخترم باش.»
چشمکی به ایسا زدم و در را بستم.
هر چیزی هم که بشود، مهم نیست. سابرینا از زمانی که یادم میآید دنبال من بوده. اگر فکر کند ایسا تهدیدی برای جایگاهش است، زندگیاش را جهنم میکند. تازه، الان من یک هدف بزرگ سرخ رنگ روی پیشانی ایسا گذاشتم. ببینیم گرگ کوچولوی ما چطور واکنش نشان میدهد.
گروهی از دانشآموزان پشت سرم بودند، اما همین که برگشتم، همه پراکنده شدند، حتی با اینکه منتظر ورود به همان کلاس بودند که من ازش بیرون آمده بودم. لبخند زدم. هیچ وقت از اینکه گرگ مطرح وسط گلهای از گوسفندها باشم خسته نمیشوم.
جوردی جلوی کلاس اقتصاد منتظرم بود و حسابی حالش گرفته بود.
پرسید: «این دختر تبدیلشوندهای که پدرت گفته بود همینه؟»
شانه بالا انداختم: «شاید.»
چشمهایش تیره شد.
گفت: «چیه؟ داری ادعاش میکنی یا چی؟»
گفتم: «همیشه باید اینجوری باشی؟»
او زد تو شانهام و گفت: «اون گرگه، برات مهم نیست؟»
جواب دادم: «نه، چون عضو گروه ما نیست.»
@SilverClawReadNovel
وقتی معلم از او پرسشها را پرسید و تمام شد، برای باقی کلاس به حال خودش میگذارد. من فرصت دارم او را زیر نظر داشته باشم بدون اینکه خودش متوجه شود. او به درس گوش میدهد و یادداشت برداری میکند؛ کاملاً بچه درسخوانی است که این مسئله نابودیاش را برای من جذابتر میکند. دقیقاً همین را میخواستم؛ سال آخر داشتم کسل میشدم، اما حالا همه چیز قرار است جالب شود.
من غرق خیالاتم میشوم و نگاهم به پشت سرش دوخته است، تصور میکنم چطور میخواهم او را آزار دهم، بازی خودم کنم و نابودش کنم. برای من این یک بازی است و در آن حرفهای هستم. اگر او خوب بازی کند.
وقتی زنگ خورد، جلوی در منتظرش میمانم. چشمهایش پایین است و به کاغذی که در دست دارد خیره شده، تا اینکه بدون اینکه مرا ببیند، کاغذ لای بدنمان له میشود. همین تماس کوچک، همان چیزی است که دنبالش بودم.
بهش میگویم: «مواظب باش، وانیلا.» کاغذ را از دستش میقاپم و برنامه کلاسیاش را نگاه میکنم. میتوانستم ازش بپرسم کلاس بعدی کجاست، اما اینطوری که هیجانش بیشتر است.
او عصبانی میشود و سعی میکند کاغذ را پس بگیرد، ولی من دستم را آن قدر بالا نگه میدارم که نتواند. مگر اینکه بخواهم بهش پس بدهم یا بخواهد مثل یک درخت از من بالا برود—که خب، اگر این کار را بکند، من مشکلی ندارم!
قدش خیلی کوتاهتر از منه؛ حدود یک متر و شصت، شاید کمی بیشتر، در حالی که من قد بلند و شش فوتی هستم. دستانش را مشت میکند و لبهایش را محکم روی هم فشار میدهد.
عصبانیتش باعث میشود من تحریک شوم، اما بعد از آن فقط خاموش میشود.
میخواهم بدانم چه چیزی لازم است تا واقعاً از کوره در برود و گرگ درونش را رها کند.
برنامهاش را نگاه میکنم: انگلیسی، حسابان، اسپانیایی... اسپانیایی چهار مخصوص کسانی است که زبان مادریشان است. حدس میزنم مکزیکی است یا پورتوریکویی؟ با نگاهی دیگر جملهام را تکرار میکنم. حدسم مکزیکی است، اما ممکن است اشتباه کنم.
میگوید: «مکزیکی.»
دوباره درست حدس زدم.
برنامهاش را در جیب پشتم میگذارم و به راهرو میروم.
او میگوید: «هی، میخوام اون رو پس بگیرم.» با سرعتی بیشتر سعی میکند خود را به من برساند. پاهای کوتاهش دو برابر کار میکنند تا به پای من برسد. دانشآموزان با کنجکاوی به او نگاه میکنند و من تصمیم میگیرم وضعیت را جذابتر کنم. اینجا دختر تبدیلشونده زیاد نیست؛ بیشترشان آدمهای فرمانبرداریاند و گروه ما نمیخواهد ریسک کند به آنها آسیبی برسد.
بدون کم کردن سرعت، دستم را روی شانهاش میاندازم و او را نزدیک خودم میکشم و از راهرو با هم رد میشویم. او سفت میشود و غرشی از گلویش درمیآید.
میگویم: «آرام باش. دارم میبرمت کلاس. فقط کمک به دختر تازهوارد.»
او لبهایش را سفت میکند، بینیاش را بالا میکشد و احتمالا میخواهد این دروغ را بو بکشد، اما توی این راهروهای شلوغ شانسی ندارد. چند ثانیه میگذرد و سرش را تکان میدهد. من هم کمی سرعت را کم میکنم، نه برای خوشایند او، بلکه برای اینکه بیشتر دانشآموزان ما را کنار هم ببینند.
پسرها با هیجان و کنجکاوی به او نگاه میکنند، اما دخترها با نفرت و تحقیر مینگرند. عالی است.
دوست نزدیکم جوردی را از دور در راهرو میبینم.
جوردی بیرون کلاس بعدی منتظرم بود و ابرویش را بالا انداخت. لبخندی کنایهآمیز زدم و نگاهم را به او دوختم. ناراحتیاش را پنهان نمیکرد. جوردی اهل بازی و کلک نیست، آدمی است که بیشتر با نرمی نتیجه میگیرد، اما هیچ وقت با من درگیر نمیشود؛ چون سبکش نیست.
وقتی رسیدیم جلوی کلاس بعدی ایسا، ایستادم و با تظاهر در را باز کردم و این بار به زور هلش دادم داخل. بلند صدایم زدم: «هی، سابرینا؟»
سابرینا همپتون سرش را سریع طرف من چرخاند، چشمان روشنش از تعجب گشاد شد و لبخند کوچکی زد—تا وقتی ایسا را دید.
گفتم: «مراقب دخترم باش.»
چشمکی به ایسا زدم و در را بستم.
هر چیزی هم که بشود، مهم نیست. سابرینا از زمانی که یادم میآید دنبال من بوده. اگر فکر کند ایسا تهدیدی برای جایگاهش است، زندگیاش را جهنم میکند. تازه، الان من یک هدف بزرگ سرخ رنگ روی پیشانی ایسا گذاشتم. ببینیم گرگ کوچولوی ما چطور واکنش نشان میدهد.
گروهی از دانشآموزان پشت سرم بودند، اما همین که برگشتم، همه پراکنده شدند، حتی با اینکه منتظر ورود به همان کلاس بودند که من ازش بیرون آمده بودم. لبخند زدم. هیچ وقت از اینکه گرگ مطرح وسط گلهای از گوسفندها باشم خسته نمیشوم.
جوردی جلوی کلاس اقتصاد منتظرم بود و حسابی حالش گرفته بود.
پرسید: «این دختر تبدیلشوندهای که پدرت گفته بود همینه؟»
شانه بالا انداختم: «شاید.»
چشمهایش تیره شد.
گفت: «چیه؟ داری ادعاش میکنی یا چی؟»
گفتم: «همیشه باید اینجوری باشی؟»
او زد تو شانهام و گفت: «اون گرگه، برات مهم نیست؟»
جواب دادم: «نه، چون عضو گروه ما نیست.»
@SilverClawReadNovel
#گرگهای شرور وحقایق درهمتنیده
او گفت: «فرقی نمیکنه. باید ازش دوری کنیم. دیگه بچه نیستیم که بیدلیل دردسر درست کنیم. ما توافق کردیم، دیگه حواسپرتی نداریم.»
گفتم: «نگران چیز بیاهمیت نباش. رورک گفته کمکش کنم. من دارم وظیفهام رو انجام میدم.»
جوردی قانع نشد اما سرش را تکان داد و موضوع را رها کرد: «تو معمولاً حرف گوش نمیدی، مگر وقتی به نفعته یا دستور مستقیم از بالا باشه. اگه این کارات اوضاع رو خراب کنه، خودم میام دنبالت و میدونی دزموند هم پشتمه.»
خندهکنان گفتم: «آره، باشه. هر چی تو بگی.»
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#
او گفت: «فرقی نمیکنه. باید ازش دوری کنیم. دیگه بچه نیستیم که بیدلیل دردسر درست کنیم. ما توافق کردیم، دیگه حواسپرتی نداریم.»
گفتم: «نگران چیز بیاهمیت نباش. رورک گفته کمکش کنم. من دارم وظیفهام رو انجام میدم.»
جوردی قانع نشد اما سرش را تکان داد و موضوع را رها کرد: «تو معمولاً حرف گوش نمیدی، مگر وقتی به نفعته یا دستور مستقیم از بالا باشه. اگه این کارات اوضاع رو خراب کنه، خودم میام دنبالت و میدونی دزموند هم پشتمه.»
خندهکنان گفتم: «آره، باشه. هر چی تو بگی.»
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#
#گرگ های شرور وحقایق درهمتنیده
نگاههای اطرافیان اصلاً دوستانه نیست. تقریباً مطمئنم که سابرینا میخواهد مرا از بین ببرد. وقتی رافائل صدایش کرد، دیدم چگونه زیر توجه او حسابی کیف کرده بود، تا اینکه من وارد صحنه شدم.
او رافائل را میخواهد و نمیتوانم او را سرزنش کنم. قبل از اینکه با الیور باشم، شاید خود من هم به رافائل علاقه داشتم. آن گرگ غالب که هر دختری فکر میکند میتواند رامش کند. اما قبلاً این مسیر را تجربه کردهام و دیگر قلبم آسیب کافی دیده.
من آدم خودآزار نیستم، پس سابرینا نباید از من بترسد.
اما این باعث نمیشود که به من خیره نشود و با عصبانیت چاقوی تیزی را توی میز فرو نکند؛ انگار میخواهد همان چاقو را توی من فرو کند. معلم نه تذکری میدهد و نه به سلاحها توجهی نشان میدهد. تازه متوجه میشوم که سابرینا تنها کسی نیست که سلاح به همراه دارد؛ چندین دانشآموز دیگر هم چاقو یا شمشیر دارند.
تبدیلشوندههایی که دیدهام غالباً سلاح حمل نمیکنند، یا حداقل من تا حالا ندیدهام؛ چون خودشان مثل سلاح هستند و نیازی به اسلحه ندارند.
رافائل به سابرینا گفته مراقب «دختر خودش» باشد—یعنی من. همین دو کلمه کوچک چقدر کار دستم دادهاند! دلم میخواست الان میشد رافائل بزنم.
خوشبختانه مجبور نیستم کنار سابرینا بنشینم و کلاس به آرامی میگذرد؛ تنها چیزی که هست نجواها و نگاههای پر از نفرتی است که به طرف من است. اما من چه کاری میتوانم انجام دهم؟
هیچ کاری. ارزش ندارد با او یا حتی کسی دیگر دعوا کنم. دنبال جنگ و دعوا نیستم و هدفم هم این نیست که رئیس مدرسه شوم. هلباند های یک گروه واقعی نیستند و نشان دادن تسلطم اینجا هیچ فایدهای ندارد. دخترهایی مثل سابرینا، سبک و روش تبدیلشوندهها را درک نمیکنند و وقتی میبینم نبردی از قبل شکستخورده است، عقب میکشم. ولی دلم میخواست میفهمیدم چقدر زمان میبره که دختر جدید اینجا باشم و غوغا به پا میکنم و چقدر جناحها اینجا با هم مخالف و متضادند. من قبلاً هیچ وقت در مدرسهای مثل این درس نخواندهام. خیلی چیزها هست که باید تحمل کنم و دارم خودم را کنترل میکنم تا به کسی که به من بیاحترامی میکند یا نگاهم را بیش از حد نگه میدارد، واکنش تند نشان ندهم.
لبه پیراهنم را میکشم. هیچکس اینجا مثل من لباس نمیپوشد. ناتالیا گفته بود بچهها اینجا سبک مشابهی دارند و از چیزهای محبوب آنها حرف میزد، ولی کاملاً اشتباه میکرد. هنوز هیچ دختر تبدیلشوندهای ندیدهام. این دخترها کجا هستند؟
بیشتر دانشآموزان اینجا انساناند؛ حداقل بیش از شصت درصدشان. همه لباسهایشان شبیه به شلوار جین پاره، هودی و تیشرتهای راحتی است. عده کمی هستند که لباسهای خیلی شیک و گرانقیمت میپوشند—مثل سابرینا—و فکر میکنم آنها بچههای پولدار یا بچههای خانوادههای قدرتمند هستند؛ رهبران گروهها یا صاحبان کسبوکارهای مهم.
ولی همینها اولین کسانیاند که به آرامی پشت سر من میگویند «پرافاده، لوس» و تا ظهر اسم کوچک جدیدی هم برایم گذاشتهاند: «پرنسس کوچولوی ددی کلاین.»
اسم پدرم پیش از من آمده و از این لقب متنفرم، حتی بیشتر از وقتی که رافائل مرا «وانیلا» صدا میکند.
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
نگاههای اطرافیان اصلاً دوستانه نیست. تقریباً مطمئنم که سابرینا میخواهد مرا از بین ببرد. وقتی رافائل صدایش کرد، دیدم چگونه زیر توجه او حسابی کیف کرده بود، تا اینکه من وارد صحنه شدم.
او رافائل را میخواهد و نمیتوانم او را سرزنش کنم. قبل از اینکه با الیور باشم، شاید خود من هم به رافائل علاقه داشتم. آن گرگ غالب که هر دختری فکر میکند میتواند رامش کند. اما قبلاً این مسیر را تجربه کردهام و دیگر قلبم آسیب کافی دیده.
من آدم خودآزار نیستم، پس سابرینا نباید از من بترسد.
اما این باعث نمیشود که به من خیره نشود و با عصبانیت چاقوی تیزی را توی میز فرو نکند؛ انگار میخواهد همان چاقو را توی من فرو کند. معلم نه تذکری میدهد و نه به سلاحها توجهی نشان میدهد. تازه متوجه میشوم که سابرینا تنها کسی نیست که سلاح به همراه دارد؛ چندین دانشآموز دیگر هم چاقو یا شمشیر دارند.
تبدیلشوندههایی که دیدهام غالباً سلاح حمل نمیکنند، یا حداقل من تا حالا ندیدهام؛ چون خودشان مثل سلاح هستند و نیازی به اسلحه ندارند.
رافائل به سابرینا گفته مراقب «دختر خودش» باشد—یعنی من. همین دو کلمه کوچک چقدر کار دستم دادهاند! دلم میخواست الان میشد رافائل بزنم.
خوشبختانه مجبور نیستم کنار سابرینا بنشینم و کلاس به آرامی میگذرد؛ تنها چیزی که هست نجواها و نگاههای پر از نفرتی است که به طرف من است. اما من چه کاری میتوانم انجام دهم؟
هیچ کاری. ارزش ندارد با او یا حتی کسی دیگر دعوا کنم. دنبال جنگ و دعوا نیستم و هدفم هم این نیست که رئیس مدرسه شوم. هلباند های یک گروه واقعی نیستند و نشان دادن تسلطم اینجا هیچ فایدهای ندارد. دخترهایی مثل سابرینا، سبک و روش تبدیلشوندهها را درک نمیکنند و وقتی میبینم نبردی از قبل شکستخورده است، عقب میکشم. ولی دلم میخواست میفهمیدم چقدر زمان میبره که دختر جدید اینجا باشم و غوغا به پا میکنم و چقدر جناحها اینجا با هم مخالف و متضادند. من قبلاً هیچ وقت در مدرسهای مثل این درس نخواندهام. خیلی چیزها هست که باید تحمل کنم و دارم خودم را کنترل میکنم تا به کسی که به من بیاحترامی میکند یا نگاهم را بیش از حد نگه میدارد، واکنش تند نشان ندهم.
لبه پیراهنم را میکشم. هیچکس اینجا مثل من لباس نمیپوشد. ناتالیا گفته بود بچهها اینجا سبک مشابهی دارند و از چیزهای محبوب آنها حرف میزد، ولی کاملاً اشتباه میکرد. هنوز هیچ دختر تبدیلشوندهای ندیدهام. این دخترها کجا هستند؟
بیشتر دانشآموزان اینجا انساناند؛ حداقل بیش از شصت درصدشان. همه لباسهایشان شبیه به شلوار جین پاره، هودی و تیشرتهای راحتی است. عده کمی هستند که لباسهای خیلی شیک و گرانقیمت میپوشند—مثل سابرینا—و فکر میکنم آنها بچههای پولدار یا بچههای خانوادههای قدرتمند هستند؛ رهبران گروهها یا صاحبان کسبوکارهای مهم.
ولی همینها اولین کسانیاند که به آرامی پشت سر من میگویند «پرافاده، لوس» و تا ظهر اسم کوچک جدیدی هم برایم گذاشتهاند: «پرنسس کوچولوی ددی کلاین.»
اسم پدرم پیش از من آمده و از این لقب متنفرم، حتی بیشتر از وقتی که رافائل مرا «وانیلا» صدا میکند.
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#گرگ های شرور وحقایق درهمتنیده
رافائل منتظرم است بیرون کلاس برای ناهار و این باعث تعجبم میشود. خودم را گول نمیزنم که قرار است دوست شویم. پسرهای مثل او با دخترها دوست نمیشوند. من نوعشان را میفهمم. برای او من فقط مجازاتم و واضح است که از این وضع خوشحال نیست؛ حتی اگر بازی دربیاورد. الیور هم قبلاً این کارها را میکرد. سعی میکنم بیخیالش شوم. به نظر میرسد گذراندن مرحله «خرابکاری» برای گرگهای غالب یک روند لازم است تا بعد تبدیل به محافظان قویای شوند که گرگهایشان آنها را میسازند. اما این دلیل نمیشود که من این رفتارهایش را تحمل کنم.
رافائل را دنبال میکنم تا به سلف سرویس برسیم. هرکدام ناهارمان را برمیداریم و به گوشه سمت راست سالن میرویم. دو پسر دیگر از قبل آنجا نشستهاند. یکی پسری قد بلند و سیاهپوست است که شلوار گرمکن خاکستری تیره، تیشرت سفید ساده پوشیده و کفشهای قرمز روشن به پا دارد که بندشان باز است.
لبهای پر و چشمان قهوهای تیره و فاصلهدار دارد. موهای تیرهاش را محکم به سرش بافته و روی ابروی چپش دو خط زخمی دیده میشود که جای زخمی است که ویروس Lyc-V در بدنش نتوانسته کاملاً درمانش کند. هر چیزی که باعث آن شده، باید خیلی شدید بوده که این رد را گذاشته. این زخم به صورتش ظاهر جدیتری داده و زیباییاش را بیشتر کرده است.
او هم گرگ است، مثل رافائل. پسر دیگری هم کنار او نشسته. قدش از اولی کمتر است ولی تقریباً شش فوت قدش هست. مثل رافائل و من، او هم اسپانیاییتبار است، اما چشمانش کمی کشیدهتر و استخوان گونهاش تیزتر است. فکر نمیکنم مکزیکی باشد، احتمالاً اهل هندوراس است. او لاغرترین بین این سه است اما بازوهایش عضلانی است ومثل هر پسر تبدیلشونده دیگر قوی و ورزیده به نظر میرسد. فقط بدنش هنوز کامل پر نشده است.
او یک رکابی سفید پوشیده و شلوار جینی که پایین کمرش افتاده و بالای دور شلوار جین پایین آمدهاش، دو اینچ از لباس زیر مشکیاش دیده میشود و زنجیر طلایی بلندی دور گردنش است که وقتی تبدیل میشود، مانعی برای تغییر شکلش ایجاد نکند. او جذاب است. هر سهشان همینطورند. با نگاهی به سالن غذاخوری میبینم که این سه نفر بهترینها هستند. همه دخترها با نگاههای پر از شهوت و ولع به آنها خیره شدهاند. حتی بوی تحریک جنسی در فضا بهوضوح حس میشود.
چقدر میتوانند واضحتر باشند؟
پسر هیسپانیکِ دیگر وقتی پشت سر رافائل میروم به من نگاه میکند و در نگاهش سوالی موج میزند، اما رافائل تمایلی به جواب دادن ندارد.
وقتی به میز میرسیم، پسر هیسپانیک از من میپرسد: «Por qué está ella aquí؟» یعنی «چرا او اینجاست؟»
رافائل فقط غرغره میکند و جواب نمیدهد. عالی است.
دلم میخواهد بروم. میتوانم به کتابخانه بروم و آنجا ناهار بخورم. با وجود اینکه رافائل مرا آورده، به نظر نمیرسد دو پسر دیگر خیلی در استقبال از من جدی باشند، و من هم نمیتوانم آنها را سرزنش کنم؛ من غریبهام. اما تصمیم میگیرم خودم را معرفی کنم؛ ضرری ندارد که برای هر احتمالی با گروه محلی رابطه خوبی داشته باشم.
به اسپانیایی میگویم: «Me llamo Isabella. Isa.» نمیخواهم گستاخ باشم، اما نمیخواهم آنها فکر کنند پشت سرم با زبان اسپانیایی دربارهام حرف میزنند.
او با لبخندی و با خندهای متعجب میگوید: «اوو، عاشق وقتی هستم یه دختر با من اسپانیایی صحبت میکنه.»
چشمهایم را میچرخانم و تلاش میکنم تلاشش برای فریب دادن را نادیده بگیرم.
او ابروهایش را بالا میاندازد و میپرسد: «داستان تو چیه، وانیلا؟ عضو کدوم گروهی؟»
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#خون _آشام
رافائل منتظرم است بیرون کلاس برای ناهار و این باعث تعجبم میشود. خودم را گول نمیزنم که قرار است دوست شویم. پسرهای مثل او با دخترها دوست نمیشوند. من نوعشان را میفهمم. برای او من فقط مجازاتم و واضح است که از این وضع خوشحال نیست؛ حتی اگر بازی دربیاورد. الیور هم قبلاً این کارها را میکرد. سعی میکنم بیخیالش شوم. به نظر میرسد گذراندن مرحله «خرابکاری» برای گرگهای غالب یک روند لازم است تا بعد تبدیل به محافظان قویای شوند که گرگهایشان آنها را میسازند. اما این دلیل نمیشود که من این رفتارهایش را تحمل کنم.
رافائل را دنبال میکنم تا به سلف سرویس برسیم. هرکدام ناهارمان را برمیداریم و به گوشه سمت راست سالن میرویم. دو پسر دیگر از قبل آنجا نشستهاند. یکی پسری قد بلند و سیاهپوست است که شلوار گرمکن خاکستری تیره، تیشرت سفید ساده پوشیده و کفشهای قرمز روشن به پا دارد که بندشان باز است.
لبهای پر و چشمان قهوهای تیره و فاصلهدار دارد. موهای تیرهاش را محکم به سرش بافته و روی ابروی چپش دو خط زخمی دیده میشود که جای زخمی است که ویروس Lyc-V در بدنش نتوانسته کاملاً درمانش کند. هر چیزی که باعث آن شده، باید خیلی شدید بوده که این رد را گذاشته. این زخم به صورتش ظاهر جدیتری داده و زیباییاش را بیشتر کرده است.
او هم گرگ است، مثل رافائل. پسر دیگری هم کنار او نشسته. قدش از اولی کمتر است ولی تقریباً شش فوت قدش هست. مثل رافائل و من، او هم اسپانیاییتبار است، اما چشمانش کمی کشیدهتر و استخوان گونهاش تیزتر است. فکر نمیکنم مکزیکی باشد، احتمالاً اهل هندوراس است. او لاغرترین بین این سه است اما بازوهایش عضلانی است ومثل هر پسر تبدیلشونده دیگر قوی و ورزیده به نظر میرسد. فقط بدنش هنوز کامل پر نشده است.
او یک رکابی سفید پوشیده و شلوار جینی که پایین کمرش افتاده و بالای دور شلوار جین پایین آمدهاش، دو اینچ از لباس زیر مشکیاش دیده میشود و زنجیر طلایی بلندی دور گردنش است که وقتی تبدیل میشود، مانعی برای تغییر شکلش ایجاد نکند. او جذاب است. هر سهشان همینطورند. با نگاهی به سالن غذاخوری میبینم که این سه نفر بهترینها هستند. همه دخترها با نگاههای پر از شهوت و ولع به آنها خیره شدهاند. حتی بوی تحریک جنسی در فضا بهوضوح حس میشود.
چقدر میتوانند واضحتر باشند؟
پسر هیسپانیکِ دیگر وقتی پشت سر رافائل میروم به من نگاه میکند و در نگاهش سوالی موج میزند، اما رافائل تمایلی به جواب دادن ندارد.
وقتی به میز میرسیم، پسر هیسپانیک از من میپرسد: «Por qué está ella aquí؟» یعنی «چرا او اینجاست؟»
رافائل فقط غرغره میکند و جواب نمیدهد. عالی است.
دلم میخواهد بروم. میتوانم به کتابخانه بروم و آنجا ناهار بخورم. با وجود اینکه رافائل مرا آورده، به نظر نمیرسد دو پسر دیگر خیلی در استقبال از من جدی باشند، و من هم نمیتوانم آنها را سرزنش کنم؛ من غریبهام. اما تصمیم میگیرم خودم را معرفی کنم؛ ضرری ندارد که برای هر احتمالی با گروه محلی رابطه خوبی داشته باشم.
به اسپانیایی میگویم: «Me llamo Isabella. Isa.» نمیخواهم گستاخ باشم، اما نمیخواهم آنها فکر کنند پشت سرم با زبان اسپانیایی دربارهام حرف میزنند.
او با لبخندی و با خندهای متعجب میگوید: «اوو، عاشق وقتی هستم یه دختر با من اسپانیایی صحبت میکنه.»
چشمهایم را میچرخانم و تلاش میکنم تلاشش برای فریب دادن را نادیده بگیرم.
او ابروهایش را بالا میاندازد و میپرسد: «داستان تو چیه، وانیلا؟ عضو کدوم گروهی؟»
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
#خون _آشام
#گرگهای _شرور_ وحقایق _درهمتنیده
او هم؟ تلاش میکنم اخمم را در نیاورم. «اسمم ایسا است، نه وانیلا.» سعی میکنم بدون تندی جواب دهم. هیچکدام از این دو نفر به من بدی نکردهاند و نمیخواهم بیشتر خودم را کنار بکشم. ولی دلخوش به این لقبها نیستم. «در گروهی نیستم. حداقل فعلاً نه.»
او مدتی سکوت میکند، اما وقتی بیشتر توضیح نمیدهم، بیخیال میشود.
میگوید: «هر چی دوست داری بگو، وانیلا.» عجب! دلم میخواست خفهاش کنم. «من جوردی هستم.» خودش را معرفی میکند. «اون نفهم ساکت هم دزموند است.» اشاره به پسر سیاهپوستی کنار خودش میکند. دزموند سرش را تکان میدهد اما علاقهمند به معرفی نیست. «چرا پیش ما نشستید؟ بدون توهین، ولی ما این روزها زیاد با جنس مخالف دمخور نمیشیم.»
اوه، اوه. «من فقط... یعنی... قضاوتی نیست.» دستهایم را بالا میبرم تا آرامش نشان دهم. میدانم گروهها توقعاتی درباره اینکه یک تبدیلشونده چه کسی را میتواند دوست داشته باشد، دارند. «راستش، اگر توی خود پسران یا با همدیگه باشید—»
دزموند بدون هیچ احساسی جواب میدهد: «ما گی نیستیم.»
گونههایم گرم میشود. واقعاً نیستند؟ «امم...» لبهایم را میلیسم.
نمیدانم چی بگویم.
دزموند آهی میکشد و رو به من میکند: «اون چیزی که جوردی میخواست بگه
دزموند لحظهای مکث کرد و یک ضربه به سر جوردی زد.
«هی!»
دزموند با اخم به جوردی نگاه کرد و ادامه داد: «… مسئله اینه که امسال سال آخر ماست. وقت نداریم برای دخترها. همه حواسمون به قبیلهمونه. پس اگر دنبال رافائل هستی—»
«نه، واقعاً نمیخوام!» گونههایم سرخ شده بود، اما نمیخواستم کسی اشتباه برداشت کنه. «من مجازاتش هستم. فقط همین دلیله که اینجا هستم. قرار بود این هفته منو راهنمایی کنه تا از تنبیه فرار کنه.»
جوردی با تعجب سوت زد و با یه لبخند شیطنتآمیز نگاهم کرد، بعد رو به رافائل گفت: «چطور تونستی همچین مجازات خوشگلی گیر بیاری؟» شوخی میکرد، ولی نگرانی هم تو صداش بود.
رافائل گفت: «مسئلهای نیست، فقط خانم فورد داره کار خودش رو میکنه.»
هر دو با نالهای جواب دادند و من بیخیال حرفاشون شدم و تصمیم گرفتم گوشیم رو چک کنم.
گوشیام در طول کلاس اول و دوم چند بار زنگ زده بود، ولی نمیخواستم ریسک کنم و نگاه کردن باعث بشه گوشی ازم گرفته بشه. نمیدونم معلمها چقدر سختگیرن. تو خونه، ایمت یا یکی از آلفاهای قبیله سریع گوشی رو ازم میگرفتن.
پیامهام رو دیدم. سه تا پیام از الیور، دوستپسر سابقم بود.
الیور: عزیزم، میدونم جدا شدیم اما دلم برات تنگ شده.
الیور: باید یه روز برنامه بریزیم همو ببینیم.
الیور: دلم برای بوسههات تنگ شده. طعم تو...
وااای، چقدر نفرتانگیز! آخرین پیامش عکس رکیکی داشت. عکس آلت تناسلیاش! چه پستفطرتی! اون روزی که مادرم مرده بود، بهم گفته بود جدا بشیم. کی همچین کاری میکنه؟ تازه بهم خیانت کرده بود. اون احمق جوری وانمود کرد که مشکل فقط دردهای رشد تبدیلشوندههاست. گرگش—یه کایوت لعنتی—باعث شده. من ساده نیستم و اینها هیچکدوم عذرخواهی نبود. حتی اگر بود، نمیبخشیدمش. بلکه با من مثل یه تماس ساده رفتار میکنه و فکر میکنه من دوست دارم همچین عکس مزخرفی داشته باشم. نه، ممنون.
پیامها رو پاک کردم و جواب ندادم، بعد رفتم سراغ دو پیام دیگه.
سلنا: میدونم اشتباه کردم. ببخش منو. لطفاً حرف بزن.
پاکش کردم.
جوسه: اگه سلنا بهت پیام داد، جوابش نده. اون و الیور هنوز مثل خرگوشها دارن با هم میپرن.
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
او هم؟ تلاش میکنم اخمم را در نیاورم. «اسمم ایسا است، نه وانیلا.» سعی میکنم بدون تندی جواب دهم. هیچکدام از این دو نفر به من بدی نکردهاند و نمیخواهم بیشتر خودم را کنار بکشم. ولی دلخوش به این لقبها نیستم. «در گروهی نیستم. حداقل فعلاً نه.»
او مدتی سکوت میکند، اما وقتی بیشتر توضیح نمیدهم، بیخیال میشود.
میگوید: «هر چی دوست داری بگو، وانیلا.» عجب! دلم میخواست خفهاش کنم. «من جوردی هستم.» خودش را معرفی میکند. «اون نفهم ساکت هم دزموند است.» اشاره به پسر سیاهپوستی کنار خودش میکند. دزموند سرش را تکان میدهد اما علاقهمند به معرفی نیست. «چرا پیش ما نشستید؟ بدون توهین، ولی ما این روزها زیاد با جنس مخالف دمخور نمیشیم.»
اوه، اوه. «من فقط... یعنی... قضاوتی نیست.» دستهایم را بالا میبرم تا آرامش نشان دهم. میدانم گروهها توقعاتی درباره اینکه یک تبدیلشونده چه کسی را میتواند دوست داشته باشد، دارند. «راستش، اگر توی خود پسران یا با همدیگه باشید—»
دزموند بدون هیچ احساسی جواب میدهد: «ما گی نیستیم.»
گونههایم گرم میشود. واقعاً نیستند؟ «امم...» لبهایم را میلیسم.
نمیدانم چی بگویم.
دزموند آهی میکشد و رو به من میکند: «اون چیزی که جوردی میخواست بگه
دزموند لحظهای مکث کرد و یک ضربه به سر جوردی زد.
«هی!»
دزموند با اخم به جوردی نگاه کرد و ادامه داد: «… مسئله اینه که امسال سال آخر ماست. وقت نداریم برای دخترها. همه حواسمون به قبیلهمونه. پس اگر دنبال رافائل هستی—»
«نه، واقعاً نمیخوام!» گونههایم سرخ شده بود، اما نمیخواستم کسی اشتباه برداشت کنه. «من مجازاتش هستم. فقط همین دلیله که اینجا هستم. قرار بود این هفته منو راهنمایی کنه تا از تنبیه فرار کنه.»
جوردی با تعجب سوت زد و با یه لبخند شیطنتآمیز نگاهم کرد، بعد رو به رافائل گفت: «چطور تونستی همچین مجازات خوشگلی گیر بیاری؟» شوخی میکرد، ولی نگرانی هم تو صداش بود.
رافائل گفت: «مسئلهای نیست، فقط خانم فورد داره کار خودش رو میکنه.»
هر دو با نالهای جواب دادند و من بیخیال حرفاشون شدم و تصمیم گرفتم گوشیم رو چک کنم.
گوشیام در طول کلاس اول و دوم چند بار زنگ زده بود، ولی نمیخواستم ریسک کنم و نگاه کردن باعث بشه گوشی ازم گرفته بشه. نمیدونم معلمها چقدر سختگیرن. تو خونه، ایمت یا یکی از آلفاهای قبیله سریع گوشی رو ازم میگرفتن.
پیامهام رو دیدم. سه تا پیام از الیور، دوستپسر سابقم بود.
الیور: عزیزم، میدونم جدا شدیم اما دلم برات تنگ شده.
الیور: باید یه روز برنامه بریزیم همو ببینیم.
الیور: دلم برای بوسههات تنگ شده. طعم تو...
وااای، چقدر نفرتانگیز! آخرین پیامش عکس رکیکی داشت. عکس آلت تناسلیاش! چه پستفطرتی! اون روزی که مادرم مرده بود، بهم گفته بود جدا بشیم. کی همچین کاری میکنه؟ تازه بهم خیانت کرده بود. اون احمق جوری وانمود کرد که مشکل فقط دردهای رشد تبدیلشوندههاست. گرگش—یه کایوت لعنتی—باعث شده. من ساده نیستم و اینها هیچکدوم عذرخواهی نبود. حتی اگر بود، نمیبخشیدمش. بلکه با من مثل یه تماس ساده رفتار میکنه و فکر میکنه من دوست دارم همچین عکس مزخرفی داشته باشم. نه، ممنون.
پیامها رو پاک کردم و جواب ندادم، بعد رفتم سراغ دو پیام دیگه.
سلنا: میدونم اشتباه کردم. ببخش منو. لطفاً حرف بزن.
پاکش کردم.
جوسه: اگه سلنا بهت پیام داد، جوابش نده. اون و الیور هنوز مثل خرگوشها دارن با هم میپرن.
@SilverClawReadNovel
#werewolf
#pdf_کتاب
#کتاب_ترجمه
#رمان_خارجی
SilverClawReads novel رمان ،عاشقانه فانتزی pinned «🌙 سلام رفیقِ کتابباز! من SGh، مدیر این پاتوق فانتزیهام 🐺 📚 خدمات داغم: 1. ترجمه اختصاصی کتابی که تو انتخاب میکنی (از رمان تا داستان کوتاه) 🌈 چه جوری؟ سادهتر از آب خوردن: → اگه دنبال یه کتاب آماده میگردی: /لیست رو ببین چی دارم! → اگه میخوای…»
آهی کشیدم. حداقل راست و پوستکنده حرف میزند.
من: ممنون که خبر دادی.
بلافاصله جواب داد.
جوسه: همیشه پشتتم. دلم برات تنگ شده، چیکا.
من: منم دلم برات تنگ شده، جی.
جوسه از وقتی هفت ساله بودیم بهترین دوستم بوده. از وقتی راکل جانسون توی جنگل پشت خانه قبیلهمون بستنیام رو قاپید و بهم گفت احمقی. جوسه هم بهش گفت هیولای زشت و تنها و قرار نیست کسی جفتش بشه و بستنی دزدیام باعث چاقیاش میشه. از اون موقع تا حالا مثل خواهر و برادرهای دزدکی بودیم.
جوسه منو خوب میشناسه و میدونم همیشه پشتم وایمیسته. فقط حالا از دو ایالت فاصله داریم. از این دوری بدم میآد، ولی باید این سال رو تحمل کنم. ایمت قول داده وقتی هجده سالم بشه برگردم قبیله «مانتین اسپرینگ». فقط باید صبر کنم.
هنوز لبخند روی لبم بود که گوشی رو توی جیبم گذاشتم. وقتی سرم رو بالا آوردم، رافائل نگاهم میکرد. چیزی نگفت، منم سکوت کردم. دو پسر دیگه هم به نظر میرسید دارن منو نگاه میکنن. بعد جوردی پرسید: «دوستپسر خوشگلی داری؟»
با خنده گفتم: «نه، فقط چند نفر از قبیله قبلیم هستند.» دلیلی برای دروغ گفتن نبود.
ابرو بالا انداخت انگار که میخواست بگه بیشتر بگو.
وقتی حرف نزدم، گفت: «خیلی وقتها برات عکسهای رکیک میفرستن؟»
وای خدا! اون دید؟
گفتم: «نه.» صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم و هر سهشون خندیدن. «اون چیزی نیست که فکر میکنید. واقعاً نه.» سرم رو تکون دادم و اونا بیشتر خندیدن.
جوردی گفت: «وای، وانیلا! نه قضاوت میکنیم. میتونی هر چقدر خواستی عکس بگیری. میدونی چیه؟ الان میرم دستشویی برات بگیرم! شماره بده، تا انجامش بدم .»
افتادم تو فکر. گفتم: «نه... اینطوری نیست.» سرم رو محکم تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم. «دوست پسر قبلیم سعی میکنه منو برگردونه. یه جورایی. اما من مطمئنم اون بیشتر دنبال یه رابطه سادهست. من قبول ندارم. پس، نه، عکس رکیک معمولاً نمیگیرم. اون فقط یه کایوت احمقه که هنوز نفهمیده تموم شده. و نه، عکس تو رو هم نمیخوام. ممنون.»
جوردی با تعجب گفت: «وای، زندگی تو از یه سریال پر از درام هم پیچیدهتره. چیز دیگهای داری؟»
با خنده پاسخ دادم: «نه، زندگی من هیجانانگیز نیست.» شاید کمی غمانگیزه ولی نیازی نیست کسی بدونه.
بقیه ناهار رو درباره مسائل قبیله حرف زدند. هر سه از یک قبیله بودن که عجیب نبود چون همه گرگ بودند. میدونم یه چیزی تو گروه محلی خونآشامها در جریانه، اما من هنوز حواسم خیلی به صحبتهای آنها نبود؛ اینها به قبیله و گروه من ربطی ندارد و بنابراین مشکلی هم برای من نیست.
به جای آن، یاد خاطراتم با جوسه میافتم؛ وقتی با هم فیلم میدیدیم و بیدغدغه کنار هم بودیم. آن روزها زندگیام چقدر راحت و بیدغدغه بود.
الیور همیشه توی شبهای فیلم بهانهای داشت که کنار قبیلهاش باشد. حالا که نگاه میکنم، شاید واقعاً با سلنا پشت سرم قرار میگذاشت. شاید به همین دلیل این چند ماه اخیر خیلی مشغول بوده.
اما حالا هیچکدام از اینها اهمیت ندارد.
در حین حرف زدنشان متوجه میشوم دزموند شکارچی به دنیا آمده و در حال آموزش است تا اگر قبیلهشان شکارچی فعلی را از دست داد، جایگزین شود. شاید به همین دلیل حال و هوای گرفته و کمحرفی دارد. شکارچی بودن شغلی نیست که هر کسی بخواهد. زندگی تنهایی است پر از بار گناه. اما کسی باید این کار را بکند و فقط شکارچیزادگان از پس آن برمیآیند. شکارچیها در سلسلهمراتب قبیله جایگاهی ندارند. آنها غالباند اما میل به رهبری ندارند و به همین دلیل میتوانند هر تبدیلشوندهای که از قبیلهشان سرکشی کند، حتی آلفا را، حذف کنند.
رافائل پسر آلفاست و حالا همه چیز برایم روشن است. او رفتار یک وارث را دارد که قرار است تاج قبیله را به دست بگیرد. جایگاه آلفا ارثی نیست و باید آن را ثابت کنی. اما رافائل یکی از قدرتمندترین جوانانی است که دیدهام. شاید آلفا شدنش فقط به دلیل خانوادهاش نباشد، ولی حتماً از کودکی برای این مسئولیت آمادهاش کردهاند.
جوردی نگهبان ویژه قبیله است که کمی مرا غافلگیر میکند. نگهبانها محافظان اصلی قبیله هستند؛ آنها از محیط اطراف محافظت میکنند و دروازهها را نگهبانی میدهند، درست مثل خط اول دفاع یک ارتش.
برای اینکه از نگهبان معمولی به نگهبان ویژه تبدیل شوی، باید توانایی تصمیمگیری سریع و منطقی زیر فشار را داشته باشی. این جایگاه مخصوص بزرگسالهاست و برای نوجوانی مثل جوردی که هنوز هورمونهایش بر او تأثیر میگذارند، رسیدن به این جایگاه خیلی سخت است. اما او توانسته بر غریزهاش غلبه کند.
حالا نگاه جدیدی به او دارم و کنجکاوم بدانم چه چیزهای بیشتری از او پنهان است.
جوردی با مهربانی سعی میکند مرا هم وارد بحث کند و درباره قبیله قبلیام سوال میپرسد، اما من چیز زیادی برای گفتن ندارم.
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب #کتاب_ترجمه #رمان_خارجی
من: ممنون که خبر دادی.
بلافاصله جواب داد.
جوسه: همیشه پشتتم. دلم برات تنگ شده، چیکا.
من: منم دلم برات تنگ شده، جی.
جوسه از وقتی هفت ساله بودیم بهترین دوستم بوده. از وقتی راکل جانسون توی جنگل پشت خانه قبیلهمون بستنیام رو قاپید و بهم گفت احمقی. جوسه هم بهش گفت هیولای زشت و تنها و قرار نیست کسی جفتش بشه و بستنی دزدیام باعث چاقیاش میشه. از اون موقع تا حالا مثل خواهر و برادرهای دزدکی بودیم.
جوسه منو خوب میشناسه و میدونم همیشه پشتم وایمیسته. فقط حالا از دو ایالت فاصله داریم. از این دوری بدم میآد، ولی باید این سال رو تحمل کنم. ایمت قول داده وقتی هجده سالم بشه برگردم قبیله «مانتین اسپرینگ». فقط باید صبر کنم.
هنوز لبخند روی لبم بود که گوشی رو توی جیبم گذاشتم. وقتی سرم رو بالا آوردم، رافائل نگاهم میکرد. چیزی نگفت، منم سکوت کردم. دو پسر دیگه هم به نظر میرسید دارن منو نگاه میکنن. بعد جوردی پرسید: «دوستپسر خوشگلی داری؟»
با خنده گفتم: «نه، فقط چند نفر از قبیله قبلیم هستند.» دلیلی برای دروغ گفتن نبود.
ابرو بالا انداخت انگار که میخواست بگه بیشتر بگو.
وقتی حرف نزدم، گفت: «خیلی وقتها برات عکسهای رکیک میفرستن؟»
وای خدا! اون دید؟
گفتم: «نه.» صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم و هر سهشون خندیدن. «اون چیزی نیست که فکر میکنید. واقعاً نه.» سرم رو تکون دادم و اونا بیشتر خندیدن.
جوردی گفت: «وای، وانیلا! نه قضاوت میکنیم. میتونی هر چقدر خواستی عکس بگیری. میدونی چیه؟ الان میرم دستشویی برات بگیرم! شماره بده، تا انجامش بدم .»
افتادم تو فکر. گفتم: «نه... اینطوری نیست.» سرم رو محکم تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم. «دوست پسر قبلیم سعی میکنه منو برگردونه. یه جورایی. اما من مطمئنم اون بیشتر دنبال یه رابطه سادهست. من قبول ندارم. پس، نه، عکس رکیک معمولاً نمیگیرم. اون فقط یه کایوت احمقه که هنوز نفهمیده تموم شده. و نه، عکس تو رو هم نمیخوام. ممنون.»
جوردی با تعجب گفت: «وای، زندگی تو از یه سریال پر از درام هم پیچیدهتره. چیز دیگهای داری؟»
با خنده پاسخ دادم: «نه، زندگی من هیجانانگیز نیست.» شاید کمی غمانگیزه ولی نیازی نیست کسی بدونه.
بقیه ناهار رو درباره مسائل قبیله حرف زدند. هر سه از یک قبیله بودن که عجیب نبود چون همه گرگ بودند. میدونم یه چیزی تو گروه محلی خونآشامها در جریانه، اما من هنوز حواسم خیلی به صحبتهای آنها نبود؛ اینها به قبیله و گروه من ربطی ندارد و بنابراین مشکلی هم برای من نیست.
به جای آن، یاد خاطراتم با جوسه میافتم؛ وقتی با هم فیلم میدیدیم و بیدغدغه کنار هم بودیم. آن روزها زندگیام چقدر راحت و بیدغدغه بود.
الیور همیشه توی شبهای فیلم بهانهای داشت که کنار قبیلهاش باشد. حالا که نگاه میکنم، شاید واقعاً با سلنا پشت سرم قرار میگذاشت. شاید به همین دلیل این چند ماه اخیر خیلی مشغول بوده.
اما حالا هیچکدام از اینها اهمیت ندارد.
در حین حرف زدنشان متوجه میشوم دزموند شکارچی به دنیا آمده و در حال آموزش است تا اگر قبیلهشان شکارچی فعلی را از دست داد، جایگزین شود. شاید به همین دلیل حال و هوای گرفته و کمحرفی دارد. شکارچی بودن شغلی نیست که هر کسی بخواهد. زندگی تنهایی است پر از بار گناه. اما کسی باید این کار را بکند و فقط شکارچیزادگان از پس آن برمیآیند. شکارچیها در سلسلهمراتب قبیله جایگاهی ندارند. آنها غالباند اما میل به رهبری ندارند و به همین دلیل میتوانند هر تبدیلشوندهای که از قبیلهشان سرکشی کند، حتی آلفا را، حذف کنند.
رافائل پسر آلفاست و حالا همه چیز برایم روشن است. او رفتار یک وارث را دارد که قرار است تاج قبیله را به دست بگیرد. جایگاه آلفا ارثی نیست و باید آن را ثابت کنی. اما رافائل یکی از قدرتمندترین جوانانی است که دیدهام. شاید آلفا شدنش فقط به دلیل خانوادهاش نباشد، ولی حتماً از کودکی برای این مسئولیت آمادهاش کردهاند.
جوردی نگهبان ویژه قبیله است که کمی مرا غافلگیر میکند. نگهبانها محافظان اصلی قبیله هستند؛ آنها از محیط اطراف محافظت میکنند و دروازهها را نگهبانی میدهند، درست مثل خط اول دفاع یک ارتش.
برای اینکه از نگهبان معمولی به نگهبان ویژه تبدیل شوی، باید توانایی تصمیمگیری سریع و منطقی زیر فشار را داشته باشی. این جایگاه مخصوص بزرگسالهاست و برای نوجوانی مثل جوردی که هنوز هورمونهایش بر او تأثیر میگذارند، رسیدن به این جایگاه خیلی سخت است. اما او توانسته بر غریزهاش غلبه کند.
حالا نگاه جدیدی به او دارم و کنجکاوم بدانم چه چیزهای بیشتری از او پنهان است.
جوردی با مهربانی سعی میکند مرا هم وارد بحث کند و درباره قبیله قبلیام سوال میپرسد، اما من چیز زیادی برای گفتن ندارم.
@SilverClawReadNovel
#werewolf #pdf_کتاب #کتاب_ترجمه #رمان_خارجی
هر چه بیشتر به بحثهای آنها درباره درگیریها و راههای تقویت قبیله گوش میدهم، بیشتر به قبیله خودم فکر میکنم. رافائل خیلی شبیه جوسه است؛ رهبر گروه، البته با بار خودخواهی بیشتر و کمی بازیگوشتر. فکر میکنم او سبک زندگیاش طوری است که از امتیازات خاص خودش هم لذت میبرد
@SilverClawReadNovel
@SilverClawReadNovel
هر چه بیشتر به بحثهای آنها درباره درگیریها و راههای تقویت قبیله گوش میدهم، بیشتر به قبیله خودم فکر میکنم. رافائل خیلی شبیه جوسه است؛ رهبر گروه، البته با بار خودخواهی بیشتر و کمی بازیگوشتر. فکر میکنم او سبک زندگیاش طوری است که از امتیازات خاص خودش هم لذت میبرد
جوردی مثل کای بیخیال و آرام است، همیشه آماده شوخی و با لبخندی روی لب. دزموند هم همان تیپ ساکت و قوی است، دقیقا مثل دامین، اما وقتی صحبت از ارزیابی ریسک پیش میآید، تبدیل به آدمی کاملاً متفاوت میشود.
کمکم حس میکنم شاید امروز آنقدرها هم بد نباشد، اما به خودم نمیبالم که بعد از پایان “مجازات” رافائل، این پسرها هنوز بخواهند با من حرف بزنند. جوردی همان اول گفت که آنها با دخترهای این مدرسه زیاد رفتوآمد نمیکنند؛ نمیخواهند حواسشان پرت شود. ضمن اینکه من هم جزو قبیلهشان نیستم. علاوه بر این، واضح است که دنیای اجتماعی ما کاملاً متفاوت است. آنها پسرهاییاند که همه دخترها عاشقشان هستند و بقیه پسرها آرزوی شبیهشدن به آنها را دارند. این را میشود از نگاه همه به آنها فهمید. و من مثل یک گرگ تنها هستم که فقط میخواهد سالم سال آخر را به پایان برساند.
وقتی زنگ میخورد، رافائل سینیاش را رها میکند و بدون اینکه منتظر من شود، سمت کلاس بعدی میرود. میخواستم صدایش بزنم ولی سریع منصرف شدم. رفتهرفته بیشتر عصبی میشد، گرگ درونش بیدار میشه و چشمهایش برق نقرهای میزد. من که کاری به او نداشتم، پس نمیدانم چرا اینقدر عصبانی است.
وقتی توی راهروها دنبال کلاس میگردم، هیچکس با من حرف نمیزند. رافائل هنوز برنامه کلاسم را دارد و من نمیدانم کجا باید بروم. اگر میتوانستم رد بوی او را دنبال میکردم، اما آنقدر بوهای مختلف در راهرو هست که نمیتوانم دنبال یک رد بگردم. چند نفر را پرسیدم اسپانیایی ۴ کجاست اما فقط پوزخند و چرخش چشم جواب گرفتم. حرفی زده نشد، کمکی نشد.
بله، من دختر جدیدم.
بله، ناهار را با پسرهای جذاب تبدیلشونده خوردم که تازه فهمیدم تقریباً مانند خانواده سلطنتی قبیله هستند چون پدر رافائل آلفاست.
اما نه، اصلاً نمیخواهم در این سلسلهمراتب احمقانه مدرسه سر و صدا درست کنم. فقط یک روز گذشته و حس میکنم وارد صحنه یک سریال دبیرستانی شدهام.
متوجه شدم پسرها کنار بقیه تبدیلشوندهها نمینشینند؛ آنها با غرغرها و سر و صدایشان راحت قابل تشخیصاند. اما وقتی دزموند شکارچی است و رافائل پسر آلفاست، هر کاری بخواهند میتوانند بکنند. و اینکه همیشه خودشاناند، باعث میشود حضور من در کنارشان برای بقیه مدرسه خوشایند نباشد—خصوصاً سایر تبدیلشوندهها که ممکن است همیشه دنبال جلب نظر آنها باشند.
این موضوع وقتی برام روشنتر شد که برنامه کلاس جدیدم را از دفتر مدرسه گرفتم و وارد کلاس بعدی شدم.
خوشبختانه معلم مرا وادار نکرد جلوی کلاس بایستم معرفی کنم؛ چون از این کار متنفرم—بهخصوص حالا که بین این همه انسان و جادوگر احساسی کاملاً غریبه دارم. هنوز به حضور در جمع انسانها و ساحرهها عادت نکردهام و این توجه اضافی فشارم میآورد روان تر
نگاههای تیز و کنجکاو اطرافم پوست و وجودم را آزار میدهد و عصبانیت درونم را برمیانگیزد. دختری که پشت سرم نشسته، در طول کلاس دستکم چهار بار عمداً به پشت صندلیام لگد میزند و وقتی کلاس تمام میشود، با صدای بلند به من فحش میدهد و دفترچهام را هنگام عبورش از روی میز به زمین میاندازد.
دندانهایم را به هم میسایم و تلاش میکنم صدای غرشی که با عصبانیت دارم را کنترل کنم، تا به او حمله نکنم و پاسخ ناعادلانه ندهم.
رافائل همه این صحنهها را میبیند و تنها با لبخندی تمسخرآمیز واکنش نشان میدهد. او واقعاً آدم پیچیدهای است؛ یک لحظه مهربان و کمککننده است و لحظه بعد کاملاً خصمانه رفتار میکند و رفتارهای تحقیرآمیز علیه من را تشویق میکند. به این فکر میکنم شاید او در ساعت قبلی من را «دختر خودش» خطاب کرده فقط به این دلیل که بخواهد برایم دردسر درست کند و میدانسته این حرف چه واکنشی برمیانگیزد.
وقتی دختر آنجا از کنار رافائل عبور میکند، او نمایش میدهد و بازویش را دور او میاندازد و همراهش از کلاس خارج میشود.
چه حرکت احمقانهای!
من اما همه اینها را نادیده میگیرم و راهی آخرین کلاس روزم با عنوان «تاریخ طبیعی دنیای غیرطبیعی» میشوم.
چند دقیقهای در دستشویی میمانم؛ جایی پر از بوی خوشبوکنندههای مصنوعی و بوی بد عرق بدن پوشیده. درست پس از زنگ وارد کلاس میشوم و با نگاههای گیج و سردرگم دانشآموزان مواجه میشوم. حدود بیست نفر در کلاس هستند و کلاس قبلاً شروع شده، نمیخواهم مزاحمشان شوم. معلم وقتی نگاه تعجبزده همه را میبیند برمیگردد و مرا میبیند.
با اخم میپرسد: «گم شدی؟»
@SilverClawReadNovel
جوردی مثل کای بیخیال و آرام است، همیشه آماده شوخی و با لبخندی روی لب. دزموند هم همان تیپ ساکت و قوی است، دقیقا مثل دامین، اما وقتی صحبت از ارزیابی ریسک پیش میآید، تبدیل به آدمی کاملاً متفاوت میشود.
کمکم حس میکنم شاید امروز آنقدرها هم بد نباشد، اما به خودم نمیبالم که بعد از پایان “مجازات” رافائل، این پسرها هنوز بخواهند با من حرف بزنند. جوردی همان اول گفت که آنها با دخترهای این مدرسه زیاد رفتوآمد نمیکنند؛ نمیخواهند حواسشان پرت شود. ضمن اینکه من هم جزو قبیلهشان نیستم. علاوه بر این، واضح است که دنیای اجتماعی ما کاملاً متفاوت است. آنها پسرهاییاند که همه دخترها عاشقشان هستند و بقیه پسرها آرزوی شبیهشدن به آنها را دارند. این را میشود از نگاه همه به آنها فهمید. و من مثل یک گرگ تنها هستم که فقط میخواهد سالم سال آخر را به پایان برساند.
وقتی زنگ میخورد، رافائل سینیاش را رها میکند و بدون اینکه منتظر من شود، سمت کلاس بعدی میرود. میخواستم صدایش بزنم ولی سریع منصرف شدم. رفتهرفته بیشتر عصبی میشد، گرگ درونش بیدار میشه و چشمهایش برق نقرهای میزد. من که کاری به او نداشتم، پس نمیدانم چرا اینقدر عصبانی است.
وقتی توی راهروها دنبال کلاس میگردم، هیچکس با من حرف نمیزند. رافائل هنوز برنامه کلاسم را دارد و من نمیدانم کجا باید بروم. اگر میتوانستم رد بوی او را دنبال میکردم، اما آنقدر بوهای مختلف در راهرو هست که نمیتوانم دنبال یک رد بگردم. چند نفر را پرسیدم اسپانیایی ۴ کجاست اما فقط پوزخند و چرخش چشم جواب گرفتم. حرفی زده نشد، کمکی نشد.
بله، من دختر جدیدم.
بله، ناهار را با پسرهای جذاب تبدیلشونده خوردم که تازه فهمیدم تقریباً مانند خانواده سلطنتی قبیله هستند چون پدر رافائل آلفاست.
اما نه، اصلاً نمیخواهم در این سلسلهمراتب احمقانه مدرسه سر و صدا درست کنم. فقط یک روز گذشته و حس میکنم وارد صحنه یک سریال دبیرستانی شدهام.
متوجه شدم پسرها کنار بقیه تبدیلشوندهها نمینشینند؛ آنها با غرغرها و سر و صدایشان راحت قابل تشخیصاند. اما وقتی دزموند شکارچی است و رافائل پسر آلفاست، هر کاری بخواهند میتوانند بکنند. و اینکه همیشه خودشاناند، باعث میشود حضور من در کنارشان برای بقیه مدرسه خوشایند نباشد—خصوصاً سایر تبدیلشوندهها که ممکن است همیشه دنبال جلب نظر آنها باشند.
این موضوع وقتی برام روشنتر شد که برنامه کلاس جدیدم را از دفتر مدرسه گرفتم و وارد کلاس بعدی شدم.
خوشبختانه معلم مرا وادار نکرد جلوی کلاس بایستم معرفی کنم؛ چون از این کار متنفرم—بهخصوص حالا که بین این همه انسان و جادوگر احساسی کاملاً غریبه دارم. هنوز به حضور در جمع انسانها و ساحرهها عادت نکردهام و این توجه اضافی فشارم میآورد روان تر
نگاههای تیز و کنجکاو اطرافم پوست و وجودم را آزار میدهد و عصبانیت درونم را برمیانگیزد. دختری که پشت سرم نشسته، در طول کلاس دستکم چهار بار عمداً به پشت صندلیام لگد میزند و وقتی کلاس تمام میشود، با صدای بلند به من فحش میدهد و دفترچهام را هنگام عبورش از روی میز به زمین میاندازد.
دندانهایم را به هم میسایم و تلاش میکنم صدای غرشی که با عصبانیت دارم را کنترل کنم، تا به او حمله نکنم و پاسخ ناعادلانه ندهم.
رافائل همه این صحنهها را میبیند و تنها با لبخندی تمسخرآمیز واکنش نشان میدهد. او واقعاً آدم پیچیدهای است؛ یک لحظه مهربان و کمککننده است و لحظه بعد کاملاً خصمانه رفتار میکند و رفتارهای تحقیرآمیز علیه من را تشویق میکند. به این فکر میکنم شاید او در ساعت قبلی من را «دختر خودش» خطاب کرده فقط به این دلیل که بخواهد برایم دردسر درست کند و میدانسته این حرف چه واکنشی برمیانگیزد.
وقتی دختر آنجا از کنار رافائل عبور میکند، او نمایش میدهد و بازویش را دور او میاندازد و همراهش از کلاس خارج میشود.
چه حرکت احمقانهای!
من اما همه اینها را نادیده میگیرم و راهی آخرین کلاس روزم با عنوان «تاریخ طبیعی دنیای غیرطبیعی» میشوم.
چند دقیقهای در دستشویی میمانم؛ جایی پر از بوی خوشبوکنندههای مصنوعی و بوی بد عرق بدن پوشیده. درست پس از زنگ وارد کلاس میشوم و با نگاههای گیج و سردرگم دانشآموزان مواجه میشوم. حدود بیست نفر در کلاس هستند و کلاس قبلاً شروع شده، نمیخواهم مزاحمشان شوم. معلم وقتی نگاه تعجبزده همه را میبیند برمیگردد و مرا میبیند.
با اخم میپرسد: «گم شدی؟»
@SilverClawReadNovel
سرم را تکان میدهم: «نه.» جلو میروم و برنامه کلاسیام را به او میدهم. «من تازه آمدهام.»
اخمش عمیقتر میشود و ابروهای تقریباً سفیدش شبیه دو کرم پشمالو به هم نزدیک میشوند.
میپرسد: «به خاطر جا پیدا نکردن انداختنت اینجا؟»
جواب میدهم: «نمیدونم. برام قبل از آمدنم برنامه چیده بودند.»
ابرویش را بالا میاندازد و میپرسد: «تو چی هستی؟»
میگویم: «تبدیلشونده.» و در لحظه آخر اضافه میکنم: «گرگ.»
چشمانش باز میشود ولی سرش را تائید میکند و برنامهام را پس میدهد: «خب، بشین. امروز مروری داریم.»
به تنها صندلی خالی میروم و مینشینم. پسری خم میشود سمت من از پشت میزش و میگوید: «سلام، تو تازه اینجایی، نه؟»
سرش را تکان میدهم و آماده شنیدن حرف بعدی میشوم. بوی خاصی حس میکنم؛ بوی یک گربه. فکر میکنم چه نوع گربهای است.
او میگوید: «من ژنگ هستم، اسمت چیه؟»
با تعجب پاسخ میدهم: «ایسا.»
او لبخندی روشن به من میزند و میگوید: «خوشبختم، ایسا.» او واقعاً جذاب است. موهای مشکی و ژولیدهاش روی پیشانیش افتاده
@SilverClawReadNovel
اخمش عمیقتر میشود و ابروهای تقریباً سفیدش شبیه دو کرم پشمالو به هم نزدیک میشوند.
میپرسد: «به خاطر جا پیدا نکردن انداختنت اینجا؟»
جواب میدهم: «نمیدونم. برام قبل از آمدنم برنامه چیده بودند.»
ابرویش را بالا میاندازد و میپرسد: «تو چی هستی؟»
میگویم: «تبدیلشونده.» و در لحظه آخر اضافه میکنم: «گرگ.»
چشمانش باز میشود ولی سرش را تائید میکند و برنامهام را پس میدهد: «خب، بشین. امروز مروری داریم.»
به تنها صندلی خالی میروم و مینشینم. پسری خم میشود سمت من از پشت میزش و میگوید: «سلام، تو تازه اینجایی، نه؟»
سرش را تکان میدهم و آماده شنیدن حرف بعدی میشوم. بوی خاصی حس میکنم؛ بوی یک گربه. فکر میکنم چه نوع گربهای است.
او میگوید: «من ژنگ هستم، اسمت چیه؟»
با تعجب پاسخ میدهم: «ایسا.»
او لبخندی روشن به من میزند و میگوید: «خوشبختم، ایسا.» او واقعاً جذاب است. موهای مشکی و ژولیدهاش روی پیشانیش افتاده
@SilverClawReadNovel

