Sillysilky
مسخرم نکنید
دوباره بوی خون و فقر به مشام میرسد
دوباره اسم نیکا و سارینا و مهسا
به یاد می آید
دوباره صدای گریه پدر کارگری که نمیتواند برای تولد دخترش چیزی بخرد
اه و افسوس
وقتی که توی پارکینگ خونه غریبه ای
از دست پلیس ها قایم شده ای
صدای تپش قلبت رو میتوانی بشنوی
از بس که دویدی پاهایت میلرزند
و صورتت با احساس خشم و شورش
میسوزد
اون سکوت دردناکی که انگار همه میخواهند فریاد بزنند
ولی هیچکس فریاد نمیزند
چون میترسند که هیچکس دیگر همراهشان شعار ندهد
قفسه سینه ات را بغل کرده است
میگویی میخواهی ازاد باشی
که هرجوری دوست داری لباس بپوشی
که نگران کودکانی که شب در چادر مادرشان میخوابند نباشی
که برای عقایدت اعدام نشوی
همه با تو موافقند ولی...
کسی کاری نمیکند
و انگار که همه با تو مخالفند
دوباره اسم نیکا و سارینا و مهسا
به یاد می آید
دوباره صدای گریه پدر کارگری که نمیتواند برای تولد دخترش چیزی بخرد
اه و افسوس
وقتی که توی پارکینگ خونه غریبه ای
از دست پلیس ها قایم شده ای
صدای تپش قلبت رو میتوانی بشنوی
از بس که دویدی پاهایت میلرزند
و صورتت با احساس خشم و شورش
میسوزد
اون سکوت دردناکی که انگار همه میخواهند فریاد بزنند
ولی هیچکس فریاد نمیزند
چون میترسند که هیچکس دیگر همراهشان شعار ندهد
قفسه سینه ات را بغل کرده است
میگویی میخواهی ازاد باشی
که هرجوری دوست داری لباس بپوشی
که نگران کودکانی که شب در چادر مادرشان میخوابند نباشی
که برای عقایدت اعدام نشوی
همه با تو موافقند ولی...
کسی کاری نمیکند
و انگار که همه با تو مخالفند
😭2