Forwarded from Mental traffic
یه روز تو میفهمی من مثل بقیه نبودم و اون روز، تو برام مثل بقیهای.
Forwarded from Mental traffic
‘شاید آدم برای اینکه خودش باشد به بودن کسی نیاز دارد ؛ معمولاً همینطور است . من به تو نیاز دارم تا بیشتر خودم باشم .
آلبر کامو’
آلبر کامو’
Forwarded from Mental traffic
هیچوقت خودتونو به زور تو قلبِ کسی جا نکنید؛
دل جای مهمونِ اجباری نیست، جای آدمیست که با شوق براش در باز میکنن.
اگر قراره بمونید، باید خواسته بشید، نه تحمل.
اگر قراره دوست داشته بشید، باید انتخاب بشید، نه از سر عادت یا ترحم.
خودتونو جایی نذارید که هر روز مجبور باشید ثابت کنید ارزش موندن دارید.
ارتباط واقعی توضیح و التماس نمیخواد؛
یا با احترام دعوتتون میکنن،
یا با عزت نفس راهتون رو بدون اون میدید.
دل جای مهمونِ اجباری نیست، جای آدمیست که با شوق براش در باز میکنن.
اگر قراره بمونید، باید خواسته بشید، نه تحمل.
اگر قراره دوست داشته بشید، باید انتخاب بشید، نه از سر عادت یا ترحم.
خودتونو جایی نذارید که هر روز مجبور باشید ثابت کنید ارزش موندن دارید.
ارتباط واقعی توضیح و التماس نمیخواد؛
یا با احترام دعوتتون میکنن،
یا با عزت نفس راهتون رو بدون اون میدید.
Forwarded from Mental traffic
کشور چهار فصل
چهار فصلش خزون شد
میمانیم منتظر بهار
گذر میکنیم از زمستان سرد و تاریک
چهار فصلش خزون شد
میمانیم منتظر بهار
گذر میکنیم از زمستان سرد و تاریک
متنفرم از اینکه او را ناراحت ببینم و با چشمان دلخور به من نگاه کند. متنفرم از این که باعث دردش شوم.
بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس
بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس
Forwarded from Mental traffic
“I say let the world go to hell, but I should always have my tea… and someone I love beside me, because without that, even eternity feels empty.”
Forwarded from Mental traffic
«هیچکس نمیداند که برخیها چه انرژی عظیمی صرف میکنند تا فقط "عادی" به نظر برسند.»
Forwarded from Mental traffic
«نمیدانم این چه رازی است، این چه طوفانی است که در جانم برپا شده، اما هر بار که به تو میاندیشم، گویی تمام رنجهای جهان برای لحظهای سکوت میکنند. من که سالها با سایهها همقدم بودم، من که تاریکی را از روشنایی بهتر میشناختم، اکنون در برابر چشمانت زانو میزنم و اعتراف میکنم که هیچ نمیدانم. مرا چه شده است؟ مگر نه این است که عشق، این واژهای که سالها به تمسخر میگرفتمش، حالا یگانه حقیقت زندگیام شده است؟
تو تنها بهارِ قلبِ پاییززدهام هستی؛ بهاری که در اوج زمستان از راه میرسد و برفهای کهنهام را آب میکند. پیش از تو، من زمستانی بیپایان بودم، سرزمینی یخزده که هیچ گلی در آن نمیرویید. اما تو آمدی، بیصدا، چونان نسیمی که حتی از لای درهای بسته نیز عبور میکند، و درِ این زندان را گشودی. چه میگویی؟ مگر میشود انسانی اینگونه پنجرههای یک روحِ دربند را باز کند و خود نداند؟
من، این زندانیِ همیشگیِ افکارم، تنها در حضور تو احساس رهایی میکنم. چه راز عجیبی است این عشق! هر قدر بیشتر دوستت دارم، بیشتر احساس فقر میکنم؛ فقری شیرین، فقری که از ثروتِ بیاندازهات میآید. تو آنقدر پر از نوری که من، در تاریکیِ خویش، بیش از پیش خود را میبینم. هر چه تو بالاتری، من کوچکترم. هر چه تو روشنتری، من تاریکترم. و با این همه، همین کوچکی و تاریکی را بیشتر از هر عظمتی دوست دارم، چون از توست.
من که همیشه از آدمیان میگریختم، که لمس نگاهشان را زخمی بر روح خود میدانستم، اکنون آغوش تو را پناهگاه ابدی خود یافتهام. آخر این چه تناقضی است؟ از آدمیان گریزانم، اما آغوش تو را که انسانیترین پدیده این جهانی، پناه میخوانم. نکند تو از جنس دیگری؟ نکند تو از این جهان نیستی؟
و این را به تو میگویم، تو که شاید هرگز باورت نشود: اگر بهشت را به من نشان دهند، با تمام باغهایش، با تمام نهرهای شیر و عسلش، با تمام حوریان و قصرهای بلورینش، و تو آنجا نباشی، قسم میخورم که همان دوزخ را برمیگزینم، اگر تو در آن باشی. زیرا بهشت بیتو، جهنمی است زیبا و جهنم با تو، بهشتی است پنهان در میان شعلهها. آری، مرا دیوانه بخوان، مرا کافر بخوان، مرا هر چه میخواهی بخوان، اما این حقیقتِ روح من است؛ حقیقتی که نه با عقل، که با تمام وجودم لمسش کردهام.»
دیماه، ماهی که میتوانست تنها ورقی دیگر در تقویم باشد، به فصلی از اندوه و داغ بدل شد. یاد جاویدنامان آن روزها هنوز بر دل بسیاری سنگینی میکند؛ انسانهایی که زندگی، آرزوها و آیندهشان در چشمبرهمزدنی خاموش شد و خانوادههایی که تا همیشه با جای خالی عزیزانشان زندگی خواهند کرد.
در این روزها، اگر قرار باشد برای سوگی سر فرود آورم، ترجیح میدهم برای آنان سوگوار باشم؛ برای فرزندان این سرزمین که دیگر در میان ما نیستند، برای مادرانی که چشمانتظار ماندند و برای خانوادههایی که سهمشان از زندگی، اندوهی بیپایان شد. اندوه آنان برای من نزدیکتر و ملموستر است؛ زخمی که هنوز تازه است و خاطرهای که هنوز از ذهنها پاک نشده است.
باشد که یادشان گرامی بماند و نامشان در حافظه این سرزمین فراموش نشود.
❤1
بعضی چیز ها را نمیشود گفت . بعضی چیز ها را احساس میکنید . رگ و پی شما را میتراشد ، دل شما را آب میکند ، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بی رنگ و جلاست . مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد . عینا همان تابلوست . اما آن روح ، آن چیزی که دل شما را میفشارد ، در آن نیست .
چشم هایش ، بزرگ علوی
چشم هایش ، بزرگ علوی
Forwarded from Mental traffic
دردناک ترین تنهایی،داشتن کسی در قلبت است که در زندگی ات نیست:)
Forwarded from Mental traffic
فاجعه اینجاست که وطن در دستان کسانی است که هیچ حسی به تاریخ این کشور و این خاک ندارند
«شب هاى روشن» راكه مى خواندم يك جزئيات كوچکی قلبم را
شكست...
شخصيت اصلى بارها ناستنكا را با نامش صدا مى زند اما ناستنكا حتى يكبار هم از او نمى پرسد: «اسم تو چيست؟»
انگار بعضى آدمها آن قدر عاشق مى شوند كه فراموش مي كنند که خودشان هم دیده شوند ….
شكست...
شخصيت اصلى بارها ناستنكا را با نامش صدا مى زند اما ناستنكا حتى يكبار هم از او نمى پرسد: «اسم تو چيست؟»
انگار بعضى آدمها آن قدر عاشق مى شوند كه فراموش مي كنند که خودشان هم دیده شوند ….