مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
بنویس دخترجان!
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت سوم

باده می‌گوید: بیایید نمایشنامه بخوانیم.
استاد عذرخواه است. می‌گوید: امروز وبینار نداریم.
مامان می‌گوید: یعنی ما هم برویم روستا؟ سپاهِ شهر، نزدیک ماست، شاید بزنند!
بابا می‌گوید: باید وضع اقتصادی خانواده را مدیریت کنیم.
خانم‌عادلی می‌گوید: نباید روحیه ببازیم. ممکن است همه‌چیز کِش بیاید.
خواهرک می‌گوید: شیوا تولدت نزدیکه.
شاهزاده می‌گوید: با مردم کاری ندارند. برگ‌های مجریِ ایران ویران‌‌کن نشنال هم می‌ریزد. اِ جدی می‌فرمایید؟ پس این‌ها که آواره می‌آیند شمال کی‌اند؟ بهار میرزایی که گِریان روزگفتار ضبط کرده می‌گوید چطور دل‌تان می‌آید، کیست؟ وزیر است یا سردار؟


چند روز است تقریبن هردقیقه آنلاینم. اما نمی‌دانم چی شایعه است و چی درست. هرکس چیزی می‌گوید.
چون آنلاینم، به سرعت صدای زهرا را می‌شنوم. می‌گوید: یادداشتم را که بازنشر کرده بود بازخوردِ مثبت گرفته. چیز خاصی نوشتم؟ مگر چیزی جز اتفاقاتِ دیروزم نوشتم؟ رسیدم به جایی که ملت نثرم را دوست بدارند؟ چه می‌دانم، لابد استعدادی توی وجودم دیده‌اند.

این چند روز توی دفترچه خاطراتم هم، آنلاین بوده‌ام. هرچی بستمش، گفتم خب یادداشت امروز را نوشتم، نشد. باز اضطراب گرفتم و نوشتم. لحظه‌ای توی کمد آرام نگرفته. دائم خط‌خطی‌اش کردم و غروناله‌هایم را هوارش کرده‌ام. آیا در آینده دختری خواهم داشت تا غرهایم را بدهم، بگویم بخوان؟ اگر زنده باشم شاید!

می‌بینم که خیلی‌ها توی کانال‌شان نمی‌نویسند. به قولِ زهرا نوشتن‌شان نمی‌آید. کاش بنویسند و کمی خودشان را بیآرامند.

من که چیزی جز نوشتن ندارم. پناهی نیست. باید بنویسم. باید زنده بمانم. باز هم روضه حضرت زینب می‌شنوم. راستی، اسم دخترم را زینب بگذارم چطور است؟

#داشته‌ها
6
🔥یک کاربر فضای مجازی با انتشار این عکس نوشت: سید حسن یک شخص نبود، یک مکتب بود که هنوز ادامه دارد...
5👍1
مقاومت اسلامی حزب الله 🚩
🔥یک کاربر فضای مجازی با انتشار این عکس نوشت: سید حسن یک شخص نبود، یک مکتب بود که هنوز ادامه دارد...
وقتی نوشتم من زنده‌ام منظورم یه همچین چیزی بود. همین قدر قوی، شجاع، با صلابت و زینب‌وار...
7
کشف جدید: سوپ بیمارستان مزه زهرمار می‌ده.
🤣3
این خانم‌ِ بارداری، که تو تخت بغلیه خیلی بامزه‌س. داره واسه شوهرش ویدئوگردالی می‌فرسته و غرغر می‌کنه.
🤩4🥰1
الان زندگی‌م و یادداشت امشبم شده اون آهنگِ سالار عقیلی که میگه:

«چه بگویم؟
نگفته هم پیداست!
غم این دل مگر یکی و دوتاست؟
بهمم ریخته است گیسویی!
بهمم ریخته است مدت‌هاست...»

#عدم‌ـ‌حوصله‌ـ‌برای‌ـ‌تحمل‌ـ‌زندگی
#خودم‌ـ‌میدونم‌ـ‌این‌طورـ‌نمی‌مونه
#ولی‌ـ‌نگرانم
2🍾1
روز پنجم نبرد

صبح بچه‌م پا شد، گفت: چی کار کنم؟!
گفتم یاامام‌هشتم! شروع شد!!
با یاد و خاطره کرونا و حبس خانگی، گفتم بیاین بریم یه چیزی درست کنیم. منظورم ناهار بود، ولی اون یکی بچه تصمیم گرفت مارشمالو درست کنه! گفتم: مگه مارشمالو رو با ضایعات لاستیک درست نمی‌کنن؟! شروع کرد به توضیح مراحل درست کردنش، اشک توی چشم‌هام جمع شد... از تصور این که چطور قراره آشپزخونه نازنینم به فنا بره.
بهش گفتم: بی‌خیال شو لطفا! تازه همه‌جا رو تمیز کردم!
گفت: مامان! شاید یه ساعت دیگه یه موشک زدن، ما و آشپزخونه همه رفتیم هوا... به مال دنیا دل نبند!🤪

خیلی زشته که بعضی‌ها حتی از جنگ هم برای منافع شخصی خودشون استفاده می‌کنن.😑 برو درست کن، اه!

#روزهای_مادرانه
#روزنگار_نبرد
4
یک هفته پس از آغاز

انگار جوابِ سفید و بلندی از جنس باند پوشیدم. سرم درد می‌کرد و انگشتم می‌سوخت اما الان کاملن بی‌درد شده. دیروز، دراز کشیده بودم. آخرین دقیقه آینده‌نویس بود که اِمدادی زنگ زد. برنامه کلاس را گزارش داد و قطع کرد. طبق معمول نگفت معلمم کیست. این‌بار حتی هول شد و ساعت را هم نگفت‌. جهنم! خودم توی سایت دیده بودم. تنها چیزی مفیدی که گفت این بود که کلاس، از یکشنبه شروع می‌شود، نه سه‌شنبه. بعد وِلو شدم و ریلا در اینگلساید را خواندم. ریلا، دختر آنه‌شرلی و گیلبرت است. داستانش، آخرین جلد است. چرا دارم آخرین جلد را می‌خوانم؟ ریلا دوست داشتنی و بانمک است و توی جنگ بزرگ می‌شود.

کمی که از پَکَری در می‌آیم، دوباره داستان کوتاه می‌خوانم. خواندش تمرکز و اعصاب کمتری می‌خواهد. روز اولی که داستان‌کوتاه‌های شهدادی آغازیدم، خوشحال بودم که توی یوتیوب، لایوی پیدا کردم که ماه توت‌فرنگی را آنلاین نشان می‌دهد. الان اما نگرانی‌های جدیدی دارم. آدمی، که ممکن است خواب مانده باشند. آدمی که ممکن است اینترنت یارش نباشد. آدمی که ممکن است خودش آنقدر مضطرب باشد که نتواند از خودش خبر بدهد. آدمی که قرار بود بعد خروج از بی‌هوشی پیام بدهد.

بیشتر از خودم نگران آدم‌های دیگر هستم. سعی‌م را می‌کنم تا با نوشتن از زیرش در بروم. اما سخت است.
3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
به صلح و پیروزی اگه این جنگ تموم بشه، ایرانیا فقط یه حمله آدم فضایی‌ها کم دارن. اونم اگه نازل بشه، خدا می‌تونه تو رزومه‌ش از ما به عنوان مقاوم‌ترین انسان‌هایی که آفریده یاد کنه!
«کیفیت: تضمینی.
مقاوم در برابر سیل، زلزله، جنگ، کرونا، رانندهٔ دزدِ موبایل و...»
3👍1
.
آخ جون گرما 🔥
.
.
🔥2
آبــیِ کم‌رنگ
. آخ جون گرما 🔥 . .
اولین واکنش من وقتی، ذوق‌زده، بالاخره قسمت تابستون تقویم رو باز می‌کنم.

پ.ن: دادن انواع فحش: آزاد!
پ.ن۲: به من چه جنگه؟ جنگم که باشه نه‌تیر تولدمه. می‌رم کیک می‌گیرم و ادامه زندگی! به هرحال من زنده‌م، شما رو نمی‌دونم!
1😭1
کاش آدمی که منتظرش بودم، این یادداشت را بخواند¡

امروز از تک‌تک آدم‌هایی که دیدم متنفر بودم. (جز باده، که البته مجازی بود.) راستش شارژ اجتماعی بودنم از راس ساعت ۱۶، تمام شد.
اول، از اینکه کفش سیاه، پای داخلِ پانسمانم را جا داد، خوشحال بودم اما بعد که آن ماشینِ سفید و خوشگل را ندیدم رنجیدم. هرچند پیش‌بینی کرده بودم اما فکر نمی‌کردم واقعن رخ دهد. بعدش، رفتم کتابِ جدیدم را گرفتم. از رنگ جلدش خوشحال شدم اما بعد رویم را برگرداندم و خانومِ ت را دیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. یک‌ربع اول، حتی نتوانستم به سوال‌هایش جواب بدهم.
+اوه، نه. شیوا این یکی نه. به خاطر خدا کاری نکن ازت برنجد. همان سوسمار برای هفت جدمان کافی‌ست.
هرچند نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. وقتی بچه‌ها متن‌های مزخرف‌شان را می‌خواندند، ریلا در اینگلساید را خواندم. خانوم‌ت ذوق کرد. پرسید زنان‌کوچک را خواندی؟ با خوشحالی‌ای مثلَنَکی گفتم بله، خیلی سال پیش! از کلاس و پانتومیمِ مسخره آخر کلاس که نجات پیدا کردم، نیاز داشتم پرحرفی کنم و غرغر. حتی روزگفتار هم ضبط کردم، ولی خوشم نیامد و نفرستادم. بعد زنگ زدم به ... . اِشغال بود. دوست داشتم برای س.ب غرغر کنم. ولی حال نداشتم. س.ب، فعلن coming soon داده!

الان هم دارم به روز اول تابستان در ۰۳ می‌فکرم. انگار تابستان با پایم نمی‌سازد، آن موقع تاول زده بود! پارسال، هنوز با نوه خانوم همسایه که فوت کرد، آنقدر دوست نبودم. اما الان باهاش دوستم. پارسال، جنگ نبود، امسال هست. پارسال، آدم‌ها را این‌طور ندیده بودم، الان می‌بینم!

اووف! زندگی چقدر عوض شده.

پ.ن: خوبی‌ش این بود که این دفعه نگران نبودم. این دفعه می‌دانستم کجاست. چقدر خوب که قبلش بهم گفت!
7
Alaj
Mohsen Chavoshi
معرفی می‌کنم: م.چاوشی! وی هربار ما را با کارهای جدیدش غافل‌گیر می‌کند!
👌2
روزنوشت جنگ ایران و اسرائیل- روز یازدهم


صبح یک جامدادی بسته‌بندی کردم تا علی‌آقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچه‌هاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بی‌خیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچه‌ها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمی‌دانم منبع این احساس آرامش است بی‌خیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیه‌ی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توت‌بگ‌ها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. می‌گویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر می‌کردم اگر بمیرم کتاب‌هایم، قلم‌موها و رنگ‌هایم و حتی چرخ خیاطی‌ام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدم‌ها
هیچ
هیچ.



دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقوی‌پور
5