مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
بعضی آدم‌ها، آدم نیستند. نجات‌دهنده‌اند. فرشته‌اند. اشتباهی پرت شده‌اند به زمین. آنها را، خدا فقط برای زنده نگه داشتن اُمید و چیزهای دوست‌داشتنیِ دیگر فرستاده روی زمین.

پ.ن: هیچی! خواستم بگویم اگر از این آدم‌ها دارید بهشان بگویید چقدر دوست‌شان دارید.

پ.ن۲: ای که خودت می‌دانی! دوستت دارم زیاد.
🍓42
حتی در امتحان فیزیک!!
🤣2
نشستم کنارِ بوته توت‌فرنگی*. باهم ماه را تماشا کردیم. اما آنلاین. خب باشد. گوشی و فضای‌مزاجی گند زده به تمرکزمان. رسومات قشنگ گذشته را پَرپَر کرده. ولی به من چه؟ نازنین توی جاده است و ماه را دیده، من از دست این برج‌های نورانی چه کنم؟ آلودگیِ نوری را چطور کنترل کنم؟ هیچی! پس از ناکامی در تماشای ماه، چنل یوتیوبی را کشف و ماه را تماشا کردم.
آن کسی هم که قرار بود کمبود خواب را جبران کند فعلن من نیستم‌. حداقل نه امشب!

*اسم جدیدِ کالان‌کوئه
🍓31
هیچ درسی را به شب هرگز نینداز
چون صبحْ قبل از امتحان هم وقت هست

لیلا ناصری
#نمیدونم‌چی
@leilanaseriee
🤣3
من زنده‌ام
قسمت اول

بدبخت ملتی که تاریخ کشورش را نداند، شوربخت‌تر از آن ملتی که نخواهد تاریخ کشورش را بداند، تیره‌بخت از آن ملتی که تاریخ کشورش را به ریشخند بگیرد.
-احمد کسروی!

ما یک معلم مطالعات داشتیم، که خیلی زن باحالی بود! با کسی شوخی نداشت. درون و بیرونش یکی بود. هرچی بود همان بود که می‌دیدی و جلو چشمت بود.
این را هم بگویم که با من لج بود. دوتا ماکت منظومه‌شمسی ساختم که قبول نکرد. ته‌ش هم نمره ماکت بهم نداد. چه می‌دانم! ایراد بنی اسرائیلی گرفتن را دوست داشت لابُد. این را گفتم که فکر نکنید چون عاشق چشم و ابرویش بودم دارم ازش تعریف می‌کنم. آن سال، حتی یک بیستِ مطالعات هم نگرفتم.

این معلم‌مان منفورِ دانش‌آموزان بود. همگی حال‌شان بهم می‌خورد ازش. اسمش می‌آمد آه از نهاد همگان بلند می‌شد.

اما من خیلی بدم نمی‌آمد باهاش هم‌ساز شوم. گاهی چیزهای جالبی می‌گفت. مثلن به ما گفت هرکس با پس‌اندازش کتابِ غیردرسی بخرد نمره دارد. یا همین ماکتی که من اصرار داشتم نمره‌اش را بگیرم و نشد.

یکی از عجیب‌ترین کارهایش این بود که وقتی قسمتِ تاریخ مطالعات شروع شد، جملات کسروی را نوشت روی تخته. زنگ تفریح، همه انگار فحشِ ناموس شنیده بودند.
-با ما بود بدبخت و شوربخت و سیاه‌بخت؟ هرچی گفت خودشه!

آری! معلمِ بینوا سعی داشت به ما ابلهان بفهماند که تاریخ همیشه همان درسی نیست که ملت با تقلب و غرغر پاس می‌شوند. حتی درس‌های تاریخ را با قصه برای‌مان می‌گفت... چه قدر به خَریت‌های قاجارها خندیدم سر کلاسش، خنده‌ی عصبی...

خلاصه! همین معلم که من گاهی خوشم می‌آمد ازش، به ما یک تکلیف داد. گفت گروه شوید و هر گروه درمورد یک موضوع تاریخی تحقیق کنید. مثلن جنگی، آدمِ مشهوری، سلسله‌ی تاریخی‌ای، چیزی‌.
6
ادامه‌ی من زنده‌ام

من آن موقع خوره‌ی جنگ تحمیلی داشتم. تازگی من زنده‌ام، را خوانده بودم و سرم گرم شده بود. سرگروه، کس دیگری بود ولی موضوع را من تحمیل کردم به گروه. آغاز دیکتاتوریِ شیوا!
-از موضوع خوشت نمیاد؟ من راحت! تو هم راحت! من سهم تحقیق تو رو هم می‌نویسم. نمره‌ش هم حلالت.

موضوع شد: جنگ‌تحمیلی، چرا و چگونه. از گروه چهارنفره، دونفر کار کردیم و بقیه ته کارشان سرچ گوگل بود.

سه چهار تا کتاب خواندم. یکی دو تا هم فیلم و مستند دیدم.
(من زنده‌ام. دا. تنها گریه کن. این سه تا کتاب را التماس می‌کنم بخوانید!)
یک مدت شدم مسخره بچه‌‌ها. اِ، شیوا، آقای شهید چطوره؟
(یک‌بار هم رفتیم اجلاس دختران حاج‌قاسم. تا یک سال بچه‌ها دختران حاج‌قاسم صدامان می‌کردند. البته این یکی زخم نبود. نقش جدیدم را دوست داشتم!)

خلاصه! قد یک کتاب تحقیق نوشتم. در آخر با اینکه یک‌عالم چیزهایی که حوصله سر بر بود، ریختم دور ولی اُسکار طولانی‌ترین تحقیق رسید به خودم. با بیست صفحه تحقیق.

آن سال من یاد گرفتم، آدم‌ها برای عزیز‌ترین آدم‌های‌شان نوشته‌اند من زنده‌ام، رفته‌اند جبهه و اسیر شده‌اند! فهمیدم دختری بوده که در عرض یک صبح تا غروب از عروسکِ مامان و بابا شده دستیار غسال‌خانه خرمشهر. فهمیدم مادری بود که پسرش را بی‌‌دیدنش در رخت دامادی، دفن کرده و حتی قطره‌ای اشک نریخته.

من همان بیست صفحه را هم اگر از تاریخ، درست فهمیده باشم، الان می‌دانم که من زنده‌ام. من زنده‌ام تا در صورت نیاز، معصومه آباد باشم. تا در صورت نیاز اشرف السادات منتظری باشم. تا در صورت نیاز سیده زهرا حسینی باشم.

من برای این زنده‌ام. وگرنه وجودم کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

امروز ترسم را کشتم، اشک‌هایم را ریختم و آماده شدم تا هرکاری بکنم.

همین! دم‌تان گرم که تا آخرش خواندید. اگر دوست دارید بدانید ممکن است ته‌ش چه شود آن سه تا کتاب را بخوانید. التماس‌تان می‌کنم این تاریخِ لعنتی را بخوانید!!!
9🔥1
به خودم قول دادم بتونم، قول دادم اگه حتی روزی مادر همچین دختری بودم هم بتونم. قول دادم حتی بعد همون روز هم زنده باشم.
😭5
امروز یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های عمرم رو داشتم.
طبیعی که بود از صبح خانواده و دوستام هی پیام بدن و از حال هم با خبر شیم،
اما وقتی
جنان و حورا از لبنان،
و الما از بوسنی،
پیام دادن و حالمو پرسیدن،
احساس کردم خانواده‌ی من، از اینجا تا دوردست‌ها گسترده شده.

بماند به یادگار، از روزی که پای دعای توسل هق‌هق گریه کردیم و هم‌زمان برای اطعام عید غدیر ساندویچ درست کردیم...
بماند به یادگار از غریب‌ترین روزهای عمر.

#روزهای_مادرانه
#این_گمان_نبود
7
#روزگفتار ۱۹۹

شروع‌خوانی کتاب تنها گریه کن

قهرمانی
@bidemajnoon9
4
برای شیوا کاظمی

از نظر من پذیرش شرایطی که داریم مهم‌ترین اتفاقِ امیدبخشی‌ست که در زندگی آدمی می‌افتد. برای من این پذیرش با شنیدن صدای مادر محمود سهرابی اتفاق افتاد. دخترک مصاحبه‌کننده از مادر، نحوه‌ی شهید شدن محمود را پرسید. مادر هم تعریف کرد که می‌گویند توی آب بوده که گلوله بهش می‌خورد و برای این‌که آه و ناله‌ش عملیات را لو ندهد زیرِ آب می‌رود و شهید می‌شود. حین تولد به علت نرسیدن بهنگام اکسیژن به مغزم دچار فلج‌مغزی شده بودم و به خاطر درد و سخت راه رفتن و زمین خوردن، مدام چرا من گفته بودم. چرا من‌هایی که بین من و من و من و خدای من فاصله انداخته بود. با شنیدن صدای مادر محمود دیوار چرا گفتن‌هایم تَرَک برداشت و آرام آرام با خودم و خدا صلح افتاد. با دیگران هم در حال تلاشم تا به صلح برسم.

اما چرا این‌ها را برای تو می‌نویسم؟

دیشب که یادداشتت را خواندم یاد گذشته افتادم. یاد روزهایی که دا می‌خواندم. یاد روزهایی که من زنده‌ام را خوانده بودم. یاد کتاب‌هایی که داشتم و تا به حال نخوانده بودمشان. یا خیلی پیشتر خوانده بودمشان. برای همین رفتم سراغ کتاب‌هایم.
سال سرنوشت یادداشت‌های روزانه‌ی مهرداد خلیفه است. «سال هزار و سیصد و پنجاه و نه روز پانزدهم آذرماه، نوجوانی خام، پرشور، متعصب و انقلابی. با دانسته‌ای اندک راجع به نظامیگری، وارد خدمت سربازی شدم. پس از طی آموزش در مرکز پنجاه و یک کادر تهران در مدت چهل و پنج روز به طور فشرده در پادگانی که در تصرف ارتش آن روز بود و حاکی از گسیختگی شیرازه‌ی کارها، اما با افرادی کاری و سربازانی تحصیل کرده و خوب که سوای عقیده، جملگی در یک سخن مشترک بودند؛ دفاع مقدس. اکثراً فقط به خاطر شروع جنگ به سربازی آمده بودند. من هم با شروع جنگ ثبت نام کرده بودم... .»

به ذهنم می‌رسد ببینم سال‌ها پیش این شهید برای 24 و 25 خرداد ماهش چه نوشته است:
« حدود چهار نفری که از گردان انبیاء دو برای آموزش رفته بودند به ما ملحق خواهند شد. کاروان پنجم امروز اعزام شد. خیلی از بچه‌ها را دیدم. مسجد امام حسین (ع) دیروز پر از نیروی آموزشی بود. بچه‌های پایگاه کارهای نگهبانی و قدری تداکارتی را برعهده داشتند.65.3.25 .»

شیوا جان اگر تو زنده‌ای تا در صورت نیاز، معصومه آباد باشی، تا در صورت نیاز اشرف‌السادات منتظری باشی، تا در صورت نیاز سیده زهرا حسینی باشی؛ من هم زنده‌ام تا حماسه‌ی زنده بودنت را بخوانم. همچنان‌که پیشتر خوانده‌ام.
1404.3.24
قهرمانی
#یادداشت_روز
@bidemajnoon9
5
Forwarded from اَشاچه (اَشادا)
توی مهد که کار می‌کردم، صندلی قرمز داشتیم. هرکی حرف بدی می‌زد، کسی رو کتک می‌زد و یا قوانین کلاس رو رعایت نمی‌کرد، باید چند دقیقه اون‌جا تنها می‌نشست و با کسی حرف نمی‌زد و از بازی‌ها جا می‌موند. اگر می‌شد، هر دو کشور رو الآن می‌نشوندم روی صندلی قرمز.
👌3😭3
#به_ماند_به_یادگار از روزهایی که همه می‌ترسیم اما زنده و اُمیدواریم.
4🥰2