کیفت رو سمت جاده نگیر، خطرناکه.
رسیدی بهم زنگ بزن نگران نشم.
الان که تو خیابونی، تلفنی حرف میزنیم، خطر نداره؟
از جاده فرعی و کوچه خلوت نیا.
گردنبندت رو بُکُن زیر روسری، خطرناکه.
النگوت صدا میده، ننداز.
سیاسیبازی در نیاری تو مدرسه، خطرناکه.
تنهایی؟ نه! اگه دوستت باهات میاد برو وگرنه خطرناکه.
یه دوره دفاع شخصی برو، لازمه.
بله، این فهرست جملاتیه که مُدام از مامانم، بابام، مامانبزرگم و... میشنوم.
چون زن بودن تو این جغرافیا خطرناکه.
چون دختر بودن تو این جغرافیا به شدت خطرناکه. چون خودمَم اگه مامانم دیر کنه سکته میکنم.
من هنوز سر حرفم هستم. من هنوز از آدمهایی که مینویسن: لعنت به این جغرافیا خوشم نمیاد. یعنی چی لعنت به این جغرافیا؟ جنابعالی خرابهی بهتری سراغ داری؟ خب گُم شو همونجا زندگی کن. البته اگه همونجا هم متجاوز و دزد و قاتل نبود، بعد بیا باهم گپ میزنیم.
من این جغرافیا رو دوست دارم و حاظرم به خاطرش بجنگم. حتی اگه یه روز بهخاطر همین گوشیِ دستم توش کُشته بشم. میدونید چرا اون دختر گوشی رو ترجیح داده؟
بزارین من بهتون بگم. من تا توی مسابقهای که جایزهش گُنده نبود، برنده نشدم نتونستم گوشی مستقل داشته باشم. من یه مسابقه برنده شدم که جایزهش کمک هزینه سفر بود. از اونجا که تو این جغرافیا دختر تنها سفر نمیکنه، با جایزهم گوشی خریدم. شَک ندارم اگه خَش بهش بیفته حداقل ۶ماه باید منتظر بمونم تا یکی جدیدش بیاد دستم.
بله! زن بودن تو این جغرافیا سخته. ولی من خوشبین و امیدوارم(دُخترِ اُمیدوارِ یک زن اُمیدوارِ!). اگه به خاطر گوشیم کُشته نشدم، آنقدر میجنگم که دیگه سخت نباشه!!!!
رسیدی بهم زنگ بزن نگران نشم.
الان که تو خیابونی، تلفنی حرف میزنیم، خطر نداره؟
از جاده فرعی و کوچه خلوت نیا.
گردنبندت رو بُکُن زیر روسری، خطرناکه.
النگوت صدا میده، ننداز.
سیاسیبازی در نیاری تو مدرسه، خطرناکه.
تنهایی؟ نه! اگه دوستت باهات میاد برو وگرنه خطرناکه.
یه دوره دفاع شخصی برو، لازمه.
بله، این فهرست جملاتیه که مُدام از مامانم، بابام، مامانبزرگم و... میشنوم.
چون زن بودن تو این جغرافیا خطرناکه.
چون دختر بودن تو این جغرافیا به شدت خطرناکه. چون خودمَم اگه مامانم دیر کنه سکته میکنم.
من هنوز سر حرفم هستم. من هنوز از آدمهایی که مینویسن: لعنت به این جغرافیا خوشم نمیاد. یعنی چی لعنت به این جغرافیا؟ جنابعالی خرابهی بهتری سراغ داری؟ خب گُم شو همونجا زندگی کن. البته اگه همونجا هم متجاوز و دزد و قاتل نبود، بعد بیا باهم گپ میزنیم.
من این جغرافیا رو دوست دارم و حاظرم به خاطرش بجنگم. حتی اگه یه روز بهخاطر همین گوشیِ دستم توش کُشته بشم. میدونید چرا اون دختر گوشی رو ترجیح داده؟
بزارین من بهتون بگم. من تا توی مسابقهای که جایزهش گُنده نبود، برنده نشدم نتونستم گوشی مستقل داشته باشم. من یه مسابقه برنده شدم که جایزهش کمک هزینه سفر بود. از اونجا که تو این جغرافیا دختر تنها سفر نمیکنه، با جایزهم گوشی خریدم. شَک ندارم اگه خَش بهش بیفته حداقل ۶ماه باید منتظر بمونم تا یکی جدیدش بیاد دستم.
بله! زن بودن تو این جغرافیا سخته. ولی من خوشبین و امیدوارم(دُخترِ اُمیدوارِ یک زن اُمیدوارِ!). اگه به خاطر گوشیم کُشته نشدم، آنقدر میجنگم که دیگه سخت نباشه!!!!
Telegram
مُلکی دیگَر | ش.ک
فهرست چیزهایی که توی یک چمدانِ لعنتی جا نمیشوند
پیشنوشت: امسال یک کیفِ سیاهِ گُنده خریدم، که میتوانم دوقلوهای کلاس، رویان و روژان را، همزمان داخلش جا بدهم. اما متاسفانه آنها به دردم نمیخورند!
فهرستِ زیر بسیار طولانیتر از چیزی است که نوشتم. برای همین…
پیشنوشت: امسال یک کیفِ سیاهِ گُنده خریدم، که میتوانم دوقلوهای کلاس، رویان و روژان را، همزمان داخلش جا بدهم. اما متاسفانه آنها به دردم نمیخورند!
فهرستِ زیر بسیار طولانیتر از چیزی است که نوشتم. برای همین…
❤5🍓1😭1
هیس، دخترها فریاد نمیزنند
همیشه برام سوال بود این بینواهایی که آزار میبینن عاقبتشون چی میشه؟ چطور فراموش میکنن؟ با دیدن فیلم، فهمیدم که زِهی خیالِ باطل. کسی، چیزی رو فراموش نمیکنه. اون دختر، تا آخر عمرش یادشه که چی به سرش اومده. تا آخر عمرش همهچیز رو، هرروز مُرور میکنه.
جالب میدونید کجاست؟ داستانِ فیلم، از جایی شروع میشه که مادرِ دختر، شاغله و نمیتونه نقش سرویس رو بازی کنه. و مَردِ ایرانی، طبق معمول، میپنداره که اگه مرخصی ساعتی بگیره، مشکلات مملکت حَلنشده میمونن. پس به مادر میگه: تعطیل کن و برو دنبال بچهت. انگار جنین رو مادر تنها شکل داده! در نتیجه کی میره دنبال دختر؟ جناب آقای متجاوز، سُرایدارِ ساختمون. وقتی بعد چندسال ماجرا شنیده میشه، مقصر کیه؟ مادری که دقیقن همون اندازه که پدر به شغلش علاقه داشته، اینم داشته.
حالا اگه این دختر، سالها بعد، دختری رو شبیه خودش ببینه چی کار میکنه؟ اول دختر دوم رو فراری میده و بعد اولین چیزی که میبینه رو میکوبه تو سر متجاوز دوم.
خب، بله. ادامهی این ماجرا قابل حدسه. دختر، به عنوان قاتل دستگیر میشه. و بعد اعدام میشه.
چرا؟ چون این دختر نخواسته یهعالم مُرده متحرک دیگه بمونه رو دست جامعه. اون میدونسته که بعدش، چه بلایی سر دخترها میاد. اونا عملن کُشته میشن.
جالب اینه که پدرومادر دیگهای که دخترشون رو همون آقا رسونده مدرسه، حاضر نیستن بیان شهادت بدن بلکه دختر، از اعدام نجات پیدا کنه. چه میکنه این آبروی لعنتییییی!
البته باید اعتراف کنم که شیوای همیشه سَرخوش و امیدوار منتظر بود که تو چند ثانیه آخر اون مردک معتاد بههوش بیاد. ولی داستانهای این چنینی، قرار نیست امید رو تقویت کنن. قراره واقعیت رو نشون بدن. واقیعتی که به شدت تلخه.
#فیلمیـکهـدیدم
همیشه برام سوال بود این بینواهایی که آزار میبینن عاقبتشون چی میشه؟ چطور فراموش میکنن؟ با دیدن فیلم، فهمیدم که زِهی خیالِ باطل. کسی، چیزی رو فراموش نمیکنه. اون دختر، تا آخر عمرش یادشه که چی به سرش اومده. تا آخر عمرش همهچیز رو، هرروز مُرور میکنه.
جالب میدونید کجاست؟ داستانِ فیلم، از جایی شروع میشه که مادرِ دختر، شاغله و نمیتونه نقش سرویس رو بازی کنه. و مَردِ ایرانی، طبق معمول، میپنداره که اگه مرخصی ساعتی بگیره، مشکلات مملکت حَلنشده میمونن. پس به مادر میگه: تعطیل کن و برو دنبال بچهت. انگار جنین رو مادر تنها شکل داده! در نتیجه کی میره دنبال دختر؟ جناب آقای متجاوز، سُرایدارِ ساختمون. وقتی بعد چندسال ماجرا شنیده میشه، مقصر کیه؟ مادری که دقیقن همون اندازه که پدر به شغلش علاقه داشته، اینم داشته.
حالا اگه این دختر، سالها بعد، دختری رو شبیه خودش ببینه چی کار میکنه؟ اول دختر دوم رو فراری میده و بعد اولین چیزی که میبینه رو میکوبه تو سر متجاوز دوم.
خب، بله. ادامهی این ماجرا قابل حدسه. دختر، به عنوان قاتل دستگیر میشه. و بعد اعدام میشه.
چرا؟ چون این دختر نخواسته یهعالم مُرده متحرک دیگه بمونه رو دست جامعه. اون میدونسته که بعدش، چه بلایی سر دخترها میاد. اونا عملن کُشته میشن.
جالب اینه که پدرومادر دیگهای که دخترشون رو همون آقا رسونده مدرسه، حاضر نیستن بیان شهادت بدن بلکه دختر، از اعدام نجات پیدا کنه. چه میکنه این آبروی لعنتییییی!
البته باید اعتراف کنم که شیوای همیشه سَرخوش و امیدوار منتظر بود که تو چند ثانیه آخر اون مردک معتاد بههوش بیاد. ولی داستانهای این چنینی، قرار نیست امید رو تقویت کنن. قراره واقعیت رو نشون بدن. واقیعتی که به شدت تلخه.
#فیلمیـکهـدیدم
❤2😭2
Forwarded from آماج|حدیث کاشانیزاده (Hadis Kashani)
اگر روزی کسی با دستان کوچکش به تو بیاموزد زندگی در همین حرفهاییست که مینویسی چه میکنی؟ یا اگر یادت بدهد تداوم است که زنده نگهت میدارد چه؟ اگر دستان کوچکش را روی همان حرفهایی بگذارد که تو هر روز باهاشان واژه میسازی، آن وقت چه؟ اگر نایستد و تندتند حرفها را بیسر و سامان بچیند چه؟ اصلا من چرا فکر میکنم واژههایی که ساخته بیمعنیاند؟ باید باور کنم واژههایش پر از معنایند، پر از زندگی، پر از حس یاد گرفتن، پر از تجربه.
#تصویرنویسی
#تصویرنویسی
❤2
پاتیل | باده علوی
بفرمایید که اریک امانوئل اشمیت منتظر ماست🎭
پ.ن: مهمانِ مهمانسرای دو دنیا هستیم.
پ.ن: مهمانِ مهمانسرای دو دنیا هستیم.
🍾2❤1
نشستم کنارِ بوته توتفرنگی*. باهم ماه را تماشا کردیم. اما آنلاین. خب باشد. گوشی و فضایمزاجی گند زده به تمرکزمان. رسومات قشنگ گذشته را پَرپَر کرده. ولی به من چه؟ نازنین توی جاده است و ماه را دیده، من از دست این برجهای نورانی چه کنم؟ آلودگیِ نوری را چطور کنترل کنم؟ هیچی! پس از ناکامی در تماشای ماه، چنل یوتیوبی را کشف و ماه را تماشا کردم.
آن کسی هم که قرار بود کمبود خواب را جبران کند فعلن من نیستم. حداقل نه امشب!
*اسم جدیدِ کالانکوئه
آن کسی هم که قرار بود کمبود خواب را جبران کند فعلن من نیستم. حداقل نه امشب!
*اسم جدیدِ کالانکوئه
YouTube
Rare Strawberry Moon - Live Full Moon June 2025
You are watching live full moon known as strawberry moon.
🍓3❤1
Forwarded from قلمرو | لیلا ناصری
🤣3
من زندهام
قسمت اول
بدبخت ملتی که تاریخ کشورش را نداند، شوربختتر از آن ملتی که نخواهد تاریخ کشورش را بداند، تیرهبخت از آن ملتی که تاریخ کشورش را به ریشخند بگیرد.
-احمد کسروی!
ما یک معلم مطالعات داشتیم، که خیلی زن باحالی بود! با کسی شوخی نداشت. درون و بیرونش یکی بود. هرچی بود همان بود که میدیدی و جلو چشمت بود.
این را هم بگویم که با من لج بود. دوتا ماکت منظومهشمسی ساختم که قبول نکرد. تهش هم نمره ماکت بهم نداد. چه میدانم! ایراد بنی اسرائیلی گرفتن را دوست داشت لابُد. این را گفتم که فکر نکنید چون عاشق چشم و ابرویش بودم دارم ازش تعریف میکنم. آن سال، حتی یک بیستِ مطالعات هم نگرفتم.
این معلممان منفورِ دانشآموزان بود. همگی حالشان بهم میخورد ازش. اسمش میآمد آه از نهاد همگان بلند میشد.
اما من خیلی بدم نمیآمد باهاش همساز شوم. گاهی چیزهای جالبی میگفت. مثلن به ما گفت هرکس با پساندازش کتابِ غیردرسی بخرد نمره دارد. یا همین ماکتی که من اصرار داشتم نمرهاش را بگیرم و نشد.
یکی از عجیبترین کارهایش این بود که وقتی قسمتِ تاریخ مطالعات شروع شد، جملات کسروی را نوشت روی تخته. زنگ تفریح، همه انگار فحشِ ناموس شنیده بودند.
-با ما بود بدبخت و شوربخت و سیاهبخت؟ هرچی گفت خودشه!
آری! معلمِ بینوا سعی داشت به ما ابلهان بفهماند که تاریخ همیشه همان درسی نیست که ملت با تقلب و غرغر پاس میشوند. حتی درسهای تاریخ را با قصه برایمان میگفت... چه قدر به خَریتهای قاجارها خندیدم سر کلاسش، خندهی عصبی...
خلاصه! همین معلم که من گاهی خوشم میآمد ازش، به ما یک تکلیف داد. گفت گروه شوید و هر گروه درمورد یک موضوع تاریخی تحقیق کنید. مثلن جنگی، آدمِ مشهوری، سلسلهی تاریخیای، چیزی.
قسمت اول
بدبخت ملتی که تاریخ کشورش را نداند، شوربختتر از آن ملتی که نخواهد تاریخ کشورش را بداند، تیرهبخت از آن ملتی که تاریخ کشورش را به ریشخند بگیرد.
-احمد کسروی!
ما یک معلم مطالعات داشتیم، که خیلی زن باحالی بود! با کسی شوخی نداشت. درون و بیرونش یکی بود. هرچی بود همان بود که میدیدی و جلو چشمت بود.
این را هم بگویم که با من لج بود. دوتا ماکت منظومهشمسی ساختم که قبول نکرد. تهش هم نمره ماکت بهم نداد. چه میدانم! ایراد بنی اسرائیلی گرفتن را دوست داشت لابُد. این را گفتم که فکر نکنید چون عاشق چشم و ابرویش بودم دارم ازش تعریف میکنم. آن سال، حتی یک بیستِ مطالعات هم نگرفتم.
این معلممان منفورِ دانشآموزان بود. همگی حالشان بهم میخورد ازش. اسمش میآمد آه از نهاد همگان بلند میشد.
اما من خیلی بدم نمیآمد باهاش همساز شوم. گاهی چیزهای جالبی میگفت. مثلن به ما گفت هرکس با پساندازش کتابِ غیردرسی بخرد نمره دارد. یا همین ماکتی که من اصرار داشتم نمرهاش را بگیرم و نشد.
یکی از عجیبترین کارهایش این بود که وقتی قسمتِ تاریخ مطالعات شروع شد، جملات کسروی را نوشت روی تخته. زنگ تفریح، همه انگار فحشِ ناموس شنیده بودند.
-با ما بود بدبخت و شوربخت و سیاهبخت؟ هرچی گفت خودشه!
آری! معلمِ بینوا سعی داشت به ما ابلهان بفهماند که تاریخ همیشه همان درسی نیست که ملت با تقلب و غرغر پاس میشوند. حتی درسهای تاریخ را با قصه برایمان میگفت... چه قدر به خَریتهای قاجارها خندیدم سر کلاسش، خندهی عصبی...
خلاصه! همین معلم که من گاهی خوشم میآمد ازش، به ما یک تکلیف داد. گفت گروه شوید و هر گروه درمورد یک موضوع تاریخی تحقیق کنید. مثلن جنگی، آدمِ مشهوری، سلسلهی تاریخیای، چیزی.
❤6
ادامهی من زندهام
من آن موقع خورهی جنگ تحمیلی داشتم. تازگی من زندهام، را خوانده بودم و سرم گرم شده بود. سرگروه، کس دیگری بود ولی موضوع را من تحمیل کردم به گروه. آغاز دیکتاتوریِ شیوا!
-از موضوع خوشت نمیاد؟ من راحت! تو هم راحت! من سهم تحقیق تو رو هم مینویسم. نمرهش هم حلالت.
موضوع شد: جنگتحمیلی، چرا و چگونه. از گروه چهارنفره، دونفر کار کردیم و بقیه ته کارشان سرچ گوگل بود.
سه چهار تا کتاب خواندم. یکی دو تا هم فیلم و مستند دیدم.
(من زندهام. دا. تنها گریه کن. این سه تا کتاب را التماس میکنم بخوانید!)
یک مدت شدم مسخره بچهها. اِ، شیوا، آقای شهید چطوره؟
(یکبار هم رفتیم اجلاس دختران حاجقاسم. تا یک سال بچهها دختران حاجقاسم صدامان میکردند. البته این یکی زخم نبود. نقش جدیدم را دوست داشتم!)
خلاصه! قد یک کتاب تحقیق نوشتم. در آخر با اینکه یکعالم چیزهایی که حوصله سر بر بود، ریختم دور ولی اُسکار طولانیترین تحقیق رسید به خودم. با بیست صفحه تحقیق.
آن سال من یاد گرفتم، آدمها برای عزیزترین آدمهایشان نوشتهاند من زندهام، رفتهاند جبهه و اسیر شدهاند! فهمیدم دختری بوده که در عرض یک صبح تا غروب از عروسکِ مامان و بابا شده دستیار غسالخانه خرمشهر. فهمیدم مادری بود که پسرش را بیدیدنش در رخت دامادی، دفن کرده و حتی قطرهای اشک نریخته.
من همان بیست صفحه را هم اگر از تاریخ، درست فهمیده باشم، الان میدانم که من زندهام. من زندهام تا در صورت نیاز، معصومه آباد باشم. تا در صورت نیاز اشرف السادات منتظری باشم. تا در صورت نیاز سیده زهرا حسینی باشم.
من برای این زندهام. وگرنه وجودم کوچکترین ارزشی ندارد.
امروز ترسم را کشتم، اشکهایم را ریختم و آماده شدم تا هرکاری بکنم.
همین! دمتان گرم که تا آخرش خواندید. اگر دوست دارید بدانید ممکن است تهش چه شود آن سه تا کتاب را بخوانید. التماستان میکنم این تاریخِ لعنتی را بخوانید!!!
من آن موقع خورهی جنگ تحمیلی داشتم. تازگی من زندهام، را خوانده بودم و سرم گرم شده بود. سرگروه، کس دیگری بود ولی موضوع را من تحمیل کردم به گروه. آغاز دیکتاتوریِ شیوا!
-از موضوع خوشت نمیاد؟ من راحت! تو هم راحت! من سهم تحقیق تو رو هم مینویسم. نمرهش هم حلالت.
موضوع شد: جنگتحمیلی، چرا و چگونه. از گروه چهارنفره، دونفر کار کردیم و بقیه ته کارشان سرچ گوگل بود.
سه چهار تا کتاب خواندم. یکی دو تا هم فیلم و مستند دیدم.
(من زندهام. دا. تنها گریه کن. این سه تا کتاب را التماس میکنم بخوانید!)
یک مدت شدم مسخره بچهها. اِ، شیوا، آقای شهید چطوره؟
(یکبار هم رفتیم اجلاس دختران حاجقاسم. تا یک سال بچهها دختران حاجقاسم صدامان میکردند. البته این یکی زخم نبود. نقش جدیدم را دوست داشتم!)
خلاصه! قد یک کتاب تحقیق نوشتم. در آخر با اینکه یکعالم چیزهایی که حوصله سر بر بود، ریختم دور ولی اُسکار طولانیترین تحقیق رسید به خودم. با بیست صفحه تحقیق.
آن سال من یاد گرفتم، آدمها برای عزیزترین آدمهایشان نوشتهاند من زندهام، رفتهاند جبهه و اسیر شدهاند! فهمیدم دختری بوده که در عرض یک صبح تا غروب از عروسکِ مامان و بابا شده دستیار غسالخانه خرمشهر. فهمیدم مادری بود که پسرش را بیدیدنش در رخت دامادی، دفن کرده و حتی قطرهای اشک نریخته.
من همان بیست صفحه را هم اگر از تاریخ، درست فهمیده باشم، الان میدانم که من زندهام. من زندهام تا در صورت نیاز، معصومه آباد باشم. تا در صورت نیاز اشرف السادات منتظری باشم. تا در صورت نیاز سیده زهرا حسینی باشم.
من برای این زندهام. وگرنه وجودم کوچکترین ارزشی ندارد.
امروز ترسم را کشتم، اشکهایم را ریختم و آماده شدم تا هرکاری بکنم.
همین! دمتان گرم که تا آخرش خواندید. اگر دوست دارید بدانید ممکن است تهش چه شود آن سه تا کتاب را بخوانید. التماستان میکنم این تاریخِ لعنتی را بخوانید!!!
❤9🔥1
Forwarded from روزهای مادرانه
امروز یکی از عجیبترین تجربههای عمرم رو داشتم.
طبیعی که بود از صبح خانواده و دوستام هی پیام بدن و از حال هم با خبر شیم،
اما وقتی
جنان و حورا از لبنان،
و الما از بوسنی،
پیام دادن و حالمو پرسیدن،
احساس کردم خانوادهی من، از اینجا تا دوردستها گسترده شده.
بماند به یادگار، از روزی که پای دعای توسل هقهق گریه کردیم و همزمان برای اطعام عید غدیر ساندویچ درست کردیم...
بماند به یادگار از غریبترین روزهای عمر.
#روزهای_مادرانه
#این_گمان_نبود
طبیعی که بود از صبح خانواده و دوستام هی پیام بدن و از حال هم با خبر شیم،
اما وقتی
جنان و حورا از لبنان،
و الما از بوسنی،
پیام دادن و حالمو پرسیدن،
احساس کردم خانوادهی من، از اینجا تا دوردستها گسترده شده.
بماند به یادگار، از روزی که پای دعای توسل هقهق گریه کردیم و همزمان برای اطعام عید غدیر ساندویچ درست کردیم...
بماند به یادگار از غریبترین روزهای عمر.
#روزهای_مادرانه
#این_گمان_نبود
❤7