اندر احوالات یکنویسندهی خسته
نویسنده امروز فکرش جای دیگری بود. گشنه و تشنه بود. دلش برای آدمِ مورد علاقهاش تنگ بود. خوابش میآمد. دَرسَش روی هوا بود. نویسنده، تمام مشکلات را در یک روز داشت.
نویسنده خوابش بُرد. بعد که بیدار شد دلش فیلم خواست. فیلم دید. فیلم حالش را خوب نکرد.
مامانِ نویسنده زود برگشت خانه. صدای گوشی را نشنید که ببیند نویسنده چی کار دارد. حالِ نویسنده گرفته شد.
بعد، نویسنده بالاخره نجات پیدا کرد و غذا خورد. حالش کمی بهتر شد. وِلو شد روی مُبل. منتظر ماند تا مامان هم افطار کُند. بعد دوتایی رفتند حیاط. آیین خداحافظی با چهارصدوسه را شروع کردند. خاک را ریختند توی گلدانَک، جوانههای گندم را روی خاک! نویسنده، سبزه را گذاشت توی اتاقش.
نویسنده بالاخره حالش خوب شد. سبزهگذاشتن، هم خداحافظی با چهارصدوسه است هم سلام به چهارصدوچهار. چهارصدوچهار یعنی یکعالم غافلگیری و چیزِ جدید. کی از غافلگیر شدن بدش میآید؟
نویسنده غافلگیر شدن را دوست دارد. چیزهای جدید در نَوَددرصد مواقع شگفتانگیزند.
نویسنده امروز فکرش جای دیگری بود. گشنه و تشنه بود. دلش برای آدمِ مورد علاقهاش تنگ بود. خوابش میآمد. دَرسَش روی هوا بود. نویسنده، تمام مشکلات را در یک روز داشت.
نویسنده خوابش بُرد. بعد که بیدار شد دلش فیلم خواست. فیلم دید. فیلم حالش را خوب نکرد.
مامانِ نویسنده زود برگشت خانه. صدای گوشی را نشنید که ببیند نویسنده چی کار دارد. حالِ نویسنده گرفته شد.
بعد، نویسنده بالاخره نجات پیدا کرد و غذا خورد. حالش کمی بهتر شد. وِلو شد روی مُبل. منتظر ماند تا مامان هم افطار کُند. بعد دوتایی رفتند حیاط. آیین خداحافظی با چهارصدوسه را شروع کردند. خاک را ریختند توی گلدانَک، جوانههای گندم را روی خاک! نویسنده، سبزه را گذاشت توی اتاقش.
نویسنده بالاخره حالش خوب شد. سبزهگذاشتن، هم خداحافظی با چهارصدوسه است هم سلام به چهارصدوچهار. چهارصدوچهار یعنی یکعالم غافلگیری و چیزِ جدید. کی از غافلگیر شدن بدش میآید؟
نویسنده غافلگیر شدن را دوست دارد. چیزهای جدید در نَوَددرصد مواقع شگفتانگیزند.
👍5🍓2❤1
تفاوت اوودوستانش با بُمرانی!
چندروز پیش نازنین پرسید:« از اوودوستانش چی گوش دادی؟» همان کَمَکی که گوش دادم را برایش ریختم روی دایره. امروز گفتم بیا تنبلی را بگزاریم کنار و کَمی توی کانال تلگرامِ اوودوستانش بچرخیم. گذاشتم بخوانند و جزوه پاکنویس کردم. یک چیزی در موردشان فهمیدم:
اوودوستانش انگار بمرانیاَن که غم دارن. بُمرانی ولی اُمیدوار و شاده با وجود تمام بدبختیها!
ببخشید اوودوستانش، الان آمادگیِ غمی که دارید را ندارم. به اُمیدی که بُمرانی مینَوازد محتاجم.
چندروز پیش نازنین پرسید:« از اوودوستانش چی گوش دادی؟» همان کَمَکی که گوش دادم را برایش ریختم روی دایره. امروز گفتم بیا تنبلی را بگزاریم کنار و کَمی توی کانال تلگرامِ اوودوستانش بچرخیم. گذاشتم بخوانند و جزوه پاکنویس کردم. یک چیزی در موردشان فهمیدم:
اوودوستانش انگار بمرانیاَن که غم دارن. بُمرانی ولی اُمیدوار و شاده با وجود تمام بدبختیها!
ببخشید اوودوستانش، الان آمادگیِ غمی که دارید را ندارم. به اُمیدی که بُمرانی مینَوازد محتاجم.
👏1🍓1
Forwarded from عرفان نظرآهاری
هر زنی باید که روشنی بیاموزد وگرنه تاریکی او را خواهد بلعید.
قرن ها زیستن در غارهای تاریک و شکم نهنگان چنان مرسوم است که زنان گمان می کنند تاریکی سرنوشت محتوم هر زنی است.
چشمانی که به تاریکی عادت کنند از نور وحشت می کنند، از آفتاب می گریزند؛ تو اما مگریز، تو اما چشمانت را به تاریکی عادت نده، تو نگذار سیاهی هم پیراهنت باشد هم بخت و اقبالت.
تو خورشیدی پس آفتاب بودن را بیازمای...
ای زن! ای خورشید! هر روزت خجسته باد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
تولدت مبارک
هفتهپیش، تقویم را نگاه کردم و یادم آمد اِیوای تولد! تا همین پریروز یادم بود. دیروز داشت یادم میرفت که یکهو استوریهای روز زن را دیدم. به من چه؟ تقصیر سازمانملل است. اَد روزتولدت را برداشته گذاشته روزِزن! منم یادم مانده. خواستم عرض کنم که هیچ وقت به این موفقیت دست نمییابی که تولدت یادم نباشد.😁
حالا جدا از شوخی، امسال ذهنم هَنگ کرده. نمیآید که یک یادداشت مثل پارسالی برای تولدت بنویسم. اینم از اَمراضیست که امسال آمده. ناتوانی در تبریک گفتنِ درستحسابی. حالا صبر کن، شاید با دایی یک چیز درستحسابی برایت فرستادم. تاخیر که نداشتم، دیشب زنگ زدم. پس نمیگویم با تاخیر مبارک.
س.بی خوشگلم، تولدت بیکموکاست مبارک. ماچوبوس فراوون. از اینکه وجود داری بینهایت ممنونم!
هفتهپیش، تقویم را نگاه کردم و یادم آمد اِیوای تولد! تا همین پریروز یادم بود. دیروز داشت یادم میرفت که یکهو استوریهای روز زن را دیدم. به من چه؟ تقصیر سازمانملل است. اَد روزتولدت را برداشته گذاشته روزِزن! منم یادم مانده. خواستم عرض کنم که هیچ وقت به این موفقیت دست نمییابی که تولدت یادم نباشد.😁
حالا جدا از شوخی، امسال ذهنم هَنگ کرده. نمیآید که یک یادداشت مثل پارسالی برای تولدت بنویسم. اینم از اَمراضیست که امسال آمده. ناتوانی در تبریک گفتنِ درستحسابی. حالا صبر کن، شاید با دایی یک چیز درستحسابی برایت فرستادم. تاخیر که نداشتم، دیشب زنگ زدم. پس نمیگویم با تاخیر مبارک.
س.بی خوشگلم، تولدت بیکموکاست مبارک. ماچوبوس فراوون. از اینکه وجود داری بینهایت ممنونم!
🎉4🍓2👍1
آدمها و چیزمیزهایی که ضبط میکنم
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی
خوش گذشت. همیشه از اینکه خودم را با تعداد زیادی آدم هماهنگ کنم لذت نمیبرم. از دونفر بودن لذت بُردم. هولهول بازیِ بانمکی شد. البته حدس میزدم، از سوسمار بیش از این انتظار نمیرفت.
چهل دقیقهای که جلوی دَر رژه میرفتم عجیب بود. گوشی را گذاشتم توی کیف و به یک سری مسائل کاملن جدی فکر کردم. تازه تهش هم بالاخره دهدقیقه جلوبودنِ ساعتم را دَرمان کردم. حالا بچهها نمیپرسند: مگه پنج دقیقه به زنگ نمونده بود؟ چرا ما هنوز منتظریم؟
میدانی، همیشه بعد اینکه یه عالمه خوش میگذرد یادم میآید که اِوا، خاک! عکس نگرفتم. مثلن همین امروز که از غذاها، قبل خورده شدن عکس نگرفتم.(کیکبستنیش قشنگ تزیین شده بود!)
راستش، همیشه یک مقدار عکس و فیلم و صوت دارم که در عدم حضور آدمها گوش کنم. که نبودشان را حس نکنم. برای همین علاوه بر حافظهی گوشی، فلشم هم پُر شده! حالا این را بگزار کنار اینکه معمولن عکسهایم اُسکارِ تار بودن و فیلمهایم اُسکارِ بیمحتوا بودن را دارند.
لعنتیها فقط اشکم را در میآورند. تهش میروم، به خودم امید میدهم که حالا نگران نباش، فعلن زندهایم. درحالی سعی میکنم بفهمم مهستی چه مرگش بوده که گفته یهوقتایی دورشدنم قشنگه.
راستش، چیزمیزهایی که میضبطم هیچوقت توقعای که دارم را برآورده نمیکنند. دوست دارم عین همان لحضه تکرار شود. همانلحضه دقیق و بیکموکاست. نمیشود.
این هم نوع جدیدی از مرض است: ترس از، از دست دادن. آن لحضه را نمیخوام، من بودنِ آدمها را میخواهم.
بیوقفه ضبط میکنم. ده دقیقه کلاسِ miss، ویدئوگردالیهای س.ب، مامانِ درحالِ آشپزی، روژان که روی سکو از فروغ میخواند، نازنین با بلوبریِ روی سرش، miss با لباسهایی که بهش میآید، خودم در ناکجاآباد، س.ب پشتِ پیانوی دوستش، س.ب زیر پتو، آرمیتا که خرگوشیهایش زده بیرون، رها با بستنیِ تویدستش و...
دوست دارم همیشه آدمها را یکگوشهی بغلم داشتهباشم. همیشه وَرِ دلِ هم باشیم. نمیشود! به من چه که آدمها رفتنیاند؟
پ.ن: ربط دارد، خیلی هم ربط دارد. یک دفعه خیلی جدی باید تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بالاخره باید آدمها را دوست داشت یا نه؟ اگه دوستداشتنیهایمان یک روز نباشند چهغلطی باید کرد؟
شما فضاییها راهحلی ندارید؟
#مسافران
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی
خوش گذشت. همیشه از اینکه خودم را با تعداد زیادی آدم هماهنگ کنم لذت نمیبرم. از دونفر بودن لذت بُردم. هولهول بازیِ بانمکی شد. البته حدس میزدم، از سوسمار بیش از این انتظار نمیرفت.
چهل دقیقهای که جلوی دَر رژه میرفتم عجیب بود. گوشی را گذاشتم توی کیف و به یک سری مسائل کاملن جدی فکر کردم. تازه تهش هم بالاخره دهدقیقه جلوبودنِ ساعتم را دَرمان کردم. حالا بچهها نمیپرسند: مگه پنج دقیقه به زنگ نمونده بود؟ چرا ما هنوز منتظریم؟
میدانی، همیشه بعد اینکه یه عالمه خوش میگذرد یادم میآید که اِوا، خاک! عکس نگرفتم. مثلن همین امروز که از غذاها، قبل خورده شدن عکس نگرفتم.(کیکبستنیش قشنگ تزیین شده بود!)
راستش، همیشه یک مقدار عکس و فیلم و صوت دارم که در عدم حضور آدمها گوش کنم. که نبودشان را حس نکنم. برای همین علاوه بر حافظهی گوشی، فلشم هم پُر شده! حالا این را بگزار کنار اینکه معمولن عکسهایم اُسکارِ تار بودن و فیلمهایم اُسکارِ بیمحتوا بودن را دارند.
لعنتیها فقط اشکم را در میآورند. تهش میروم، به خودم امید میدهم که حالا نگران نباش، فعلن زندهایم. درحالی سعی میکنم بفهمم مهستی چه مرگش بوده که گفته یهوقتایی دورشدنم قشنگه.
راستش، چیزمیزهایی که میضبطم هیچوقت توقعای که دارم را برآورده نمیکنند. دوست دارم عین همان لحضه تکرار شود. همانلحضه دقیق و بیکموکاست. نمیشود.
این هم نوع جدیدی از مرض است: ترس از، از دست دادن. آن لحضه را نمیخوام، من بودنِ آدمها را میخواهم.
بیوقفه ضبط میکنم. ده دقیقه کلاسِ miss، ویدئوگردالیهای س.ب، مامانِ درحالِ آشپزی، روژان که روی سکو از فروغ میخواند، نازنین با بلوبریِ روی سرش، miss با لباسهایی که بهش میآید، خودم در ناکجاآباد، س.ب پشتِ پیانوی دوستش، س.ب زیر پتو، آرمیتا که خرگوشیهایش زده بیرون، رها با بستنیِ تویدستش و...
دوست دارم همیشه آدمها را یکگوشهی بغلم داشتهباشم. همیشه وَرِ دلِ هم باشیم. نمیشود! به من چه که آدمها رفتنیاند؟
پ.ن: ربط دارد، خیلی هم ربط دارد. یک دفعه خیلی جدی باید تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بالاخره باید آدمها را دوست داشت یا نه؟ اگه دوستداشتنیهایمان یک روز نباشند چهغلطی باید کرد؟
شما فضاییها راهحلی ندارید؟
#مسافران
❤6
دخترِ اُمیدوارِ یک زنِ امیدوار بودن!
یک لحظه توی ذهنت میآید: آخرین کیکاسلایسیِ چهارصدوسه. بعدش خودت را کَتایونِ سیاهپوشِ ماهوپلنگ تصور میکنی.
از کِی شُدی کتایون؟ چی شد که فکرکردی همانقدر بیچارهای؟
از وقتی که آخرین آمد توی ذهنت. هیچ وقت آخرین نداشتی. آخرین باری که توی کوچه بودی، آخرین باری که توی زینبیه بودی، آخرین باری که پریدی توی بغل مامانجونکلثوم، آخرین باری که با عروسکها بازی کردی و همه را ریختی توی کیسه و راهی پشتبام کردی، آخرین باری که توی کانون بودی. نه! هیچکدام یادت نیست... هیچکدام...
همهش اولین بوده! فقط اولینها را ثبت و ضبط کردی. حالا نمیدانی آخرین از کجا آمده.
-آنقدر دغدغهمند نباش لعنتی! بیا یه روزگفتار ضبط کنیم.
هووم! پیشنهاد خوبیست. حرفِ خوددرونی را میشنوی. همین که روزگفتار را متوقف میکنی، یاد آخرین جلسه پارسال میاُفتی. و حتی سال قبلتر هم هجوم میآورد به ذهنت:
اولین باری که فهمیدی صورتی خیلی بهت میآید!
اولین باری که فهمیدی انگلیسیها چطور میگویند: سالنو پیشاپیش مبارک!
دوتا آخرین شد دوتا اولین! خوب است. زندگی را این طوری دوست داری! یکجور امیدواریِ زیرپوستی.
یادت میآید: خانمنوری گفت: چه مهربون!
بعد مامانخانوم گفت: این دختر منه!
اوه، نه! تو مهربون نیستی. فقط دوست داری برق چشم آدمها را وقتی شاد و ذوقزدهاند ببینی. اما دومی را هستی. دومی بودن را خیلی دوست داری! خیلیییی زیااااد. دخترِ اُمیدوارِ یک زنِ امیدوار بودن!
اولین کیکاسلایسیِ صورتیِ عمرت را برای افطار میخوری و یکچیزِ بانمک میسازی:
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید،
با یک تیکهکیک از کیکبهشت،
بهعلاوهی یک فنجونقهوه،
توی فنجونی که تابستان از اَشا خریدم!
ولی؛
حواستان باشد
مبادا فنجانم از دستتان بیفتد
و تَرَک بردارد!
پ.ن: این آخری را شوخی کردم. یههویی کیک خریدن و قهوه ساختن تخصص خودم است. شما روش خودتان را پیدا کنید! بگردید ببینید شما چطور میتوانید برق چشم آدمها را بیرون بیاورید. یکم دقت روی رفتارِ آدمها روشش را یادتان میدهد.
یک لحظه توی ذهنت میآید: آخرین کیکاسلایسیِ چهارصدوسه. بعدش خودت را کَتایونِ سیاهپوشِ ماهوپلنگ تصور میکنی.
از کِی شُدی کتایون؟ چی شد که فکرکردی همانقدر بیچارهای؟
از وقتی که آخرین آمد توی ذهنت. هیچ وقت آخرین نداشتی. آخرین باری که توی کوچه بودی، آخرین باری که توی زینبیه بودی، آخرین باری که پریدی توی بغل مامانجونکلثوم، آخرین باری که با عروسکها بازی کردی و همه را ریختی توی کیسه و راهی پشتبام کردی، آخرین باری که توی کانون بودی. نه! هیچکدام یادت نیست... هیچکدام...
همهش اولین بوده! فقط اولینها را ثبت و ضبط کردی. حالا نمیدانی آخرین از کجا آمده.
-آنقدر دغدغهمند نباش لعنتی! بیا یه روزگفتار ضبط کنیم.
هووم! پیشنهاد خوبیست. حرفِ خوددرونی را میشنوی. همین که روزگفتار را متوقف میکنی، یاد آخرین جلسه پارسال میاُفتی. و حتی سال قبلتر هم هجوم میآورد به ذهنت:
اولین باری که فهمیدی صورتی خیلی بهت میآید!
اولین باری که فهمیدی انگلیسیها چطور میگویند: سالنو پیشاپیش مبارک!
دوتا آخرین شد دوتا اولین! خوب است. زندگی را این طوری دوست داری! یکجور امیدواریِ زیرپوستی.
یادت میآید: خانمنوری گفت: چه مهربون!
بعد مامانخانوم گفت: این دختر منه!
اوه، نه! تو مهربون نیستی. فقط دوست داری برق چشم آدمها را وقتی شاد و ذوقزدهاند ببینی. اما دومی را هستی. دومی بودن را خیلی دوست داری! خیلیییی زیااااد. دخترِ اُمیدوارِ یک زنِ امیدوار بودن!
اولین کیکاسلایسیِ صورتیِ عمرت را برای افطار میخوری و یکچیزِ بانمک میسازی:
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید،
با یک تیکهکیک از کیکبهشت،
بهعلاوهی یک فنجونقهوه،
توی فنجونی که تابستان از اَشا خریدم!
ولی؛
حواستان باشد
مبادا فنجانم از دستتان بیفتد
و تَرَک بردارد!
پ.ن: این آخری را شوخی کردم. یههویی کیک خریدن و قهوه ساختن تخصص خودم است. شما روش خودتان را پیدا کنید! بگردید ببینید شما چطور میتوانید برق چشم آدمها را بیرون بیاورید. یکم دقت روی رفتارِ آدمها روشش را یادتان میدهد.
❤6
با هم - Together
او و دوستانش - he and his friends
تو حق نداری خسته شی!
نه بعد این همه راهی که کنار هم اومدیم!
نه بعد این همه راهی که کنار هم اومدیم!
❤3👍1
امشب، قراربود چیزهای جالب برای هواکردن داشته باشم ولی... یهاتفاقی افتاد که ندارم! فکر کنید فایلِ وُردم پرید!
فقط میتونم یه پیشنهاد بدم: برای خودتون شبدرِ چهارپَر بکارید. سبزهی عید یا گُلموردعلاقهتون! کی گفته همیشه باید بگردیم دنبالش؟ خودمون خلقش میکنیم!🍀
فقط میتونم یه پیشنهاد بدم: برای خودتون شبدرِ چهارپَر بکارید. سبزهی عید یا گُلموردعلاقهتون! کی گفته همیشه باید بگردیم دنبالش؟ خودمون خلقش میکنیم!🍀
❤3
Forwarded from اَشاچه
آدم یک وقتهایی یادش میره اونی که این لحظه و حس رو داره تجربه میکنه، فقط خودشه.
❤4
کیفِ عزیز، تو خوشحال باش. تو نیازی نداری یه ماه منتظر بمونی. تو همین الآنم میتونی تماشا کنی که داره برگهها رو تصحیح میکنه. و میتونی تماشا کنی که داره قهوه میخوره. اوه عزیزم، تو حتی میتونی وقتی ببینیش که داره کتاب میخونه. یا داره تعجب میکنه که سبزهش چرا آنقدر زود بلند شد! اون هیچ وقت نمیفهمه که یه کیف داره تماشاش میکنه! ولی تو یواشکی زُل میزنی بهش و مثل وقتایی که من عوض ویدئوی سفیدبرفی نگاهش میکنم، قند تو دلت آب میشه.
لذت ببر! از موقعیتی که داری لذت ببر!
پ.ن: وقتی تو مغازه منتظر بودی که یکی بیاد دنبالت، هیچ وقت همچین سعادتی رو تصور میکردی؟
لذت ببر! از موقعیتی که داری لذت ببر!
پ.ن: وقتی تو مغازه منتظر بودی که یکی بیاد دنبالت، هیچ وقت همچین سعادتی رو تصور میکردی؟
❤5👍2🍓1