مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
پویان‌فَر یه تقریبن آهنگ داره واسه روزه اولی‌ها، میگه: من از سَحَر منتظر اَذون افطارم!

منم همین‌طور آقای پویان‌فر، منم همین‌طور!
1
شما هم همین‌طور خانم‌دکتر

-خانم؟
+بله؟
-نمی‌رین خونه؟
+نه!
-چرا؟ دوست دارین مُردنش رو تماشا کنید؟
+اوه! نه! می‌خوام باهاش خداحافظی کنم.
-ناراحت می‌شین اگه یه خبر بَد بهتون بدم؟
+ناراحت‌کننده‌تر از اینکه ۱۴۰۳ داره می‌میره؟
-بله متاسفانه.
+خانم دکتر! حافظ تازه خبرای خوب داده بود.
-خب مثل اینکه حتی حافظ هم گاهی دروغ می‌گه.
+شما چی می‌خواستین بگین؟
-متاسفانه ۱۴۰۴ آدم نیست.
+خب معلومه که آدم نیست اون یه ساله!
-مسئله اینه‌که سال هم نیست.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون یه ماره!
+اوه خدا! فکر کردم چی می‌خواین بگین. اینکه خوبه.
-نه خوب نیست. چون مارها از پسرعموهای سوسمارها هستن.
+سوسمارها رو نمی‌دونم ولی مارها موجودات خوبی‌ن. تازه سوسمارها هم اگه دَرِ خونه‌ی آدم سبز نشن خوبن.
-دفعه‌قبل که دیدم‌تون حال‌تون خوب نبود. الان امیدوارتَرین‌. این همه تغییر برام جالبه.
+خب راستش گریه‌هامو کردم و از عزاداری برای ۱۴۰۳ خسته شدم. تازه! یه طلسم خوش‌شانسی پیدا کردم.
-از کجا؟
+هووم! توضیح دادنش سخته. ولی ساده شُدَش میشه اینکه یه آدم بخشی از اُمیدی که تو قلبش داشت رو دَر آورد و بخشید بهم.
-چطور این کار رو کرد؟
+اون این کار رو کرد پس من نمی‌دونم چطور ولی به‌نظر می‌رسه که تو این کار حرفه‌ایه.
-ساقیِ اُمیده؟
+به طور رسمی نه ولی در کُل همین‌طوره.
-هووم. پس شما و ساقیِ امید معتقدین که مار حیوون خوبیه؟
+معتقد و مطمئنیم. درمورد ۱۴۰۳ این رو امتحان کردیم و الان بی‌نهایت خوشحالیم.
-هووم! پس من ناراحت‌تون نکردم؟
+به هیچ وجه، نکردید و نمی‌کنید و نخواهید کَرد!
-یه عالمه مریض معطلم هستن. من می‌رَم‌. امیدوار و سلامت باشید!
+شما هم همین‌طور خانم‌دکتر. درضمن یادتون باشه که حافظ دروغگو نیست.
-با آدمِ امیدوار نمی‌شه بحث کرد پس قطعن همین‌طوره.

#امید
🍓3👏1
تقدیم به مامان‌خانوم

#روزگفتار قسمت اول
4
بازم تقدیم به مامان‌خانوم!

#روزگفتار ادامه!
4
Forwarded from اَشاچه (اَشادا)
توی مستراح طبقه سوم دانشکده، روی دیوار با ماژیک آبی نوشته بود: «درس بخون، برو از این مملکت. این‌جا، جای زندگی نیست.» باشه دوست من، ولی رفیق و خونواده رو چه‌جور می‌شه ول کنم؟
4
اَشاچه
توی مستراح طبقه سوم دانشکده، روی دیوار با ماژیک آبی نوشته بود: «درس بخون، برو از این مملکت. این‌جا، جای زندگی نیست.» باشه دوست من، ولی رفیق و خونواده رو چه‌جور می‌شه ول کنم؟
فهرست چیزهایی که توی یک چمدانِ لعنتی جا نمی‌شوند

پیش‌نوشت: امسال یک کیفِ سیاهِ گُنده خریدم، که می‌توانم دوقلوهای کلاس، رویان و روژان را، هم‌زمان داخلش جا بدهم. اما متاسفانه آنها به دردم نمی‌خورند!
فهرستِ زیر بسیار طولانی‌تر از چیزی است که نوشتم. برای همین تا جای ممکن هیچ چمدانی به دستم نمی‌گیرم!

•غُرغُرهای مامان
•سیب‌خورون با بابا
•گیس و گیس‌کشی با آرمیتا
•آبجی بزرگه و وُیس‌های طولانی!
•مامان‌خانوم و اُمیدهای که به روحِ آدم تزریق می‌کند
•ن.م و نون‌زرین‌هایش
•نازنینِ مریخی
•روژانی که هنوز کسی به درونش دست نیافته
•یسنا و تمام لحظات جالبی که ناخودآگاه برای آدم خلق می‌کند
•آیدای بامزه!
•فِرفِری‌های سِتی
•غیبت با سادات
اَشا
•حرص خوردن‌های یاری برای نُمره
•تمام لحضاتی که پری بهت می‌فهماند چقدر بی‌نمکی و تو به خُل و بی‌نمک بودن خودت می‌خندی
•باورش برای خودم هم سخت است: آندیا!
•خنده‌های باده
•مسخره‌بازی‌های دایی‌هادی و سعید سَرِ سُفره
•خانم‌ِپیشی
•عمه
•ثنا و یگانه
زهرا غلامیِ ناز!
•خانم‌عاشری
•جلسه حلقه ادبی که امیدوارم روزی حضوری شود
ش‌.ک و بهشتی که برای نویسنده‌ها ساخته
•مُلودیِ خانم همسایه
•نگاه‌های چَپَکیِ خانم اِمدادی!
•ساختمانِ کاوُش!
•استانبلیِ ظهر جمعه
•تخم‌مرغِ صبحگاهی
•قرمه‌سبزی با سبزی‌های باغچه خودمان
•پرتغالِ درختِ حیاط
•عمو گُل‌گُلی!
•سفره هفت‌سینی که مامان چیده
•کافه رفتن، تولد گرفتن، جشن سالانه‌ی روزمعلم
•غافل‌گیر کردن رُفقا برای تولدشان
•تولدی که یسی و روژان برایم گرفتند
•پیرمرد همسایه که هرسال شب‌قدر با یک کاسه آش جلوی دَر سبز می‌شود
•کُلِ اُتاقم!
•آرامگاه حافظ و فردوسی و سعدی و...
•مسافرت تابستانه به خلخال
•نشستن کنارِ همکلاسی‌های بینوا که دارند خوراکی می‌خورند و یک‌هو می‌پرسند کسی روزه نیست؟ و بعد تو هرچی قسم می‌خوری که بی‌خیال من عین خیالم نیست، قبول نمی‌کنند و می‌روند گوشه پِی خوردن‌شان!
•اوه! گندش بزنن! حتی اون خونه ییلاقیِ دورافتاده‌مونم دوست دارم.
•رَشت
•کتابخونه باغ‌مَلِک که هنوز حتی ندیدمش
6👍3👏1
#روزگفتار قسمت‌اول!
👍1👏1
پنجره همیشه دَرمان است

تحلیلِ نبرد سهراب و گردآفرید تمام می‌شود. به خودت می‌گویی: خدایا! بگم یا نگم؟ توی دلت می‌شماری:«۵،۴،۳،۲،۱.»

-خانوووم.
خانم، سَرَش توی گوشی است.

-خانوووم.
باز هم دارد گوشی‌اَش را بازرسی می‌کند.

-خانووووووم.
خانم جلوی خودش را می‌گیرد که فحش ندهد:«جانم!»

-بیام داستانِ رستم‌وسهرابو بگم؟
+بیا.
-از گوگلِ گوشی‌تون استفاده کنم؟
+بُکُن!

گوشی را می‌گیری، روبه‌روی کلاس می‌ایستی. زُل‌ می‌زنی به پنکه سقفی. داستان را از ادامه‌ی نَبَردِ گُردآفرید سَر می‌گیری.

-اما در آخر سوال اصلی اینه‌که آیا رستم واقعن سهراب رو نشناخت؟ دکتر شجاع‌پور، شاهنامه‌پژوه، وقتی این داستان رو برای پسرش تعریف می‌کرد، این شعر رو در جوابِ همین سوال، برای پسرش سُرود.


می‌آغازی!
این وسط خوددرونی، بازی‌اَش گرفته. بَنا دارد کاری کُند خودت‌ را بچسبانی به تخته و سخت پاهایت را تکان بدهی. قیافه‌اش را وقتی روز قبل از قانونِ مِل‌رابینز شکست خورد یادش می‌آوری. خفه می‌شود.

وسط نبرد دوم، یکی می‌پرسد: چند صفحه‌ست؟
وا! مگر می‌شود شِمُرد؟ یک‌صفحه توی گوگل است، نه کتاب زیست!

با هَر بدبختی‌ای شده داستان را جمع می‌کنی و می‌نشینی سَرجایت.
زنگ‌تفریح گوش می‌سپاری به دوستان:

-والا! تهمینه اگه پاکدامن بود چرا رفت عشقش رو گفت؟

-حالا من موندم رستم چه خَری بود که سهراب رو کُشت.

پنجره همیشه دَرمان است. تصمیم می‌گیری خودت را پَرت کُنی پایین. و می‌کُنی.

پ.ن: دروغ گفتم. خودم را از جایی پرت نکردم و نخواهم کَرد.
4👍2
اندر احوالات یک‌نویسنده‌ی خسته

نویسنده امروز فکرش جای دیگری بود. گشنه و تشنه بود. دلش برای آدمِ مورد علاقه‌اش تنگ بود. خوابش می‌آمد. دَرسَش روی هوا بود. نویسنده، تمام مشکلات را در یک روز داشت.

نویسنده خوابش بُرد. بعد که بیدار شد دلش فیلم خواست. فیلم دید. فیلم حالش را خوب نکرد.

مامانِ نویسنده زود برگشت خانه. صدای گوشی را نشنید‌ که ببیند نویسنده چی کار دارد. حالِ نویسنده گرفته‌ شد.

بعد، نویسنده بالاخره نجات پیدا کرد و غذا خورد. حالش کمی بهتر شد. وِلو شد روی مُبل. منتظر ماند تا مامان هم افطار کُند. بعد دوتایی رفتند حیاط. آیین خداحافظی با چهارصدوسه را شروع کردند. خاک را ریختند توی گلدانَک، جوانه‌های گندم را روی خاک! نویسنده، سبزه را گذاشت توی اتاقش.

نویسنده بالاخره حالش خوب شد. سبزه‌گذاشتن، هم خداحافظی با چهارصدوسه است هم سلام به چهارصدوچهار. چهارصدوچهار یعنی یک‌عالم غافل‌گیری و چیزِ جدید. کی از غافل‌گیر شدن بدش می‌آید؟

نویسنده غافل‌گیر شدن را دوست دارد. چیزهای جدید در نَوَددرصد مواقع شگفت‌انگیزند.
👍5🍓21
Tooye Mashin ~ UpMusic
Iraj Khaje Amiri ~ UpMusic
هر چه پیش آید، خوش آید

ما که خندون می‌رَویم!🎵🎶
👍2
تفاوت اوودوستانش با بُمرانی‌!

چندروز پیش نازنین پرسید:« از اوودوستانش چی گوش دادی؟» همان کَمَکی که گوش دادم را برایش ریختم روی دایره. امروز گفتم بیا تنبلی را بگزاریم کنار و کَمی توی کانال تلگرامِ اوودوستانش بچرخیم. گذاشتم بخوانند و جزوه پاک‌نویس کردم. یک چیزی در موردشان فهمیدم:

اوودوستانش انگار بمرانی‌اَن که غم دارن. بُمرانی‌ ولی اُمیدوار و شاده با وجود تمام بدبختی‌ها!


ببخشید اوودوستانش، الان آمادگیِ غمی که دارید را ندارم. به اُمیدی که بُمرانی‌ می‌نَوازد محتاجم.
👏1🍓1
Gham Makhor
Eendo
در کُل غم‌مخور عزیزجان!
👍1🎉1
☀️ روشنی بیاموز

هر زنی باید که روشنی بیاموزد وگرنه تاریکی او را خواهد بلعید.
قرن ها زیستن در غارهای تاریک و شکم نهنگان چنان مرسوم است که زنان گمان می کنند تاریکی سرنوشت محتوم هر زنی است.

چشمانی که به تاریکی عادت کنند از نور وحشت می کنند، از آفتاب می گریزند؛ تو اما مگریز، تو اما چشمانت را به تاریکی عادت نده، تو نگذار سیاهی هم پیراهنت باشد هم بخت و اقبالت.
تو خورشیدی پس آفتاب بودن را بیازمای...

ای زن! ای خورشید! هر روزت خجسته باد

✍️#عرفان_نظرآهاری
8️⃣ #هشتم_مارچ_روز_جهانی_زن
#روشنی_بیاموز
#زنان_نورونار

☀️@erfannazarahari
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
تولدت مبارک

هفته‌پیش، تقویم را نگاه کردم و یادم آمد اِی‌وای تولد! تا همین پریروز یادم بود. دیروز داشت یادم می‌رفت که یک‌هو استوری‌های‌ روز زن را دیدم. به من چه؟ تقصیر سازمان‌ملل است. اَد روزتولدت را برداشته گذاشته روزِزن! منم یادم مانده. خواستم عرض کنم که هیچ وقت به این موفقیت دست نمی‌یابی که تولدت یادم نباشد.😁

حالا جدا از شوخی، امسال ذهنم هَنگ کرده. نمی‌آید که یک یادداشت مثل پارسالی برای تولدت بنویسم. اینم از اَمراضی‌ست که امسال آمده. ناتوانی در تبریک گفتنِ درست‌حسابی. حالا صبر کن، شاید با دایی یک چیز درست‌حسابی برایت فرستادم. تاخیر که نداشتم، دیشب زنگ زدم. پس نمی‌گویم با تاخیر مبارک.

س.ب‌ی خوشگلم، تولدت بی‌کم‌وکاست مبارک. ماچ‌وبوس فراوون. از اینکه وجود داری بی‌نهایت ممنونم!
🎉4🍓2👍1
آدم‌ها و چیزمیزهایی که ضبط می‌کنم

از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی

خوش گذشت. همیشه از اینکه خودم را با تعداد زیادی آدم هماهنگ کنم لذت نمی‌برم. از دونفر بودن لذت بُردم. هول‌هول بازیِ بانمکی شد. البته حدس می‌زدم، از سوسمار بیش از این انتظار نمی‌رفت.

چهل دقیقه‌ای که جلوی دَر رژه می‌رفتم عجیب بود. گوشی را گذاشتم توی کیف و به یک سری مسائل کاملن جدی فکر کردم. تازه ته‌ش هم بالاخره ده‌دقیقه جلوبودنِ ساعتم را دَرمان کردم. حالا بچه‌ها نمی‌پرسند: مگه پنج دقیقه به زنگ نمونده بود؟ چرا ما هنوز منتظریم؟

می‌دانی، همیشه بعد اینکه یه عالمه خوش می‌گذرد یادم می‌آید که اِوا، خاک! عکس نگرفتم. مثلن همین امروز که از غذاها، قبل خورده‌ شدن عکس نگرفتم.(کیک‌بستنی‌ش قشنگ تزیین شده بود!)

راستش، همیشه یک مقدار عکس و فیلم و صوت دارم که در عدم حضور آدم‌ها گوش کنم. که نبودشان را حس نکنم. برای همین علاوه بر حافظه‌ی گوشی، فلشم هم پُر شده! حالا این را بگزار کنار اینکه معمولن عکس‌هایم اُسکارِ تار بودن و فیلم‌هایم اُسکارِ بی‌محتوا بودن را دارند.

لعنتی‌ها فقط اشکم را در می‌آورند. ته‌ش می‌روم، به خودم امید می‌دهم که حالا نگران نباش، فعلن زنده‌ایم. درحالی سعی می‌کنم بفهمم مهستی چه مرگش بوده که گفته یه‌وقتایی دورشدنم قشنگه‌.

راستش، چیزمیزهایی که می‌ضبطم هیچ‌وقت توقع‌ای که دارم را برآورده نمی‌کنند. دوست دارم عین همان لحضه تکرار شود. همان‌لحضه‌ دقیق و بی‌کم‌وکاست. نمی‌شود.

این هم نوع جدیدی از مرض است: ترس از، از دست دادن. آن لحضه را نمی‌خوام، من بودنِ آدم‌‌ها را می‌خواهم.

بی‌وقفه ضبط می‌کنم. ده دقیقه کلاسِ miss، ویدئوگردالی‌های س.ب، مامانِ درحالِ آشپزی، روژان که روی سکو از فروغ می‌خواند، نازنین با بلوبریِ روی سرش، miss با لباس‌هایی که بهش می‌آید، خودم در ناکجاآباد، س.ب پشتِ پیانوی دوستش، س‌.ب زیر پتو، آرمیتا که خرگوشی‌هایش زده بیرون، رها با بستنیِ توی‌دستش و...

دوست دارم همیشه آدم‌ها را یک‌گوشه‌ی بغلم داشته‌باشم. همیشه وَرِ دلِ هم باشیم. نمی‌شود! به من چه که آدم‌ها رفتنی‌اند؟


پ.ن: ربط دارد، خیلی هم ربط دارد. یک دفعه خیلی جدی باید تکلیفم را با این قضیه روشن کنم: بالاخره باید آدم‌ها را دوست داشت یا نه؟ اگه دوست‌داشتنی‌های‌مان یک روز نباشند چه‌غلطی باید کرد؟

شما فضایی‌ها راه‌حلی ندارید؟

#مسافران
6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در تئاتراه کَمَکی درباره موسیوابراهیم حرف زدم.

از اینجا بشنوید.
5