چه میشد اگر پهلوانان دروغ نمیگفتند؟
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
❤3👍2
Audio
بشنویم از تئاتر 📢
امروز هم به روال دوشنبهها، میزبان یکی از دوستان نوجوان بودیم. شیوا کاظمی آمد و از تجربهی هفتهی هملت گفت.
امروز هم به روال دوشنبهها، میزبان یکی از دوستان نوجوان بودیم. شیوا کاظمی آمد و از تجربهی هفتهی هملت گفت.
❤2👍1
مریضِ بدحال
-خانمدکتر، مطمئنید که میمیرد؟
+شکی نیست. یازدهتا از اندامهایش از کار افتادهاند.
-دوازدهمی چطور؟
+نیمهجان است. هشت درصد توانش از دست رفته.
-از کجا مطمئنید که میمیرد؟
+هر ۳۶۵روز یکبار همین اتفاق میافتد. یک مریض، به طرز فجیحی جان میدهد.
ـ یعنی هیچ کاری نمیشود کرد؟ دستگاهی، داروی جدیدی، چیزی؟
+دخترجان چندبار بگویم؟ حتی اگر ببریش خارج هم کاری ازشان بَر نمیآید.
-ای وااای.
+حالا مریض چه نسبتی باهات دارد که اینطور قربانش میروی؟
ـ سالی بود که داخلش بهم خیلی خوش گذشت. ساعتتحویلش با طلوع آفتاب یکی بود و برای همه سال خوبی بود. مامانخانوم و من به شدت با این موضوع خوش بودیم. دکتر بهنظرت بچهاش سالم خواهد ماند؟
+ شکی ندارم. ۱۴۰۴ یک بچهی قوی و موسیاه خواهد بود، پُر از شادی.
ـ دکتر، به نظرت به مادرش رفته؟
+ این را از سونوگرافی نمیتوانم تشخیص بدهم.
ـ دکتر، به نظرت دلمان داخلش شاد خواهد بود؟
+دکتر و زهرمار! چه قدر سوال میکنی؟ من چه میدانم؟ برو از حافظ بپرس.
ـ پرسیدم، گفت:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خارمغیلان غم مخور
+ پس برو و وقتم را نگیر. مریض زیاد دارم. ایشالا که هرچی خاک ۱۴۰۳ است، باقی عمر ۱۴۰۴ باشد!
#امید
-خانمدکتر، مطمئنید که میمیرد؟
+شکی نیست. یازدهتا از اندامهایش از کار افتادهاند.
-دوازدهمی چطور؟
+نیمهجان است. هشت درصد توانش از دست رفته.
-از کجا مطمئنید که میمیرد؟
+هر ۳۶۵روز یکبار همین اتفاق میافتد. یک مریض، به طرز فجیحی جان میدهد.
ـ یعنی هیچ کاری نمیشود کرد؟ دستگاهی، داروی جدیدی، چیزی؟
+دخترجان چندبار بگویم؟ حتی اگر ببریش خارج هم کاری ازشان بَر نمیآید.
-ای وااای.
+حالا مریض چه نسبتی باهات دارد که اینطور قربانش میروی؟
ـ سالی بود که داخلش بهم خیلی خوش گذشت. ساعتتحویلش با طلوع آفتاب یکی بود و برای همه سال خوبی بود. مامانخانوم و من به شدت با این موضوع خوش بودیم. دکتر بهنظرت بچهاش سالم خواهد ماند؟
+ شکی ندارم. ۱۴۰۴ یک بچهی قوی و موسیاه خواهد بود، پُر از شادی.
ـ دکتر، به نظرت به مادرش رفته؟
+ این را از سونوگرافی نمیتوانم تشخیص بدهم.
ـ دکتر، به نظرت دلمان داخلش شاد خواهد بود؟
+دکتر و زهرمار! چه قدر سوال میکنی؟ من چه میدانم؟ برو از حافظ بپرس.
ـ پرسیدم، گفت:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خارمغیلان غم مخور
+ پس برو و وقتم را نگیر. مریض زیاد دارم. ایشالا که هرچی خاک ۱۴۰۳ است، باقی عمر ۱۴۰۴ باشد!
#امید
👏4👍2
برنامهریزیِ سانسورزده
+خب، فردا صبح بیدار خواهیم شد. اول صبحانه یا اول تاسیان؟ اول تاسیان. بعد صبحانه. بعد حمام. بعد زیست. بعد جارو کشیدن اتاق. بعد ناهار...
خوددرونی: تاسیان؟ فردا خبری از تاسیان نخواهد بود جانم! با خیال راحت برو و از زندگی لذت ببر!
تا همین امروز ظهر هم فکر میکردم فردا صبح اول تاسیان خواهم دید. باورش سخت است ولی غیرممکن نیست.
+خب، فردا صبح بیدار خواهیم شد. اول صبحانه یا اول تاسیان؟ اول تاسیان. بعد صبحانه. بعد حمام. بعد زیست. بعد جارو کشیدن اتاق. بعد ناهار...
خوددرونی: تاسیان؟ فردا خبری از تاسیان نخواهد بود جانم! با خیال راحت برو و از زندگی لذت ببر!
تا همین امروز ظهر هم فکر میکردم فردا صبح اول تاسیان خواهم دید. باورش سخت است ولی غیرممکن نیست.
❤5👍1😭1
خدا را شکر!
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی!
ما قرار بود یک جشنِ باشکوه داشته باشیم. پُر از سازوآواز و رقص و کادو و مهمانانی ویژه و دوستداشتنی. قرار بود خیر سَرمان قهوه بخوریم و عکسش را برای مامانخانوم بفرستیم که جایت خالی و سبز ما به یادت قهوه زدیم. تا تو باشی از این به بعد دعوت ما را جدیتر بگیری! ما قرار بود کیکِ گلبابونهی آبی داشته باشیم. و ما قرار بود تو را سورپرایز کنیم!
اما هردفعه منِ ... از دوروز قبل لباس پوشیدم و آماده باش بودم گند خورد به برنامه. دور جانتان ریده شد بهش!
خلاصه که برنامه هیچکس برای حضور در سورپرایزکنونِ ما جور در نیامد. و وِی در دومین تجربه برنامهریزی برای اینطور جشنها شکستِ سختی خورد!
ولی بهتر! گویا خود صاحب تولد با اجتماع بیش از دونفر حال نمیکند. و گویا خوب شد که فکرکردم داری میروی خلخال و کیک سفارش ندادم.
خدا رو شکر! خیلی شکر!
در هر صورت پیشاپیش تولدت خیلی زیاد مبارک. از طرف ما از مامانت بابت زاییدنت تشکرکن.😆 مرسی از اینکه با حضورت دنیا را قشنگتر میکنی. و گویا از اتاقفرمان اشاره میکنند که اگر نبودی شیوا آن شبی که داشت به اَ.ش فحش میداد زنده نمیماند!
دوستت دارم و به قول روژان: بوش بهت!❤️
#مسافران
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی!
ما قرار بود یک جشنِ باشکوه داشته باشیم. پُر از سازوآواز و رقص و کادو و مهمانانی ویژه و دوستداشتنی. قرار بود خیر سَرمان قهوه بخوریم و عکسش را برای مامانخانوم بفرستیم که جایت خالی و سبز ما به یادت قهوه زدیم. تا تو باشی از این به بعد دعوت ما را جدیتر بگیری! ما قرار بود کیکِ گلبابونهی آبی داشته باشیم. و ما قرار بود تو را سورپرایز کنیم!
اما هردفعه منِ ... از دوروز قبل لباس پوشیدم و آماده باش بودم گند خورد به برنامه. دور جانتان ریده شد بهش!
خلاصه که برنامه هیچکس برای حضور در سورپرایزکنونِ ما جور در نیامد. و وِی در دومین تجربه برنامهریزی برای اینطور جشنها شکستِ سختی خورد!
ولی بهتر! گویا خود صاحب تولد با اجتماع بیش از دونفر حال نمیکند. و گویا خوب شد که فکرکردم داری میروی خلخال و کیک سفارش ندادم.
خدا رو شکر! خیلی شکر!
در هر صورت پیشاپیش تولدت خیلی زیاد مبارک. از طرف ما از مامانت بابت زاییدنت تشکرکن.😆 مرسی از اینکه با حضورت دنیا را قشنگتر میکنی. و گویا از اتاقفرمان اشاره میکنند که اگر نبودی شیوا آن شبی که داشت به اَ.ش فحش میداد زنده نمیماند!
دوستت دارم و به قول روژان: بوش بهت!❤️
#مسافران
🎉3👍1
Be Chizaye Khoob Fekr Kon
Bomrani
"زندهایم به رویا، به فردا"
«به چیزای خوب فکر کن
که چارهای نداریم
باید دووم بیاریم
همینجا»
این هم به مناسبت تولدت جاودانه شد در نوشتخانهی کوچکِ ما!🍓❤️
«به چیزای خوب فکر کن
که چارهای نداریم
باید دووم بیاریم
همینجا»
این هم به مناسبت تولدت جاودانه شد در نوشتخانهی کوچکِ ما!🍓❤️
❤3
Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
پویانفَر یه تقریبن آهنگ داره واسه روزه اولیها، میگه: من از سَحَر منتظر اَذون افطارم!
منم همینطور آقای پویانفر، منم همینطور!
منم همینطور آقای پویانفر، منم همینطور!
❤1
شما هم همینطور خانمدکتر
-خانم؟
+بله؟
-نمیرین خونه؟
+نه!
-چرا؟ دوست دارین مُردنش رو تماشا کنید؟
+اوه! نه! میخوام باهاش خداحافظی کنم.
-ناراحت میشین اگه یه خبر بَد بهتون بدم؟
+ناراحتکنندهتر از اینکه ۱۴۰۳ داره میمیره؟
-بله متاسفانه.
+خانم دکتر! حافظ تازه خبرای خوب داده بود.
-خب مثل اینکه حتی حافظ هم گاهی دروغ میگه.
+شما چی میخواستین بگین؟
-متاسفانه ۱۴۰۴ آدم نیست.
+خب معلومه که آدم نیست اون یه ساله!
-مسئله اینهکه سال هم نیست.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون یه ماره!
+اوه خدا! فکر کردم چی میخواین بگین. اینکه خوبه.
-نه خوب نیست. چون مارها از پسرعموهای سوسمارها هستن.
+سوسمارها رو نمیدونم ولی مارها موجودات خوبین. تازه سوسمارها هم اگه دَرِ خونهی آدم سبز نشن خوبن.
-دفعهقبل که دیدمتون حالتون خوب نبود. الان امیدوارتَرین. این همه تغییر برام جالبه.
+خب راستش گریههامو کردم و از عزاداری برای ۱۴۰۳ خسته شدم. تازه! یه طلسم خوششانسی پیدا کردم.
-از کجا؟
+هووم! توضیح دادنش سخته. ولی ساده شُدَش میشه اینکه یه آدم بخشی از اُمیدی که تو قلبش داشت رو دَر آورد و بخشید بهم.
-چطور این کار رو کرد؟
+اون این کار رو کرد پس من نمیدونم چطور ولی بهنظر میرسه که تو این کار حرفهایه.
-ساقیِ اُمیده؟
+به طور رسمی نه ولی در کُل همینطوره.
-هووم. پس شما و ساقیِ امید معتقدین که مار حیوون خوبیه؟
+معتقد و مطمئنیم. درمورد ۱۴۰۳ این رو امتحان کردیم و الان بینهایت خوشحالیم.
-هووم! پس من ناراحتتون نکردم؟
+به هیچ وجه، نکردید و نمیکنید و نخواهید کَرد!
-یه عالمه مریض معطلم هستن. من میرَم. امیدوار و سلامت باشید!
+شما هم همینطور خانمدکتر. درضمن یادتون باشه که حافظ دروغگو نیست.
-با آدمِ امیدوار نمیشه بحث کرد پس قطعن همینطوره.
#امید
-خانم؟
+بله؟
-نمیرین خونه؟
+نه!
-چرا؟ دوست دارین مُردنش رو تماشا کنید؟
+اوه! نه! میخوام باهاش خداحافظی کنم.
-ناراحت میشین اگه یه خبر بَد بهتون بدم؟
+ناراحتکنندهتر از اینکه ۱۴۰۳ داره میمیره؟
-بله متاسفانه.
+خانم دکتر! حافظ تازه خبرای خوب داده بود.
-خب مثل اینکه حتی حافظ هم گاهی دروغ میگه.
+شما چی میخواستین بگین؟
-متاسفانه ۱۴۰۴ آدم نیست.
+خب معلومه که آدم نیست اون یه ساله!
-مسئله اینهکه سال هم نیست.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون یه ماره!
+اوه خدا! فکر کردم چی میخواین بگین. اینکه خوبه.
-نه خوب نیست. چون مارها از پسرعموهای سوسمارها هستن.
+سوسمارها رو نمیدونم ولی مارها موجودات خوبین. تازه سوسمارها هم اگه دَرِ خونهی آدم سبز نشن خوبن.
-دفعهقبل که دیدمتون حالتون خوب نبود. الان امیدوارتَرین. این همه تغییر برام جالبه.
+خب راستش گریههامو کردم و از عزاداری برای ۱۴۰۳ خسته شدم. تازه! یه طلسم خوششانسی پیدا کردم.
-از کجا؟
+هووم! توضیح دادنش سخته. ولی ساده شُدَش میشه اینکه یه آدم بخشی از اُمیدی که تو قلبش داشت رو دَر آورد و بخشید بهم.
-چطور این کار رو کرد؟
+اون این کار رو کرد پس من نمیدونم چطور ولی بهنظر میرسه که تو این کار حرفهایه.
-ساقیِ اُمیده؟
+به طور رسمی نه ولی در کُل همینطوره.
-هووم. پس شما و ساقیِ امید معتقدین که مار حیوون خوبیه؟
+معتقد و مطمئنیم. درمورد ۱۴۰۳ این رو امتحان کردیم و الان بینهایت خوشحالیم.
-هووم! پس من ناراحتتون نکردم؟
+به هیچ وجه، نکردید و نمیکنید و نخواهید کَرد!
-یه عالمه مریض معطلم هستن. من میرَم. امیدوار و سلامت باشید!
+شما هم همینطور خانمدکتر. درضمن یادتون باشه که حافظ دروغگو نیست.
-با آدمِ امیدوار نمیشه بحث کرد پس قطعن همینطوره.
#امید
🍓3👏1
Forwarded from اَشاچه (اَشادا)
توی مستراح طبقه سوم دانشکده، روی دیوار با ماژیک آبی نوشته بود: «درس بخون، برو از این مملکت. اینجا، جای زندگی نیست.» باشه دوست من، ولی رفیق و خونواده رو چهجور میشه ول کنم؟
❤4
اَشاچه
توی مستراح طبقه سوم دانشکده، روی دیوار با ماژیک آبی نوشته بود: «درس بخون، برو از این مملکت. اینجا، جای زندگی نیست.» باشه دوست من، ولی رفیق و خونواده رو چهجور میشه ول کنم؟
فهرست چیزهایی که توی یک چمدانِ لعنتی جا نمیشوند
پیشنوشت: امسال یک کیفِ سیاهِ گُنده خریدم، که میتوانم دوقلوهای کلاس، رویان و روژان را، همزمان داخلش جا بدهم. اما متاسفانه آنها به دردم نمیخورند!
فهرستِ زیر بسیار طولانیتر از چیزی است که نوشتم. برای همین تا جای ممکن هیچ چمدانی به دستم نمیگیرم!
•غُرغُرهای مامان
•سیبخورون با بابا
•گیس و گیسکشی با آرمیتا
•آبجی بزرگه و وُیسهای طولانی!
•مامانخانوم و اُمیدهای که به روحِ آدم تزریق میکند
•ن.م و نونزرینهایش
•نازنینِ مریخی
•روژانی که هنوز کسی به درونش دست نیافته
•یسنا و تمام لحظات جالبی که ناخودآگاه برای آدم خلق میکند
•آیدای بامزه!
•فِرفِریهای سِتی
•غیبت با سادات
•اَشا
•حرص خوردنهای یاری برای نُمره
•تمام لحضاتی که پری بهت میفهماند چقدر بینمکی و تو به خُل و بینمک بودن خودت میخندی
•باورش برای خودم هم سخت است: آندیا!
•خندههای باده
•مسخرهبازیهای داییهادی و سعید سَرِ سُفره
•خانمِپیشی
•عمه
•ثنا و یگانه
•زهرا غلامیِ ناز!
•خانمعاشری
•جلسه حلقه ادبی که امیدوارم روزی حضوری شود
•ش.ک و بهشتی که برای نویسندهها ساخته
•مُلودیِ خانم همسایه
•نگاههای چَپَکیِ خانم اِمدادی!
•ساختمانِ کاوُش!
•استانبلیِ ظهر جمعه
•تخممرغِ صبحگاهی
•قرمهسبزی با سبزیهای باغچه خودمان
•پرتغالِ درختِ حیاط
•عمو گُلگُلی!
•سفره هفتسینی که مامان چیده
•کافه رفتن، تولد گرفتن، جشن سالانهی روزمعلم
•غافلگیر کردن رُفقا برای تولدشان
•تولدی که یسی و روژان برایم گرفتند
•پیرمرد همسایه که هرسال شبقدر با یک کاسه آش جلوی دَر سبز میشود
•کُلِ اُتاقم!
•آرامگاه حافظ و فردوسی و سعدی و...
•مسافرت تابستانه به خلخال
•نشستن کنارِ همکلاسیهای بینوا که دارند خوراکی میخورند و یکهو میپرسند کسی روزه نیست؟ و بعد تو هرچی قسم میخوری که بیخیال من عین خیالم نیست، قبول نمیکنند و میروند گوشه پِی خوردنشان!
•اوه! گندش بزنن! حتی اون خونه ییلاقیِ دورافتادهمونم دوست دارم.
•رَشت
•کتابخونه باغمَلِک که هنوز حتی ندیدمش
پیشنوشت: امسال یک کیفِ سیاهِ گُنده خریدم، که میتوانم دوقلوهای کلاس، رویان و روژان را، همزمان داخلش جا بدهم. اما متاسفانه آنها به دردم نمیخورند!
فهرستِ زیر بسیار طولانیتر از چیزی است که نوشتم. برای همین تا جای ممکن هیچ چمدانی به دستم نمیگیرم!
•غُرغُرهای مامان
•سیبخورون با بابا
•گیس و گیسکشی با آرمیتا
•آبجی بزرگه و وُیسهای طولانی!
•مامانخانوم و اُمیدهای که به روحِ آدم تزریق میکند
•ن.م و نونزرینهایش
•نازنینِ مریخی
•روژانی که هنوز کسی به درونش دست نیافته
•یسنا و تمام لحظات جالبی که ناخودآگاه برای آدم خلق میکند
•آیدای بامزه!
•فِرفِریهای سِتی
•غیبت با سادات
•اَشا
•حرص خوردنهای یاری برای نُمره
•تمام لحضاتی که پری بهت میفهماند چقدر بینمکی و تو به خُل و بینمک بودن خودت میخندی
•باورش برای خودم هم سخت است: آندیا!
•خندههای باده
•مسخرهبازیهای داییهادی و سعید سَرِ سُفره
•خانمِپیشی
•عمه
•ثنا و یگانه
•زهرا غلامیِ ناز!
•خانمعاشری
•جلسه حلقه ادبی که امیدوارم روزی حضوری شود
•ش.ک و بهشتی که برای نویسندهها ساخته
•مُلودیِ خانم همسایه
•نگاههای چَپَکیِ خانم اِمدادی!
•ساختمانِ کاوُش!
•استانبلیِ ظهر جمعه
•تخممرغِ صبحگاهی
•قرمهسبزی با سبزیهای باغچه خودمان
•پرتغالِ درختِ حیاط
•عمو گُلگُلی!
•سفره هفتسینی که مامان چیده
•کافه رفتن، تولد گرفتن، جشن سالانهی روزمعلم
•غافلگیر کردن رُفقا برای تولدشان
•تولدی که یسی و روژان برایم گرفتند
•پیرمرد همسایه که هرسال شبقدر با یک کاسه آش جلوی دَر سبز میشود
•کُلِ اُتاقم!
•آرامگاه حافظ و فردوسی و سعدی و...
•مسافرت تابستانه به خلخال
•نشستن کنارِ همکلاسیهای بینوا که دارند خوراکی میخورند و یکهو میپرسند کسی روزه نیست؟ و بعد تو هرچی قسم میخوری که بیخیال من عین خیالم نیست، قبول نمیکنند و میروند گوشه پِی خوردنشان!
•اوه! گندش بزنن! حتی اون خونه ییلاقیِ دورافتادهمونم دوست دارم.
•رَشت
•کتابخونه باغمَلِک که هنوز حتی ندیدمش
❤6👍3👏1
پنجره همیشه دَرمان است
تحلیلِ نبرد سهراب و گردآفرید تمام میشود. به خودت میگویی: خدایا! بگم یا نگم؟ توی دلت میشماری:«۵،۴،۳،۲،۱.»
-خانوووم.
خانم، سَرَش توی گوشی است.
-خانوووم.
باز هم دارد گوشیاَش را بازرسی میکند.
-خانووووووم.
خانم جلوی خودش را میگیرد که فحش ندهد:«جانم!»
-بیام داستانِ رستموسهرابو بگم؟
+بیا.
-از گوگلِ گوشیتون استفاده کنم؟
+بُکُن!
گوشی را میگیری، روبهروی کلاس میایستی. زُل میزنی به پنکه سقفی. داستان را از ادامهی نَبَردِ گُردآفرید سَر میگیری.
-اما در آخر سوال اصلی اینهکه آیا رستم واقعن سهراب رو نشناخت؟ دکتر شجاعپور، شاهنامهپژوه، وقتی این داستان رو برای پسرش تعریف میکرد، این شعر رو در جوابِ همین سوال، برای پسرش سُرود.
میآغازی!
این وسط خوددرونی، بازیاَش گرفته. بَنا دارد کاری کُند خودت را بچسبانی به تخته و سخت پاهایت را تکان بدهی. قیافهاش را وقتی روز قبل از قانونِ مِلرابینز شکست خورد یادش میآوری. خفه میشود.
وسط نبرد دوم، یکی میپرسد: چند صفحهست؟
وا! مگر میشود شِمُرد؟ یکصفحه توی گوگل است، نه کتاب زیست!
با هَر بدبختیای شده داستان را جمع میکنی و مینشینی سَرجایت.
زنگتفریح گوش میسپاری به دوستان:
-والا! تهمینه اگه پاکدامن بود چرا رفت عشقش رو گفت؟
-حالا من موندم رستم چه خَری بود که سهراب رو کُشت.
پنجره همیشه دَرمان است. تصمیم میگیری خودت را پَرت کُنی پایین. و میکُنی.
پ.ن: دروغ گفتم. خودم را از جایی پرت نکردم و نخواهم کَرد.
تحلیلِ نبرد سهراب و گردآفرید تمام میشود. به خودت میگویی: خدایا! بگم یا نگم؟ توی دلت میشماری:«۵،۴،۳،۲،۱.»
-خانوووم.
خانم، سَرَش توی گوشی است.
-خانوووم.
باز هم دارد گوشیاَش را بازرسی میکند.
-خانووووووم.
خانم جلوی خودش را میگیرد که فحش ندهد:«جانم!»
-بیام داستانِ رستموسهرابو بگم؟
+بیا.
-از گوگلِ گوشیتون استفاده کنم؟
+بُکُن!
گوشی را میگیری، روبهروی کلاس میایستی. زُل میزنی به پنکه سقفی. داستان را از ادامهی نَبَردِ گُردآفرید سَر میگیری.
-اما در آخر سوال اصلی اینهکه آیا رستم واقعن سهراب رو نشناخت؟ دکتر شجاعپور، شاهنامهپژوه، وقتی این داستان رو برای پسرش تعریف میکرد، این شعر رو در جوابِ همین سوال، برای پسرش سُرود.
میآغازی!
این وسط خوددرونی، بازیاَش گرفته. بَنا دارد کاری کُند خودت را بچسبانی به تخته و سخت پاهایت را تکان بدهی. قیافهاش را وقتی روز قبل از قانونِ مِلرابینز شکست خورد یادش میآوری. خفه میشود.
وسط نبرد دوم، یکی میپرسد: چند صفحهست؟
وا! مگر میشود شِمُرد؟ یکصفحه توی گوگل است، نه کتاب زیست!
با هَر بدبختیای شده داستان را جمع میکنی و مینشینی سَرجایت.
زنگتفریح گوش میسپاری به دوستان:
-والا! تهمینه اگه پاکدامن بود چرا رفت عشقش رو گفت؟
-حالا من موندم رستم چه خَری بود که سهراب رو کُشت.
پنجره همیشه دَرمان است. تصمیم میگیری خودت را پَرت کُنی پایین. و میکُنی.
پ.ن: دروغ گفتم. خودم را از جایی پرت نکردم و نخواهم کَرد.
Telegram
یادداشتهای یک مجنونِ خواندنونوشتن | شیواکاظمی
#روزگفتار
❤4👍2
اندر احوالات یکنویسندهی خسته
نویسنده امروز فکرش جای دیگری بود. گشنه و تشنه بود. دلش برای آدمِ مورد علاقهاش تنگ بود. خوابش میآمد. دَرسَش روی هوا بود. نویسنده، تمام مشکلات را در یک روز داشت.
نویسنده خوابش بُرد. بعد که بیدار شد دلش فیلم خواست. فیلم دید. فیلم حالش را خوب نکرد.
مامانِ نویسنده زود برگشت خانه. صدای گوشی را نشنید که ببیند نویسنده چی کار دارد. حالِ نویسنده گرفته شد.
بعد، نویسنده بالاخره نجات پیدا کرد و غذا خورد. حالش کمی بهتر شد. وِلو شد روی مُبل. منتظر ماند تا مامان هم افطار کُند. بعد دوتایی رفتند حیاط. آیین خداحافظی با چهارصدوسه را شروع کردند. خاک را ریختند توی گلدانَک، جوانههای گندم را روی خاک! نویسنده، سبزه را گذاشت توی اتاقش.
نویسنده بالاخره حالش خوب شد. سبزهگذاشتن، هم خداحافظی با چهارصدوسه است هم سلام به چهارصدوچهار. چهارصدوچهار یعنی یکعالم غافلگیری و چیزِ جدید. کی از غافلگیر شدن بدش میآید؟
نویسنده غافلگیر شدن را دوست دارد. چیزهای جدید در نَوَددرصد مواقع شگفتانگیزند.
نویسنده امروز فکرش جای دیگری بود. گشنه و تشنه بود. دلش برای آدمِ مورد علاقهاش تنگ بود. خوابش میآمد. دَرسَش روی هوا بود. نویسنده، تمام مشکلات را در یک روز داشت.
نویسنده خوابش بُرد. بعد که بیدار شد دلش فیلم خواست. فیلم دید. فیلم حالش را خوب نکرد.
مامانِ نویسنده زود برگشت خانه. صدای گوشی را نشنید که ببیند نویسنده چی کار دارد. حالِ نویسنده گرفته شد.
بعد، نویسنده بالاخره نجات پیدا کرد و غذا خورد. حالش کمی بهتر شد. وِلو شد روی مُبل. منتظر ماند تا مامان هم افطار کُند. بعد دوتایی رفتند حیاط. آیین خداحافظی با چهارصدوسه را شروع کردند. خاک را ریختند توی گلدانَک، جوانههای گندم را روی خاک! نویسنده، سبزه را گذاشت توی اتاقش.
نویسنده بالاخره حالش خوب شد. سبزهگذاشتن، هم خداحافظی با چهارصدوسه است هم سلام به چهارصدوچهار. چهارصدوچهار یعنی یکعالم غافلگیری و چیزِ جدید. کی از غافلگیر شدن بدش میآید؟
نویسنده غافلگیر شدن را دوست دارد. چیزهای جدید در نَوَددرصد مواقع شگفتانگیزند.
👍5🍓2❤1