ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانمهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
🥰4❤1
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است.
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است. آیا بهتر آن است که بدونِ سوژهای کامل و درخشان بنویسم یا بهانهها را ردیف کنم؟ نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. چنین فرجامی سخت خواستنی است. اما کو سوژه؟ آیا بهتر آن نیست که از خیره شدن به کیبورد دست برداشته و بگویم:« بَس است، اتفاق خاصی نیفتاد که سوژه شود»؟ اما آیا نمیدانم که پس از نوشتن چه لذتی نهفته است؟ دروغ چرا، میدانم. چنین چیزی باید عزم را در نوشتن راسختر کند. و همین است که باعث میشود کانال را حذف و دفترم را به انتهای کُمد پرتاب نکنم. اینک اِی نویسنده، برو، گُمشو و بنویس!
✍🏻شیوا کاظمی
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است. آیا بهتر آن است که بدونِ سوژهای کامل و درخشان بنویسم یا بهانهها را ردیف کنم؟ نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. چنین فرجامی سخت خواستنی است. اما کو سوژه؟ آیا بهتر آن نیست که از خیره شدن به کیبورد دست برداشته و بگویم:« بَس است، اتفاق خاصی نیفتاد که سوژه شود»؟ اما آیا نمیدانم که پس از نوشتن چه لذتی نهفته است؟ دروغ چرا، میدانم. چنین چیزی باید عزم را در نوشتن راسختر کند. و همین است که باعث میشود کانال را حذف و دفترم را به انتهای کُمد پرتاب نکنم. اینک اِی نویسنده، برو، گُمشو و بنویس!
✍🏻شیوا کاظمی
❤2👍2
چه میشد اگر پهلوانان دروغ نمیگفتند؟
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
❤3👍2
Audio
بشنویم از تئاتر 📢
امروز هم به روال دوشنبهها، میزبان یکی از دوستان نوجوان بودیم. شیوا کاظمی آمد و از تجربهی هفتهی هملت گفت.
امروز هم به روال دوشنبهها، میزبان یکی از دوستان نوجوان بودیم. شیوا کاظمی آمد و از تجربهی هفتهی هملت گفت.
❤2👍1
مریضِ بدحال
-خانمدکتر، مطمئنید که میمیرد؟
+شکی نیست. یازدهتا از اندامهایش از کار افتادهاند.
-دوازدهمی چطور؟
+نیمهجان است. هشت درصد توانش از دست رفته.
-از کجا مطمئنید که میمیرد؟
+هر ۳۶۵روز یکبار همین اتفاق میافتد. یک مریض، به طرز فجیحی جان میدهد.
ـ یعنی هیچ کاری نمیشود کرد؟ دستگاهی، داروی جدیدی، چیزی؟
+دخترجان چندبار بگویم؟ حتی اگر ببریش خارج هم کاری ازشان بَر نمیآید.
-ای وااای.
+حالا مریض چه نسبتی باهات دارد که اینطور قربانش میروی؟
ـ سالی بود که داخلش بهم خیلی خوش گذشت. ساعتتحویلش با طلوع آفتاب یکی بود و برای همه سال خوبی بود. مامانخانوم و من به شدت با این موضوع خوش بودیم. دکتر بهنظرت بچهاش سالم خواهد ماند؟
+ شکی ندارم. ۱۴۰۴ یک بچهی قوی و موسیاه خواهد بود، پُر از شادی.
ـ دکتر، به نظرت به مادرش رفته؟
+ این را از سونوگرافی نمیتوانم تشخیص بدهم.
ـ دکتر، به نظرت دلمان داخلش شاد خواهد بود؟
+دکتر و زهرمار! چه قدر سوال میکنی؟ من چه میدانم؟ برو از حافظ بپرس.
ـ پرسیدم، گفت:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خارمغیلان غم مخور
+ پس برو و وقتم را نگیر. مریض زیاد دارم. ایشالا که هرچی خاک ۱۴۰۳ است، باقی عمر ۱۴۰۴ باشد!
#امید
-خانمدکتر، مطمئنید که میمیرد؟
+شکی نیست. یازدهتا از اندامهایش از کار افتادهاند.
-دوازدهمی چطور؟
+نیمهجان است. هشت درصد توانش از دست رفته.
-از کجا مطمئنید که میمیرد؟
+هر ۳۶۵روز یکبار همین اتفاق میافتد. یک مریض، به طرز فجیحی جان میدهد.
ـ یعنی هیچ کاری نمیشود کرد؟ دستگاهی، داروی جدیدی، چیزی؟
+دخترجان چندبار بگویم؟ حتی اگر ببریش خارج هم کاری ازشان بَر نمیآید.
-ای وااای.
+حالا مریض چه نسبتی باهات دارد که اینطور قربانش میروی؟
ـ سالی بود که داخلش بهم خیلی خوش گذشت. ساعتتحویلش با طلوع آفتاب یکی بود و برای همه سال خوبی بود. مامانخانوم و من به شدت با این موضوع خوش بودیم. دکتر بهنظرت بچهاش سالم خواهد ماند؟
+ شکی ندارم. ۱۴۰۴ یک بچهی قوی و موسیاه خواهد بود، پُر از شادی.
ـ دکتر، به نظرت به مادرش رفته؟
+ این را از سونوگرافی نمیتوانم تشخیص بدهم.
ـ دکتر، به نظرت دلمان داخلش شاد خواهد بود؟
+دکتر و زهرمار! چه قدر سوال میکنی؟ من چه میدانم؟ برو از حافظ بپرس.
ـ پرسیدم، گفت:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خارمغیلان غم مخور
+ پس برو و وقتم را نگیر. مریض زیاد دارم. ایشالا که هرچی خاک ۱۴۰۳ است، باقی عمر ۱۴۰۴ باشد!
#امید
👏4👍2
برنامهریزیِ سانسورزده
+خب، فردا صبح بیدار خواهیم شد. اول صبحانه یا اول تاسیان؟ اول تاسیان. بعد صبحانه. بعد حمام. بعد زیست. بعد جارو کشیدن اتاق. بعد ناهار...
خوددرونی: تاسیان؟ فردا خبری از تاسیان نخواهد بود جانم! با خیال راحت برو و از زندگی لذت ببر!
تا همین امروز ظهر هم فکر میکردم فردا صبح اول تاسیان خواهم دید. باورش سخت است ولی غیرممکن نیست.
+خب، فردا صبح بیدار خواهیم شد. اول صبحانه یا اول تاسیان؟ اول تاسیان. بعد صبحانه. بعد حمام. بعد زیست. بعد جارو کشیدن اتاق. بعد ناهار...
خوددرونی: تاسیان؟ فردا خبری از تاسیان نخواهد بود جانم! با خیال راحت برو و از زندگی لذت ببر!
تا همین امروز ظهر هم فکر میکردم فردا صبح اول تاسیان خواهم دید. باورش سخت است ولی غیرممکن نیست.
❤5👍1😭1
خدا را شکر!
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی!
ما قرار بود یک جشنِ باشکوه داشته باشیم. پُر از سازوآواز و رقص و کادو و مهمانانی ویژه و دوستداشتنی. قرار بود خیر سَرمان قهوه بخوریم و عکسش را برای مامانخانوم بفرستیم که جایت خالی و سبز ما به یادت قهوه زدیم. تا تو باشی از این به بعد دعوت ما را جدیتر بگیری! ما قرار بود کیکِ گلبابونهی آبی داشته باشیم. و ما قرار بود تو را سورپرایز کنیم!
اما هردفعه منِ ... از دوروز قبل لباس پوشیدم و آماده باش بودم گند خورد به برنامه. دور جانتان ریده شد بهش!
خلاصه که برنامه هیچکس برای حضور در سورپرایزکنونِ ما جور در نیامد. و وِی در دومین تجربه برنامهریزی برای اینطور جشنها شکستِ سختی خورد!
ولی بهتر! گویا خود صاحب تولد با اجتماع بیش از دونفر حال نمیکند. و گویا خوب شد که فکرکردم داری میروی خلخال و کیک سفارش ندادم.
خدا رو شکر! خیلی شکر!
در هر صورت پیشاپیش تولدت خیلی زیاد مبارک. از طرف ما از مامانت بابت زاییدنت تشکرکن.😆 مرسی از اینکه با حضورت دنیا را قشنگتر میکنی. و گویا از اتاقفرمان اشاره میکنند که اگر نبودی شیوا آن شبی که داشت به اَ.ش فحش میداد زنده نمیماند!
دوستت دارم و به قول روژان: بوش بهت!❤️
#مسافران
از جاسوس دوجانبه به مامورمخفی!
ما قرار بود یک جشنِ باشکوه داشته باشیم. پُر از سازوآواز و رقص و کادو و مهمانانی ویژه و دوستداشتنی. قرار بود خیر سَرمان قهوه بخوریم و عکسش را برای مامانخانوم بفرستیم که جایت خالی و سبز ما به یادت قهوه زدیم. تا تو باشی از این به بعد دعوت ما را جدیتر بگیری! ما قرار بود کیکِ گلبابونهی آبی داشته باشیم. و ما قرار بود تو را سورپرایز کنیم!
اما هردفعه منِ ... از دوروز قبل لباس پوشیدم و آماده باش بودم گند خورد به برنامه. دور جانتان ریده شد بهش!
خلاصه که برنامه هیچکس برای حضور در سورپرایزکنونِ ما جور در نیامد. و وِی در دومین تجربه برنامهریزی برای اینطور جشنها شکستِ سختی خورد!
ولی بهتر! گویا خود صاحب تولد با اجتماع بیش از دونفر حال نمیکند. و گویا خوب شد که فکرکردم داری میروی خلخال و کیک سفارش ندادم.
خدا رو شکر! خیلی شکر!
در هر صورت پیشاپیش تولدت خیلی زیاد مبارک. از طرف ما از مامانت بابت زاییدنت تشکرکن.😆 مرسی از اینکه با حضورت دنیا را قشنگتر میکنی. و گویا از اتاقفرمان اشاره میکنند که اگر نبودی شیوا آن شبی که داشت به اَ.ش فحش میداد زنده نمیماند!
دوستت دارم و به قول روژان: بوش بهت!❤️
#مسافران
🎉3👍1
Be Chizaye Khoob Fekr Kon
Bomrani
"زندهایم به رویا، به فردا"
«به چیزای خوب فکر کن
که چارهای نداریم
باید دووم بیاریم
همینجا»
این هم به مناسبت تولدت جاودانه شد در نوشتخانهی کوچکِ ما!🍓❤️
«به چیزای خوب فکر کن
که چارهای نداریم
باید دووم بیاریم
همینجا»
این هم به مناسبت تولدت جاودانه شد در نوشتخانهی کوچکِ ما!🍓❤️
❤3
Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
پویانفَر یه تقریبن آهنگ داره واسه روزه اولیها، میگه: من از سَحَر منتظر اَذون افطارم!
منم همینطور آقای پویانفر، منم همینطور!
منم همینطور آقای پویانفر، منم همینطور!
❤1
شما هم همینطور خانمدکتر
-خانم؟
+بله؟
-نمیرین خونه؟
+نه!
-چرا؟ دوست دارین مُردنش رو تماشا کنید؟
+اوه! نه! میخوام باهاش خداحافظی کنم.
-ناراحت میشین اگه یه خبر بَد بهتون بدم؟
+ناراحتکنندهتر از اینکه ۱۴۰۳ داره میمیره؟
-بله متاسفانه.
+خانم دکتر! حافظ تازه خبرای خوب داده بود.
-خب مثل اینکه حتی حافظ هم گاهی دروغ میگه.
+شما چی میخواستین بگین؟
-متاسفانه ۱۴۰۴ آدم نیست.
+خب معلومه که آدم نیست اون یه ساله!
-مسئله اینهکه سال هم نیست.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون یه ماره!
+اوه خدا! فکر کردم چی میخواین بگین. اینکه خوبه.
-نه خوب نیست. چون مارها از پسرعموهای سوسمارها هستن.
+سوسمارها رو نمیدونم ولی مارها موجودات خوبین. تازه سوسمارها هم اگه دَرِ خونهی آدم سبز نشن خوبن.
-دفعهقبل که دیدمتون حالتون خوب نبود. الان امیدوارتَرین. این همه تغییر برام جالبه.
+خب راستش گریههامو کردم و از عزاداری برای ۱۴۰۳ خسته شدم. تازه! یه طلسم خوششانسی پیدا کردم.
-از کجا؟
+هووم! توضیح دادنش سخته. ولی ساده شُدَش میشه اینکه یه آدم بخشی از اُمیدی که تو قلبش داشت رو دَر آورد و بخشید بهم.
-چطور این کار رو کرد؟
+اون این کار رو کرد پس من نمیدونم چطور ولی بهنظر میرسه که تو این کار حرفهایه.
-ساقیِ اُمیده؟
+به طور رسمی نه ولی در کُل همینطوره.
-هووم. پس شما و ساقیِ امید معتقدین که مار حیوون خوبیه؟
+معتقد و مطمئنیم. درمورد ۱۴۰۳ این رو امتحان کردیم و الان بینهایت خوشحالیم.
-هووم! پس من ناراحتتون نکردم؟
+به هیچ وجه، نکردید و نمیکنید و نخواهید کَرد!
-یه عالمه مریض معطلم هستن. من میرَم. امیدوار و سلامت باشید!
+شما هم همینطور خانمدکتر. درضمن یادتون باشه که حافظ دروغگو نیست.
-با آدمِ امیدوار نمیشه بحث کرد پس قطعن همینطوره.
#امید
-خانم؟
+بله؟
-نمیرین خونه؟
+نه!
-چرا؟ دوست دارین مُردنش رو تماشا کنید؟
+اوه! نه! میخوام باهاش خداحافظی کنم.
-ناراحت میشین اگه یه خبر بَد بهتون بدم؟
+ناراحتکنندهتر از اینکه ۱۴۰۳ داره میمیره؟
-بله متاسفانه.
+خانم دکتر! حافظ تازه خبرای خوب داده بود.
-خب مثل اینکه حتی حافظ هم گاهی دروغ میگه.
+شما چی میخواستین بگین؟
-متاسفانه ۱۴۰۴ آدم نیست.
+خب معلومه که آدم نیست اون یه ساله!
-مسئله اینهکه سال هم نیست.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون یه ماره!
+اوه خدا! فکر کردم چی میخواین بگین. اینکه خوبه.
-نه خوب نیست. چون مارها از پسرعموهای سوسمارها هستن.
+سوسمارها رو نمیدونم ولی مارها موجودات خوبین. تازه سوسمارها هم اگه دَرِ خونهی آدم سبز نشن خوبن.
-دفعهقبل که دیدمتون حالتون خوب نبود. الان امیدوارتَرین. این همه تغییر برام جالبه.
+خب راستش گریههامو کردم و از عزاداری برای ۱۴۰۳ خسته شدم. تازه! یه طلسم خوششانسی پیدا کردم.
-از کجا؟
+هووم! توضیح دادنش سخته. ولی ساده شُدَش میشه اینکه یه آدم بخشی از اُمیدی که تو قلبش داشت رو دَر آورد و بخشید بهم.
-چطور این کار رو کرد؟
+اون این کار رو کرد پس من نمیدونم چطور ولی بهنظر میرسه که تو این کار حرفهایه.
-ساقیِ اُمیده؟
+به طور رسمی نه ولی در کُل همینطوره.
-هووم. پس شما و ساقیِ امید معتقدین که مار حیوون خوبیه؟
+معتقد و مطمئنیم. درمورد ۱۴۰۳ این رو امتحان کردیم و الان بینهایت خوشحالیم.
-هووم! پس من ناراحتتون نکردم؟
+به هیچ وجه، نکردید و نمیکنید و نخواهید کَرد!
-یه عالمه مریض معطلم هستن. من میرَم. امیدوار و سلامت باشید!
+شما هم همینطور خانمدکتر. درضمن یادتون باشه که حافظ دروغگو نیست.
-با آدمِ امیدوار نمیشه بحث کرد پس قطعن همینطوره.
#امید
🍓3👏1