مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
132 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
امروز؟

قرار شد با عکس‌های داستان سفیدبرفی که توی کتاب بود، یک داستانِ جدید بنویسیم. داستانم گِره نداشت و پایانش هم ماوَرایی حَل شد. و همچنان به نظرم فارسی شاعرانه‌ترین زبانِ دنیاست.

این بود کُل چیزی که امروز مشغولش بودم!
5👍1
ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانم‌همسایه


امروز رفتیم خانه خانم‌همسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا می‌شود می‌آید ویلایش که جشن نیمه‌شعبان بار بگزارد.

پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانم‌ها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَف‌های‌شان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی می‌روند، من برای دَف‌نوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعی‌شان عدس‌پلو و آش هم بود. من نمی‌گویم، پلاستیک‌های توی دست‌‌ها می‌گفتند.

این خانم‌ها که یکی‌شان می‌خواند و آن یکی دَف می‌زد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانم‌همسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرت‌رقیه اشک می‌ریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.

کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست می‌توانی دوباره آنجا باشی.


خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمی‌رود روی اعصابم.

پ.ن: خانم‌معتمدی‌راد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیین‌ها می‌گفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدم‌ها می‌شوند. این‌ هم به‌نظرم آیینِ جالبی‌ست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غم‌وغصه‌ها را خواستن.

خانم‌همسایه که من را یاد مامان‌خانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه می‌کردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یک‌مُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!

#روزیدن
#مولودی‌ـ‌خانم‌ـ‌همسایه
🥰41
همه به جز خودش...

پ.ن: هنوز قیافه بچه‌ها، وقتی در پایان تحقیقم درباره برندگان جایزه نوبل، گفتم شاید گذشتگان منتظر بودن ما جایزه نوبل ادبیات رو ببریم یادمه! همه به جز خودم!
🍾2
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است.


نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است. آیا بهتر آن است که بدونِ سوژه‌ای کامل و درخشان بنویسم یا بهانه‌ها را ردیف کنم؟ نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. چنین فرجامی سخت خواستنی است. اما کو سوژه؟ آیا بهتر آن نیست که از خیره شدن به کیبورد دست برداشته و بگویم:« بَس است، اتفاق خاصی نیفتاد که سوژه شود»؟ اما آیا نمی‌دانم که پس از نوشتن چه لذتی نهفته است؟ دروغ چرا، می‌دانم. چنین چیزی باید عزم را در نوشتن راسخ‌تر کند. و همین است که باعث می‌شود کانال را حذف و دفترم را به انتهای کُمد پرتاب نکنم. اینک اِی نویسنده، برو، گُم‌شو و بنویس!

✍🏻شیوا کاظمی
2👍2
چه می‌شد اگر پهلوانان دروغ نمی‌گفتند؟

اگر دایی‌های سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمی‌گفتند چه می‌شد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمی‌گفت و رستم را لو می‌داد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار می‌شد؟ سهراب زنده می‌ماند؟ همه‌چیز عادی ادامه پیدا می‌کرد؟

نه! این طوری که نمی‌شود! بالاخره نیاز است بعضی داستان‌ها هم پایان‌شان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:


ایران.
3👍2
Audio
بشنویم از تئاتر 📢

امروز هم به روال دوشنبه‌ها، میزبان یکی از دوستان نوجوان‌ بودیم. شیوا کاظمی آمد و از تجربه‌ی هفته‌ی هملت گفت.
2👍1
مریضِ بدحال

-خانم‌دکتر، مطمئنید که می‌میرد؟
+شکی نیست. یازده‌تا از اندام‌هایش از کار افتاده‌اند.
-دوازدهمی چطور؟
+نیمه‌جان است. هشت درصد توانش از دست رفته.
-از کجا مطمئنید که می‌میرد؟
+هر ۳۶۵روز یک‌بار همین اتفاق می‌افتد. یک مریض، به طرز فجیحی جان می‌دهد.
ـ یعنی هیچ کاری نمی‌شود کرد؟ دستگاهی، داروی جدیدی، چیزی؟
+دخترجان چندبار بگویم؟ حتی اگر ببری‌ش خارج هم کاری ازشان بَر نمی‌آید.
-ای وااای.
+حالا مریض چه نسبتی باهات دارد که این‌طور قربانش می‌روی؟
ـ سالی بود که داخلش بهم خیلی خوش گذشت. ساعت‌تحویلش با طلوع آفتاب یکی بود و برای همه سال خوبی بود. مامان‌خانوم و من به شدت با این موضوع خوش بودیم. دکتر به‌نظرت بچه‌‌اش سالم خواهد ماند؟
+ شکی ندارم. ۱۴۰۴ یک بچه‌ی قوی و موسیاه خواهد بود، پُر از شادی.
ـ دکتر، به نظرت به مادرش رفته؟
+ این را از سونوگرافی نمی‌توانم تشخیص بدهم.
ـ دکتر، به نظرت دل‌مان داخلش شاد خواهد بود؟
+دکتر و زهرمار! چه قدر سوال می‌کنی؟ من چه می‌دانم؟ برو از حافظ بپرس.
ـ پرسیدم، گفت:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خارمغیلان غم مخور
+ پس برو و وقتم را نگیر. مریض زیاد دارم. ایشالا که هرچی خاک ۱۴۰۳ است، باقی عمر ۱۴۰۴ باشد!

#امید
👏4👍2
برنامه‌ریزیِ سانسورزده

+خب، فردا صبح بیدار خواهیم شد. اول صبحانه یا اول تاسیان؟ اول تاسیان. بعد صبحانه. بعد حمام. بعد زیست. بعد جارو کشیدن اتاق. بعد ناهار...

خوددرونی: تاسیان؟ فردا خبری از تاسیان نخواهد بود جانم! با خیال راحت برو و از زندگی لذت ببر!

تا همین امروز ظهر هم فکر می‌کردم فردا صبح اول تاسیان خواهم دید. باورش سخت است ولی غیرممکن نیست.
5👍1😭1