امروز؟
قرار شد با عکسهای داستان سفیدبرفی که توی کتاب بود، یک داستانِ جدید بنویسیم. داستانم گِره نداشت و پایانش هم ماوَرایی حَل شد. و همچنان به نظرم فارسی شاعرانهترین زبانِ دنیاست.
این بود کُل چیزی که امروز مشغولش بودم!
قرار شد با عکسهای داستان سفیدبرفی که توی کتاب بود، یک داستانِ جدید بنویسیم. داستانم گِره نداشت و پایانش هم ماوَرایی حَل شد. و همچنان به نظرم فارسی شاعرانهترین زبانِ دنیاست.
این بود کُل چیزی که امروز مشغولش بودم!
❤5👍1
ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانمهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
🥰4❤1
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است.
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است. آیا بهتر آن است که بدونِ سوژهای کامل و درخشان بنویسم یا بهانهها را ردیف کنم؟ نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. چنین فرجامی سخت خواستنی است. اما کو سوژه؟ آیا بهتر آن نیست که از خیره شدن به کیبورد دست برداشته و بگویم:« بَس است، اتفاق خاصی نیفتاد که سوژه شود»؟ اما آیا نمیدانم که پس از نوشتن چه لذتی نهفته است؟ دروغ چرا، میدانم. چنین چیزی باید عزم را در نوشتن راسختر کند. و همین است که باعث میشود کانال را حذف و دفترم را به انتهای کُمد پرتاب نکنم. اینک اِی نویسنده، برو، گُمشو و بنویس!
✍🏻شیوا کاظمی
نوشتن یا ننوشتن؟ مسئله این است. آیا بهتر آن است که بدونِ سوژهای کامل و درخشان بنویسم یا بهانهها را ردیف کنم؟ نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. چنین فرجامی سخت خواستنی است. اما کو سوژه؟ آیا بهتر آن نیست که از خیره شدن به کیبورد دست برداشته و بگویم:« بَس است، اتفاق خاصی نیفتاد که سوژه شود»؟ اما آیا نمیدانم که پس از نوشتن چه لذتی نهفته است؟ دروغ چرا، میدانم. چنین چیزی باید عزم را در نوشتن راسختر کند. و همین است که باعث میشود کانال را حذف و دفترم را به انتهای کُمد پرتاب نکنم. اینک اِی نویسنده، برو، گُمشو و بنویس!
✍🏻شیوا کاظمی
❤2👍2
چه میشد اگر پهلوانان دروغ نمیگفتند؟
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
اگر داییهای سهراب، درمورد اینکه پهلوان ایرانی رستم بود، دروغ نمیگفتند چه میشد؟ یا اگر همان یارو، دژبانِ اسیرشده، دروغ نمیگفت و رستم را لو میداد چطور؟ بین ایران و توران اتحاد برقرار میشد؟ سهراب زنده میماند؟ همهچیز عادی ادامه پیدا میکرد؟
نه! این طوری که نمیشود! بالاخره نیاز است بعضی داستانها هم پایانشان خوش نباشد. البته این داستان پایانش خوش بود:
ایران.
❤3👍2