Lizard was terrible
وقتی قَدنخود بودم، یک سوسمارِ سبز میپلکید روی پلهمان. ازش میترسیدم. خیلییی میترسیدم. هنوز هم از سوسمارها میترسم، علیالخصوص از lizards.
Lizard says to girls: close your eyes and drowning on the board.
When a girl opens her eyes she shout: close.
Lizard says to girls: did you tell to office, your friend came?
Lizard says: oh, l have stomach and backache!
Lizard came 20 minutes late.
Lizard never pay attention to girls' feelings.
Lizard says to me: how old are you, honey? I liked say: shut up!!!!!
Lizard was terrible. and she is. But miss is the best teacher and mom in the world.
پ.ن: lizard معلم نازنین ایناست. امروز حدود چهل و پنج دقیقه سر کلاسش نشستم و هنوز سرم درد میکند.
باید انگلیسی بلد باشید تا بفهمید چرا حالم از lizard بهم میخورد. اگر بلد نیستید میتوانید روزگفتار را بشنوید. باتشکر!
وقتی قَدنخود بودم، یک سوسمارِ سبز میپلکید روی پلهمان. ازش میترسیدم. خیلییی میترسیدم. هنوز هم از سوسمارها میترسم، علیالخصوص از lizards.
Lizard says to girls: close your eyes and drowning on the board.
When a girl opens her eyes she shout: close.
Lizard says to girls: did you tell to office, your friend came?
Lizard says: oh, l have stomach and backache!
Lizard came 20 minutes late.
Lizard never pay attention to girls' feelings.
Lizard says to me: how old are you, honey? I liked say: shut up!!!!!
Lizard was terrible. and she is. But miss is the best teacher and mom in the world.
پ.ن: lizard معلم نازنین ایناست. امروز حدود چهل و پنج دقیقه سر کلاسش نشستم و هنوز سرم درد میکند.
باید انگلیسی بلد باشید تا بفهمید چرا حالم از lizard بهم میخورد. اگر بلد نیستید میتوانید روزگفتار را بشنوید. باتشکر!
👍3
امروز؟
قرار شد با عکسهای داستان سفیدبرفی که توی کتاب بود، یک داستانِ جدید بنویسیم. داستانم گِره نداشت و پایانش هم ماوَرایی حَل شد. و همچنان به نظرم فارسی شاعرانهترین زبانِ دنیاست.
این بود کُل چیزی که امروز مشغولش بودم!
قرار شد با عکسهای داستان سفیدبرفی که توی کتاب بود، یک داستانِ جدید بنویسیم. داستانم گِره نداشت و پایانش هم ماوَرایی حَل شد. و همچنان به نظرم فارسی شاعرانهترین زبانِ دنیاست.
این بود کُل چیزی که امروز مشغولش بودم!
❤5👍1
ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانمهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد.
پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر بود. دَفهایشان را دوست دارم. ملت برای مراسم مذهبی میروند، من برای دَفنوازی! البته گویا ملت جزو اهداف فرعیشان عدسپلو و آش هم بود. من نمیگویم، پلاستیکهای توی دستها میگفتند.
این خانمها که یکیشان میخواند و آن یکی دَف میزد، بنا دارند هرسال یک چیزی بخوانند اَشکِ خانمهمسایه دَر بیاید. انگار جلوی چشمم است که پارسال وسط مجلس نشسته بود و با حضرترقیه اشک میریخت. شاید باورتان نشود که لباسش هم همانی بود که پارسال.
کُل دوساعت را ضبط کردم. راستش عاشق ضبط کردن چیزمیزها هستم. انگار هروقت دلت خواست میتوانی دوباره آنجا باشی.
خلاصه که الان برای دوهفته شکلات دارم که با قهوه بخورم. هم زدن شکر نمیرود روی اعصابم.
پ.ن: خانممعتمدیراد توی زنانگی و فرزانگی، درمورد آیینها میگفت. که چقدر باعث زنده نگه داشتن آدمها میشوند. این هم بهنظرم آیینِ جالبیست. خوردن، آوازخواندن، شادبودن و دورشدن غموغصهها را خواستن.
خانمهمسایه که من را یاد مامانخانوم انداختی، دوست داشتم وقتی گریه میکردی بغلت کنم ولی حداقلش شاید، بعدها، به یادت یکمُلودی راه بندازم! راستی از اینکه امسال کیک خریده بودی هم ممنونم، خوشمزه بود!
#روزیدن
#مولودیـخانمـهمسایه
🥰4❤1