مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
سلام به شومایان

هر آنچه باید بدانید:
۱ـ شیوام، کاظمی.
۲ـ یه دانش‌آموز یازدهمیِ فلک‌زده در رشته تجربی‌. دلم می‌خواست برم انسانی ولی نشد.
۳ـ اینجا هرچی درس بخونم برای امتحان نهایی یازدهم و بعدن سال تحصیلی دوازدهم باهاتون شریک می‌شم. چون الان که دارم شروع می‌کنم از یازدهم فقط امتحان مونده.
۴ـ ممکنه اشتباه بگم، توپوق بزنم یا هرچی! توقع یه موجود درس‌خوان و بی‌عیب نداشته باشید.
۵ـ برای پیدا کردن محتوای هر درس، هشتک همون درس رو جست و جو کنید. مثلن برای درس اول زیست: #زیست
۶ـ نمونه سوال و ... هم اگه واسه خودم دانلود کنم می‌زارم.
۷ـ اگه بزرگسالان عزیز هم دل‌شون برای مدرسه تنگ شد در خدمتیم!
۸ـ کانال اصلی که یادداشت‌هام رو می‌زارم و باقی چیزها: https://t.me/shivanotes


https://t.me/study_with_me_shiva
3🔥2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
شانزده‌سالگی، عجیب غریب عجیب و غریب مثل سرزمین پَریان؛ شانزده‌سالگی، تلخ شیرین ترش مَلَس مثل لواشک؛ شانزده سالگی، سخت مثل مسابقه صخره‌نَوَردی؛ شانزده‌سالگی، مثل اولین باری که داری راه رفتن می‌آموزی؛ شانزده‌سالگی، بامزه مثل نوزادِ خوردنیِ خاله؛…
‼️هشدار: هفده سالگی در پیش است

حالا که ماه بعد همین موقع، هفده سال و یک هفته‌ام خواهد بود، اجازه بدهید فهرستی از محتویات توت‌بگم بنویسم.

•دیوان حافظ
•دیوان شمس، که مستقیم از اینجا برود به هفده سالگی. چون تازه دارم می‌آغازمش.(نسخه طاقچه را دارم. منتظرم یکی بگوید هدیه تولد چی دوست داری؟ یک جلد دیوان شمس بندازم گردنش.)
•دوچرخه (با قدرت‌های ماورایی‌ام جا دادمش توی توت‌بگ)
•وبینارهای زمزمه‌ عشق حافظ
•یک جفت جنگ
•پادکست صدای سخن عشق
•رقصِ روزانه
•تیشرت صورتی‌ام
•گوشواره توت‌فرنگی‌
•ماگ پر از قهوه و شکلات دایره‌ای با طعم قهوه
•هنذفری آبی آسمونی
•نامه‌های شیدا
•جورابم که مُچش توت‌فرنگی‌ داره
•دستبند نقره هدیه مامان
•نوار
•یه دسته بابونه
3🍓1🍾1
اولین جایی که به چندلر خندیدم
3🤣2
ریچل، احمقِ کوچک
3
دیشب دوباره ده دقیقه‌ی اولِ قسمت اولِ فصل اولِ فرندز رو دیدم. فیبی، در درونم وجود داره. گاهی کارهایی می‌کنم که فقط اگه فیبی بود می‌کرد. گاهی هم عمدن، برای فراموش کردن، خندوندن آدما یا عوض کردن حال و هوا، از خودم می‌پرسم اگه فیبی بود چی کار می‌کرد؟ و یه هویی می‌بینی به حالت یوگا نشستم رو میز. درحالی که باید زارزار گریه می‌کردم. فیبی انگار اصلن به چیزی فکر نمی‌کنه. هرچیزی به ذهنش میاد انجام میده. در کسری از ثانیه. و بعد ساعت‌ها طول می‌کشه تا بفهمه چرا مونیکا بهش چشم‌غُره می‌زده و ریچل چشماش درشت شده بوده.
اما ریچل! با ورود ریچل، رسمن فرندز شروع میشه. ریچل به نظر من احمقِ کوچکه. عاقل‌تر از فیبی‌ئه اما هنوزم ممکنه کله‌ت رو بکوبی به دیوار از دستش. به خصوص وقت‌هایی که با راس دعوا می‌کنه.
ریچل پناه میاره به مونیکا. پدرش دیگه قرار نیست پولی بهش بده و از عروسی‌‌ی خودش با لباس عروس فرار کرده. دوستی نداره.حتی همین مونیکا رو هم عروسی‌ش دعوت نکرده. در زندگی‌م دقیقن به اندازه ریچل، بی‌دوست بودم! درحالی که دلم می‌خواد مدام با یه عالمه دوست در ارتباط باشم، باهم بریم اینجا و اونجا. اما گیر کردم اینجا. انگار یه پیرزنم که همه اعضای خانواده‌ش مهاجرت کردن. خیلی از دوستانم اعضای مدرسه نویسندگی‌ن. پخش شدن تو همه ایران. در حالی که دیشب متوجه شدم یکی از دوست‌های عزیز دوران راهنمایی‌م رو تقریبن از دست دادم.
4👌1
دیروز وسط فکر کردن به سؤال مهم شیوا جان اینکه به چی میشه فکر کرد و خوشحال شد با یه صدای «بووم» پرت شدم تو زندگی واقعی. 
دیدم هنوز زنده‌ام، هنوز می‌تونم بخندم، هنوز می‌تونم غر بزنم و بگم: «الهی خیر نبینی تن ماهی که آشپزخونمو به گه کشیدی» و ادامه بدم.

و از همین‌جا بود که فهمیدم زندگی، با تمام بی‌رحمی‌ها و بی‌نظمی‌هاش، هنوز یه جایی برای خنده و ادامه دادن می‌ذاره. 
همین که آدم می‌تونه وسط انفجار تن ماهی، وسط بوی دود و روغن سوخته، وسط لکه‌هایی که انگار تصمیم گرفتن تا ابد روی کابینت‌ها بمونن، وایسه و بگه: «باشه… فهمیدم… هنوزم میشه ادامه داد»، خودش یه جور خوشحالیه. 
نه اون خوشحالی‌های اینستاگرامی، نه اون لبخندهای ژلاتینی. 
یه خوشحالی لج‌دار، خاکی و واقعی.


✍️ بهار میرزایی

➡️@bahar_mirzaee1991
6🔥1🤩1
#روزگفتار
وقتی شفق برگشت
3
#روزگفتار
وقتی شفق برگشت
قسمت دوم
3
گُلی‌جون ناوگان عظیمی از محبت و سلیقه رو به سوی من روانه کردن. خواهند دید چه خواهد شد.

از شرمندگی و ذوق غش خواهم کرد.
🍓53🔥1
هر چیزی ممکن است

بلایی که یکشنبه سرم آمد، احتمالن اسمش تروماست. شاید هم نشود بهش گفت تروما. اسمش ترس است احتمالن. فوبیا؟ واکنش طبیعیِ بدن به یک پدیده؟ وای. حتی اسمش را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم یک‌هو یک خرس گیریزلی جلویم ظاهر شد. بعد من نشستم روی سکوی جلوی دفتر. بادم خالی شد. افتادم از پا. انگار همه‌ی احساسات چهارصد و سه را توی چند دقیقه تجربه کردم. احساس عجیبی بود. ترسیدم. نه از شفق. ترس ندارد که مردک. نه! از، از دست دادن ترسیدم. درحالی تکلیفم را روشن کرده بودم. تمام آبان تا اسفندِ چهارصد و چهار را تلاش کردم. که گریه نکردم. دلم نمی‌خواست برای چندماه با مامان‌خانوم کلاس نداشتن گریه کنم. قوی بودم. اما نمی‌فهمم چرا یک‌شنبه دوباره ترسو و خنگ و احساساتی شدم. نمی‌دانم. باید باز هم روی خودم کار کنم؟ کافی نبوده؟ همچنان ناخودآگاهم درگیر بازیِ دل‌خوشی‌ام را از من نگیرید است؟ چه بدانم. ممکن است همه این مدت ترسم زیر فرش بوده باشد‌. حالا بیرون آمده؟ هر چیزی ممکن است.
4
سهمِ من از قسمت سی‌اُمِ رختکن‌ بازنده‌ها
#روزگفتار
2🍾1
نکته‌ی کنکوری

این کون‌کورِ زندگی کجاست؟ چرا کسی چهارتا کتاب دست‌مان نمی‌دهد تا یاد بگیریم چطور زندگی کنیم؟ نمی‌دانم. باید خودم یاد بگیرم اینها را. اما نکته‌یی که امروز یاد گرفتم این است اگر موبایل‌فون‌ات را بزاری توی کابینت، پیش مامانت، امکان موفقیت بیشتر است. و در کمال تعجب نمی‌میری. یک فصل و نیم زیست می‌خوانی و نخودفرنگی پاک می‌کنی. شاید حتی بعدتر وقت کنی یک قسمت سریال هم ببینی‌・⁠_⁠・⁠;
3🤩1🐳1
خُمخانه‌ات ای حافظ پُر شهد شراب اولیٰ
مستانِ خراباتت پیوسته خراب اولیٰ

بر آتش جام تو تا صف، مژه‌ی ساقی است
هر جا جگری باشد بر سیخ کباب اولیٰ

گل‌قند تو معجون شد با شاخ نبات آری
آن جام مرصّع را می، لعل مذاب اولیٰ

چشمی که نه مخموریش از جام شراب توست
منمای سرِ آبش کو سر به سراب اولیٰ

هر دل که نیفروزد چون لاله به داغ عشق
هم خیره به خون خود چون لاله خضاب اولیٰ

بی تاب و توان ای شمع آیم به طواف اما
شرمنده که پروانه با شور و شتاب اولیٰ

خورشید طلوعش خوش با چهچهه‌ی بلبل
چونانکه غروبش هم با بانگ غراب اولیٰ

آن شاهد قدسی کو در معبد عشق توست
یا مَحرم و نامَحرم در زیر نقاب اولیٰ

چشم تو و بخت من بیدار نخواهد شد
شاهد که شر انگیزد، فتنه است و به خواب اولیٰ

حافظ تو مسیحایی وین نغمه‌ی قدّوسی
در پرده‌ی ناقوسی با دیر و رهاب اولیٰ

آش تو دهن‌سوز و از ما به دهن چون یخ
انصاف که این یخ هم از شرم تو آب اولیٰ

در مطلع و در مقطع، نام تو برم آری
هم خیر ختام احسن هم حسن خطاب اولیٰ

حافظ صفت پیری در شأن تو صادق نیست
عمر ابدیت را دعوی شباب اولیٰ

"شهر" من و "یار" من در بحر نمی‌گنجد
این شهر شود ویران، وین یار خراب اولیٰ

ـ‌شهریار
2🍾1
امروز نزدیک پنج صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. بعد رفتم سراغ گوشی. اخبار خاورمیانه و موشک و پوشک دیگر برایم عادی شده. راز موفقیت هم این است که تا چهار صبح همه‌چیز تمام شده. اگر تو ده بخوابی و چهار بیدار شوی، می‌بینی تمام شده و اصلن چک نمی‌کنی چه خبر بوده. به هر حال: فقط بمب اتم ممکن است روحیه‌ی خاورمیانه‌ای‌ام را ارضا کند. بعد، تکالیف زبان را کمی پیش بردم. علی‌رغم میل باطنی‌ام نتوانستم پادکست بشنوم. خسته بودم گویا. بعدتر صبحانه مفصلی خوردم و با مامان آشپزی کردم. این قضیه ممکن است به شِکَرخوردن ختم شود. چون بعد چنددقیقه مامان از اول یادت خواهد داد که چطور با چاقو دستت را نبری. بعدم کمی گشت‌زنی و اینها. دست‌‌آورد خاصی نداشتم امروز. از صبحِ زود بیدار شدن خوشحالم. اگر این همه جنگ گند نزده بود به ساعت خوابم، پارسال همین موقع تنظیم شده بود. و کارت عضویت باشگاه پنج صبحی‌ها را می‌گرفتم. یادش بخیر ولی! دوباره دارم تلاش می‌کنم، این دفعه اگر گند بخورد بهش، تا ابد بی‌خیالِ ساعتِ خواب خواهم شد.
2👌1
حافظ همیشه مجذوبم می‌کنه. درمورد چیزهایی فال می‌گیرم که احتمالن حافظ روحش هم ازشون بی‌خبره. بعد حافظ جوابی میده که در عین بی‌ربطی، مربوط میشه به دغدغه‌‌م. احمقانه‌ست. اما به نظرم عالیه. هرچیزی رو می‌تونم به حافظ ربط بدم و این خوشحالم می‌کنه. به زودی شاید بتونم بادصبا رو هم صبح‌ها تو بالکن حس کنم. بی‌ربطه ولی کارم رو راه می‌ندازه. تمرکز روی چیزی جز جهانِ مسخره‌ی بیرون، خوشحالم می‌کنه. می‌تونم بپرسم: هِی حافظ، به نظرت فلانی خَره؟ و حافظ بگه:

یارب! این نودولتان را با خرِ خودشان نشان
کاین همه ناز از غلامِ تُرک و استر می‌کند


امروز پرسیدم به نظرت دوستی‌م با فلانی کاملن تموم شده؟ و بله! حدس بزن چی؟ ما ز یاران چشمِ یاری داشتیم اما خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم. عالیه. ممنونم حافظ. حداقل خیالم راحت شد. هیچ وقت دوست‌یابِ خوبی نبودم. مرسی. الان دیگه می‌دونم منم و تنهایی‌م. حافظ بر هر درد بی‌درمان دواست. و در زندگی زخم‌هایی هست که با شعر درمان می‌شود.
4🍾1
چِل‌تَنِ آلِ زبان

گریستم.
نمی‌دانم اثر فیلم هندی زیقکی بود یا می‌کوشم صرفا قضیه را بیندازم گردنش. که چس‌ و سیسم نرود زیر تیغ و توی چشم شما همان دختر کلُفت توی وبیکارهایم باشم با نثرهای تیزوبز.

گریستم.
دیشب. مثل سگ؟ که نه. مثل آدم‌. مثل انسان. انسان‌تر از دیشب دیده‌ بودم خودم را تا به حال؟
زانوهایم شل شد و دستم چسبانِ چشم و پیشانی و نشستم کف اتاق و اشک ریختم. حتی حالا. حالا که می‌نویسم. می‌ریزم. می‌پاشم. اشک.

که چه شده بود که؟
پیامی آمد نیمه‌‌شب. از جانب دوست. از سمت‌و‌سوهای لادن. لادنم. لادنکم. عطر مهر و قدردانی می‌‌پاشید از اسکرین روی چشمانم. شاید سر همین اشکم درآمد نه؟ الکلِ عطرش چشمم را سوزاند. بوی پیاز نمی‌داد به هر جهت. بوی شب می‌داد پیامش. بوی شب‌بو.

خواندم پیامش را. از رو. از بیرون. باز نکردم اما.
- واقعا لادن من رو این‌طوری می‌بینه؟ خودم برای خودم این‌طورکی هستم اصن؟
آموزه‌های برندینگ کاریزماتیک احتمالا می‌گویند این‌طور وقت‌ها لبخندی بزن و تشکر کن. من اما گریستم. از ذوق. از محبت و از همه بیش‌تر از لمس واقعیتِ رویایم.
زخم‌وزیلی دوازده‌-سیزده سال خاربه‌پا راه‌رفتن تیمار شد. دیشب. از پیامش.

محبت‌های بسیار دیده و چشیده‌ام از بسیارگانی از اهل نوشتن. از بانی‌اش تا اهالی‌اش. تک‌وتوک‌هایی هم نیش و نکبت و کثافت دیده‌ام که ملالی نیست. اقتضاست.
اصل، یافتن همین گوهرانسان‌ها بود که قدر زر،‌ زرگر بداند قدر گوهر، گوهری و من همان گوهری‌ام که قدر هم‌زبان‌هایم را می‌دانم. قدر هم‌رویاهایم را.

به رویا می‌زد هم‌نشینی با جمعی کوچک که رنج پرسش‌گری و زبان داشته باشند و رنجِ آموختنِ پایه‌ها را بپذیرند. این سخت‌پوستان اما پذیرفتند و پوست‌کلفتی کردیم توی این مسیر با هم.
دقیقا دو ماه دیگر یکسالگی سرزبان است و ذهنم سرشار است از نام‌های‌شان.

که چه گشوده‌انسان‌هایی‌اند. که بسیارگان‌شان مقدمند بر من به حسب سن‌و‌سال و زنان و مردانی ساکن تارکِ اندیشه که پای حرف‌های جوان سی‌ و دو-سه ساله‌ای می‌نشینند که گاهی گردوخاک به پا می‌کند و می‌توپد و ابرو بالا می‌اندازد و نگاه عاقل‌اند‌رسفیه برای‌شان می‌گیرد جلوی دوربین. که چقدر بی‌غرورند توی یادگیری و آموختن.

و جوان‌ترانی که هیچ کم ندارند از همان تارک‌نشینان که بعضی‌هاشان حتی جای بچه‌ی نداشته‌امند.

که روزروز جنازه هم اگر باشم خیز بردارم و غلت بزنم لای کتاب و مقاله و تجربه و خاطره و روش و منش که صدم را برای‌شان بگذارم.
حالا حتی شش هم‌زبان رویای خودشان را در رویای سرزبان به هم‌زبان‌ها می‌رسانند. شیما. مبینا. الهه. سارا. ندا.

گریستم. از تماشای رویایی خام که حالا به جوانه و ساقه و برگ نشسته. جوانه‌ای با حداقل چهل‌ریشه‌‌ی سخت‌پوست.
ریشه‌هایی پایاتر و ریشه‌هایی پویاتر. اما همه‌شان ریشه. هم‌ریشه.
دانه کاشتم و حالا چهل ریشه.

تنهایی، حالا دیگر پوسته‌ایست تو خالی برایم. که سپرده‌ام خودم را به ریشه‌ها و هم‌ریشه‌ها.

لادنکم نوشته بود:
«تا به حال آدمی مثل من توی زندگیش نداشته.»
مثل من؟
من نداشته‌ام مثل‌هایی چون شما را در زندگیم.
من باید بگویم این‌را.
«تا به حال مثل شما نداشته‌ام در زندگیم.»

حالا هر روز می‌بینم نام‌های‌شان. هر روز نام‌شان نو است برایم و نونوارم می‌کند.

۱- پروانه اسدزاده
۲- سارا ذوالفقاری
۳- فائزه اعظمی
۴- علی آراسته
۵- شیما صادقی
۶- سارا چگنی
۷- مبینا ملائی
۸- الهه نصیری
۹- ابوالفضل صوفی
۱۰- سهیلا شیبانی
۱۱- زهرا هادی
۱۲- زهره رسولی
۱۳- زهر یوسفها
۱۴- دیار طلایی
۱۵- ندا احمدی
۱۶- ستایش صوفیان
۱۷- زهرا احمدی
۱۸- الهام خزائی
۱۹- فریما مدادی
۲۰- نازلی حسینی
۲۱- لادن شایان‌فر
۲۲- زینب قهرمانی
۲۳- شکیبا اسکاف
۲۴- مهناز روحانی
۲۵- زهرا پولادی‌فر
۲۶- هانیه عسکری
۲۷- فاطمه مجیدی
۲۸- هانیه نوبخت
۲۹- زمزمه رئیسی
۳۰- سعید سیفی
۳۱- رضا چمبر
۳۲- شیوا کاظمی
۳۳- ندا سلیمی‌فرد
۳۴- ریحانه ربانی
۳۵- فاطمه ابراهیمی
۳۶- پارسا یوسف زاده
۳۷- متین چپانی
۳۸- فاطمه حورا رحمانی
۳۹- فاطمه یاوری
۴۰- آذردخت حمیدی

نام‌هایی که دوست‌شان دارم.
نورچه‌هایم.
شب‌تاب‌های معطرم.


🖋 الهه علیزاده
@channelelahehalizade
#ز_زبان
4