مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
ش.کِ کبیر
2
خانم یاوری
2🍓1
باهارخانوم
2
گُلی جون
4
آرزوخانم
پ.ن: همون که فرستادمه
5
رسمن پایانِ نامه‌بازی رو اعلام می‌دارم جز یکی که فردا تولدشه. شب نامه‌شو می‌زاریم
5🍾1
ببطالت

وقتی گیجم به بطالت می‌رود روزم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، احساس می‌کنم احمقم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، بعدظهر ساعت‌ها می‌خوابم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، احتمالن نامه می‌نویسم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم توی بالکن، به آسمان زل می‌زنم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، شکلات می‌خورم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، صفحات صبحگاهی نمی‌نویسم.
وقتی به بطالت می‌رود روزم، داستانی را شروع می‌کنم. درحد پاراگراف اول.
شاید واقعن ببطالت نمی‌رود روزم!

#گزارش‌ـ‌نیک
7🐳1
سلام به شومایان

هر آنچه باید بدانید:
۱ـ شیوام، کاظمی.
۲ـ یه دانش‌آموز یازدهمیِ فلک‌زده در رشته تجربی‌. دلم می‌خواست برم انسانی ولی نشد.
۳ـ اینجا هرچی درس بخونم برای امتحان نهایی یازدهم و بعدن سال تحصیلی دوازدهم باهاتون شریک می‌شم. چون الان که دارم شروع می‌کنم از یازدهم فقط امتحان مونده.
۴ـ ممکنه اشتباه بگم، توپوق بزنم یا هرچی! توقع یه موجود درس‌خوان و بی‌عیب نداشته باشید.
۵ـ برای پیدا کردن محتوای هر درس، هشتک همون درس رو جست و جو کنید. مثلن برای درس اول زیست: #زیست
۶ـ نمونه سوال و ... هم اگه واسه خودم دانلود کنم می‌زارم.
۷ـ اگه بزرگسالان عزیز هم دل‌شون برای مدرسه تنگ شد در خدمتیم!
۸ـ کانال اصلی که یادداشت‌هام رو می‌زارم و باقی چیزها: https://t.me/shivanotes


https://t.me/study_with_me_shiva
3🔥2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
شانزده‌سالگی، عجیب غریب عجیب و غریب مثل سرزمین پَریان؛ شانزده‌سالگی، تلخ شیرین ترش مَلَس مثل لواشک؛ شانزده سالگی، سخت مثل مسابقه صخره‌نَوَردی؛ شانزده‌سالگی، مثل اولین باری که داری راه رفتن می‌آموزی؛ شانزده‌سالگی، بامزه مثل نوزادِ خوردنیِ خاله؛…
‼️هشدار: هفده سالگی در پیش است

حالا که ماه بعد همین موقع، هفده سال و یک هفته‌ام خواهد بود، اجازه بدهید فهرستی از محتویات توت‌بگم بنویسم.

•دیوان حافظ
•دیوان شمس، که مستقیم از اینجا برود به هفده سالگی. چون تازه دارم می‌آغازمش.(نسخه طاقچه را دارم. منتظرم یکی بگوید هدیه تولد چی دوست داری؟ یک جلد دیوان شمس بندازم گردنش.)
•دوچرخه (با قدرت‌های ماورایی‌ام جا دادمش توی توت‌بگ)
•وبینارهای زمزمه‌ عشق حافظ
•یک جفت جنگ
•پادکست صدای سخن عشق
•رقصِ روزانه
•تیشرت صورتی‌ام
•گوشواره توت‌فرنگی‌
•ماگ پر از قهوه و شکلات دایره‌ای با طعم قهوه
•هنذفری آبی آسمونی
•نامه‌های شیدا
•جورابم که مُچش توت‌فرنگی‌ داره
•دستبند نقره هدیه مامان
•نوار
•یه دسته بابونه
3🍓1🍾1
اولین جایی که به چندلر خندیدم
3🤣2
ریچل، احمقِ کوچک
3
دیشب دوباره ده دقیقه‌ی اولِ قسمت اولِ فصل اولِ فرندز رو دیدم. فیبی، در درونم وجود داره. گاهی کارهایی می‌کنم که فقط اگه فیبی بود می‌کرد. گاهی هم عمدن، برای فراموش کردن، خندوندن آدما یا عوض کردن حال و هوا، از خودم می‌پرسم اگه فیبی بود چی کار می‌کرد؟ و یه هویی می‌بینی به حالت یوگا نشستم رو میز. درحالی که باید زارزار گریه می‌کردم. فیبی انگار اصلن به چیزی فکر نمی‌کنه. هرچیزی به ذهنش میاد انجام میده. در کسری از ثانیه. و بعد ساعت‌ها طول می‌کشه تا بفهمه چرا مونیکا بهش چشم‌غُره می‌زده و ریچل چشماش درشت شده بوده.
اما ریچل! با ورود ریچل، رسمن فرندز شروع میشه. ریچل به نظر من احمقِ کوچکه. عاقل‌تر از فیبی‌ئه اما هنوزم ممکنه کله‌ت رو بکوبی به دیوار از دستش. به خصوص وقت‌هایی که با راس دعوا می‌کنه.
ریچل پناه میاره به مونیکا. پدرش دیگه قرار نیست پولی بهش بده و از عروسی‌‌ی خودش با لباس عروس فرار کرده. دوستی نداره.حتی همین مونیکا رو هم عروسی‌ش دعوت نکرده. در زندگی‌م دقیقن به اندازه ریچل، بی‌دوست بودم! درحالی که دلم می‌خواد مدام با یه عالمه دوست در ارتباط باشم، باهم بریم اینجا و اونجا. اما گیر کردم اینجا. انگار یه پیرزنم که همه اعضای خانواده‌ش مهاجرت کردن. خیلی از دوستانم اعضای مدرسه نویسندگی‌ن. پخش شدن تو همه ایران. در حالی که دیشب متوجه شدم یکی از دوست‌های عزیز دوران راهنمایی‌م رو تقریبن از دست دادم.
4👌1
دیروز وسط فکر کردن به سؤال مهم شیوا جان اینکه به چی میشه فکر کرد و خوشحال شد با یه صدای «بووم» پرت شدم تو زندگی واقعی. 
دیدم هنوز زنده‌ام، هنوز می‌تونم بخندم، هنوز می‌تونم غر بزنم و بگم: «الهی خیر نبینی تن ماهی که آشپزخونمو به گه کشیدی» و ادامه بدم.

و از همین‌جا بود که فهمیدم زندگی، با تمام بی‌رحمی‌ها و بی‌نظمی‌هاش، هنوز یه جایی برای خنده و ادامه دادن می‌ذاره. 
همین که آدم می‌تونه وسط انفجار تن ماهی، وسط بوی دود و روغن سوخته، وسط لکه‌هایی که انگار تصمیم گرفتن تا ابد روی کابینت‌ها بمونن، وایسه و بگه: «باشه… فهمیدم… هنوزم میشه ادامه داد»، خودش یه جور خوشحالیه. 
نه اون خوشحالی‌های اینستاگرامی، نه اون لبخندهای ژلاتینی. 
یه خوشحالی لج‌دار، خاکی و واقعی.


✍️ بهار میرزایی

➡️@bahar_mirzaee1991
6🔥1🤩1
#روزگفتار
وقتی شفق برگشت
3
#روزگفتار
وقتی شفق برگشت
قسمت دوم
3
گُلی‌جون ناوگان عظیمی از محبت و سلیقه رو به سوی من روانه کردن. خواهند دید چه خواهد شد.

از شرمندگی و ذوق غش خواهم کرد.
🍓53🔥1
هر چیزی ممکن است

بلایی که یکشنبه سرم آمد، احتمالن اسمش تروماست. شاید هم نشود بهش گفت تروما. اسمش ترس است احتمالن. فوبیا؟ واکنش طبیعیِ بدن به یک پدیده؟ وای. حتی اسمش را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم یک‌هو یک خرس گیریزلی جلویم ظاهر شد. بعد من نشستم روی سکوی جلوی دفتر. بادم خالی شد. افتادم از پا. انگار همه‌ی احساسات چهارصد و سه را توی چند دقیقه تجربه کردم. احساس عجیبی بود. ترسیدم. نه از شفق. ترس ندارد که مردک. نه! از، از دست دادن ترسیدم. درحالی تکلیفم را روشن کرده بودم. تمام آبان تا اسفندِ چهارصد و چهار را تلاش کردم. که گریه نکردم. دلم نمی‌خواست برای چندماه با مامان‌خانوم کلاس نداشتن گریه کنم. قوی بودم. اما نمی‌فهمم چرا یک‌شنبه دوباره ترسو و خنگ و احساساتی شدم. نمی‌دانم. باید باز هم روی خودم کار کنم؟ کافی نبوده؟ همچنان ناخودآگاهم درگیر بازیِ دل‌خوشی‌ام را از من نگیرید است؟ چه بدانم. ممکن است همه این مدت ترسم زیر فرش بوده باشد‌. حالا بیرون آمده؟ هر چیزی ممکن است.
4