بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
-حافظ
وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ
قرار است چه کنیم؟
بر اساس کتابهایی در مورد حافظ، اشعار وی را میشکافیم. همانطور که او میخواسته سقفِ فلک را بشکافد.
کِیها؟
سهشنبهها؛ ۱۹:۴۵دقیقه عصر
کتابِ تیرماه: عرفان و رندی در شعر حافظ از داریوش آشوری
🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi
✅ نکات فنی:
پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.
برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.
هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.
برگزارکننده: شیوا کاظمی
نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes
پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت میکنید.
#زمزمهـعشقـحافظ
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
-حافظ
وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ
قرار است چه کنیم؟
بر اساس کتابهایی در مورد حافظ، اشعار وی را میشکافیم. همانطور که او میخواسته سقفِ فلک را بشکافد.
کِیها؟
سهشنبهها؛ ۱۹:۴۵دقیقه عصر
کتابِ تیرماه: عرفان و رندی در شعر حافظ از داریوش آشوری
🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi
✅ نکات فنی:
پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.
برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.
هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.
برگزارکننده: شیوا کاظمی
نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes
پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت میکنید.
#زمزمهـعشقـحافظ
🤩4❤2🍓2
هوای گیلان، خَر، نه ببخشید، بارانی است
هشدار: این یک یادداشت درمورد آب و هوای گیلان نیست
یادم رفته بود چطور بیلبیلَک، پایه گوشی، را صاف میکردم. همهاش هم میترسیدم میکروفونِ هدفونم وصل نشود. اما جفتش را کمکم فهمیدم. همه زندگیام همین بوده. یکهو میبینم کار جدیدی را شروع کردم که حتی خودم هم نمیدانم چطور باید ادامه داد. معمولن کمکم دستم میآید. یا ممکن است به شِکَرخوردن بیفتم. جفتش بد نیست. کجای زندگی قابل پیشبینی بوده که کارهای من باشد؟؟
این حافظ هم داستان دارد. داستانش این طور شروع میشود: وقتی یکسال، هرماه، میرفتیم رشت، برای دکتر، زیاد توی ماشین شجریان میشنیدیم. (سخنرانی مامانخانوم در مورد نقش پدر در زندگی توی ذهنم پخش میشود. بابا آنقدر شجریان شنیده بود که روزی که شجریان فوت کرد همهی خانواده ناراحت بودیم. اولین آدم مشهوری بود که مرگش برای ما مهم بود!)کمکم برایم سوال شد که اینها که میخواند را از کجا میآورد؟ که رسیدم به حافظ. (آلبوم آستان جانان را خیلی میشنیدیم. حجم زیادی حافظ است با کمی باباطاهر.) از طاقچه، حافظ میخواندم. بعد که با بارآن آشنا شدم، فهمیدم همیشه توی کیفش دیوان حافظ دارد. از آن روز دیوان حافظی که خاکش هرسال شب یلدا گرفته میشد، توی کولهپشتیام است. اسم خودم را گذاشتم: دیوانِ حافظِ متحرک. اینکه امروز دارم وبینار میروم و به ایدههای بزرگ درمورد پروژهام فکر میکنم هم خاصیتم است. همیشه یکهو خودم را میبینم که خودم را انداختم وسط یک کار پردردسر اما باحال.
پ.ن: جوری برنامهریزی کردم که ۱۷:۴۵ از کلاس زبان بزنم بیرون، تقریبن ۱۸:۲۵ خانه باشم و ۱۸:۳۵ جلوی دوربین. امروز خیس رسیدم خانه. اینجوری تا ابد بارانهای یکهوییِ گیلان من را یاد اولین سخنرانیام درمورد حافظ میاندازد. توی گیلان هیچ وقت زندگی از هیجان نمیافتد. همیشه روزی هست که بیچتر بروی بیرون و باران بگیرد.
پ.ن۲: برای خانم یاوری، کستباکسِ صدای سخن عشق
https://castbox.fm/va/3052047
هشدار: این یک یادداشت درمورد آب و هوای گیلان نیست
یادم رفته بود چطور بیلبیلَک، پایه گوشی، را صاف میکردم. همهاش هم میترسیدم میکروفونِ هدفونم وصل نشود. اما جفتش را کمکم فهمیدم. همه زندگیام همین بوده. یکهو میبینم کار جدیدی را شروع کردم که حتی خودم هم نمیدانم چطور باید ادامه داد. معمولن کمکم دستم میآید. یا ممکن است به شِکَرخوردن بیفتم. جفتش بد نیست. کجای زندگی قابل پیشبینی بوده که کارهای من باشد؟؟
این حافظ هم داستان دارد. داستانش این طور شروع میشود: وقتی یکسال، هرماه، میرفتیم رشت، برای دکتر، زیاد توی ماشین شجریان میشنیدیم. (سخنرانی مامانخانوم در مورد نقش پدر در زندگی توی ذهنم پخش میشود. بابا آنقدر شجریان شنیده بود که روزی که شجریان فوت کرد همهی خانواده ناراحت بودیم. اولین آدم مشهوری بود که مرگش برای ما مهم بود!)کمکم برایم سوال شد که اینها که میخواند را از کجا میآورد؟ که رسیدم به حافظ. (آلبوم آستان جانان را خیلی میشنیدیم. حجم زیادی حافظ است با کمی باباطاهر.) از طاقچه، حافظ میخواندم. بعد که با بارآن آشنا شدم، فهمیدم همیشه توی کیفش دیوان حافظ دارد. از آن روز دیوان حافظی که خاکش هرسال شب یلدا گرفته میشد، توی کولهپشتیام است. اسم خودم را گذاشتم: دیوانِ حافظِ متحرک. اینکه امروز دارم وبینار میروم و به ایدههای بزرگ درمورد پروژهام فکر میکنم هم خاصیتم است. همیشه یکهو خودم را میبینم که خودم را انداختم وسط یک کار پردردسر اما باحال.
پ.ن: جوری برنامهریزی کردم که ۱۷:۴۵ از کلاس زبان بزنم بیرون، تقریبن ۱۸:۲۵ خانه باشم و ۱۸:۳۵ جلوی دوربین. امروز خیس رسیدم خانه. اینجوری تا ابد بارانهای یکهوییِ گیلان من را یاد اولین سخنرانیام درمورد حافظ میاندازد. توی گیلان هیچ وقت زندگی از هیجان نمیافتد. همیشه روزی هست که بیچتر بروی بیرون و باران بگیرد.
پ.ن۲: برای خانم یاوری، کستباکسِ صدای سخن عشق
https://castbox.fm/va/3052047
❤3
Forwarded from کلمهدوزک🐞
خدا که قهر کرد، تو عاشق شو
مفید نباش. نه برای جهان، نه برای جامعه و نه برای خانوادهات.
خودت را به هیچ بنیبشری ثابت نکن. کارهای بیهوده را در اولویت قرار بده. برای پیشرفت، ندو. از این شاخه به آن شاخه بپر. مثلا امروز درمورد پروانههای سمی بخوان. فردا نمایشنامهی کمدی-جنایی بنویس. روز بعد، آدمها را نگاه کن. اگر هوس جاسوسی به سرت افتاد، دلیلی دست و پا کن و به تعقیبشان برو. یک روز کامل ففط گریه کن. فردای آن روز دانشمند شو و دربارهی اشک، نظریات مختلف و دیوانهکننده ارائه بده.
یک لیست آماده کن. برای اینکه بدانی هر روز چکاره شوی. بیآنکه کارهای شوی. تمام زندگیها را بیازمای بیآنکه تجربهشان کنی. بازی کن. با خودت. با دنیا. با قصهها. با خدا. او هم همینطور دنیایش را ساخت. خدا دارد با ما بازی میکند. تو هم با او بازی کن. خداکه داستان جدیدی به زندگیات افزود، تو هم پیامبر شو و خدای جدیدی به مردم نشان بده.
و هر روز زندگیات را مضحکتر از قبل بساز. و سفارش کن روی سنگ قبرت بنویسند:
Don't try*
*تلاش نکن. (نوشته شده روی سنگ قبر بوکوفسکی)
ریحان🧶
مفید نباش. نه برای جهان، نه برای جامعه و نه برای خانوادهات.
خودت را به هیچ بنیبشری ثابت نکن. کارهای بیهوده را در اولویت قرار بده. برای پیشرفت، ندو. از این شاخه به آن شاخه بپر. مثلا امروز درمورد پروانههای سمی بخوان. فردا نمایشنامهی کمدی-جنایی بنویس. روز بعد، آدمها را نگاه کن. اگر هوس جاسوسی به سرت افتاد، دلیلی دست و پا کن و به تعقیبشان برو. یک روز کامل ففط گریه کن. فردای آن روز دانشمند شو و دربارهی اشک، نظریات مختلف و دیوانهکننده ارائه بده.
یک لیست آماده کن. برای اینکه بدانی هر روز چکاره شوی. بیآنکه کارهای شوی. تمام زندگیها را بیازمای بیآنکه تجربهشان کنی. بازی کن. با خودت. با دنیا. با قصهها. با خدا. او هم همینطور دنیایش را ساخت. خدا دارد با ما بازی میکند. تو هم با او بازی کن. خداکه داستان جدیدی به زندگیات افزود، تو هم پیامبر شو و خدای جدیدی به مردم نشان بده.
و هر روز زندگیات را مضحکتر از قبل بساز. و سفارش کن روی سنگ قبرت بنویسند:
Don't try*
*تلاش نکن. (نوشته شده روی سنگ قبر بوکوفسکی)
ریحان🧶
❤3🔥1🍾1
امروز صبح حوصله نداشتم (ناراحت بودم)، پس نامه نوشتم. چندتا هم موند، ایشالا فردا!
پ.ن: تو کامنتا براتون آهنگ میزارم صبور باشید!
پ.ن: تو کامنتا براتون آهنگ میزارم صبور باشید!
❤3🤩2
راستیییییی، با نامه بهم جواب بدین لطفن. من دلم نامه میخوااااد
❤4🐳2
همهچیز مانده سرِ دلم. مامان میگوید هیچ وقت چندجور غذا را باهم نخور. چون به موقع و درست هضم نخواهد شد و میماند سر دلت. در واقع توی معدهات. بعد میترشی. آروغ میزنی و رفلاکس معده میگیری. قوزِ بالا قوز میشود. الان همهچیز مانده سر دلم. نه آن دلم. این دلم: 🫀 در واقع قلبم. بعد بغض کشیده بالا. اما حوصله گریه ندارم. گُشادم؟ نه جان شما. توان ندارم. خوشم نمیآید از گریه. ادای قوی بودن در میآورم؟ شاید. سر دلم که بماند باید احساس بیرون بدهم. باید با آدمها ارتباط بگیرم تا تخلیه شوم از احساسات. عاشق نامهام. یکبار داشتم نامه مینوشتم، همکلاسی احمقم که بعدن هم کلن از شهرمان رفت بهم گفت برگشتی عصر حجر؟ وا! عاشق نامهام. دوست دارم همه مناسبتها را به جای کادو نامه بگیرم. اگر از جشن تولدم با یک عالمه نامه برگردم خوشحالترین متولد جهان خواهم بود. امروز هم تمام تلاشم را برای مجبور کردن آدمها به نامه نگاری کردم. چندتا قول هم گرفتم که برایم نامه بنویسند. خوشحالم. حالا کمتر سر دلم مانده. یه چایی هم بخورم بقیه را میشورد میبرد. (ترجمه: چند بیت حافظ بخونم¡)
❤2🔥1
#روزگفتار از اونا که چون طولانیه فقط خودم میشنوم بعد ضبط. ولی میخواستم بعد یه مدت دلی از روزگفتار در بیارم آخراشم خاطرات این سه ماه رو گفتم.
🔥1🍓1