سایفون پرو، عزیزم چرا قهر میکنی؟ خب دو دقیقه وصل شو منم چهارتا دونه پادکست دانلود کنم بعد بمیر.
❤4
ساعت ده خوابم برد. و یک بیدار شدم. گفتم حالا که خوابت بهم ریخت خب حداقل بلند شو پنج تا کار مفید انجام بده. که یک دور سکته ناقص زدم. با کوچکترین تغییری در تهران بُدوبُدو حال باده را میپرسم. بعد دیدم نه خیر، خداوند دارد انواع بلایای طبیعی را امتحان میکند. یک جوری آسمان گیلان دیشب رعدوبرق میزد که فکر کنم قصدش این بود که ادبمان کند. شما هم کمی بیدار بمانید خب. موشک که ندیدید. این هم سهم شما گیلانیها. نزدیک دو دوباره گفتم بخوابم که خواهر کوچیکه هراسان پرید و رفت سمت پنجره. یک چیزی گفت شبیه:«این صدای موشک بود.» برداشتم بغلش کردم که نترس. فعلن توی آتشبسیم. بخواب. رعدوبرق ساده است. ولی هنوز هم نمیدانم این بچه که حتی موشک هم ندیده چرا هِی خوابِ موشک میبیند و از صداهای جورواجور میترسد.
حفره را تمام کردم و شب اینطور کوفت شد. صبح معلم شیمی و معلم فیزیک طی یک همکاری، صبحمان را زهرمار کردند. معلم شیمی برای هفته بعد دوتا امتحان گذاشت، مجازی. معلم فیزیک هم لج کرد که چرا بهم میگویید من مجازی خوب درس ندادم؟ ویدئوها را دوباره ببینید خب. بعد هم گفت نمره مستمرتان براساس فعالیتهای مجازی است.
خلاصه الان موجودی خسته و مجهولالحالم. دیشب یکهو دلم برای کانون پرورش فکری سالِ ۱۴۰۳ تنگ شد. خانم خدابنده و آقای میرعظیمی. امسال دوباره برگشتم کانون. باشگاه قاف و کارگاه داستانِ خاتم. خوشحالم! یک سال عدم اتصال به کانون واقعن خلأ بزرگی بود.
حفره را تمام کردم و شب اینطور کوفت شد. صبح معلم شیمی و معلم فیزیک طی یک همکاری، صبحمان را زهرمار کردند. معلم شیمی برای هفته بعد دوتا امتحان گذاشت، مجازی. معلم فیزیک هم لج کرد که چرا بهم میگویید من مجازی خوب درس ندادم؟ ویدئوها را دوباره ببینید خب. بعد هم گفت نمره مستمرتان براساس فعالیتهای مجازی است.
خلاصه الان موجودی خسته و مجهولالحالم. دیشب یکهو دلم برای کانون پرورش فکری سالِ ۱۴۰۳ تنگ شد. خانم خدابنده و آقای میرعظیمی. امسال دوباره برگشتم کانون. باشگاه قاف و کارگاه داستانِ خاتم. خوشحالم! یک سال عدم اتصال به کانون واقعن خلأ بزرگی بود.
❤3🔥1
سوالی که دوست دارم جوابش را بدانم این است که چقدر میارزد یا فایده دارد که انرژیام را برای کار یا شخصی بگذارم؟ آیا طرف مقابل هم دوست دارد؟ از کاری که برایش انجام میدهم لذت میبرد؟ آیا اصلن برایش ارزشی دارد؟ و هر چی بیشتر فکر میکنم گیجتر میشوم. خب الان من از کجا بفهمم که نتیجه کار چطور در میآید؟ شاید باید ریسک کرد. و در مورد من شاید ربطی هم قدرت تحمل ابهام داشته باشد.
❤1👌1
کتک خورَم مَلَسه
دلم میخواهد خودم را کتک بزنم. به هر حال گاهی هم لازم است. خب یعنی چی که سر چُسمِثقال ماجرا کلی کار عقبمانده میگذاری روی دست خودت؟ یعنی چی که از هر ورت درس نخوانده و کار نکرده در میآید؟ خب خبرت پاشو یه حرکتی بزن. من یکی دیگر از دست خودم خسته شدم. از دست اینترنتی که ویدئوهای سایت ساده git را باز نمیکند هم خسته شدم. پنج روز است دارم زور میزنم چهارتا ویدیو دوره آموزشیام را ببینم. الان باید دنبال نرمافزار پیدفاف ساز در گوشی بگردم برای داستانم. خدایا این چه وضعی است؟ دوبرابر کلاسهای مدرسه باید ویدیو آموزشی ببینم. چرا آخه؟ الان که چی؟ چرا خردادِ کثافت شروعنشده، تمام نمیشود؟ میفهمم. خرداد۰۴ تروما ساخته برایم. از هر داستان و پیامی فاجعه میسازم و یک دور از همهچیز ویرانه میسازم. حالا باز خوب است این مشکل چندسالهام حل شد. کاش یه ماهی از خاورمیانه بروم بیرون و بعد برگردم. (👍) کاش اصلن بخوابم تا شروع تابستان. کاش بتوانم یکی را تا سرحد مرگ کتک بزنم. مثلن خودم را. اینطوری از غُرغُر و اعصاب خوردیام کم میشود. ولی فعلن دوست دارم کاغذ چکنویسهایم را پاره کنم.
دلم میخواهد خودم را کتک بزنم. به هر حال گاهی هم لازم است. خب یعنی چی که سر چُسمِثقال ماجرا کلی کار عقبمانده میگذاری روی دست خودت؟ یعنی چی که از هر ورت درس نخوانده و کار نکرده در میآید؟ خب خبرت پاشو یه حرکتی بزن. من یکی دیگر از دست خودم خسته شدم. از دست اینترنتی که ویدئوهای سایت ساده git را باز نمیکند هم خسته شدم. پنج روز است دارم زور میزنم چهارتا ویدیو دوره آموزشیام را ببینم. الان باید دنبال نرمافزار پیدفاف ساز در گوشی بگردم برای داستانم. خدایا این چه وضعی است؟ دوبرابر کلاسهای مدرسه باید ویدیو آموزشی ببینم. چرا آخه؟ الان که چی؟ چرا خردادِ کثافت شروعنشده، تمام نمیشود؟ میفهمم. خرداد۰۴ تروما ساخته برایم. از هر داستان و پیامی فاجعه میسازم و یک دور از همهچیز ویرانه میسازم. حالا باز خوب است این مشکل چندسالهام حل شد. کاش یه ماهی از خاورمیانه بروم بیرون و بعد برگردم. (👍) کاش اصلن بخوابم تا شروع تابستان. کاش بتوانم یکی را تا سرحد مرگ کتک بزنم. مثلن خودم را. اینطوری از غُرغُر و اعصاب خوردیام کم میشود. ولی فعلن دوست دارم کاغذ چکنویسهایم را پاره کنم.
❤1🤡1
بوی بهبود
بیست سپتامبر
مامانِ عزیزم،
حافظ خوندن با شیوا مثل الفبا یاد دادن به کلاس اولیهاست. باید از صفر براش اصطلاحات، داستانها و عرفان ایرانی رو بشکافم. انرژی زیادی میخواد. گاهی میگم غلط کردم. شکر خوردم. به من چه اصلن? ولی بعد یههو چهارتا از اون ایموجیهای قلب و توتفرنگی برام میفرسته که خوشحالم میکنه. آدمیزاد گاهی به چهارتا ایموجی بنده. امروز صبح دلم میخواست زمین و زمان رو به فحش و کتک بگیرم. اما حافظ گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم/شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد. خلاصه که حافظ، فعلن نجاتدهندهست نه اونی که تو آینهست. شخصن خودم رو نجاتدهنده نمیدونم. حوصلهای برام نمونده. اتصال به چیزهای کوچک که یه مثقال خوشی بیاره واسه آدم و بَس. تنها کار الآنم همینه.
ماچ بهت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
بیست سپتامبر
مامانِ عزیزم،
حافظ خوندن با شیوا مثل الفبا یاد دادن به کلاس اولیهاست. باید از صفر براش اصطلاحات، داستانها و عرفان ایرانی رو بشکافم. انرژی زیادی میخواد. گاهی میگم غلط کردم. شکر خوردم. به من چه اصلن? ولی بعد یههو چهارتا از اون ایموجیهای قلب و توتفرنگی برام میفرسته که خوشحالم میکنه. آدمیزاد گاهی به چهارتا ایموجی بنده. امروز صبح دلم میخواست زمین و زمان رو به فحش و کتک بگیرم. اما حافظ گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم/شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد. خلاصه که حافظ، فعلن نجاتدهندهست نه اونی که تو آینهست. شخصن خودم رو نجاتدهنده نمیدونم. حوصلهای برام نمونده. اتصال به چیزهای کوچک که یه مثقال خوشی بیاره واسه آدم و بَس. تنها کار الآنم همینه.
ماچ بهت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤1🍾1
تینا، مربی رقص: حالا همینطور که پوستتون رو ماساژ میدین ببینین هر کدوم از اعضای بدنتون چه احساسی دارن؟ چی میخوان.
من بعد ماساژ صورت: صورتم گریه میخواد. گریونه.
و بعد اون دیگه رو هیچجای ایستگاه رقص تمرکزم جور نشد. همه اعضای بدنم دارن بهم میپیچن. صورتم در همه و گریه گریه گریه. حجم زیادی از احساس تلنبار شده آزاد شد بعد ماساژ که نمیدونم چی کارش کنم. تهش درحالی که همه داشتن با آهنگ انتخابی من میرقصیدن من تصویر رو قطع کردم و گریستم. انشاءالله که خیره!
پ.ن: امروز تولد کانال تلگراممه. دلم براش تنگ شده. تولدش مبارک.🥹
من بعد ماساژ صورت: صورتم گریه میخواد. گریونه.
و بعد اون دیگه رو هیچجای ایستگاه رقص تمرکزم جور نشد. همه اعضای بدنم دارن بهم میپیچن. صورتم در همه و گریه گریه گریه. حجم زیادی از احساس تلنبار شده آزاد شد بعد ماساژ که نمیدونم چی کارش کنم. تهش درحالی که همه داشتن با آهنگ انتخابی من میرقصیدن من تصویر رو قطع کردم و گریستم. انشاءالله که خیره!
پ.ن: امروز تولد کانال تلگراممه. دلم براش تنگ شده. تولدش مبارک.🥹
❤4🔥1😭1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Voice message
در مورد این بعدن سخنرانی دارم، فعلن دارم خودم رو نابود میکنم به خاطر یه داستانی
❤4
Flaming
Homayoun Shajarian @RozMusic.com
کاش هیچوقت این لعنتی رو نشنیده بودم
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Homayoun Shajarian @RozMusic.com – Flaming
باد خنکی از بالکن حس میشود. هندزفری توی گوشم است اما چیزی درحال پخش نیست. نمیفهمیدم فرزان در مورد چی حرف میزند. قطع کردم. مغزم را ترکاندم با پادکست. گوشواره توتفرنگی را در آوردم چون حوصله ندارم بعدن به خاطر زیاد استفاده کردن خراب شود. چشمم درد میکند و حاضرم قسم بخورم به عینک نیاز دارم. شاید هم ندارم. بس که نوشتم درد گرفته. ۱۷۱غزل رونویسی کردم. ۳۲۴غزل مانده. دوست دارم زودتر تمام شود. توی سرم مولانایی دنبال شمسِ تبریزی میگردد. همانطور که من گاهی یکهو خودم را حین رونویسی از حافظ یا وسط کوچه کاوش پیدا میکنم. بیهوده گرد کوچه و بازار میگردم؟ نه! غلامِ شمس تبریزم، پیِ دیدار میگردم.
پ.ن: بله. گویا خُل شدم. شاید هم نشدم. فعلن دارم شمس تبریزی زندگی خودم را به آسمان میسپارم! چرا که قضای آسمان است و دیگرگون نخواهد شد.
پ.ن: بله. گویا خُل شدم. شاید هم نشدم. فعلن دارم شمس تبریزی زندگی خودم را به آسمان میسپارم! چرا که قضای آسمان است و دیگرگون نخواهد شد.
❤8
ولی خیلی خوشحالم
دیگر از صدای نوتیف تلگرام نمیترسم. به این میگویند آدمیزاد. که به هر چیزی ممکن است عادت کند.
هفته قبل همه کار و زندگی را تعطیل کردم که ۴۹۵غزل را رونویسی کنم. اما نشد. ۲۲۳تا را رونویسی کردم. به علاوه چندتایی از باقی غزلها که ببینم فردا میرسم رونویسی کنم یا نه. این هم خوب است خب. نازلی میگوید مهم این است که عشقت را با طرف مقابل سهیم شوی. چون خستهام گوش کردم به حرفش. راستش خودکشی حساب میشود اگر بخواهم باقی را هم با همین سرعت از رو بنویسم.
دوست داشتم امشب نامه بنویسم برای ش.کِ کبیر. اما دارم از حال میروم. همین که دارم مینویسم هم جهت تعهد به انتشار روزانه است. دارم میفهمم چطوری خسته باشم اما خوشحال. خوشحالی از اینکه به خاطر چیزی باارزش خستهای. این هم یکجورش است. دنبال آهنگی برای توصیف وضعم گشتم اما چیزی نیافتم. فعلن شاید بخوابم، شاید نامه بنویسم. شاید آزادنویسی کنم. وقتی خستهام حتی خودم هم نمیدانم باید چه کنم. ولی خیلی خوشحالم.
دیگر از صدای نوتیف تلگرام نمیترسم. به این میگویند آدمیزاد. که به هر چیزی ممکن است عادت کند.
هفته قبل همه کار و زندگی را تعطیل کردم که ۴۹۵غزل را رونویسی کنم. اما نشد. ۲۲۳تا را رونویسی کردم. به علاوه چندتایی از باقی غزلها که ببینم فردا میرسم رونویسی کنم یا نه. این هم خوب است خب. نازلی میگوید مهم این است که عشقت را با طرف مقابل سهیم شوی. چون خستهام گوش کردم به حرفش. راستش خودکشی حساب میشود اگر بخواهم باقی را هم با همین سرعت از رو بنویسم.
دوست داشتم امشب نامه بنویسم برای ش.کِ کبیر. اما دارم از حال میروم. همین که دارم مینویسم هم جهت تعهد به انتشار روزانه است. دارم میفهمم چطوری خسته باشم اما خوشحال. خوشحالی از اینکه به خاطر چیزی باارزش خستهای. این هم یکجورش است. دنبال آهنگی برای توصیف وضعم گشتم اما چیزی نیافتم. فعلن شاید بخوابم، شاید نامه بنویسم. شاید آزادنویسی کنم. وقتی خستهام حتی خودم هم نمیدانم باید چه کنم. ولی خیلی خوشحالم.
❤8🍾2😴1
Forwarded from Fateme Khezri
نیمه اول سال، من شبیه موجودات جنگلی
محتاج طبیعتم!
نمیدونم چطوری توضیح بدم…
ولی هرررررررر برنامهای باشه که منو از شهر خارج کنه
نفر اول آماده ام.
محتاج طبیعتم!
نمیدونم چطوری توضیح بدم…
ولی هرررررررر برنامهای باشه که منو از شهر خارج کنه
نفر اول آماده ام.
❤2👌2🍾1
باده گفت چرا یه رومِ اسکای روم برای حافظ خوندن نمیگیری؟
حدس بزن چی؟
خیلی جدی گفتم: یکی میخوام!
#دردسرـجدید
#منتظرـفراخوانـباشید
#وبینارهایـشیوا
حدس بزن چی؟
خیلی جدی گفتم: یکی میخوام!
#دردسرـجدید
#منتظرـفراخوانـباشید
#وبینارهایـشیوا
🤩4❤3🍾2
Forwarded from سمفونیِ افکارِ وارونه⛓ (Setayesh)
همه هستی من
فروغ فرخزاد
00:24
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید، طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست که نگاهِ من در نیمهی چشمانِ تو خود را ویران میسازد و در این حسیست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید، طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست که نگاهِ من در نیمهی چشمانِ تو خود را ویران میسازد و در این حسیست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
🍓3❤1