Hasbi Allah
Mohsen Chavoshi
بدین وسیله اعلام میدارم که محسن چاوشی تا اطلاع ثانوی خواننده موردعلاقه منه. به خاطر علاج و حسبیالله. مرسی مَرد.
پ.ن: خب؛ من تمام یادداشتهای این مدت رو گذاشتم اینجا. اگه وصل بمونم بر میگردم تلگرام.
شبتون با خوابهای طلایی
پ.ن: خب؛ من تمام یادداشتهای این مدت رو گذاشتم اینجا. اگه وصل بمونم بر میگردم تلگرام.
شبتون با خوابهای طلایی
❤4😭2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
ورود شیخ _از غزل پنجم حافظ چه میفهمیم؟_ حافظ به خود نپوشید این خرقه مِیآلود ای شیخ پاکدامن معذوردار ما را ورود حضرت شیخ به غزلهای حافظ رو شاهدیم. شیخ صوفی زاهد عاقل این فهرست را هرجا در غزلهای حافظ دیدید منتظر باشید. ... منتظرید؟ چرا؟ گفتم در…
مُلازمانِ سلطان
از غزل ششم حافظ چه میفهمیم؟
ملازمان سلطان یا گاهی حلقهٔ رِندان. بیشتر جاهایی که حافظ، ما یا افعال جمع به کار میبرد منظور این گروه است. رُفقای حافظ. اِکیپ دوستان و یاران حافظ. باهم به مِکیده میرفتند، باهم سماع میکردند، باهم به نوای دَف و چَنگ غزل میگفتند. گاهی هم هِمّت بدرقه راه میکردند برای بهبود اوضاع!* خلاصه بساط شادی فراهم بوده.
*یک جور دستهجمعی دعا میکردند و انرژی مثبت میفرستادند برای شخص در مُشکل گیر کرده.
#زمزمهـعشقـحافظ
از غزل ششم حافظ چه میفهمیم؟
ملازمان سلطان یا گاهی حلقهٔ رِندان. بیشتر جاهایی که حافظ، ما یا افعال جمع به کار میبرد منظور این گروه است. رُفقای حافظ. اِکیپ دوستان و یاران حافظ. باهم به مِکیده میرفتند، باهم سماع میکردند، باهم به نوای دَف و چَنگ غزل میگفتند. گاهی هم هِمّت بدرقه راه میکردند برای بهبود اوضاع!* خلاصه بساط شادی فراهم بوده.
*یک جور دستهجمعی دعا میکردند و انرژی مثبت میفرستادند برای شخص در مُشکل گیر کرده.
#زمزمهـعشقـحافظ
❤5
Forwarded from عکس نگار
▪️آموزگار بی ادبی ها
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: «از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن احتراز کردمی.»
▪️
از جنگ بی ادب تر ندیدم که انسان را رعایت نکرد، جان را محترم نشمارد و زندگی را زیر بی رحمی اش لگدکوب کرد.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که اخلاق را کشت و امید را پرپر کرد و آینده را به گروگان گرفت.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که خشمگین بود، که سنگدل بود که آزارگر و زشت رفتار بود.
در روز آموزگار، در مکتب جنگ، در پیشگاه بدترین آموزگار جهان که درسش را به تلخی و تجربه و به درد و به داغ آموزاند؛ بر آنم که لقمان وار هر چه را او کرد، نکنم و روی دیگر آنها را به جا بیاورم؛ هر درسش را باید وارونه زیست کنم.
من از آموزگار جنگ آموختم که باید برای صلح بکوشم و از سنگدلی اش آموختم که باید همدلی کنم و از آن همه زشتی فهمیدم که باید زیبایی بیافرینم. من از او که ویران می کرد، آموختم که باید آباد کنم، هر چه را که می توانم، هر جا را که می شود.
آبادی درسی بود که من از خرابی های او گرفتم.
من از آن همه نفرت به عشق رسیدم و از نفرین او به آفرین و از دشمنی او آموختم که باید دوست بدارم.
من از جنگ که آن همه مرگ پاشید به زندگی رسیدم.
به زندگی…
✍️#عرفان_نظرآهاری
#آموزگار_جنگ
#بکی_نغز_بازی_کند_روزگار
#که_بنشاندت_پیش_آموزگار
@erfannazarahari
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: «از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن احتراز کردمی.»
▪️
از جنگ بی ادب تر ندیدم که انسان را رعایت نکرد، جان را محترم نشمارد و زندگی را زیر بی رحمی اش لگدکوب کرد.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که اخلاق را کشت و امید را پرپر کرد و آینده را به گروگان گرفت.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که خشمگین بود، که سنگدل بود که آزارگر و زشت رفتار بود.
در روز آموزگار، در مکتب جنگ، در پیشگاه بدترین آموزگار جهان که درسش را به تلخی و تجربه و به درد و به داغ آموزاند؛ بر آنم که لقمان وار هر چه را او کرد، نکنم و روی دیگر آنها را به جا بیاورم؛ هر درسش را باید وارونه زیست کنم.
من از آموزگار جنگ آموختم که باید برای صلح بکوشم و از سنگدلی اش آموختم که باید همدلی کنم و از آن همه زشتی فهمیدم که باید زیبایی بیافرینم. من از او که ویران می کرد، آموختم که باید آباد کنم، هر چه را که می توانم، هر جا را که می شود.
آبادی درسی بود که من از خرابی های او گرفتم.
من از آن همه نفرت به عشق رسیدم و از نفرین او به آفرین و از دشمنی او آموختم که باید دوست بدارم.
من از جنگ که آن همه مرگ پاشید به زندگی رسیدم.
به زندگی…
✍️#عرفان_نظرآهاری
#آموزگار_جنگ
#بکی_نغز_بازی_کند_روزگار
#که_بنشاندت_پیش_آموزگار
@erfannazarahari
❤3
کاشکی رو کاشتم در نیومد!
از غزل هشتم حافظ چه میفهمیم؟
ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
کاش ساقیئی بودم توی میکدهئی که حافظ میرفت. چرا؟ چون حافظ دوجا ساقی را صدا میزده. اول زمانهایی که خیلی خوشحال بوده و دوم زمانهایی که خیلی ناراحت بوده. چی بهتر از این؟ همدم و همصحبت حافظ باش. باز هم چیزی میخواهی؟ تازه برایت غزل هم میسرایند!
#زمزمهـعشقـحافظ
از غزل هشتم حافظ چه میفهمیم؟
ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
کاش ساقیئی بودم توی میکدهئی که حافظ میرفت. چرا؟ چون حافظ دوجا ساقی را صدا میزده. اول زمانهایی که خیلی خوشحال بوده و دوم زمانهایی که خیلی ناراحت بوده. چی بهتر از این؟ همدم و همصحبت حافظ باش. باز هم چیزی میخواهی؟ تازه برایت غزل هم میسرایند!
#زمزمهـعشقـحافظ
❤4🔥1
❤3🍾1
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
- حافظ
خودشناسی مسئله مهمیست. اما من چند وقتی است موجود درونم را نمیشناسم. این لعنتی هم نگران است، هم امیدوار است، هم تلاش میکند. اصلن نمیفهمم دارم چه غلطی میکنم. این روزها هم که حتی دلم نمیخواهد بپرسم چرا. مثل دِی و بهمن که از یک جایی به بعد اصلن اخبار مربوط به جنگ را دنبال نکردم. گفتم اگر جنگ شد میفهمم بالاخره. حتی کانالهای پروکسی را هم محدود کردم. این دفعه هم اگر اتفاق ویژه یا خاصی برای عزیزززززترین آدم زندگیام بیفتد بالاخره میفهمم. وقتی نتوانم تغییری ایجاد کنم بیشتر اذیت میشوم. همین که هرروز برایش حافظ میفرستم بهم احساس فعال و زنده بودن میدهد. دلم چیز دیگری نمیخواهد خب. من که نمیتوانم جلوی آسیبها و بیماریها را بگیرم. فعلن فقط میتوانم نون و ماستم را بخورم و دلم خوش باشد که اگر تلاش کنم ممکن است سال بعد همین موقع به جای نون و ماست مثلن زرشکپلو با مرغ بخورم و بیشتر خوش بگذرانم. کاش آدم توی نوجوونی امتحان و درس نداشت. فقط میتوانست زندگی را تجربه کند. فعلن زدهام توی کار خوش بودن با چیزهای کوچک. مثلن ماهیقرمزِ هفتسینمان هنوز زنده است. دیشب داشتم کتاب میخواندم ولی الان حتی یادم نیست از روی کدام pdf بود و اسم کتاب چی بود. چون حین خواندن خوابم برد. بروم شاید پیدا شد.
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
- حافظ
خودشناسی مسئله مهمیست. اما من چند وقتی است موجود درونم را نمیشناسم. این لعنتی هم نگران است، هم امیدوار است، هم تلاش میکند. اصلن نمیفهمم دارم چه غلطی میکنم. این روزها هم که حتی دلم نمیخواهد بپرسم چرا. مثل دِی و بهمن که از یک جایی به بعد اصلن اخبار مربوط به جنگ را دنبال نکردم. گفتم اگر جنگ شد میفهمم بالاخره. حتی کانالهای پروکسی را هم محدود کردم. این دفعه هم اگر اتفاق ویژه یا خاصی برای عزیزززززترین آدم زندگیام بیفتد بالاخره میفهمم. وقتی نتوانم تغییری ایجاد کنم بیشتر اذیت میشوم. همین که هرروز برایش حافظ میفرستم بهم احساس فعال و زنده بودن میدهد. دلم چیز دیگری نمیخواهد خب. من که نمیتوانم جلوی آسیبها و بیماریها را بگیرم. فعلن فقط میتوانم نون و ماستم را بخورم و دلم خوش باشد که اگر تلاش کنم ممکن است سال بعد همین موقع به جای نون و ماست مثلن زرشکپلو با مرغ بخورم و بیشتر خوش بگذرانم. کاش آدم توی نوجوونی امتحان و درس نداشت. فقط میتوانست زندگی را تجربه کند. فعلن زدهام توی کار خوش بودن با چیزهای کوچک. مثلن ماهیقرمزِ هفتسینمان هنوز زنده است. دیشب داشتم کتاب میخواندم ولی الان حتی یادم نیست از روی کدام pdf بود و اسم کتاب چی بود. چون حین خواندن خوابم برد. بروم شاید پیدا شد.
❤3🔥1
متاسفانه اینکه اردیبهشته و من هنوز تو گیلانم به شدت آزاردهندهست. لطفن مهاجرت کنیم به اردیبهشتِ شیراز.
❤2👍1
سایفون پرو، عزیزم چرا قهر میکنی؟ خب دو دقیقه وصل شو منم چهارتا دونه پادکست دانلود کنم بعد بمیر.
❤4
ساعت ده خوابم برد. و یک بیدار شدم. گفتم حالا که خوابت بهم ریخت خب حداقل بلند شو پنج تا کار مفید انجام بده. که یک دور سکته ناقص زدم. با کوچکترین تغییری در تهران بُدوبُدو حال باده را میپرسم. بعد دیدم نه خیر، خداوند دارد انواع بلایای طبیعی را امتحان میکند. یک جوری آسمان گیلان دیشب رعدوبرق میزد که فکر کنم قصدش این بود که ادبمان کند. شما هم کمی بیدار بمانید خب. موشک که ندیدید. این هم سهم شما گیلانیها. نزدیک دو دوباره گفتم بخوابم که خواهر کوچیکه هراسان پرید و رفت سمت پنجره. یک چیزی گفت شبیه:«این صدای موشک بود.» برداشتم بغلش کردم که نترس. فعلن توی آتشبسیم. بخواب. رعدوبرق ساده است. ولی هنوز هم نمیدانم این بچه که حتی موشک هم ندیده چرا هِی خوابِ موشک میبیند و از صداهای جورواجور میترسد.
حفره را تمام کردم و شب اینطور کوفت شد. صبح معلم شیمی و معلم فیزیک طی یک همکاری، صبحمان را زهرمار کردند. معلم شیمی برای هفته بعد دوتا امتحان گذاشت، مجازی. معلم فیزیک هم لج کرد که چرا بهم میگویید من مجازی خوب درس ندادم؟ ویدئوها را دوباره ببینید خب. بعد هم گفت نمره مستمرتان براساس فعالیتهای مجازی است.
خلاصه الان موجودی خسته و مجهولالحالم. دیشب یکهو دلم برای کانون پرورش فکری سالِ ۱۴۰۳ تنگ شد. خانم خدابنده و آقای میرعظیمی. امسال دوباره برگشتم کانون. باشگاه قاف و کارگاه داستانِ خاتم. خوشحالم! یک سال عدم اتصال به کانون واقعن خلأ بزرگی بود.
حفره را تمام کردم و شب اینطور کوفت شد. صبح معلم شیمی و معلم فیزیک طی یک همکاری، صبحمان را زهرمار کردند. معلم شیمی برای هفته بعد دوتا امتحان گذاشت، مجازی. معلم فیزیک هم لج کرد که چرا بهم میگویید من مجازی خوب درس ندادم؟ ویدئوها را دوباره ببینید خب. بعد هم گفت نمره مستمرتان براساس فعالیتهای مجازی است.
خلاصه الان موجودی خسته و مجهولالحالم. دیشب یکهو دلم برای کانون پرورش فکری سالِ ۱۴۰۳ تنگ شد. خانم خدابنده و آقای میرعظیمی. امسال دوباره برگشتم کانون. باشگاه قاف و کارگاه داستانِ خاتم. خوشحالم! یک سال عدم اتصال به کانون واقعن خلأ بزرگی بود.
❤3🔥1
سوالی که دوست دارم جوابش را بدانم این است که چقدر میارزد یا فایده دارد که انرژیام را برای کار یا شخصی بگذارم؟ آیا طرف مقابل هم دوست دارد؟ از کاری که برایش انجام میدهم لذت میبرد؟ آیا اصلن برایش ارزشی دارد؟ و هر چی بیشتر فکر میکنم گیجتر میشوم. خب الان من از کجا بفهمم که نتیجه کار چطور در میآید؟ شاید باید ریسک کرد. و در مورد من شاید ربطی هم قدرت تحمل ابهام داشته باشد.
❤1👌1
کتک خورَم مَلَسه
دلم میخواهد خودم را کتک بزنم. به هر حال گاهی هم لازم است. خب یعنی چی که سر چُسمِثقال ماجرا کلی کار عقبمانده میگذاری روی دست خودت؟ یعنی چی که از هر ورت درس نخوانده و کار نکرده در میآید؟ خب خبرت پاشو یه حرکتی بزن. من یکی دیگر از دست خودم خسته شدم. از دست اینترنتی که ویدئوهای سایت ساده git را باز نمیکند هم خسته شدم. پنج روز است دارم زور میزنم چهارتا ویدیو دوره آموزشیام را ببینم. الان باید دنبال نرمافزار پیدفاف ساز در گوشی بگردم برای داستانم. خدایا این چه وضعی است؟ دوبرابر کلاسهای مدرسه باید ویدیو آموزشی ببینم. چرا آخه؟ الان که چی؟ چرا خردادِ کثافت شروعنشده، تمام نمیشود؟ میفهمم. خرداد۰۴ تروما ساخته برایم. از هر داستان و پیامی فاجعه میسازم و یک دور از همهچیز ویرانه میسازم. حالا باز خوب است این مشکل چندسالهام حل شد. کاش یه ماهی از خاورمیانه بروم بیرون و بعد برگردم. (👍) کاش اصلن بخوابم تا شروع تابستان. کاش بتوانم یکی را تا سرحد مرگ کتک بزنم. مثلن خودم را. اینطوری از غُرغُر و اعصاب خوردیام کم میشود. ولی فعلن دوست دارم کاغذ چکنویسهایم را پاره کنم.
دلم میخواهد خودم را کتک بزنم. به هر حال گاهی هم لازم است. خب یعنی چی که سر چُسمِثقال ماجرا کلی کار عقبمانده میگذاری روی دست خودت؟ یعنی چی که از هر ورت درس نخوانده و کار نکرده در میآید؟ خب خبرت پاشو یه حرکتی بزن. من یکی دیگر از دست خودم خسته شدم. از دست اینترنتی که ویدئوهای سایت ساده git را باز نمیکند هم خسته شدم. پنج روز است دارم زور میزنم چهارتا ویدیو دوره آموزشیام را ببینم. الان باید دنبال نرمافزار پیدفاف ساز در گوشی بگردم برای داستانم. خدایا این چه وضعی است؟ دوبرابر کلاسهای مدرسه باید ویدیو آموزشی ببینم. چرا آخه؟ الان که چی؟ چرا خردادِ کثافت شروعنشده، تمام نمیشود؟ میفهمم. خرداد۰۴ تروما ساخته برایم. از هر داستان و پیامی فاجعه میسازم و یک دور از همهچیز ویرانه میسازم. حالا باز خوب است این مشکل چندسالهام حل شد. کاش یه ماهی از خاورمیانه بروم بیرون و بعد برگردم. (👍) کاش اصلن بخوابم تا شروع تابستان. کاش بتوانم یکی را تا سرحد مرگ کتک بزنم. مثلن خودم را. اینطوری از غُرغُر و اعصاب خوردیام کم میشود. ولی فعلن دوست دارم کاغذ چکنویسهایم را پاره کنم.
❤1🤡1
بوی بهبود
بیست سپتامبر
مامانِ عزیزم،
حافظ خوندن با شیوا مثل الفبا یاد دادن به کلاس اولیهاست. باید از صفر براش اصطلاحات، داستانها و عرفان ایرانی رو بشکافم. انرژی زیادی میخواد. گاهی میگم غلط کردم. شکر خوردم. به من چه اصلن? ولی بعد یههو چهارتا از اون ایموجیهای قلب و توتفرنگی برام میفرسته که خوشحالم میکنه. آدمیزاد گاهی به چهارتا ایموجی بنده. امروز صبح دلم میخواست زمین و زمان رو به فحش و کتک بگیرم. اما حافظ گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم/شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد. خلاصه که حافظ، فعلن نجاتدهندهست نه اونی که تو آینهست. شخصن خودم رو نجاتدهنده نمیدونم. حوصلهای برام نمونده. اتصال به چیزهای کوچک که یه مثقال خوشی بیاره واسه آدم و بَس. تنها کار الآنم همینه.
ماچ بهت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
بیست سپتامبر
مامانِ عزیزم،
حافظ خوندن با شیوا مثل الفبا یاد دادن به کلاس اولیهاست. باید از صفر براش اصطلاحات، داستانها و عرفان ایرانی رو بشکافم. انرژی زیادی میخواد. گاهی میگم غلط کردم. شکر خوردم. به من چه اصلن? ولی بعد یههو چهارتا از اون ایموجیهای قلب و توتفرنگی برام میفرسته که خوشحالم میکنه. آدمیزاد گاهی به چهارتا ایموجی بنده. امروز صبح دلم میخواست زمین و زمان رو به فحش و کتک بگیرم. اما حافظ گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم/شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد. خلاصه که حافظ، فعلن نجاتدهندهست نه اونی که تو آینهست. شخصن خودم رو نجاتدهنده نمیدونم. حوصلهای برام نمونده. اتصال به چیزهای کوچک که یه مثقال خوشی بیاره واسه آدم و بَس. تنها کار الآنم همینه.
ماچ بهت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤1🍾1
تینا، مربی رقص: حالا همینطور که پوستتون رو ماساژ میدین ببینین هر کدوم از اعضای بدنتون چه احساسی دارن؟ چی میخوان.
من بعد ماساژ صورت: صورتم گریه میخواد. گریونه.
و بعد اون دیگه رو هیچجای ایستگاه رقص تمرکزم جور نشد. همه اعضای بدنم دارن بهم میپیچن. صورتم در همه و گریه گریه گریه. حجم زیادی از احساس تلنبار شده آزاد شد بعد ماساژ که نمیدونم چی کارش کنم. تهش درحالی که همه داشتن با آهنگ انتخابی من میرقصیدن من تصویر رو قطع کردم و گریستم. انشاءالله که خیره!
پ.ن: امروز تولد کانال تلگراممه. دلم براش تنگ شده. تولدش مبارک.🥹
من بعد ماساژ صورت: صورتم گریه میخواد. گریونه.
و بعد اون دیگه رو هیچجای ایستگاه رقص تمرکزم جور نشد. همه اعضای بدنم دارن بهم میپیچن. صورتم در همه و گریه گریه گریه. حجم زیادی از احساس تلنبار شده آزاد شد بعد ماساژ که نمیدونم چی کارش کنم. تهش درحالی که همه داشتن با آهنگ انتخابی من میرقصیدن من تصویر رو قطع کردم و گریستم. انشاءالله که خیره!
پ.ن: امروز تولد کانال تلگراممه. دلم براش تنگ شده. تولدش مبارک.🥹
❤4🔥1😭1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Voice message
در مورد این بعدن سخنرانی دارم، فعلن دارم خودم رو نابود میکنم به خاطر یه داستانی
❤4
Flaming
Homayoun Shajarian @RozMusic.com
کاش هیچوقت این لعنتی رو نشنیده بودم
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Homayoun Shajarian @RozMusic.com – Flaming
باد خنکی از بالکن حس میشود. هندزفری توی گوشم است اما چیزی درحال پخش نیست. نمیفهمیدم فرزان در مورد چی حرف میزند. قطع کردم. مغزم را ترکاندم با پادکست. گوشواره توتفرنگی را در آوردم چون حوصله ندارم بعدن به خاطر زیاد استفاده کردن خراب شود. چشمم درد میکند و حاضرم قسم بخورم به عینک نیاز دارم. شاید هم ندارم. بس که نوشتم درد گرفته. ۱۷۱غزل رونویسی کردم. ۳۲۴غزل مانده. دوست دارم زودتر تمام شود. توی سرم مولانایی دنبال شمسِ تبریزی میگردد. همانطور که من گاهی یکهو خودم را حین رونویسی از حافظ یا وسط کوچه کاوش پیدا میکنم. بیهوده گرد کوچه و بازار میگردم؟ نه! غلامِ شمس تبریزم، پیِ دیدار میگردم.
پ.ن: بله. گویا خُل شدم. شاید هم نشدم. فعلن دارم شمس تبریزی زندگی خودم را به آسمان میسپارم! چرا که قضای آسمان است و دیگرگون نخواهد شد.
پ.ن: بله. گویا خُل شدم. شاید هم نشدم. فعلن دارم شمس تبریزی زندگی خودم را به آسمان میسپارم! چرا که قضای آسمان است و دیگرگون نخواهد شد.
❤8