Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
May Ramadan wrap your heart in the peace it has been praying for… 🌙🤍
پ.ن: اینو یه جا خوندم، براتون نوشتم، وگرنه من همچنان از سحر منتظر اذون افطارم!
پ.ن: اینو یه جا خوندم، براتون نوشتم، وگرنه من همچنان از سحر منتظر اذون افطارم!
🍾1
از بعد از مهرماه کذایی، فقط حفظ ظاهر کردم. که انگار مثلن خیلی سَرخوشم. اما درواقع تهٔ آرزوهایم پوکیده. چیزی که مولانای درونم را به سماع وا میداشت خدشه پیدا کرده. کمتر چیزی دوباره تا سرحد مرگ ذوقزدهام میکند. و هنوز هم نمیدانم چرا ما؟ و هنوزم تمام شدنش را دعاگویَم!
اما در حال حاضر واقعن در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی. در تکتک سلولهایم عروسیست. مثل دخترک پنجسالهایام که آبنبات دادند دستش. بعد اینکه کلی اشک ریخته و خودش را کوبیده به دیوار. آبنبات توتفرنگیام را گرفتم و بپربپرکنان لیس میزنم. برای این داستان از روز اول تا الان اشک نریختم. به خودم گفتم خیلی خَری اگر اشک بریزی و بیخودی ننه من غریبم بازی در بیاوری. شبیه اولین باری بود که شمس از پیش مولانا رفت. هنوز هم نمیفهمم چطور. ولی همه جراتم را جمع کردم، و هرکاری میشد کردم. و بالاخره بهترین قسمت روزهایم را پَس گرفتم. همهاش، تکتک یکشنبهها و سهشنبههایش مال خودم است. الان خوشحالترین دختر توتفرنگیِ جهانم! (البته بعد از دختر توتفرنگیِ مامانخانوم بودن.)
اما در حال حاضر واقعن در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی. در تکتک سلولهایم عروسیست. مثل دخترک پنجسالهایام که آبنبات دادند دستش. بعد اینکه کلی اشک ریخته و خودش را کوبیده به دیوار. آبنبات توتفرنگیام را گرفتم و بپربپرکنان لیس میزنم. برای این داستان از روز اول تا الان اشک نریختم. به خودم گفتم خیلی خَری اگر اشک بریزی و بیخودی ننه من غریبم بازی در بیاوری. شبیه اولین باری بود که شمس از پیش مولانا رفت. هنوز هم نمیفهمم چطور. ولی همه جراتم را جمع کردم، و هرکاری میشد کردم. و بالاخره بهترین قسمت روزهایم را پَس گرفتم. همهاش، تکتک یکشنبهها و سهشنبههایش مال خودم است. الان خوشحالترین دختر توتفرنگیِ جهانم! (البته بعد از دختر توتفرنگیِ مامانخانوم بودن.)
🍓3
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است*
-حافظ
امروز که داشت حرف میزد، حس کردم همهچیز جلو چشمهایم سیاه شده. وا رفتم. داشتم فکر میکردم: خداوندا به نظرت کافی نیست؟ احساس نمیکنی بسمان است؟ مثلن نظرت چیست کمی تحمل بقیه را اندازه بگیری؟ از آستانهتحملِ ما راضی نیستی؟ داشتم اجازه میگرفتم بروم بیرون. آبی بزنم به صورتم بلکه ضایع نباشد که دارم گریه میکنم. اما پشیمان شدم. خبر مرگم سنگ ته رودخانه که از این بازیها در نمیآورد. با روسری صورتم را پاک کردم.
پ.ن: هنوز هم شگفتزدهام. این حجم از امیدی که درون خودش جا داده، مجذوبم میکند. من هم مطمئنم که همهچیز درست میشود.
*ربطش به این یادداشت تو بیربطیشه!
سلطان جهانم به چنین روز غلام است*
-حافظ
امروز که داشت حرف میزد، حس کردم همهچیز جلو چشمهایم سیاه شده. وا رفتم. داشتم فکر میکردم: خداوندا به نظرت کافی نیست؟ احساس نمیکنی بسمان است؟ مثلن نظرت چیست کمی تحمل بقیه را اندازه بگیری؟ از آستانهتحملِ ما راضی نیستی؟ داشتم اجازه میگرفتم بروم بیرون. آبی بزنم به صورتم بلکه ضایع نباشد که دارم گریه میکنم. اما پشیمان شدم. خبر مرگم سنگ ته رودخانه که از این بازیها در نمیآورد. با روسری صورتم را پاک کردم.
پ.ن: هنوز هم شگفتزدهام. این حجم از امیدی که درون خودش جا داده، مجذوبم میکند. من هم مطمئنم که همهچیز درست میشود.
*ربطش به این یادداشت تو بیربطیشه!
😭2🤩1🐳1
اتوبیوگرافی
هفت دسامبر...
دارم یه اتوبیوگرافی برای کلاس نوشتنِ خلاق مینویسم. هر پنج دقیقه یه بار بازخوانی میکنم، میگم:«ای وَل، چه زندگی جالبی دارم.» درود بر پروژههای جالب دانشگاه.
(اییییی وای، پیازم جزغاله شد.)
هووم. بد نشد. طلایی شد. یه ذره دیگه میسوخت.
داشتم میگفتم. آدم هرچی نگاه میکنه باز میبینه واااااا، با اینکه خیلی بدبختم، ولی داره خوش میگذره. اصلن یه وضعی که نمیفهمی چه خبره.
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
کلش همینه! اگه بفهمی چطور باید خاطر خود خوش داری و عین آدم به کارهات برسی از درجه سختی کاسته میشه. از کارهای روزمره به عنوان سپر دفاعی استفاده میکنم. غرق ادبیات میشم و از خواب لذت میبرم. آه که من چه سرخوشم!
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
هفت دسامبر...
دارم یه اتوبیوگرافی برای کلاس نوشتنِ خلاق مینویسم. هر پنج دقیقه یه بار بازخوانی میکنم، میگم:«ای وَل، چه زندگی جالبی دارم.» درود بر پروژههای جالب دانشگاه.
(اییییی وای، پیازم جزغاله شد.)
هووم. بد نشد. طلایی شد. یه ذره دیگه میسوخت.
داشتم میگفتم. آدم هرچی نگاه میکنه باز میبینه واااااا، با اینکه خیلی بدبختم، ولی داره خوش میگذره. اصلن یه وضعی که نمیفهمی چه خبره.
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
کلش همینه! اگه بفهمی چطور باید خاطر خود خوش داری و عین آدم به کارهات برسی از درجه سختی کاسته میشه. از کارهای روزمره به عنوان سپر دفاعی استفاده میکنم. غرق ادبیات میشم و از خواب لذت میبرم. آه که من چه سرخوشم!
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
🍾3❤1👌1
Forwarded from روزهای مادرانه
ترامپ دیشب یه متن بلندبالا نوشته و تهش هم گفته: "ترجیح میدم (با ایران) به توافق برسیم، اگر نه، روز بدی برای کشورشون خواهد بود، و متاسفانه برای مردمشون!"
در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار داره که "نهباباااااا! منظورش جمهوری اسلامیه! بمبهاش هم فقط روی سر آخوندها و سپاهیا میاد! به مردم عادی هم کاری نداره!"🙄😐😮💨
https://t.me/telmotherlydays
در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار داره که "نهباباااااا! منظورش جمهوری اسلامیه! بمبهاش هم فقط روی سر آخوندها و سپاهیا میاد! به مردم عادی هم کاری نداره!"🙄😐😮💨
https://t.me/telmotherlydays
😭2🤪2👌1
روزهای مادرانه
ترامپ دیشب یه متن بلندبالا نوشته و تهش هم گفته: "ترجیح میدم (با ایران) به توافق برسیم، اگر نه، روز بدی برای کشورشون خواهد بود، و متاسفانه برای مردمشون!" در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار…
تازه احمق بعدش نوشته چون اونها great و wonderfulن و چنین چیزی نباید براشون رخ بده. حیففففف که مامانم یادم داده تو جمع فحش ندم
🤣2😴1
هربار به خودم میگم:« اِی ول ننه، خیلی پیشرفت کردی. در این شرایط امید داری عالیه.» زندگی رو ۲x وارد یه فاز جدید میشه. اون وقته که باید یاد بگیرم در شرایط جدید هم امید داشته باشم. اونجاست که باید کُل دیوان حآفظ رو از اول بکاوم، چیزهایی که باعث زنده موندنم میشن رو تقویت کنم و سعی کنم به یاد بیارم آیندهای هست.
خب. خوشحالم. این پوست کلفت شدن رو دوست دارم.
پ.ن: فعک کنم مجبورم دوباره اولویتهای زندگیم رو تغییر بدم.
خب. خوشحالم. این پوست کلفت شدن رو دوست دارم.
پ.ن: فعک کنم مجبورم دوباره اولویتهای زندگیم رو تغییر بدم.
❤1👌1
فرزند احتمالیِ عزیزم، سلام!
اگر من زنده بمانم و اگر مامانخانوم اجازه ازدواج بهم بدهد و اگر پدری مناسب برایت پیدا کنم، تو به دنیا خواهی آمد! که البته ممکن است هیچوقت خبری از تو نشود. اما فیالحال فقط اینطور نوشتنم میآید.
از شنبه شروع جنگ، توی کانال ننوشتم اما تا دلت بخواهد اسهالِ قلمی گرفتم. یادداشتهای روزانه و آزادنویسیهای این روزها را میتوانی توی سالنامه بنفشِ۴۰۴ بیابی. ولی تو رو خدا فعک نکن مامانت احمق بوده. آدم در جنگ سلامت روانش را از دست میدهد.
عزیزجان، بدان که خبر جنگ را زهراکوهنورد به مامانت داد. شنبه صبح، حدود ساعت ۱۰:۱۵، اواخرِ زنگِ زبان. داشتم نگاه میکردم، چطور شده که زبان را ۱۷/۲۵ شدم. یکهو کوهنورد آمد داخل و جیغ زد کشورمان را با خاک یکسان کردند. و دونهدونه اسم شهرها را گفت. فرو ریختم. جوکی که چند لحظه قبل روی تخته نوشته بودم را پاک کردم. و تا آخر کلاس چسبیدم به شوفاژ. زنگ که خورد نخواستم کسی را ببینم. رفتم کلاس تاریخ. خانومی که آمد، از ما خبر جنگ را شنید. دماغش از سرما قرمز بود. و تا آخر کلاس برایمان تاریخ گفت، درحالی که در کشورمان تاریخ داشت رقم میخورد.
بعدظهرش آشپزی کردم و نویسندهساز شنیدم. بعد هم با نازعلی چرت و پرت گفتم برای عوض شدن روحیه. و شب خوابیدم. تو بخوان غَش کردم. بقیهاش را لازم است توضیح بدهم؟ اینکه سحری خواب ماندم و شش صبح چهخبر بود؟ واااااا.
تاریخ را فراموش کردم. فقط میدانم امروز روز هفتم جنگ است. برای آدمهای محبوبم کادوی سالِنو آماده کردم. ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی را بالاخره دیدم و دن کیشوت را آغازیدم.
و همین کوچولوی عزیزم. این بار هم صدای سخن عشقِ دانلودشده ندارم. پیدیاف منابع پروژه حافظم هم مانده توی کانالی که برای پروژه زده بودم. حوصلهام سَر و اعصاب و روانم به چُخ رفته. مامانبزرگت هم دیوانهام کرده. دیروز پنجرهها را چسب زده که با بمب نریزند. هِی خدا.
مواظب خودت باش. بعدن باز هم برایت از مزایای زندگی در خاورمیانه خواهم نوشت. امیدوارم در زمانه تو خبری از جنگ نباشد.
ش.ک یا به عبارتی مادرت!!!
اگر من زنده بمانم و اگر مامانخانوم اجازه ازدواج بهم بدهد و اگر پدری مناسب برایت پیدا کنم، تو به دنیا خواهی آمد! که البته ممکن است هیچوقت خبری از تو نشود. اما فیالحال فقط اینطور نوشتنم میآید.
از شنبه شروع جنگ، توی کانال ننوشتم اما تا دلت بخواهد اسهالِ قلمی گرفتم. یادداشتهای روزانه و آزادنویسیهای این روزها را میتوانی توی سالنامه بنفشِ۴۰۴ بیابی. ولی تو رو خدا فعک نکن مامانت احمق بوده. آدم در جنگ سلامت روانش را از دست میدهد.
عزیزجان، بدان که خبر جنگ را زهراکوهنورد به مامانت داد. شنبه صبح، حدود ساعت ۱۰:۱۵، اواخرِ زنگِ زبان. داشتم نگاه میکردم، چطور شده که زبان را ۱۷/۲۵ شدم. یکهو کوهنورد آمد داخل و جیغ زد کشورمان را با خاک یکسان کردند. و دونهدونه اسم شهرها را گفت. فرو ریختم. جوکی که چند لحظه قبل روی تخته نوشته بودم را پاک کردم. و تا آخر کلاس چسبیدم به شوفاژ. زنگ که خورد نخواستم کسی را ببینم. رفتم کلاس تاریخ. خانومی که آمد، از ما خبر جنگ را شنید. دماغش از سرما قرمز بود. و تا آخر کلاس برایمان تاریخ گفت، درحالی که در کشورمان تاریخ داشت رقم میخورد.
بعدظهرش آشپزی کردم و نویسندهساز شنیدم. بعد هم با نازعلی چرت و پرت گفتم برای عوض شدن روحیه. و شب خوابیدم. تو بخوان غَش کردم. بقیهاش را لازم است توضیح بدهم؟ اینکه سحری خواب ماندم و شش صبح چهخبر بود؟ واااااا.
تاریخ را فراموش کردم. فقط میدانم امروز روز هفتم جنگ است. برای آدمهای محبوبم کادوی سالِنو آماده کردم. ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی را بالاخره دیدم و دن کیشوت را آغازیدم.
و همین کوچولوی عزیزم. این بار هم صدای سخن عشقِ دانلودشده ندارم. پیدیاف منابع پروژه حافظم هم مانده توی کانالی که برای پروژه زده بودم. حوصلهام سَر و اعصاب و روانم به چُخ رفته. مامانبزرگت هم دیوانهام کرده. دیروز پنجرهها را چسب زده که با بمب نریزند. هِی خدا.
مواظب خودت باش. بعدن باز هم برایت از مزایای زندگی در خاورمیانه خواهم نوشت. امیدوارم در زمانه تو خبری از جنگ نباشد.
ش.ک یا به عبارتی مادرت!!!
❤2
پنجشنبه، طی یک حرکت انتحاری رفتم توی دفتر معلمها. درحالی که سعی میکردم همزمان با سرعت، دقت هم داشته باشم و چیزی نشکنه، قوری رو برداشتم و چایی ریختم. بعد پیشدستیِ آبی رو برداشتم و لیوان به دست صحنه جرم رو ترک کردم.
یه ربع بعد، خانماِمدادی، قرمز از عصبانیت، بالا سرم میپرسید چرا؟؟؟؟
...
من هیچوقت از این کارها نمیکردم. از هفتسالگی به بعد، همیشه اون موجودِ ساکتی بودم که از خشمِ بزرگترها فرار میکرد. و الان؟ همنشینی با مامانخانوم و باده (در جریانِ تئاتراه و این صوبتا) ازم یه جسورِ امیدوار ساخته. موجودی که بلده کار درست رو انجام بده، حتی اگه دلش بخواد تا اطلاع ثانوی با امدادی چشمتوچشم نشه.
۲۵/اسفند/۱۴۰۴
یه ربع بعد، خانماِمدادی، قرمز از عصبانیت، بالا سرم میپرسید چرا؟؟؟؟
...
من هیچوقت از این کارها نمیکردم. از هفتسالگی به بعد، همیشه اون موجودِ ساکتی بودم که از خشمِ بزرگترها فرار میکرد. و الان؟ همنشینی با مامانخانوم و باده (در جریانِ تئاتراه و این صوبتا) ازم یه جسورِ امیدوار ساخته. موجودی که بلده کار درست رو انجام بده، حتی اگه دلش بخواد تا اطلاع ثانوی با امدادی چشمتوچشم نشه.
۲۵/اسفند/۱۴۰۴
❤2
نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بپوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا برِ دوست
رفتن آسان بُود اَر واقفِ منزل باشی
*حافظا* گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
...
هربار این غزل رو میخونم، نگاهی به حافظای بیت آخر میکنم و میپرسم:«حافظا! چی دیدی در ما؟ خب حداقل میگفتی چطور باید زیرک و عاقل باشیم مردِ حسابی.» ولی یه جورایی هم مطمئنم حافظ تو غزلهای دیگه راز زیرک و عاقل بودن رو فاش کرده. باید حالاحالاها بدوئم دنبالش.
...
این روزها بیشتر جنگ رو حس میکنم. جنگ دوازدهروزه، هفته اول نِت داشتیم، هفته دوم بیمارستان بودم. خیلی حس نکردم جنگه!
...
هر یه فیلم یا صدایی که تو شاد باز میکنم، به ترامپ فحشهای زشت میدم. کلاس مجازی من رو یاد کرونا میندازه. سردرد میگیرم و میخوام هرچه زودتر جنگ تموم شه. (فردا لطفن!)
...
حالا تا ابد میتونم هرسال ماه رمضون بگم، واای، یادته؟ ۴۰۴، اینجای ماه رمضون، اونجای جنگ بودیم!
۲۷/اسفند/۱۴۰۴
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بپوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا برِ دوست
رفتن آسان بُود اَر واقفِ منزل باشی
*حافظا* گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
...
هربار این غزل رو میخونم، نگاهی به حافظای بیت آخر میکنم و میپرسم:«حافظا! چی دیدی در ما؟ خب حداقل میگفتی چطور باید زیرک و عاقل باشیم مردِ حسابی.» ولی یه جورایی هم مطمئنم حافظ تو غزلهای دیگه راز زیرک و عاقل بودن رو فاش کرده. باید حالاحالاها بدوئم دنبالش.
...
این روزها بیشتر جنگ رو حس میکنم. جنگ دوازدهروزه، هفته اول نِت داشتیم، هفته دوم بیمارستان بودم. خیلی حس نکردم جنگه!
...
هر یه فیلم یا صدایی که تو شاد باز میکنم، به ترامپ فحشهای زشت میدم. کلاس مجازی من رو یاد کرونا میندازه. سردرد میگیرم و میخوام هرچه زودتر جنگ تموم شه. (فردا لطفن!)
...
حالا تا ابد میتونم هرسال ماه رمضون بگم، واای، یادته؟ ۴۰۴، اینجای ماه رمضون، اونجای جنگ بودیم!
۲۷/اسفند/۱۴۰۴
❤2
پنجِ فروردینِ ۰۵
این روزها که تعهدی ندارم برای انتشارِ روزانه، خلاقیتم را هم تعطیل کردم. دلیلی ندارد دنبالِ سوژه بدوئم. این قضیه اعصابفرسا است. کانال بله از انگیزه و شوقِ آدمیزاد میکاهد. جنگ هم مغزم را مسواک کرده. هرکس یک چیزی میگوید. خب که چی الان مثلن؟ راستش احتمالن اگر باده نبود تا الان یکجایی خودم را سر به نیست کرده بودم. باده، این روزها فرشتهٔ نجاتوار، بهم منبع معرفی میکند. ایجاد انگیزه میکند. خلاصه که شیرینِ دوستداشتنیِ خودم است، به کسی هم نشان نمیدهم. خلاصه که اینطوریها!
این روزها که تعهدی ندارم برای انتشارِ روزانه، خلاقیتم را هم تعطیل کردم. دلیلی ندارد دنبالِ سوژه بدوئم. این قضیه اعصابفرسا است. کانال بله از انگیزه و شوقِ آدمیزاد میکاهد. جنگ هم مغزم را مسواک کرده. هرکس یک چیزی میگوید. خب که چی الان مثلن؟ راستش احتمالن اگر باده نبود تا الان یکجایی خودم را سر به نیست کرده بودم. باده، این روزها فرشتهٔ نجاتوار، بهم منبع معرفی میکند. ایجاد انگیزه میکند. خلاصه که شیرینِ دوستداشتنیِ خودم است، به کسی هم نشان نمیدهم. خلاصه که اینطوریها!
❤2
باده بخور
چهارده دسامبر
مامان عزیزم؛
همونطور که میدونی من و شیوا داریم مولانا و حافظ میخونیم. ولی خیلی سخته که بچه بیچاره رو بنشونم یه جا و هی براش تفسیر ارائه بدم. پس هرروز یه غزل رو میشکافم و براش ایمیل میکنم. اگه خواست میشینیم به گفتوگو در موردش. که معمولن هرروز این کار رو میکنیم! و خیلی خوش میگذره. آدم وسط داستانها و اتفاقات هر روز کمی هم درگیر چیزی جز زندگی سخت و پرماجرا میشه.
غم دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور!
حیف باشد دل دانا که مُشوش باشد
اینجا بادهٔ زندگی ما میتونه یه غزلِ حافظ باشه.
اگه از شهرام بپرسی، بالاخره ز دانشگاه فارغ شد. مدرک دکترا و بعدم عشق و حال! منم هنوز تو کار پایاننامهم و کَمِ کَم یه سال دیگه اینجام. استاد راهنما گفت مورد نداره قسمت عملی پایاننامه فارسی باشه. پس همچنان میتونم رو یادداشتهای حافظ کار کنم.
دیگه مَلالی نیست جز دوری از شما و شوهرداری.
قربانت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
۲۰/فروردین/۱۴۰۵
چهارده دسامبر
مامان عزیزم؛
همونطور که میدونی من و شیوا داریم مولانا و حافظ میخونیم. ولی خیلی سخته که بچه بیچاره رو بنشونم یه جا و هی براش تفسیر ارائه بدم. پس هرروز یه غزل رو میشکافم و براش ایمیل میکنم. اگه خواست میشینیم به گفتوگو در موردش. که معمولن هرروز این کار رو میکنیم! و خیلی خوش میگذره. آدم وسط داستانها و اتفاقات هر روز کمی هم درگیر چیزی جز زندگی سخت و پرماجرا میشه.
غم دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور!
حیف باشد دل دانا که مُشوش باشد
اینجا بادهٔ زندگی ما میتونه یه غزلِ حافظ باشه.
اگه از شهرام بپرسی، بالاخره ز دانشگاه فارغ شد. مدرک دکترا و بعدم عشق و حال! منم هنوز تو کار پایاننامهم و کَمِ کَم یه سال دیگه اینجام. استاد راهنما گفت مورد نداره قسمت عملی پایاننامه فارسی باشه. پس همچنان میتونم رو یادداشتهای حافظ کار کنم.
دیگه مَلالی نیست جز دوری از شما و شوهرداری.
قربانت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
۲۰/فروردین/۱۴۰۵
❤4
میگویند امشب، زنِ رییسجمهور پاکستان، رییسجمهور را از خانه بیرون کرده و گفته:«چهارصد نفر غذا دادم توافق نکردن، به چه دردی میخوری تو؟» و رییسجمهور فعلن تنهایی توی اتاق مذاکره رختخواب پهن کرده.
...
آنقدر به آینده فکر کردم مغزم آتیش گرفته. یخ گذاشتم روی پیشانی.
باور کردید؟ نه بابا. خورده به تیزی دَر. باد هم کرده تازه. مصیبت!
...
کمکم دارم بیخیال آینده میشوم. تا اطلاع ثانوی بیبرنامگی و عشق و حال.
۲۳/فروردین/۱۴۰۵
...
آنقدر به آینده فکر کردم مغزم آتیش گرفته. یخ گذاشتم روی پیشانی.
باور کردید؟ نه بابا. خورده به تیزی دَر. باد هم کرده تازه. مصیبت!
...
کمکم دارم بیخیال آینده میشوم. تا اطلاع ثانوی بیبرنامگی و عشق و حال.
۲۳/فروردین/۱۴۰۵
❤3🤩1
امروز زُل زدم به خودم توی آینه. لعنتی! گود و سیاه شده. زیر چشمهایم را عرض میکنم. با اینکه بر خلاف برنامهام که کم کردن ساعت خواب بوده، دیشب تخت خوابیدهام. انگاری سردردی پنهان دارم. کلی فکر دارم. میخواهم بخوانم و بنویسم. ولی باید خودم را با کاردک جمع کنم.
...
شما هم بچه بودید فکر میکردید وقتی از اتاق بیرون میروید، عروسکها حرف میزنند؟ من فعک کنم شبها، قورباغهها و ملخها جلسه میگیرند توی بالکنم. تا الان ۲ملخ و ۳قورباغه دیدم.
۱۱/فروردین/۱۴۰۵
...
شما هم بچه بودید فکر میکردید وقتی از اتاق بیرون میروید، عروسکها حرف میزنند؟ من فعک کنم شبها، قورباغهها و ملخها جلسه میگیرند توی بالکنم. تا الان ۲ملخ و ۳قورباغه دیدم.
۱۱/فروردین/۱۴۰۵
❤2