بارشِ ملخ
سوم دسامبر...
بر همگان ز فَلَک زهر میباره همه دم، بر من ملخ و قورباغه و سوسمار. امروز شاهد ظهور یه ملخ بدقواره تو گلدونم بودم. گفتم لابد شاخه خشکه. کشیدمش بیرون شاخکاش زد بیرون. هیچی دیگه، فعلن از صد کیلومتری بالکن رد نمیشم تا خودش حیا کنه و بِره.
دیگه چی؟ هیچی. اَمن و امان. شیوا دیشب اینجا بود. خوابش برد، زنگ زدم باباش نیاد دنبالش. صبحم موند. برعکس من از مولانا نمیترسه. خیلی جدی ازم تفاسیر عرفانی میخواد. آه! اینجاست که بانوسوسن میخونه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! باید یه جلد گلستان سعدی میدادم دستش، راحت. فی الحال خود کرده را تدبیر نیست.
بچهها مشقشونو نوشتن من برم. (دارم سر کلاس برات مینویسم. باورت میشه منِ سابقن بیدغدغه الان وقت ندارم؟)
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
سوم دسامبر...
بر همگان ز فَلَک زهر میباره همه دم، بر من ملخ و قورباغه و سوسمار. امروز شاهد ظهور یه ملخ بدقواره تو گلدونم بودم. گفتم لابد شاخه خشکه. کشیدمش بیرون شاخکاش زد بیرون. هیچی دیگه، فعلن از صد کیلومتری بالکن رد نمیشم تا خودش حیا کنه و بِره.
دیگه چی؟ هیچی. اَمن و امان. شیوا دیشب اینجا بود. خوابش برد، زنگ زدم باباش نیاد دنبالش. صبحم موند. برعکس من از مولانا نمیترسه. خیلی جدی ازم تفاسیر عرفانی میخواد. آه! اینجاست که بانوسوسن میخونه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! باید یه جلد گلستان سعدی میدادم دستش، راحت. فی الحال خود کرده را تدبیر نیست.
بچهها مشقشونو نوشتن من برم. (دارم سر کلاس برات مینویسم. باورت میشه منِ سابقن بیدغدغه الان وقت ندارم؟)
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤3🤣2🔥1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانمهمسایه امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد. پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر…
بریم ببینیم امروز خونه خانم همسایه چه خبر؟
🔥1🍾1
زنِ ایرونی با لباس قرمز
زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل خودش ظاهر میشه.
این بود کشفِ امروزِ ما پس از اینکه گروه موسیقی خانوم همسایه رنگ لباسشون رو از آبی به قرمز عوض کردن.
یه دخترخانومِ تقریبن بیستساله بینشون بود که اگه بهش میکروفون میدادن از همه قشنگتر میخوند. حتی وسطش یه قِرِ ریزم رفت. آخر جلسه که دفش رو انداخت رو دوشش که بره، ازش عکس گرفتم. حیف که اجازه انتشار ندارم.
پ.ن۱: داشت یادم میرفت رسمِ هرساله. امروز که از مدرسه برگشتم، صدا میاومد. گفتم نکنه ما دعوت نشدیم. ناراحت شدم. گویا خانمهمسایه به مامان زنگ زده بود. چسبید.
پ.ن۲: گوشواره توتفرنگیم بالاخره امروز ارسال شد. به فالِ نیک میگیریم.
پ.ن۳: دیشب که بهم پیام داد فکر نمیکردم امروز بریم خونه خانم همسایه. الان مطمئنم که دعامون رسید به جایی که باید.
#مولودیـخانمـهمسایه
زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل خودش ظاهر میشه.
این بود کشفِ امروزِ ما پس از اینکه گروه موسیقی خانوم همسایه رنگ لباسشون رو از آبی به قرمز عوض کردن.
یه دخترخانومِ تقریبن بیستساله بینشون بود که اگه بهش میکروفون میدادن از همه قشنگتر میخوند. حتی وسطش یه قِرِ ریزم رفت. آخر جلسه که دفش رو انداخت رو دوشش که بره، ازش عکس گرفتم. حیف که اجازه انتشار ندارم.
پ.ن۱: داشت یادم میرفت رسمِ هرساله. امروز که از مدرسه برگشتم، صدا میاومد. گفتم نکنه ما دعوت نشدیم. ناراحت شدم. گویا خانمهمسایه به مامان زنگ زده بود. چسبید.
پ.ن۲: گوشواره توتفرنگیم بالاخره امروز ارسال شد. به فالِ نیک میگیریم.
پ.ن۳: دیشب که بهم پیام داد فکر نمیکردم امروز بریم خونه خانم همسایه. الان مطمئنم که دعامون رسید به جایی که باید.
#مولودیـخانمـهمسایه
🍓7🍾2👌1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
زنِ ایرونی با لباس قرمز زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل…
شماای که زیر یادداشتها توتفرنگی میذارید، خیلی نازید. همین رو ادامه بدید🍓
پ.ن: دوستانی 🍾 میذارید، شما هم نازید. ادامه بدید.
پ.ن: دوستانی 🍾 میذارید، شما هم نازید. ادامه بدید.
🍓7
پیشگوی اعظم(؟!)
قدم میزدم جلوی دَرِ۱۰۲. مادربزرگِ کاوُش* آمد سمتم:«منتظری؟» بلهی ریزی گفتم. و در جواب سوال بعدی که «معلمتونو دوست داری؟» بود، گفتم خیلی. بعد درحالی که میخواستم از هستی مَحو شوم، تعریفات مادربزرگ و پیشگوایهایش را شنیدم:«تو هم معلم میشی و دانشآموزات منتظرت میشن.» هیچی دیگه. فعلن دارم به این فکر میکنم که مادربزرگ چطور رویای من را حدس زد؟ قدری فرق داشت، ولی قبول است. البته مالِ من کاملن شبیه مامانخانوم شدن است. که خیلی باهاش فاصله دارم. فعلن بهتر است شیمی را دریابم. بعد برای این قضیه فلسفههای بیشتری خواهم بافت.
*اسمشو بلد نیستم😭 پس فعلن به خاطر سِنش بهش میگیم مادربزرگ کاوش.
قدم میزدم جلوی دَرِ۱۰۲. مادربزرگِ کاوُش* آمد سمتم:«منتظری؟» بلهی ریزی گفتم. و در جواب سوال بعدی که «معلمتونو دوست داری؟» بود، گفتم خیلی. بعد درحالی که میخواستم از هستی مَحو شوم، تعریفات مادربزرگ و پیشگوایهایش را شنیدم:«تو هم معلم میشی و دانشآموزات منتظرت میشن.» هیچی دیگه. فعلن دارم به این فکر میکنم که مادربزرگ چطور رویای من را حدس زد؟ قدری فرق داشت، ولی قبول است. البته مالِ من کاملن شبیه مامانخانوم شدن است. که خیلی باهاش فاصله دارم. فعلن بهتر است شیمی را دریابم. بعد برای این قضیه فلسفههای بیشتری خواهم بافت.
*اسمشو بلد نیستم😭 پس فعلن به خاطر سِنش بهش میگیم مادربزرگ کاوش.
🍓4
دوست دارم شیمی بخونم ولی فیبی بوفیِ درونم داره به آخرین شاهکارش فکر میکنه.
Telegram
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
فیبی بوفِی میترسد خودپردازِ بانک کارتش را قورت بدهد
الف)فیبی بوفِی کیست؟
فیزیکدان؟ نیوتن نبوده.
شاعر؟ فروغ یا حافظ نبوده.
نویسنده؟ مهشید امیرشاهی یا صادق هدایت نبوده.
فیبی بوفِی شخصیت فرندز بوده. و هنوزم هست. این دوستما استاد این است که گند بزند به…
الف)فیبی بوفِی کیست؟
فیزیکدان؟ نیوتن نبوده.
شاعر؟ فروغ یا حافظ نبوده.
نویسنده؟ مهشید امیرشاهی یا صادق هدایت نبوده.
فیبی بوفِی شخصیت فرندز بوده. و هنوزم هست. این دوستما استاد این است که گند بزند به…
❤2🍓1😎1
دکترماحوزی داره داستانهای مثنوی رو روایت میکنه، هر چند دقیقه یه بار میگه اینجا داره به شمس اشاره میکنه. دقت کنید، ننوشتم دیوانشمس، نوشتم مثنوی.
پ.ن: شمس هرگز از یاد مولانا نرفته.
پ.ن: شمس هرگز از یاد مولانا نرفته.
🍓1🍾1
Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
May Ramadan wrap your heart in the peace it has been praying for… 🌙🤍
پ.ن: اینو یه جا خوندم، براتون نوشتم، وگرنه من همچنان از سحر منتظر اذون افطارم!
پ.ن: اینو یه جا خوندم، براتون نوشتم، وگرنه من همچنان از سحر منتظر اذون افطارم!
🍾1
از بعد از مهرماه کذایی، فقط حفظ ظاهر کردم. که انگار مثلن خیلی سَرخوشم. اما درواقع تهٔ آرزوهایم پوکیده. چیزی که مولانای درونم را به سماع وا میداشت خدشه پیدا کرده. کمتر چیزی دوباره تا سرحد مرگ ذوقزدهام میکند. و هنوز هم نمیدانم چرا ما؟ و هنوزم تمام شدنش را دعاگویَم!
اما در حال حاضر واقعن در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی. در تکتک سلولهایم عروسیست. مثل دخترک پنجسالهایام که آبنبات دادند دستش. بعد اینکه کلی اشک ریخته و خودش را کوبیده به دیوار. آبنبات توتفرنگیام را گرفتم و بپربپرکنان لیس میزنم. برای این داستان از روز اول تا الان اشک نریختم. به خودم گفتم خیلی خَری اگر اشک بریزی و بیخودی ننه من غریبم بازی در بیاوری. شبیه اولین باری بود که شمس از پیش مولانا رفت. هنوز هم نمیفهمم چطور. ولی همه جراتم را جمع کردم، و هرکاری میشد کردم. و بالاخره بهترین قسمت روزهایم را پَس گرفتم. همهاش، تکتک یکشنبهها و سهشنبههایش مال خودم است. الان خوشحالترین دختر توتفرنگیِ جهانم! (البته بعد از دختر توتفرنگیِ مامانخانوم بودن.)
اما در حال حاضر واقعن در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی. در تکتک سلولهایم عروسیست. مثل دخترک پنجسالهایام که آبنبات دادند دستش. بعد اینکه کلی اشک ریخته و خودش را کوبیده به دیوار. آبنبات توتفرنگیام را گرفتم و بپربپرکنان لیس میزنم. برای این داستان از روز اول تا الان اشک نریختم. به خودم گفتم خیلی خَری اگر اشک بریزی و بیخودی ننه من غریبم بازی در بیاوری. شبیه اولین باری بود که شمس از پیش مولانا رفت. هنوز هم نمیفهمم چطور. ولی همه جراتم را جمع کردم، و هرکاری میشد کردم. و بالاخره بهترین قسمت روزهایم را پَس گرفتم. همهاش، تکتک یکشنبهها و سهشنبههایش مال خودم است. الان خوشحالترین دختر توتفرنگیِ جهانم! (البته بعد از دختر توتفرنگیِ مامانخانوم بودن.)
🍓3
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است*
-حافظ
امروز که داشت حرف میزد، حس کردم همهچیز جلو چشمهایم سیاه شده. وا رفتم. داشتم فکر میکردم: خداوندا به نظرت کافی نیست؟ احساس نمیکنی بسمان است؟ مثلن نظرت چیست کمی تحمل بقیه را اندازه بگیری؟ از آستانهتحملِ ما راضی نیستی؟ داشتم اجازه میگرفتم بروم بیرون. آبی بزنم به صورتم بلکه ضایع نباشد که دارم گریه میکنم. اما پشیمان شدم. خبر مرگم سنگ ته رودخانه که از این بازیها در نمیآورد. با روسری صورتم را پاک کردم.
پ.ن: هنوز هم شگفتزدهام. این حجم از امیدی که درون خودش جا داده، مجذوبم میکند. من هم مطمئنم که همهچیز درست میشود.
*ربطش به این یادداشت تو بیربطیشه!
سلطان جهانم به چنین روز غلام است*
-حافظ
امروز که داشت حرف میزد، حس کردم همهچیز جلو چشمهایم سیاه شده. وا رفتم. داشتم فکر میکردم: خداوندا به نظرت کافی نیست؟ احساس نمیکنی بسمان است؟ مثلن نظرت چیست کمی تحمل بقیه را اندازه بگیری؟ از آستانهتحملِ ما راضی نیستی؟ داشتم اجازه میگرفتم بروم بیرون. آبی بزنم به صورتم بلکه ضایع نباشد که دارم گریه میکنم. اما پشیمان شدم. خبر مرگم سنگ ته رودخانه که از این بازیها در نمیآورد. با روسری صورتم را پاک کردم.
پ.ن: هنوز هم شگفتزدهام. این حجم از امیدی که درون خودش جا داده، مجذوبم میکند. من هم مطمئنم که همهچیز درست میشود.
*ربطش به این یادداشت تو بیربطیشه!
😭2🤩1🐳1
اتوبیوگرافی
هفت دسامبر...
دارم یه اتوبیوگرافی برای کلاس نوشتنِ خلاق مینویسم. هر پنج دقیقه یه بار بازخوانی میکنم، میگم:«ای وَل، چه زندگی جالبی دارم.» درود بر پروژههای جالب دانشگاه.
(اییییی وای، پیازم جزغاله شد.)
هووم. بد نشد. طلایی شد. یه ذره دیگه میسوخت.
داشتم میگفتم. آدم هرچی نگاه میکنه باز میبینه واااااا، با اینکه خیلی بدبختم، ولی داره خوش میگذره. اصلن یه وضعی که نمیفهمی چه خبره.
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
کلش همینه! اگه بفهمی چطور باید خاطر خود خوش داری و عین آدم به کارهات برسی از درجه سختی کاسته میشه. از کارهای روزمره به عنوان سپر دفاعی استفاده میکنم. غرق ادبیات میشم و از خواب لذت میبرم. آه که من چه سرخوشم!
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
هفت دسامبر...
دارم یه اتوبیوگرافی برای کلاس نوشتنِ خلاق مینویسم. هر پنج دقیقه یه بار بازخوانی میکنم، میگم:«ای وَل، چه زندگی جالبی دارم.» درود بر پروژههای جالب دانشگاه.
(اییییی وای، پیازم جزغاله شد.)
هووم. بد نشد. طلایی شد. یه ذره دیگه میسوخت.
داشتم میگفتم. آدم هرچی نگاه میکنه باز میبینه واااااا، با اینکه خیلی بدبختم، ولی داره خوش میگذره. اصلن یه وضعی که نمیفهمی چه خبره.
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
کلش همینه! اگه بفهمی چطور باید خاطر خود خوش داری و عین آدم به کارهات برسی از درجه سختی کاسته میشه. از کارهای روزمره به عنوان سپر دفاعی استفاده میکنم. غرق ادبیات میشم و از خواب لذت میبرم. آه که من چه سرخوشم!
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
🍾3❤1👌1
Forwarded from روزهای مادرانه
ترامپ دیشب یه متن بلندبالا نوشته و تهش هم گفته: "ترجیح میدم (با ایران) به توافق برسیم، اگر نه، روز بدی برای کشورشون خواهد بود، و متاسفانه برای مردمشون!"
در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار داره که "نهباباااااا! منظورش جمهوری اسلامیه! بمبهاش هم فقط روی سر آخوندها و سپاهیا میاد! به مردم عادی هم کاری نداره!"🙄😐😮💨
https://t.me/telmotherlydays
در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار داره که "نهباباااااا! منظورش جمهوری اسلامیه! بمبهاش هم فقط روی سر آخوندها و سپاهیا میاد! به مردم عادی هم کاری نداره!"🙄😐😮💨
https://t.me/telmotherlydays
😭2🤪2👌1
روزهای مادرانه
ترامپ دیشب یه متن بلندبالا نوشته و تهش هم گفته: "ترجیح میدم (با ایران) به توافق برسیم، اگر نه، روز بدی برای کشورشون خواهد بود، و متاسفانه برای مردمشون!" در حالی که دشمن صراحتا تاکید میکنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار…
تازه احمق بعدش نوشته چون اونها great و wonderfulن و چنین چیزی نباید براشون رخ بده. حیففففف که مامانم یادم داده تو جمع فحش ندم
🤣2😴1
هربار به خودم میگم:« اِی ول ننه، خیلی پیشرفت کردی. در این شرایط امید داری عالیه.» زندگی رو ۲x وارد یه فاز جدید میشه. اون وقته که باید یاد بگیرم در شرایط جدید هم امید داشته باشم. اونجاست که باید کُل دیوان حآفظ رو از اول بکاوم، چیزهایی که باعث زنده موندنم میشن رو تقویت کنم و سعی کنم به یاد بیارم آیندهای هست.
خب. خوشحالم. این پوست کلفت شدن رو دوست دارم.
پ.ن: فعک کنم مجبورم دوباره اولویتهای زندگیم رو تغییر بدم.
خب. خوشحالم. این پوست کلفت شدن رو دوست دارم.
پ.ن: فعک کنم مجبورم دوباره اولویتهای زندگیم رو تغییر بدم.
❤1👌1
فرزند احتمالیِ عزیزم، سلام!
اگر من زنده بمانم و اگر مامانخانوم اجازه ازدواج بهم بدهد و اگر پدری مناسب برایت پیدا کنم، تو به دنیا خواهی آمد! که البته ممکن است هیچوقت خبری از تو نشود. اما فیالحال فقط اینطور نوشتنم میآید.
از شنبه شروع جنگ، توی کانال ننوشتم اما تا دلت بخواهد اسهالِ قلمی گرفتم. یادداشتهای روزانه و آزادنویسیهای این روزها را میتوانی توی سالنامه بنفشِ۴۰۴ بیابی. ولی تو رو خدا فعک نکن مامانت احمق بوده. آدم در جنگ سلامت روانش را از دست میدهد.
عزیزجان، بدان که خبر جنگ را زهراکوهنورد به مامانت داد. شنبه صبح، حدود ساعت ۱۰:۱۵، اواخرِ زنگِ زبان. داشتم نگاه میکردم، چطور شده که زبان را ۱۷/۲۵ شدم. یکهو کوهنورد آمد داخل و جیغ زد کشورمان را با خاک یکسان کردند. و دونهدونه اسم شهرها را گفت. فرو ریختم. جوکی که چند لحظه قبل روی تخته نوشته بودم را پاک کردم. و تا آخر کلاس چسبیدم به شوفاژ. زنگ که خورد نخواستم کسی را ببینم. رفتم کلاس تاریخ. خانومی که آمد، از ما خبر جنگ را شنید. دماغش از سرما قرمز بود. و تا آخر کلاس برایمان تاریخ گفت، درحالی که در کشورمان تاریخ داشت رقم میخورد.
بعدظهرش آشپزی کردم و نویسندهساز شنیدم. بعد هم با نازعلی چرت و پرت گفتم برای عوض شدن روحیه. و شب خوابیدم. تو بخوان غَش کردم. بقیهاش را لازم است توضیح بدهم؟ اینکه سحری خواب ماندم و شش صبح چهخبر بود؟ واااااا.
تاریخ را فراموش کردم. فقط میدانم امروز روز هفتم جنگ است. برای آدمهای محبوبم کادوی سالِنو آماده کردم. ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی را بالاخره دیدم و دن کیشوت را آغازیدم.
و همین کوچولوی عزیزم. این بار هم صدای سخن عشقِ دانلودشده ندارم. پیدیاف منابع پروژه حافظم هم مانده توی کانالی که برای پروژه زده بودم. حوصلهام سَر و اعصاب و روانم به چُخ رفته. مامانبزرگت هم دیوانهام کرده. دیروز پنجرهها را چسب زده که با بمب نریزند. هِی خدا.
مواظب خودت باش. بعدن باز هم برایت از مزایای زندگی در خاورمیانه خواهم نوشت. امیدوارم در زمانه تو خبری از جنگ نباشد.
ش.ک یا به عبارتی مادرت!!!
اگر من زنده بمانم و اگر مامانخانوم اجازه ازدواج بهم بدهد و اگر پدری مناسب برایت پیدا کنم، تو به دنیا خواهی آمد! که البته ممکن است هیچوقت خبری از تو نشود. اما فیالحال فقط اینطور نوشتنم میآید.
از شنبه شروع جنگ، توی کانال ننوشتم اما تا دلت بخواهد اسهالِ قلمی گرفتم. یادداشتهای روزانه و آزادنویسیهای این روزها را میتوانی توی سالنامه بنفشِ۴۰۴ بیابی. ولی تو رو خدا فعک نکن مامانت احمق بوده. آدم در جنگ سلامت روانش را از دست میدهد.
عزیزجان، بدان که خبر جنگ را زهراکوهنورد به مامانت داد. شنبه صبح، حدود ساعت ۱۰:۱۵، اواخرِ زنگِ زبان. داشتم نگاه میکردم، چطور شده که زبان را ۱۷/۲۵ شدم. یکهو کوهنورد آمد داخل و جیغ زد کشورمان را با خاک یکسان کردند. و دونهدونه اسم شهرها را گفت. فرو ریختم. جوکی که چند لحظه قبل روی تخته نوشته بودم را پاک کردم. و تا آخر کلاس چسبیدم به شوفاژ. زنگ که خورد نخواستم کسی را ببینم. رفتم کلاس تاریخ. خانومی که آمد، از ما خبر جنگ را شنید. دماغش از سرما قرمز بود. و تا آخر کلاس برایمان تاریخ گفت، درحالی که در کشورمان تاریخ داشت رقم میخورد.
بعدظهرش آشپزی کردم و نویسندهساز شنیدم. بعد هم با نازعلی چرت و پرت گفتم برای عوض شدن روحیه. و شب خوابیدم. تو بخوان غَش کردم. بقیهاش را لازم است توضیح بدهم؟ اینکه سحری خواب ماندم و شش صبح چهخبر بود؟ واااااا.
تاریخ را فراموش کردم. فقط میدانم امروز روز هفتم جنگ است. برای آدمهای محبوبم کادوی سالِنو آماده کردم. ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی را بالاخره دیدم و دن کیشوت را آغازیدم.
و همین کوچولوی عزیزم. این بار هم صدای سخن عشقِ دانلودشده ندارم. پیدیاف منابع پروژه حافظم هم مانده توی کانالی که برای پروژه زده بودم. حوصلهام سَر و اعصاب و روانم به چُخ رفته. مامانبزرگت هم دیوانهام کرده. دیروز پنجرهها را چسب زده که با بمب نریزند. هِی خدا.
مواظب خودت باش. بعدن باز هم برایت از مزایای زندگی در خاورمیانه خواهم نوشت. امیدوارم در زمانه تو خبری از جنگ نباشد.
ش.ک یا به عبارتی مادرت!!!
❤2