مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
175 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
الف، ب، پ و ت


الف) دیروز بعد هفته‌ها خیلی خندیدم. خدا نگه دارد ماهک و تینا و نازی را.

ب) یکشنبه بالاخره برای دوست سخت‌پسندمان کادوتولد خریدم. شُکر. حالا یکی باید راضی‌اش کند بیاید برایش تولد بگیریم. فتح اورست آسان‌تر است احتمالن.🙄

پ) کَمَکی دوشنبه‌ی نحسی بود. میزان انرژی‌ای که برای آدم‌ها می‌گذارم خسته‌ام می‌کند. رهاشدگی بعدش را دوست ندارم. درحالی که این روزها واقعن به انرژی کوفتی‌ام نیازمندم. خلاصه که این قضیه را هم باید راهی برایش بیابم.

ت) بالاخره دارم تقطیع یاد می‌گیرم. آن‌طور که موردعلاقه‌ام است نه، اما دارم یاد می‌گیرم. وزن پیدا کردن هنوزم هیولا‌ی هفت‌سری است برای خودش.

پ.ن: دفترچه قرمزم تو سبد اشیاء گمشده کاوش بود. با تشکر از دوستی که گذاشته بودش اونجا😁
3😎2
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
-حآفظ
🐳2🍾1
بارشِ ملخ
سوم دسامبر...

بر همگان ز فَلَک زهر می‌باره همه دم، بر من ملخ و قورباغه و سوسمار. امروز شاهد ظهور یه ملخ بدقواره تو گلدونم بودم. گفتم لابد شاخه خشکه. کشیدمش بیرون شاخکاش زد بیرون. هیچی دیگه، فعلن از صد کیلومتری بالکن رد نمی‌شم تا خودش حیا کنه و بِره‌.

دیگه چی؟ هیچی. اَمن و امان. شیوا دیشب اینجا بود. خوابش برد، زنگ زدم باباش نیاد دنبالش. صبحم موند. برعکس من از مولانا نمی‌ترسه. خیلی جدی ازم تفاسیر عرفانی می‌خواد. آه! اینجاست که بانوسوسن می‌خونه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! باید یه جلد گلستان سعدی می‌دادم دستش، راحت. فی الحال خود کرده را تدبیر نیست.

بچه‌ها مشق‌شونو نوشتن من برم. (دارم سر کلاس برات می‌نویسم. باورت میشه منِ سابقن بی‌دغدغه الان وقت ندارم؟)

قربانت شیدآ
#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🤣2🔥1
زنِ ایرونی با لباس قرمز

زنِ ایرونی، همون‌طور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی می‌آد. زن ایرونی وقتی قرمز می‌پوشه و دَف می‌زنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل خودش ظاهر میشه.
این بود کشفِ امروزِ ما پس از اینکه گروه موسیقی خانوم همسایه رنگ‌ لباس‌شون رو از آبی به قرمز عوض کردن.
یه دخترخانومِ تقریبن بیست‌ساله بین‌شون بود که اگه بهش میکروفون می‌دادن از همه قشنگ‌تر می‌خوند. حتی وسطش یه قِرِ ریزم رفت. آخر جلسه که دفش رو انداخت رو دوشش که بره، ازش عکس گرفتم. حیف که اجازه انتشار ندارم.

پ‌.ن۱: داشت یادم می‌رفت رسمِ هرساله. امروز که از مدرسه برگشتم، صدا می‌اومد. گفتم نکنه ما دعوت نشدیم. ناراحت شدم. گویا خانم‌همسایه به مامان زنگ زده بود. چسبید.

پ.ن۲: گوشواره توت‌فرنگی‌م بالاخره امروز ارسال شد. به فالِ نیک می‌گیریم.‌

پ.ن۳: دیشب که بهم پیام داد فکر نمی‌کردم امروز بریم خونه خانم همسایه. الان مطمئنم که دعامون رسید به جایی که باید.

#مولودی‌ـ‌خانم‌ـ‌همسایه
🍓7🍾2👌1
پیشگوی اعظم(؟!)

قدم می‌زدم جلوی دَرِ۱۰۲. مادربزرگِ کاوُش* آمد سمتم:«منتظری؟» بله‌ی ریزی گفتم. و در جواب سوال بعدی که «معلم‌تونو دوست داری؟» بود، گفتم خیلی. بعد درحالی که می‌خواستم از هستی مَحو شوم، تعریفات مادربزرگ و پیشگوای‌هایش را شنیدم:«تو هم معلم میشی و دانش‌آموزات منتظرت می‌شن.» هیچی دیگه. فعلن دارم به این فکر می‌کنم که مادربزرگ چطور رویای من را حدس زد؟ قدری فرق داشت، ولی قبول است. البته مالِ من کاملن شبیه مامان‌خانوم شدن است. که خیلی باهاش فاصله دارم. فعلن بهتر است شیمی‌ را دریابم. بعد برای این قضیه فلسفه‌های بیشتری خواهم بافت.

*اسمشو بلد نیستم😭 پس فعلن به خاطر سِنش بهش می‌گیم مادربزرگ کاوش.
🍓4
دکترماحوزی داره داستان‌های مثنوی رو روایت می‌کنه، هر چند دقیقه یه بار میگه اینجا داره به شمس اشاره می‌کنه. دقت کنید، ننوشتم دیوان‌شمس، نوشتم مثنوی.


پ.ن: شمس هرگز از یاد مولانا نرفته.
🍓1🍾1
Rabbana ~ Musico.IR
MohammadReza Shajarian ~ Musico.IR
May Ramadan wrap your heart in the peace it has been praying for… 🌙🤍

پ.ن: اینو یه جا خوندم، براتون نوشتم، وگرنه من همچنان از سحر منتظر اذون افطارم!
🍾1
از بعد از مهرماه کذایی، فقط حفظ ظاهر کردم. که انگار مثلن خیلی سَرخوشم. اما درواقع تهٔ آرزوهایم پوکیده. چیزی که مولانای درونم را به سماع وا می‌داشت خدشه پیدا کرده. کمتر چیزی دوباره تا سرحد مرگ ذوق‌زده‌ام می‌کند. و هنوز هم نمی‌دانم چرا ما؟ و هنوزم تمام شدنش را دعاگویَم!

اما در حال حاضر واقعن در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی. در تک‌تک سلول‌هایم عروسی‌ست. مثل دخترک پنج‌ساله‌ای‌ام که آبنبات دادند دستش. بعد اینکه کلی اشک ریخته و خودش را کوبیده به دیوار. آب‌نبات توت‌فرنگی‌ام را گرفتم و بپربپرکنان لیس می‌زنم. برای این داستان از روز اول تا الان اشک نریختم. به خودم گفتم خیلی خَری اگر اشک بریزی و بیخودی ننه من غریبم بازی در بیاوری. شبیه اولین باری بود که شمس از پیش مولانا رفت. هنوز هم نمی‌فهمم چطور. ولی همه جراتم را جمع کردم، و هرکاری می‌شد کردم. و بالاخره بهترین قسمت روزهایم را پَس گرفتم. همه‌اش، تک‌تک یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌هایش مال خودم است. الان خوشحال‌ترین دختر توت‌فرنگیِ جهانم! (البته بعد از دختر توت‌فرنگیِ مامان‌خانوم بودن.)
🍓3
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است*
-حافظ

امروز که داشت حرف می‌زد، حس کردم همه‌چیز جلو چشم‌هایم سیاه شده. وا رفتم. داشتم فکر می‌کردم: خداوندا به نظرت کافی نیست؟ احساس نمی‌کنی بس‌مان است؟ مثلن نظرت چیست کمی تحمل بقیه را اندازه بگیری؟ از آستانه‌‌تحملِ ما راضی نیستی؟ داشتم اجازه می‌گرفتم بروم بیرون. آبی بزنم به صورتم بلکه ضایع نباشد که دارم گریه می‌کنم. اما پشیمان شدم. خبر مرگم سنگ ته رودخانه که از این بازی‌ها در نمی‌آورد. با روسری صورتم را پاک کردم.

پ.ن: هنوز هم شگفت‌زده‌ام. این حجم از امیدی که درون خودش جا داده، مجذوبم می‌کند. من هم مطمئنم که همه‌چیز درست می‌شود.

*ربطش به این یادداشت تو بی‌ربطی‌شه!
😭2🤩1🐳1
اتوبیوگرافی
هفت دسامبر...

دارم یه اتوبیوگرافی برای کلاس نوشتنِ خلاق می‌نویسم. هر پنج دقیقه یه بار بازخوانی می‌کنم، می‌گم:«ای وَل، چه زندگی جالبی دارم.» درود بر پروژه‌های جالب دانشگاه.

(اییییی وای، پیازم جزغاله شد.)
هووم. بد نشد. طلایی شد. یه ذره دیگه می‌سوخت.

داشتم می‌گفتم. آدم هرچی نگاه می‌کنه باز می‌بینه واااااا، با اینکه خیلی بدبختم، ولی داره خوش می‌گذره. اصلن یه وضعی که نمی‌فهمی چه خبره.

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

کلش همینه! اگه بفهمی چطور باید خاطر خود خوش داری و عین آدم به کارهات برسی از درجه سختی کاسته میشه. از کارهای روزمره به عنوان سپر دفاعی استفاده می‌کنم. غرق ادبیات میشم و از خواب لذت می‌برم. آه که من چه سرخوشم!

قربانت شیدآ
#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
🍾31👌1
ترامپ دیشب یه متن بلندبالا نوشته و تهش هم گفته: "ترجیح می‌دم (با ایران) به توافق برسیم، اگر نه، روز بدی برای کشورشون خواهد بود، و متاسفانه برای مردم‌شون!"

در حالی که دشمن صراحتا تاکید می‌کنه با #ایران و #ایرانی دشمنی داره، همچنان پروژه زوال عقل ایرانیان اصرار داره که "نه‌باباااااا! منظورش جمهوری اسلامیه! بمب‌هاش هم فقط روی سر آخوندها و سپاهیا میاد! به مردم عادی هم کاری نداره!"🙄😐😮‍💨

https://t.me/telmotherlydays
😭2🤪2👌1