آخرین شکلات؛ آخرین تکه، از شیرینترین و محبوبترین شکلاتی که در این ۱۶سال خوردهام.
پروژه یادداشتهای روزانه حافظ؛ در گیری این روزهایم.
و تلاش برای ساختنِ مُلکی دیگَر.
و در همه دیر مغان چون این روزهایمن نیست. چیزی ته وجودم وادارم میکند ادامه بدهدم. شاید چون موجها، فقط صیقل نمیدهند، سنگها را حرکت هم میدهند.
پروژه یادداشتهای روزانه حافظ؛ در گیری این روزهایم.
و تلاش برای ساختنِ مُلکی دیگَر.
و در همه دیر مغان چون این روزهایمن نیست. چیزی ته وجودم وادارم میکند ادامه بدهدم. شاید چون موجها، فقط صیقل نمیدهند، سنگها را حرکت هم میدهند.
❤7👍1🐳1🍓1
خانوم شیوا(شیدآ؟)کاظمی، رسیدن شما رو به صد اپیزود آخری که نشنیدید تبریک عرض میکنم! به امید بازگشت دوباره فرزآن در فردا!
#صسع
#صسع
❤3
هجده بهمن هزار و چهارصد و چهار
اینو نوشته بودم ایمیل کنم برای فرزان، حین نوشتن نوتیف اپیزود جدید اومد😭😭😭😭
...
سلام فرزان جان. من شیوااَم. قبلتر نامهای نوشته بودم اما نه برای شما. اینبار صحبتم با شماست. واضح است که شنونده صدای سخن عشقم. از دوسال قبل که شما حافظخوآنی در صدای سخن عشق را آغازیدید، من هم آغازیدم. اما شما را نمیشنیدم و تنهایی خودم حافظ میخواندم. وارد دبیرستان که شدم (نوجوانم) با دوستم بارآن دوست شدم و تقریبا باهم شنیدن را آغاز کردیم. تا آخر عمرم از بارآن ممنون و به بارآن مدیونم به خاطر معرفیِ صدای سخن عشق. از آن روز به بعد زلف های من توی زلفهای حافظ و صدای سخن عشق جا مانده. صبحهای خیلی از شنوندگان بدون صدای سخن عشق خالی و بیمعنیست. (مثلا خودم.) ممکن است این نامه را بخوانی یا هم ممکن است اصلا توجهی نکنی. به هر حال من کارم را کرده و رهایش خواهم کرد. دلیل وجود این نامه این است که بگویم حافظ هنوزم منتظر توست. تو با تیم شنوندگان صدای سخن عشق قرارداد داری. چه شعرها که نگفته مانده و چه قصههایی که از عشق مانده. تو که قصد نداری شکر اندر شکر بودن را کنار بگذاری؟ یک عالمه کامنت هست که منتظر تواند. منتظر شنیدن از حافظ و تو. برای همه ما این روزها سخت است. ولی ما باید تلاشمان را برای آینده بکنیم.
از تو میخواهم برگردی. من و دوستم دیر شروع کردیم و هنوز جنبش کاهدود نفرستادیم. الان که این نامه را مینویسم ۲۲:۰۴ دقیقه شنبه، ۱۸بهمن است. لطفاً پنج صبح ۱۹بهمن برگرد و ما را به غزل ۴۵۵ مهمان کن. اگر نخواستی، حداقل علامتی از خودت برایم بفرست که بدانم نامه را خواندی. مثلا سلامی، چیزی. همین. ما دوستت داریم راوی شکردهان.
پ.ن: فال گرفتم که کدام غزل را برایت بنویسم، غزل ۱۶۵ آمد.
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
پ.ن۲: عجیب نیست؟ الان که این را مینوشتم نوتیف اپیزود جدید آمد. من اشک، من ذوق. حالا لطفاً این نامه را در اپیزود بعدی بخوان!
قربانت، شیوا کاظمی.
#نامه
اینو نوشته بودم ایمیل کنم برای فرزان، حین نوشتن نوتیف اپیزود جدید اومد😭😭😭😭
...
سلام فرزان جان. من شیوااَم. قبلتر نامهای نوشته بودم اما نه برای شما. اینبار صحبتم با شماست. واضح است که شنونده صدای سخن عشقم. از دوسال قبل که شما حافظخوآنی در صدای سخن عشق را آغازیدید، من هم آغازیدم. اما شما را نمیشنیدم و تنهایی خودم حافظ میخواندم. وارد دبیرستان که شدم (نوجوانم) با دوستم بارآن دوست شدم و تقریبا باهم شنیدن را آغاز کردیم. تا آخر عمرم از بارآن ممنون و به بارآن مدیونم به خاطر معرفیِ صدای سخن عشق. از آن روز به بعد زلف های من توی زلفهای حافظ و صدای سخن عشق جا مانده. صبحهای خیلی از شنوندگان بدون صدای سخن عشق خالی و بیمعنیست. (مثلا خودم.) ممکن است این نامه را بخوانی یا هم ممکن است اصلا توجهی نکنی. به هر حال من کارم را کرده و رهایش خواهم کرد. دلیل وجود این نامه این است که بگویم حافظ هنوزم منتظر توست. تو با تیم شنوندگان صدای سخن عشق قرارداد داری. چه شعرها که نگفته مانده و چه قصههایی که از عشق مانده. تو که قصد نداری شکر اندر شکر بودن را کنار بگذاری؟ یک عالمه کامنت هست که منتظر تواند. منتظر شنیدن از حافظ و تو. برای همه ما این روزها سخت است. ولی ما باید تلاشمان را برای آینده بکنیم.
از تو میخواهم برگردی. من و دوستم دیر شروع کردیم و هنوز جنبش کاهدود نفرستادیم. الان که این نامه را مینویسم ۲۲:۰۴ دقیقه شنبه، ۱۸بهمن است. لطفاً پنج صبح ۱۹بهمن برگرد و ما را به غزل ۴۵۵ مهمان کن. اگر نخواستی، حداقل علامتی از خودت برایم بفرست که بدانم نامه را خواندی. مثلا سلامی، چیزی. همین. ما دوستت داریم راوی شکردهان.
پ.ن: فال گرفتم که کدام غزل را برایت بنویسم، غزل ۱۶۵ آمد.
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
پ.ن۲: عجیب نیست؟ الان که این را مینوشتم نوتیف اپیزود جدید آمد. من اشک، من ذوق. حالا لطفاً این نامه را در اپیزود بعدی بخوان!
قربانت، شیوا کاظمی.
#نامه
❤3🍓1
الان برنامه چیه؟ بشینم اشک شوق بریزم یا اپیزود جدید رو بشونم؟
پ.ن: خیلی خَری فرزان!
پ.ن: خیلی خَری فرزان!
🍾1😭1
رازِ ذوق
ستایش بهتزده نگاهم میکند: «وا، خُل شدی؟ ده دقیقهست همهش داری درمورد یه تابع سینوسی ذوق میکنی.»از اول امسال ریاضی برایم جالب و شیرین شده. عجیب اما واقعی! دیروز سر تابع سینوسی پرسیدم: «وا، چرا نرفتم ریاضی؟ رشته به این نازی!» جواب که واضح است. چون با فیزیک رابطه شکرآبی دارم. اما نتیجه را دوست دارم، اینکه بالاخره فرمولها نتیجه میدهند و یک چیزی کشف میکنی.
ظاهرن همینقدر خوشذوقم، اما مقداری پیچیدهتر است. دلیل اصلی من برای پیدا کردن چیزهای کوچک و ذوق کردن به خاطرشان این است که هنوز آدمی هست که میخواهم برایش نامه بنویسم و گل بخرم. و آدم دیگری هم هست که باید برایش غر بزنم راجعبه تمام ابعاد زندگی. به هرحال گویا کمکم دارم چیزی که باید را میفهمم. از این بعدن باید مفصل بنویسم. اما فعلن همینقدر که سد دفاعی امیدم را هیچ چیز نمیتواند بشکند. جز یک چیز. که آن هم برای خودش راز و ماجرای دیگری دارد...
ستایش بهتزده نگاهم میکند: «وا، خُل شدی؟ ده دقیقهست همهش داری درمورد یه تابع سینوسی ذوق میکنی.»از اول امسال ریاضی برایم جالب و شیرین شده. عجیب اما واقعی! دیروز سر تابع سینوسی پرسیدم: «وا، چرا نرفتم ریاضی؟ رشته به این نازی!» جواب که واضح است. چون با فیزیک رابطه شکرآبی دارم. اما نتیجه را دوست دارم، اینکه بالاخره فرمولها نتیجه میدهند و یک چیزی کشف میکنی.
ظاهرن همینقدر خوشذوقم، اما مقداری پیچیدهتر است. دلیل اصلی من برای پیدا کردن چیزهای کوچک و ذوق کردن به خاطرشان این است که هنوز آدمی هست که میخواهم برایش نامه بنویسم و گل بخرم. و آدم دیگری هم هست که باید برایش غر بزنم راجعبه تمام ابعاد زندگی. به هرحال گویا کمکم دارم چیزی که باید را میفهمم. از این بعدن باید مفصل بنویسم. اما فعلن همینقدر که سد دفاعی امیدم را هیچ چیز نمیتواند بشکند. جز یک چیز. که آن هم برای خودش راز و ماجرای دیگری دارد...
❤3🍓3🤩1
الف، ب، پ و ت
الف) دیروز بعد هفتهها خیلی خندیدم. خدا نگه دارد ماهک و تینا و نازی را.
ب) یکشنبه بالاخره برای دوست سختپسندمان کادوتولد خریدم. شُکر. حالا یکی باید راضیاش کند بیاید برایش تولد بگیریم. فتح اورست آسانتر است احتمالن.🙄
پ) کَمَکی دوشنبهی نحسی بود. میزان انرژیای که برای آدمها میگذارم خستهام میکند. رهاشدگی بعدش را دوست ندارم. درحالی که این روزها واقعن به انرژی کوفتیام نیازمندم. خلاصه که این قضیه را هم باید راهی برایش بیابم.
ت) بالاخره دارم تقطیع یاد میگیرم. آنطور که موردعلاقهام است نه، اما دارم یاد میگیرم. وزن پیدا کردن هنوزم هیولای هفتسری است برای خودش.
پ.ن: دفترچه قرمزم تو سبد اشیاء گمشده کاوش بود. با تشکر از دوستی که گذاشته بودش اونجا😁
الف) دیروز بعد هفتهها خیلی خندیدم. خدا نگه دارد ماهک و تینا و نازی را.
ب) یکشنبه بالاخره برای دوست سختپسندمان کادوتولد خریدم. شُکر. حالا یکی باید راضیاش کند بیاید برایش تولد بگیریم. فتح اورست آسانتر است احتمالن.🙄
پ) کَمَکی دوشنبهی نحسی بود. میزان انرژیای که برای آدمها میگذارم خستهام میکند. رهاشدگی بعدش را دوست ندارم. درحالی که این روزها واقعن به انرژی کوفتیام نیازمندم. خلاصه که این قضیه را هم باید راهی برایش بیابم.
ت) بالاخره دارم تقطیع یاد میگیرم. آنطور که موردعلاقهام است نه، اما دارم یاد میگیرم. وزن پیدا کردن هنوزم هیولای هفتسری است برای خودش.
پ.ن: دفترچه قرمزم تو سبد اشیاء گمشده کاوش بود. با تشکر از دوستی که گذاشته بودش اونجا😁
❤3😎2
بارشِ ملخ
سوم دسامبر...
بر همگان ز فَلَک زهر میباره همه دم، بر من ملخ و قورباغه و سوسمار. امروز شاهد ظهور یه ملخ بدقواره تو گلدونم بودم. گفتم لابد شاخه خشکه. کشیدمش بیرون شاخکاش زد بیرون. هیچی دیگه، فعلن از صد کیلومتری بالکن رد نمیشم تا خودش حیا کنه و بِره.
دیگه چی؟ هیچی. اَمن و امان. شیوا دیشب اینجا بود. خوابش برد، زنگ زدم باباش نیاد دنبالش. صبحم موند. برعکس من از مولانا نمیترسه. خیلی جدی ازم تفاسیر عرفانی میخواد. آه! اینجاست که بانوسوسن میخونه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! باید یه جلد گلستان سعدی میدادم دستش، راحت. فی الحال خود کرده را تدبیر نیست.
بچهها مشقشونو نوشتن من برم. (دارم سر کلاس برات مینویسم. باورت میشه منِ سابقن بیدغدغه الان وقت ندارم؟)
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
سوم دسامبر...
بر همگان ز فَلَک زهر میباره همه دم، بر من ملخ و قورباغه و سوسمار. امروز شاهد ظهور یه ملخ بدقواره تو گلدونم بودم. گفتم لابد شاخه خشکه. کشیدمش بیرون شاخکاش زد بیرون. هیچی دیگه، فعلن از صد کیلومتری بالکن رد نمیشم تا خودش حیا کنه و بِره.
دیگه چی؟ هیچی. اَمن و امان. شیوا دیشب اینجا بود. خوابش برد، زنگ زدم باباش نیاد دنبالش. صبحم موند. برعکس من از مولانا نمیترسه. خیلی جدی ازم تفاسیر عرفانی میخواد. آه! اینجاست که بانوسوسن میخونه: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! باید یه جلد گلستان سعدی میدادم دستش، راحت. فی الحال خود کرده را تدبیر نیست.
بچهها مشقشونو نوشتن من برم. (دارم سر کلاس برات مینویسم. باورت میشه منِ سابقن بیدغدغه الان وقت ندارم؟)
قربانت شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤3🤣2🔥1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
ارتباطِ هم زدنِ قهوه با مُلودیِ خانمهمسایه امروز رفتیم خانه خانمهمسایه مُلودی. خانم همسایه هرسال از تهران پا میشود میآید ویلایش که جشن نیمهشعبان بار بگزارد. پارسال هم رفتیم. پارسال هم همین خانمها برای موسیقی آمده بودند. اما پارسال تعدادشان بیشتر…
بریم ببینیم امروز خونه خانم همسایه چه خبر؟
🔥1🍾1
زنِ ایرونی با لباس قرمز
زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل خودش ظاهر میشه.
این بود کشفِ امروزِ ما پس از اینکه گروه موسیقی خانوم همسایه رنگ لباسشون رو از آبی به قرمز عوض کردن.
یه دخترخانومِ تقریبن بیستساله بینشون بود که اگه بهش میکروفون میدادن از همه قشنگتر میخوند. حتی وسطش یه قِرِ ریزم رفت. آخر جلسه که دفش رو انداخت رو دوشش که بره، ازش عکس گرفتم. حیف که اجازه انتشار ندارم.
پ.ن۱: داشت یادم میرفت رسمِ هرساله. امروز که از مدرسه برگشتم، صدا میاومد. گفتم نکنه ما دعوت نشدیم. ناراحت شدم. گویا خانمهمسایه به مامان زنگ زده بود. چسبید.
پ.ن۲: گوشواره توتفرنگیم بالاخره امروز ارسال شد. به فالِ نیک میگیریم.
پ.ن۳: دیشب که بهم پیام داد فکر نمیکردم امروز بریم خونه خانم همسایه. الان مطمئنم که دعامون رسید به جایی که باید.
#مولودیـخانمـهمسایه
زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل خودش ظاهر میشه.
این بود کشفِ امروزِ ما پس از اینکه گروه موسیقی خانوم همسایه رنگ لباسشون رو از آبی به قرمز عوض کردن.
یه دخترخانومِ تقریبن بیستساله بینشون بود که اگه بهش میکروفون میدادن از همه قشنگتر میخوند. حتی وسطش یه قِرِ ریزم رفت. آخر جلسه که دفش رو انداخت رو دوشش که بره، ازش عکس گرفتم. حیف که اجازه انتشار ندارم.
پ.ن۱: داشت یادم میرفت رسمِ هرساله. امروز که از مدرسه برگشتم، صدا میاومد. گفتم نکنه ما دعوت نشدیم. ناراحت شدم. گویا خانمهمسایه به مامان زنگ زده بود. چسبید.
پ.ن۲: گوشواره توتفرنگیم بالاخره امروز ارسال شد. به فالِ نیک میگیریم.
پ.ن۳: دیشب که بهم پیام داد فکر نمیکردم امروز بریم خونه خانم همسایه. الان مطمئنم که دعامون رسید به جایی که باید.
#مولودیـخانمـهمسایه
🍓7🍾2👌1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
زنِ ایرونی با لباس قرمز زنِ ایرونی، همونطور که ویگن خونده، تَکه. خوشگل و بانمکه. اما ویگن چیزی رو جا انداخته. زن ایرونی برای شادی زاده شده. قرمز، به زن ایرونی میآد. زن ایرونی وقتی قرمز میپوشه و دَف میزنه(مصدر صحیحش چیه؟ زدن یا نواختن؟) در زیباترین شکل…
شماای که زیر یادداشتها توتفرنگی میذارید، خیلی نازید. همین رو ادامه بدید🍓
پ.ن: دوستانی 🍾 میذارید، شما هم نازید. ادامه بدید.
پ.ن: دوستانی 🍾 میذارید، شما هم نازید. ادامه بدید.
🍓7
پیشگوی اعظم(؟!)
قدم میزدم جلوی دَرِ۱۰۲. مادربزرگِ کاوُش* آمد سمتم:«منتظری؟» بلهی ریزی گفتم. و در جواب سوال بعدی که «معلمتونو دوست داری؟» بود، گفتم خیلی. بعد درحالی که میخواستم از هستی مَحو شوم، تعریفات مادربزرگ و پیشگوایهایش را شنیدم:«تو هم معلم میشی و دانشآموزات منتظرت میشن.» هیچی دیگه. فعلن دارم به این فکر میکنم که مادربزرگ چطور رویای من را حدس زد؟ قدری فرق داشت، ولی قبول است. البته مالِ من کاملن شبیه مامانخانوم شدن است. که خیلی باهاش فاصله دارم. فعلن بهتر است شیمی را دریابم. بعد برای این قضیه فلسفههای بیشتری خواهم بافت.
*اسمشو بلد نیستم😭 پس فعلن به خاطر سِنش بهش میگیم مادربزرگ کاوش.
قدم میزدم جلوی دَرِ۱۰۲. مادربزرگِ کاوُش* آمد سمتم:«منتظری؟» بلهی ریزی گفتم. و در جواب سوال بعدی که «معلمتونو دوست داری؟» بود، گفتم خیلی. بعد درحالی که میخواستم از هستی مَحو شوم، تعریفات مادربزرگ و پیشگوایهایش را شنیدم:«تو هم معلم میشی و دانشآموزات منتظرت میشن.» هیچی دیگه. فعلن دارم به این فکر میکنم که مادربزرگ چطور رویای من را حدس زد؟ قدری فرق داشت، ولی قبول است. البته مالِ من کاملن شبیه مامانخانوم شدن است. که خیلی باهاش فاصله دارم. فعلن بهتر است شیمی را دریابم. بعد برای این قضیه فلسفههای بیشتری خواهم بافت.
*اسمشو بلد نیستم😭 پس فعلن به خاطر سِنش بهش میگیم مادربزرگ کاوش.
🍓4
دوست دارم شیمی بخونم ولی فیبی بوفیِ درونم داره به آخرین شاهکارش فکر میکنه.
Telegram
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
فیبی بوفِی میترسد خودپردازِ بانک کارتش را قورت بدهد
الف)فیبی بوفِی کیست؟
فیزیکدان؟ نیوتن نبوده.
شاعر؟ فروغ یا حافظ نبوده.
نویسنده؟ مهشید امیرشاهی یا صادق هدایت نبوده.
فیبی بوفِی شخصیت فرندز بوده. و هنوزم هست. این دوستما استاد این است که گند بزند به…
الف)فیبی بوفِی کیست؟
فیزیکدان؟ نیوتن نبوده.
شاعر؟ فروغ یا حافظ نبوده.
نویسنده؟ مهشید امیرشاهی یا صادق هدایت نبوده.
فیبی بوفِی شخصیت فرندز بوده. و هنوزم هست. این دوستما استاد این است که گند بزند به…
❤2🍓1😎1